من یک طلبه هستم!!

دختـر هابیل سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ 20:10


از اونجایی که من معده و دستگاه گوارش جذابی دارم.
همیشه در حال بررسی هستم که چی بخورم یا نخورم.
یا چی خوردم که باز اینجوری شدم.
در حال واکاوی بودم به خودم گفتم اینکه یه معده ست برای زندگی دنیا برای آخرتت چه اندیشیده ای؟!
روزها میان و میرن زندگیت رو بررسی کردی. فرقی با فردا و فرداها داره؟!
یاد این حدیث افتادم که میگفت:"هر كه دو روزش برابر باشد ، مغبون(زیانکار) است و هر كه امروزش بدتر از ديروزش باشد ملعون (از رحمت حق به دور) است و هر كه پيشرفتى در وجود خود نبيند در كمبود به سر برد و هر كه در مسير كاستى باشد.
مرگ براى او بهتر از زندگى است."
ترس پسرفت رو دارم در رشد مادی و معنوی.
نیاید روزی که بگن تموم شد و تو از تهی سرشار باشی.
همیشه من میگم خدا اگه بدونه میخوای تو مسیر باشی بلدِ کار
رو میرسونه.
در همین اثنا با یه دوره تغییر عادت آشنا شدم تو گوگل اگه سرچ کنید حوزه مجازی مهندس طلبه،با این دوره آشنا میشید با عادت هایی که کم کم براتون ملکه میشه.
امروز، 65روز و اتمام چله اول من بود.
عادت هایی که من برای چله اول انتخاب کرده بودم، مطالعه کتاب هر روز(قبل از این دوره یه روز میخوندم دو روز نه) اما با این دوره هر روز مطالعه داشتم و تو این چله سی کتاب خوندم خیلی حال داد. و دو عادت معنوی دیگه.
گفتم اگه دوره خوبی باشه به بچه هایی که دغدغه رشد کردن مادی و معنوی دارند میگم.
جلسات اول یکم توضیحات دوره هست که چیکار بکنید یا نکنید تا دوره رو بخوبی تموم کنید کل دوره هم رایگان هست یجور تمرین با نفس خودته.
از اول هم گارد نگیرید چون طرف طلبه هست من دوره رو دوست ندارم علم مفید که برات دنیا و عقبی داره رو از هر ننه قمری یاد بگیرید.

نتیجه اخلاقی :تو زندگی زیاد گارد نگیرید وگرنه زندگی بگارد میکشونتِتون:))

فردا اول مهر، تو هم تصمیم بگیر باز دانش آموز شو برای رشد خود و خانواده ات
همین
یاعلی:))

تابستانی که گذشت

دختـر هابیل سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ 18:14

تابستانی که گذشت من خیلی کوکب خانم شده بودم.
چند مدل کوکی جدید درست کردم که مجید میگفت :بخدا صرفه به این شیرینی هست که میدونی چی میخوری.
شربت و مربا شاتوت درست کردم به خاله و مادر و زن دایی دادم و تشکرات فراوان داشتن.
یه مدل پیتزا با نون لواش برای بچه ها درست کردم و دوست داشتن.
یاد گرفتم نون شیرمال درست کنم و دوزاری ام افتاد که با همین فرمون میشه نون عباسعلی هم درست کرد.
نون همبرگری و پیتزا هم ایضا
با شلیل هایی که در آستانه فروپاشی درونی و بیرونی بود رانی درست کردم و هرکی خورد گفت:نه بابا، خیلی خوشمزه شده.
با کنجد و عسل سوهان کنجدی درست کردم.
وقتی قیمت آرد سوخاری رو دیدم با نون لواش که تو فر گذاشتم خشک و ترد و قهوه ای بشه و بعد آسیاب کردم آرد سوخاری درست کردم.
رفتم قیمت یه لباس زیررسراغ گرفتم، یه شورت نیم وجبی قیمت چند باشه خوبه؟! با احترام 800
چندبار خواستم بگم،مگه چی توش داره، خویشتن داری بخرج دادم.
یاد مجید افتادم که همیشه میگه یوتیوب برای خودش یه دانشگاه ازش یاد بگیر، سرچ کردم و صفر تا صد چهل و هفت ها شورت پدر مادر دار رو یاد می داد. و اون هشتصد هم گذاشتم جیبم. وبعد چند مدل لباس هم دوختم.
قبلا که موهام در حد صفر پنج کرمان بود قرو فر هم نداشتم یه شامپو و کلاه حمام و تمام.
بعدا که شدم راپونزل مناطق محروم دنگ و فنگ هم زیاد شد. ماسک قبل و بعد حمام سشوار.
دیروز یکی پیام داد که جشنواره تخفیفی کراتین و پروتئین تراپی و احیا مو داره غیر جشنواره هفت تومن الان سه تا پنج تومن.
بعد که عکس مو رو دیده میگه نیاز به احیا و دوبار پروتئین تراپی داره گفت:بررسی لازم رو انجام میدم و نتیجه غایی رو متعاقبا اعلام میدارم.
تحقیقات میدانی رو انجام دادم(مدیونید فک کنید من پام رو تا دم در گذاشتم صفحات مجازی رو بالا و پایین کردم) تتمه حرف همشون این بود موقته خیلی فرقی نکردن هزینه بالاست.
یه روش طبی سنتی بود که هفته ای دو سه بار انجام بدی بمرور مو احیا میشه
ترکیب تخم مرغ و ماست و روغن
منم دیدم این کم خرج تره :))
دوتا تخم مرغ و دو قاشق سس مایونز(ماست نداشتیم) و روغن بادام تلخ رو ترکیب کردم و یه ساعت به سرم بود و بعد هم شستن و سشوار و اتو مو حالا خیلی شلاقیٍ شلاقی نشده اما در حد شلاقی که دست هورمحب تو یورزاسیف بود شده.
خلاصه بقول یاس آدم تو محدویت ها ستاره میشه.
نتیجه اخلاقی :تو این تابستان تپه.... برای خودم نذاشتم:))

لوازم التحریر

دختـر هابیل یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵ 0:33

امشب پنج تا دفتر گرفتم با دو سه تا مداد و خودکار

استوری هم کردم که اینا رو خربدم،

تازه منگنه کتاب هم مهمون طرف بودم.

چند شده باشه خوبه؟!

یک میلیون و هفتصد و سی

اوناییکه میخوان جهیزیه بگیرند چه اوضاع گهرباری دارند.

واقعا الان وقتشه "من حال ادامه دادن ندارم "

شکر ایزد

دختـر هابیل شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ 15:26

حدیثی هست که میگه دو نعمت هست که شکرگزار آن نیستین تا وقتی که از دستش بدین، سلامتی و امنیت.
اینجانب از دوشنبه گراز وحشی شدم میگن گراز تنها حیوانی هست که تا حالا آسمان رو ندیده من از دوشنبه علاوه بر آسمان، یمین و یسار خودم رو هم ندیدم. حالا نمیدونم بخاطر بد خوابیدن، بد ورزش کردن، چاییدن یا چی بوده که اینقدر درد کتف و گردن بر من مستولی شده.
اما مادرم به ضرس قاطع میگه بخاطر اینا نیست تو رو چشم زدن تخم مرغ رو بردار بیا:))

من تمام قد از همه ی قدقد قدای ماکیان این مرز و بوم عذرخواهی میکنم بابت دهن سرویس شدنشان و حیف و میل شدن سرمایه های وجودیشان، مادرست دیگر:) )

*نتیجه اخلاقی :اگه همین الان میتونی رقص گردن بکنی،بعد رقص تان، سجده شکر بجا بیاورید،درد مزخرفی ست:/

مانی مانی

دختـر هابیل شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ 15:8


الان شش ماهه یه حسی بهم میگه یکی قراره 17میلیارد بهم بده!!
حالا چرا 17،بیست نده نمی‌دانم.
حالا کی قراره بیل به کمرش بخوره و بیا بهم بده هم نمی‌دانم.

فقط اینو میدونم این زندگی در شان منی که دعای فرج
رو در صف صبحگاهی میخوندم،نیست.


*میگن به کائنات توجه کنید. توجه خودم را به سمت کائنات جلب میکنم باشد که تا تولدم 17میلیارد بیاد.

پسر نوح

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ 22:59

بعد چند وقت که مشتری حرف زد قرار به خرید حضوری شد.
حالا نمیگم از کدوم جهنم دره ای اومده بودند.
یه پدر مسن عادی که خودش گفت:بازنشسته ست و حالا تو اسنپ کار میکنه و به همراه پسرش که عقد کرده بود.
پسری که از همون نگاه اول خوشم نیومد ازش
از شلوار زاپ دارش، از یقه باز لباس و تتو روی گردن و دستش، از ناخن های بلند دستش، از پرسینگ تو گوشش.
در کل وایب حال بهم زنی بهم میداد.
طرح ها رو نشون شون می دادم. از زمان صحبت تا اومدن حضوری دو بار افزایش قیمت لحاظ شده بود. بین 700شانه و1200دودل بودن خب طبیعتاً رخ کار فرش‌ های 1200 و 1500شانه خیلی قشنگ تر هست تا 700یا 500.
اما پولش هم قشنگ تره.
داشت طرح ها را می‌دید که به پسرش گفت :رامین من وسعم به 1200 نمیرسه اونم دوتا،بیا از رگال 700انتخاب کنیم.
چی به باباش بگه خوبه؟!!!
نه وجدانا نره غول چی گفته باشه خوبه؟!
نه گذاشت نه برداشت "گه نخور،سمیرا فقط 1200میخواد"
اون پدر پیش من، وا رفت یعنی من همه بدنم برای چند ثانیه بی حس شد وقتی چهره مات پدر رو دیدم.
چند ثانیه خیره به پسر نگاه کردم.
کلامی حرف نزدم اما چهره ام زیر نویس داشت. خاک همه عالم تو سرت که بخاطر یه فرش‌ بخاطر یه سمیرایی که معلوم نیست باهات تا تهش بمونه یا نه اینجور بی حرمتی به پدری کردی که آه‌ش دامنت رو میگیره ابله،حیف درد زایمان ننت که تو رو پس انداخت،مرده شور خودت و سمیرات رو با هم ببره. دوست داشتم همونجا پشت دست بخوابونم تو دهنش خاک برسر.
مع البت نمیدونم پشت دست خوابوندن هم دیه داره یا نه؟!!
اما ارزشش رو داره!!
حالم خیلی بد شده بود.
فقط به بچه ها گفتم طوریکه اون پدر و پسر هم بشنون:سریع مهمان ها را بیرون مشایعت کنید امروز فروش نداریم اصلا و قراره ماشین بیاد برای بار زدن بیرون باشند همه.
و هاج و واج رفتند...
یاد بابام افتادم که بیمارستان بستری بود و پرستار گفت:با ویلچر باید بره سرویس بهداشتی.
براش ویلچر آوردم، نمی نشست میگفت: تو جون نداری، دستت درد میگیره
گفتم:بابا این چه حرفیه چرخ میبرتت نه من ،بشین.
براش کمپوت باز کردم گفتم بخور از دستم گرفت و گفت:خیر ببینی بابا، من که ازت راضی ام خدا هم ازت راضی باشه.
اون لحظه مثل همین الان اشکام سرازیر شد.
چون تازه بازنشسته شده بود بقول خودش مزه بازنشستگی رو نچید که سکته کرد.
گاهی میگم اگه خدا با من خوب تا کرده به یمن دعای بابامه.
باباها شاید نشون ندن اما احساسی تر هستند

نتیجه اخلاقی :دلم کمی بابام رو میخواد...

عمر گران می‌گذرد...

دختـر هابیل دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵ 22:42

حسی که از کتاب روح مجرد گرفتم تا الان شبیه همون حس کهکشان نیستی میمونه
واقعا ول معطلیم.
اونا کجا سیر می‌کنند ما کجا؟؟
مارو باش؟!!
اونا از زلزله ملکوتی و جذبات جلالیه که ارکان وجودشون رو بهم ریخته و اثری از شائبه وجود و هستی مجازی عاریتی در وجودشان نیست و به مقام فنا مطلق رسیده اند
اونوقت ما قاذورات گندیده،افکار و امیال پست، دست عقل را بسته و دست هوا را گشاده ایم.
نه ما را در عاقبت کارمان فکرتی و نه از سیاست‌های الهیه بر اُمَمِ ماضیه رسیده عبرتی!!
تتمه فکرمان دلار ست و دنیا
غافل از عاقبتی که نه دلار در آن به کار آید، نه دنیا.

و حاصلِ عمرمان دویدن پی چیزی‌ست که خود، رفتنی‌ست.

صبح تا شام در حساب سود و زیانیم،
غافل از آن‌که حسابی دیگر نیز در پیش است.

برای فردای دنیا هزار نقشه داریم،
و برای فردای خویش، هیچ!

خانه می‌سازیم که بمانیم،
مال می‌اندوزیم که آسوده باشیم،
نام می‌جوییم که فراموش نشویم؛
و نمی‌اندیشیم که روزی خواهد رسید
که نه خانه‌ای با ما می‌آید،
نه مالی،
نه نامی،
و نه حتی فرصتی برای جبران.

عجیب آن‌که از رفتگان بسیار شنیده‌ایم،
اما هنوز گمان می‌کنیم نوبت رفتن،
برای همه هست جز ما!

چه بسیار آنان که دیروز،
تمامِ فکرشان فردای دنیا بود؛
و امروز، خودشان در گذشته‌اند.

ما مانده‌ایم و یک دنیا «بعداً» گفتن؛
بعداً آدم می‌شوم،
بعداً جبران می‌کنم،
بعداً به خدا نزدیک می‌شوم،
بعداً...

و امان از آن روز
که «بعداً» دیگر در تقویمِ عمرمان نباشد.

فی المجلس وافضیحتاه،عنبرنسارا بر سرمان:/

میزونم:)

دختـر هابیل دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵ 13:16

امروز یکی تو باشگاه گفت :چشات چقدر حرف برای گفتن داره

چشات پر از انرژی،هر وقت تو تو باشگاهی حس بهتری دارم

آقا من شونصدبار رفتم تو آینه ببینم چشام چه حرفی داره بزنه:))

خلاصه من امروز میزون میزونم ببینم تا شب کی گند میزنه به اعصاب و روانم:/

*خرجی نداره خوشحال کردن آدما، اما از من توقع نداشته باشید قربون دست و پای بلورین تون برم:) )

چکیده

دختـر هابیل جمعه بیستم شهریور ۱۴۰۵ 17:18

چکیده این هفته

* از خودتون بت نسازید

حتی نذارید بقیه ازتون بت بسازند،چون بت شکن زیاده!!

** برای رسیدن به موفقیت، باید بهتون بَر بخوره!!

** *برای رسیدن به آرامش از هیچ کس توقع نداشته باش.

****اونیکه هی میاد و میره رو یه بار برای همیشه رها کن.

*****بعضی فاصله ها اسمش دوری نیست،اسمش نجات.

****میوه به آدم رو شجاع میکنه ، به بخورید قوت قلب بگیرید و بعد خیلی صریح بگین نععععععع

در آخر شجاعت یمنی چاشنی زندگیتون:) )

هیس!!!!

دختـر هابیل چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ 13:41

دارم کتاب روح مجرد رو میخونم در مورد حاج سید هاشم موسوی حداد
از شاگردان آیت الله قاضی تو کتاب کهکشان نیستی جسته گریخته درموردش صحبت کرده بود.
بین خوندن کتاب عطش و روح مجرد قرعه به نام روح افتاد:)
یه جا طرف میره آهنگری سید هاشم و میگه
"آمده ام نعلی به پایم بکوبید "
و سید هاشم با اشاره بهش میگه هیس چون جلو شاگردش گفته بوده بهش.
اما این جمله خیلی به دلم نشست شاید بیست بار هی گفتم
"آمده ام نعلی به پایم بکوبید"
گشنگه واقعا:))
نعلی به پایم بکوبید تا راه رفتن را بیاموزم
شاید این بار راه را نه با پاهایم که با دل بروم
آمده ام کمی بیشتر ببینم
کمی بیشتر سکوت کنم.
آمده ام به جای دیدن عیب جهان
چراغی درون خودم روشن کنم.
نعلی به پایم بکوبید که راه از بیرون آغاز نمی شود
راه از درون آدمی شروع می شود.
بعنوان کسی که اگه کسی با من کل کل کنه کم میاره تمرین سکوت و نعلی به پا کوبیدن و پذیرش هم برای خودم سخته هم طرف مقابل
طوریکه دیشب که حرف نمیزدم مجید هی گفت:یکی یه چیزیت گفته، بهت نمیاد این سکوت:)
اما تو کتاب تکه هایی از یک کل منسجم پونه مقیمی یه جاش میگه:"
به سکوت نیازمندیم سکوتی سرشار از حضور و پذیرش
اجازه دهیم عبور کند هم جهان از ما و هم ما از جهان درونی دیگران"
نتیجه اخلاقی :در مجلسی نشسته بودیم ناگهان خری گفت:|

ای دریغ از عمر رفته و زهرمار

دختـر هابیل یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ 20:13

بجای اینکه هر روز و هر شبت به آه و حسرت بگذره
بیا یه بار یه لیست از ناکامی ها حسرت ها غم و اندوه هر لاطائلات و اسرائیلیات هست هر آنچه که نامش را نداشته می‌گذاری،بنویس و مراسم سوگواری ختم سوم و هفت و چهلم و سال این بزرگواران رو یه باره بگیر و تمام
بعد بچسب به ادامه زندگی
بچه جان ما ابد در پیش داریم اینقدر تو ذهنت شرر نباف.

یاهو مسنجر

دختـر هابیل شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵ 14:5

چند وقت پیش داشتم یه مقاله می نوشتم‌(اوووهکی مقاله!! چقدر فرهیخته،چقدر شبکه چهار، لطفا پرانتز رو ببند تا بیش از این کودک درونم شرر نبافته).
آقا خلاصه که داشتم با لپ تاپ می نوشتم که یهو امیر اومد گفت:مامان تو چطوری اینقدر تند می نویسی بدون اینکه به لپ تاپ نگاه کنی.
یه مادر حکیم و فرزانه چی باید بگه :فرزندم با تمرین و ممارست!!!
یادمه دوران ما، یاهو مسنجر و گروه های چتش تازه اومده بود تو بورس و دانشجویان تشنه علم و دانش اینجوری سیراب میشدن خیر سرشون!!!
دختر و پسرها با اسم های کذایی، مکان ها کذایی در حال مخ زدن بودن. تشنه حرف زدن حتی به دروغ.
یه عده از همون اول، دنبال وب و گشت و گذار در پایین تنه جنس مخالف و گاها موافق!!!
اما بعضی هاشون هم آدم حسابی بودند با یکی حرف میزدم امین نام بچه اهواز بود و اون منو با کتاب های مصطفی مستور روی ماه خداوند رو ببوس آشنا کرد. و بعدها دیگه نمیدونم چی شد.
از تعطیلات عید برگشته بودم که هم اتاقی ام گفت:یه چیزی بگم؟!
بنال
با یکی آشنا شدم خیلی حالیشه طرف ازدواجیه.
با هم تو تعطیلات آشنا شدیم(بعضی بچه ها چون تو شهر و روستاهای برفی زندگی میکردن گاها تو عید نمی تونستن برن خونه مسیر مسدود بود) خیلی هم خوشگله شبیه
تام هاردی!!
اول کار نمیخواستم تو ذوقش بزنم که بابا از اینا شوهر در نمیاد.
اسمش محسن از گلستان ته فامیلیش لو داشت تو فکر کن قراقویونلو یا آق قویونلو بود دانشجو دکترای علوم سیاسی
عکسش رو دیدم دیگه بیش از این نمی تونستم در لفافه حرف بزنم یا مماشات کنم
این تام هاردی؟!
آره نگاهش کن بخصوص حالت چشاش
این بیشتر شبیه تسو برادر جومونگ،چیه این؟اینقدر سترگ و گنده
دلت میاد اینجوری بگی ؟!
خلاصه تایپ من نیست.
بهش گفتم یه هم اتاقی هم دارم و درگیر پروپوزال هست، تلفنی در ارتباط بودند در یکی از گفتگو ها گوشی رو هم به من داد تا بیشتر در روند ارتباط شون باشم و زمینه دیدار حضوری میسر گردد. تکیه کلامش فلذا بود. صحبت از پروپوزال پایان نامه هم شد و تا حدودی هم راهنمایی کرد اما از فحوای کلامش تبختر و تفرعن متصاعد میشد که من خوشم نمی اومد.
حالا دانشجو علوم سیاسی هستی عباس عراقچی که نیستی؟!
تا اینکه پیشنهاد کرد پروپوزال اولیه رو برام لیست کنه منم از خدا خواسته قبول کردم اما وقتی گفت:صداتون خیلی زیباست آیا تو رادیو هم کار می‌کنید؟! حس کردم داره جاده خاکی رو چهارنعل گز میکنه
به هم اتاقی ام گفتم:دوتا معجون بستنی دم پل خواجو باهات شرط میبندم که از این شوهر درنمیاد.
طرف چنان بهش ایمان داشت که عرب جاهلی به لات هبل عزی.
خلاصه اینجوری شد که اون باهاش چت می‌کرد اول و من در نقش پرستو ده دقیقه بعد وارد گود میشدم.
نزدیک نقش آفرینی هم رسیده بود که یهو مجید زنگ زد
خروس بی محل:))
اون موقع مجید سرباز بود و هرشب قبل از خاموشی چند دقیقه ای رو هم کلام می‌شدیم جالبه هیچ حرفی هم نداشتیم چه خبر؟! هیچی!!
تو چخبر؟! هیچی
خب تعریف کن
تو تعریف کن
هیچ خبری نیست
اینور هم خبری نیست درگیر پایان نامه بودم داشتم بررسی های لازم رو انجام میدادم:/
اوووف بر من، عنبرنسارا بر سرم:‌|
خلاصه دوباره برگشتم سر ماموریت، لپ تاپ رو باز کردم و محسن اومد بالا.
هم اتاقی هم با قاطعیت که محل نمیذاره چون داره با من حرف میزنه
تا اینکه خودش همون لحظه سلام نوشت و من به دوستم گفتم:عنایت داری؟! پل خواجو منتظرتم.
و محسن به عروس آینده اش گفت:شرمنده عزیزم من باید برم تا سوپر مارکت برای خونه خرید کنم دوباره میام فعلا.
مع البت سوپر مارکتش تو چت من بود و طرف هاج و واج نگاه می‌کرد به پیام ها. به این اعتماد سوخته. به توهم ازدواج
چند روز با من حرف نمیزد و میگفت:خب کسی حریف زبون تو نمیشه.
به این باور نرسیده بود که میتونه همزمان با ده نفر دیگه هم صحبت کنه یه جا به بهانه سوپرمارکت، یه جا خواب،یه جا مطالعه...
خلاصه وقتی فهمید این همون تسو برادر جومونگ نه تام هاردی
یه معجون بستنی مشتی دم پل خواجو خوردیم:))
*ادما تو هر سن و سالی تو هر جایگاه و مقامی گول میخورن
**تو هر کاری تمرین و ممارست داشته باشی استاد میشی
*-*دوستم بعدها ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد
**از محسن علوم سیاسی خبری در دست نیست فقط میدانم عباس عراقچی نشد.
*_*تو زندگی همسرتون رو نپیچونید وگرنه پیچونده میشوید
*'*وقت طلاست الکی هدر نده چه یاهو مسنجر چه یوتیوب و اینستا

*بعضی آدما قرار نیست تا آخر عمر کنارت بمونن،فقط اومدن یه درسی بهت بدن و برن ، پس خودت رو بهشون نچسبون،رها کن بالام جان

مدیر مدرسه

دختـر هابیل سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ 17:41

چند وقت پیش با یه بابایی صحبت می‌کردم از قضا آرونی بود یه رگه مادریش هم گمونم بیدگلی بود و میگفت:آرونی ها چه هیزم تری بهت فروختن که اینقدر تیرت باهاشون چپه؟!
دیروز داشتم ای اف تی میزدم اینکه این انزجار از کجا اومده و در وجودم تنیده. طوریکه از تنالیته صدای آرونی ها هم بیزارم.
وسط ای اف تی زدن یه یه خاطره اومد بالا.
مدرسه امیرالمؤمنین،کلاس پنجم، زنگ دوم،مانتو طوسی با مقنعه مشکی من نماینده کلاس بودم و بچه ها رو به سکوت وامیداشتم که یهو خانم گیتی رهنما ارانی مدیر مدرسه، زیبا صورت دیو سیرت یهو وارد کلاس شد و نه گذاشت نه برداشت بدون هیچ دلیلی محکم تو گوشم زد طوریکه مقنعه ام جابه جا شد و به سمت جنوب غربی سرم حرکت کرد.
فضای سنگین و سختی حکمفرما شد روی نیمکت دوم سمت راست نشستم و همه ی وجودم داغ شد هم از سوزش سیلی بی هوا و ناگهانی هم از خجالت، تمام روز و هفته به اون سیلی و نگاه ترحم آمیز و حال بهم زن بچه ها به خودم فکر کردم.
روز دانش آموز شده بود و ما رو یه جایی برده بودن که دوباره از اونجا بریم میدون.
ادل از همه بچه ها یهو اومد یه نیشگون محکم از بازوی نحیف من گرفت که میگم همتون بیاین اینور خیابون،فک کن سی چهل بچه اونوقت ادل اومد دق و دلی بی نظمی بچه ها رو سر من خالی کرد که جزو شاگرد خوب های اون مدرسه بودم و معدل بین 19/25تا 19/75متغیر بود.
از همین تریبون باز اعلام میدارم خانم گیتی رهنما قلبا و عمیقا حالم ازتون بهم میخوره.


+بقول امیر عظیمی چقدر ساده بهم ریختی روان مرا
**گاهی بعضی زخم ها دمینو وار تا ابد و یک روز ادامه داره

به چپ بپیچید.

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ 16:2

یه بابایی هست که هر سال فقط یه روز به من پیام میده.

یعنی از سیصد و شصت و پنج روز سال فقط اختصاصی امروز پیام میده. خواننده خاموش اینجا هم هست اما هیچ وقت پیام نمیده جز امروز.

هر بار هم اینجوری پیام میده:

آخر خوشحالی وقتی که می‌فهمی
خاصی
متفاوتی
حتی صندلی کلاست با بقیه فرق داره
بالاخره تو چپ دستی
روز چپ دست‌ها مبارک.

خلاصه حاجی خیلی سپاسگزارم:) )

ربط نوشت:یه همکار داشتم وقتی من شروع به نوشتن با خودکار میکردم میخکوب نوشتن من بود و می‌خندید و میگفت:بامزه می نویسی

چپ دست بودن آپشن محسوب میشود:) )

شهاب ثاقب

دختـر هابیل پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ 15:56

دیشب من سر به هوا ترین آدم روی زمین بودم.

برقا ساعت 7رفت و اینجا تو روستا هیچ چی پیدا نبود

همه رفته بودند روضه من تنها تو ایوون دراز کشیده بودم

دیدم آسمون پر از ستاره ست که یهو یه شهاب سنگ گشنگ رد شد خیلی ادامه دار بود من که بعد از سال ها شهاب سنگ می دیدم از هیجان جیغ کشیده و گفتم عههههههههههع.

و این عشق بازی من با آسمون و ستاره ها و شهاب سنگ دو ساعتی طول کشید.

دفعه اولی بود که از برق رفتن خوشحال بودم و دوست داشتم حالا حالا قطع باشه.

گمونم بد نباشه گاهی نصف شب برم کویر و ستاره بازی کنم*)

اسب لخت

دختـر هابیل سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ 12:26

یه هم اتاقی قمی داشتم سال 85

(اوووه بیست سال پیش بود گرد پیری داره میشینه)
این بشر یه اصطلاح داشت که میگفت:گوشتم لب طاقچه ست تا میرم یخورده پروار بشم ،از غصه آب میشم.
واسه هر نفسی هم که می‌خواست بکشه از جعفری تبار استخاره میگرفت،وقتی استخاره خوب اومد با یکی نامزد کرد و پسر هم فلنگ رو وسط کار بست و رفت خارج، جعفری تبار هم که بعد به سه بار اعدام محکوم شد:/
حالا ایناش به ما چه به ادامه داستان توجه فرمایید.

چند وقت پیش یه مشتری چهار تخته 12متری 1200شانه سفارش داد
تو این مواقع جا داره تو ذهن این صحبت پلی شود که "من دارم به اندازه ،غنی ام غنی از همه دنیا" یا لاتیش رو پر کنی یه سهراب تنگش بذاری،یا هی دیالوگ آقوی همساده رو بذاری تو پول غرقم:))
سفارش که اکی شد به مجید گفتم میخوام گوشم رو سوراخ کنم
سوراخ که داره، سوراخ های متعدد دیگه :)
میخوام با سود فرش‌ ها از این گوشواره گیلاسی های بلند بگیرم که وقتی سرتو تکون میدی دیلینگ دیلینگ صدا میده.
مجید:سوار اسب لخت نشو بچه جون(شما بخونید تا قطعی نشدن یه کار آن را علنی مکن بچه جان )
خلاصه فرش‌ ارسال شد و چند روز گذشت تا اینکه مشتری پیام داد خانم من 4تخته سفارش دادم چرا سه تا اومده باربری
من برنمیدارم من پول 4تخته دادم.
راست میگفت.
زنگ زدم باربری جویای فرش‌
زنگ زدن به باربری ها از زنگ زدن به دفتر ریاست جمهوری سخت تره.!!
بعد کلی زنگ زدن آخرش نمیدونم چه فکری کردند و جواب دادن گفتم یه دونه فرش‌ ها نیست کجاست؟!
گفت:واقعیت اینکه راننده میخواسته زودتر بار رو ببره، از قضا در خونه پارک میکنه تو باربری نبوده فرش‌ ها ،و از چهل تا بار یه دزد میاد یه دوازده متری میدزده و میخواسته یه شش هم برداره یکی میرسه ول میکنه میره و از قضا فرش‌ شما بوده.

یعنی دارید میگید از چهل تا فرش‌ ادل اومده به بار من زده؟
آره ما نمیدونستیم از کیه تا صداش در اومد!!
راننده هم درگیر پلیس و کلانتری خودش هم بدبخت تازه این کار رو شروع کرده
حالا باید پولش رو بده تا بخره فرش‌ رو.
به مشتری گفتم معلوم نیست اون یکی کجاست برگشت بزنید تا دوباره چهارتا بیاد.
پیدا کردن دوباره چهارتا تخته فرش‌ شبیه قبلی و ارسال فوری کار شاقی بود. ژاژ خاییدن من هم نسبت به دزد بیشرف و راننده هم بی‌فایده بود،لابد حکمتی داشته طبق معمول:|

راننده اومد شرکت و واقعا بدبیاری از سر و روش می‌بارید اما
من مسـئول شل گوشی اون نبودم، مجبور شد نزدیک چهل میلیون به شرکت بده تا بتونیم از یه شرکت دیگه چهار تا فرش‌ 1200شانه گلبرجسته بخریم.
حالا شرکت ها یا تک داشتند یا رنگش با اون یکی فرق داشت یا تا ده دقیقه پیش داشتن الان تموم کرده بودند، و از اونور مشتری راه به راه خانمی چه شد فرشای ما؟!
روانم ساییده شده بود:/
امیرعلی گفت:من دعا میکنم برات اما بجاش 5میلیون میگیرم.
با امیر دو میلیون بستم و رفت برای دعا کردن، مظنه دعا چقده گرون شده!! 500 هم خودم نذر شازده هاشم، امامزاده نزدیک خونمون کردم.
یه نذر نون و پنیر خرما به نیت حضرت رقیه هم تو حرم سلطانعلی بن امام محمد باقر در مشهد اردهال.
مجید میگفت :یه فرش‌ فروختی به همه امامزاده های داخلی و خارجی بدهکار شدی که، نگفتم سوار اسب لخت نشو:)
خلاصه بعد کلی صلوات و نذر و نیاز فرش‌ رو فرستادیم واینبار بجای سهراب ،تنگش آیت الکرسی خوندم.
و برای جبران اتفاق پیش آمده دوتا پادری هم دادم
اما رُسم کشیده شد. وقتی رفتم وزنه دیدم گوشت منم لب طاقچه ست مع البت نمیدونم این سه کیلو و چهارصد که کم کردم بخاطر فستینگ و نقصان کالریه یا نقصان آرامش روح و روان.
راستی بعد صفر ان شاء الله ان شاء الله ان شاء الله میخوام گوشم رو سوراخ کنم :))
متعاقبا نتایج دیلینگ دیلینگ را اعلام میدارم.
نتیجه اخلاقی :تو زندگی شل گوش نباشید چوبش خیلی درد داره.
شریف زندگی کنید و دزد نباشید.
حدیث نوشت:امیرالمؤمنین: همیشه کاری به موفقیت می‌رسد که سر پوشیده بماند.
دعا نوشت:بارالها هر هفته 4تخته 1200بی دردسر بفروشم دمت گرم:))
راستی مجید اسب منم دیگه زین داره لخت نیس:))

زخم شمشیر

دختـر هابیل پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵ 12:29

از خونه داداشم اومدم بیرون که دیدم در خونه همسایه غلغله جمعیت هست و همه مضطرب، که یهو خانمش با سر ورم کرده و پای لنگان چادرش رو تو صورتش کشید و جمعیت رو کنار زد و رفت.
نزدیک خونمون بودم که یه مردی که یه دستمال یزدی به سرش بسته بود و شلوار کردی پاش بود از موتور درب و داغون سوزوکی پیاده شد دم در وایساد و مشت و لگدی بود که تو در میزد صاحب خونه با صورت برافروخته اومد بیرون و من آستانه در خونه ایستاده بودم،بگمونم برادر یا عموی زن بود که مرد گفت:حالا دیگه دست روش بلند میکنی؟!
و مرد صاحب خونه گفت:همینه که هست و اون روز تا حالا هم تحملش کردم برای حرف مردم.

و مرد گفت:اینجوریاس؟! خیلی خب و یهو یه نمیدونم قمه بود یا شمشیر سامورایی از تو لباسش درآورد و بی معطلی فرو کرد تو شکم طرف.
من با همه وجود جیغ کشیدم و اون دومی رو هم دوباره تو پهلوش فرو کرد و طرف زمین افتاد و انگار چشاش از حدقه داشت میزد بیرون.

مجید از صدای جیغ من پرید بیرون و خودش رو تو کوچه رسوند و من حالا فریاد میزدم بیا تو خونه این الان هیچی حالیش نیست ،آدمای دور وبر هم واهمه داشتن جلو برن و کمک کنند فقط هی میگفتن:زنگ بزنید آمبولانس بیاد.

و من فقط هی به مجید میگفتم بیا تو، بیا به تو هم میزنه
و اون در جواب چی بگه خوبه؟
میگم بلند شو نماز صبح تو بخون دیگه صدات نمیزنم.

بله من خواب دیدم خواب همسایه ای که چند سالی هست دیگه همسایه مون نیست اما تا همین الان هم فکر میکنم واقعا زخم شمشیر خورده.
*چقده خوبه بعضی چیزها فقط یه کابوسه
**من آدم اتفاقات واقعی اینجوری نیستم

***چرا مردها تو خواب هم گوش به آدم نمیدن:/

کدام سمت تاریخ ایستاده ای؟!

دختـر هابیل یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ 14:19

نمرود دستور داد که هیزوم بیارید تاابراهیم رو به آتش بیاندازیم

نه اون مارمولکی که چوب انداخت تو آتش حضرت ابراهیم، شعله ی آتش رو بیشتر کرد، نه اون گنجشکی که با نوکش آب ریخت رو آتش، آتش رو خاموش کرد، فقط ذاتشون رو نشون دادن این روزام بحث، بحث ذاته ‌ ‌ ‌ ‌

جهان و همه کائنات هم دو دسته اند یا اینوری یا اونوری

خدا کنه که ذات ما قل نندازه...

امید

دختـر هابیل جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ 0:5

اینکه قاطبه ما آدما قبل از مسافرت خونه رو مرتب و تمیز میکنیم

فقط یه دلیل داره که اگه مردیم ملت نگن چقدر خونشون بهم ریخته بود تا لحظه ی مرگ هم کار به حرف مردم داریم.

*چقدر امید به زندگی مون بالوست:)

جوجه اردک زشت

دختـر هابیل سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ 21:3

صدی به نود خانواده ما بور و زاغ و سفید هستند

انگاری جد 51ما از خود روسیه تزاری رحل طیران کرده

تا اینجاش هیچ مشکلی نیست

امّـــا داستان از جایی شروع میشه که من و کنار مادرم می بینند و بدون یه حدس درست میگن:عروسته؟!

عروسته و مرض :/

درسته من جوجه اردک زشت هستم اما چرا به این بصیرت نمیرسند که خدا اتفاقا سر من نمک پاش از دستش افتاده و من شدم گوله ی نمک:)))

*خانواده نوشت:تو نباشی تو جمع، اصلا هیچی مزه نداره:)

** زین پس من دیدید بصیرت داشته باشید :/

***بچه که بودم همش فکر میکردم بچه این خونه نیستم و بابام کارگردانه:))) حالا چرا کارگردان نمیدونم

****راستی چرا فرزاد جمشیدی مرد اکه هی:|

صفحه بعد
بیوگرافی
بر سر در این طویله ثبت است
داخل نشود هر آنکه خر نیست


با نهایت احترام کپی نکن حَیوان!!

Insta:dokhtarehabil
آخرین نوشته‌ها
برچسب‌ها
نوشته‌های پیشین
دوستان