گفتن: چی میکشی؟!!!
گفتم: زجـــــــــــــــر!
گفتن: نه یعنی چی مصرف میکنی ؟
گفتم: زنـــــدگـی...!
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود
دلگیر نشو از ادمها
نیش زدن طبیعتشان است
سالهاست به هوای بارانی می گویند
..هوای خراب
آمدنت را حیران بنگرم یا رفتنت را مات بمانم...؟؟؟
باد آورده را باد میبرد قبول....
دلم را که باد نیاورده بود.

زندگی همین بود!!!
انگشت اشاره ای به دوردست...!!
به برفی كه
سالها می آمد و نمی نشست...!!!
تنها
تفاوت من با تو این بود
كه
من به تو عادت داشتم
و
تو به سیب...!!!

هیچكس نفهمید!
یا
نخواست بفهمد!
اینكه شیطان
شاید
عاشق حوا بود
كه به آدم سجده نكرد...!!!
آرزوی قشنگی است:
داشتن ردپای تو ُ
کنار ردپای من
بر شهری پوشیده از برف...
برف که آمده ُ
تو می آیی ؟!...

ماهی ها چقدر اشتباه می کنند
قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟
آزمون زندگی ما پر از قلابهایی است که وقتی اسیر طعمه اش می شویم،
تازه می فهمیم ماهی ها بی تقصیرند!
آن هنگام که بغض ها آوار می شود …
اشکها جاری اما خسته …
بی اختیار نگاه چشم ها به مسیری دوخته می شود …
باور کن …
این چشم های من نیست که خیس است …
درون سینه ام …
دلی ست که از شدت درد شکستگی …
فریاد می کشد …
دلَــم فقط یِک پنجــره مے خواهَد کـه توےِ لعنتــے
زیرش بایستے
و مـــــــن همــان طور با
قلبـے شِکسته نگــاهَتـ کنمــ
بُـــــــــغض کنمـ .
. .
امـــا خَم بـه اَبـــرو
نیاورم کـه چقـدر دلتنگــے کـردمـ !
تـــــــــو ٬ امــا حَواستـــ
نبـاشــد !
بــا او بخـنـدے
و مـــنِ لعنتــے بغضم را فرو
بِـدهـم کـه از خندیدنِ تــو خوشحــالمـ !
کـــــــــــاش یـــک پَنجــره بود
کـه فقط نگــاهتــ کنــمـ .
. .
سلام...دوباره آمدم و این بار تنها تر از تمام دفعات تنهایی ام با کوله باری از غم ها و دردهایم ...
ساکت و خاموش گشته ام ....
دیگر نه نوایی و نه صدایی...
آرام میگویم...
آهسته میروم...
عاشق میمانم...
آری باز هم عاشق میمانم ....
عاشق خدا... تو.... خودم.... زندگی ام ..... غربتم..... دوریت .... صبوریم....
آری عاشق تمام عشق هایم میمانم ..

زیر باران فدم زدم
صدای پای من،
با صدای چکه های باران
یکی می شد .
من هم با باران یکی شدم.
باریدم.
باران بارید
و من با ابر یکی شدم
گریستم .
برای خودم .
برای تو .
برای پرنده کوچکی که باران لانه اش را از او گرفت ..
برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ...
زیر باران قدم زدم .
از خود می پرسیدم :
من و باران که با هم رفیقیم ؟!
پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟
باران صدای قدم هایم را می شست و می برد .
و من در صدایی جدید پیچیده شدم
صدا را نمی شناختم؟ ...

هی تو!
گیرم که تمام شب را گریه کرده باشی ،
گیرم که جای خالی یک آغوش ،
تا خود ِ صبح دستش را دور گلویت فشرده باشد .
اشک هایت را با دست های خودت ،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن ،
که همه ی رهگذران این خیابان شلوغ مثل تو تنهایند…!
