خوش اومدین

با عرض سلام و درود!!!

خوش اومدین وبلاگ خودتونه.فقط یه چند تا درخواست دوستانه:

1-نظر بزارین...خب زشته دیگه.....

2-مطلب رو بخونین بعد نظر بدین و تعریف الکی نکنین لطفا

3-برادر من...عزیز من....جون مادرت نظر تبلیغاتی نزار.تورو خدا نزار.وقت خودتو مارو هم نگیر

4-این وبلاگ رو لینک کنین.به محظ اینکه از وبلاگ شما هم دیدن کنم لینکتون میکنم.

5-دستتو از دماغت در بیار بچه...

6-آپ بودین بگین بیام سر بزنم بهتون


دیگه حرفی نیست...یـــــــــــــا حق!!!


تو چی؟

تـــــــــــو یادت نیست حرف هاتو

چی بوده بین من با تــــــــــــو

تـــــــــویی که رفتی و گفتی

دیگه از زندگیم بیرون بکش پاتو

شهید


حالا به جای تو کنار عکست ، باید پلاک زخمیتو کفن کرد
باید برای استخونای خاکیت پیرهن چند سالگیـــــاتو تن کرد؟
حالا که اومدی یه استخونی که جمجه ی شبیه سر نداره
گفتی که ســـــــــــــاده برمیگردی امــــــــــــــــــــا.......
نگفتی که دعام اثر نداره

Doosetan

از گفتن درود و این مدل صحبتا بدم میاد همون سلام قشنگ تره!!!
دوووووووستان!!!خانوم ها آفایون من چند وقت نیستم.دیو پلید تحصیل دست از سر ما برنمیداره.به خدا میام جبران میکنم.با تچکر!!!

دلبری گوریل ها جلوی عکاس (عکس)


قیافه پسرایی که کنار پیاده رو نزدیک مدرسه دخترونه وایمیسن

پس اینه!!!!


کانگورو

کشف گونه ای جدید کانگورو در ایران در ادامه مطلب
ادامه نوشته

OH


فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد…

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه…
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. 


کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. 

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. 
سگ هم کیسه را گرفت و رفت. 

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. 
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد. 

ادامه مطلب را در " ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

بوسه ی شش هزار ساله


ghandi

خاطره بسیار جالب از تربیت فرزندان بدون کتک

ادامه نوشته

باحال

 

خععععلی باحــــــــــــــــاله

OH SHIT


آفتاب پرست





 


خرس گنده



خرس گنده ایشون هستن


Docharkhe


بریم دوچرخه سواری؟؟؟