هـمان یک مشـت
دانه ی احساسی که پاشیدی
چطـور خیـال پـرواز را
از سـر این پـرنده
پـراند؟؟!!
هـمان یک مشـت
دانه ی احساسی که پاشیدی
چطـور خیـال پـرواز را
از سـر این پـرنده
پـراند؟؟!!
این جماعت سرو دست می شکنند
برای آدم
نبودن!
پ ن ...
نه
دوستت دارم هایت
که مرهم روی زخمهایم بود را برداشتی.
ومن افتادم.
برای همیشه.
به همین سادگی.
وقتی
هوای دلگیر و مسموم
زادگاهم
ارام ارام می غرد
که نشکن و بایست!
ارزو میکنم که ایکاش!...
میتوانستم چون کوهها
درجوابش فریاد بزنم:
به خودش سوگند
که
دیگرطاقتی نمانده !
اهای نامسلمان!
چه روزها
که قسم راست من
جان تو بود
و
تو
اینروزها
حتی
حالی
از جان من
نمی پرسی!

انتظار میکشم
تا اذان بگویند
و
از آن.
کاش اوقات....
همیشه شرعی بود.

بغض همیشگی گلوهامان را
هنوز هم
هی می فشارد!
امیدوار باش!
کسی است که
هیچگاه تنهایمان نمیگذارد

شب
با خلوتی بی رنگ
لبریز بی فردایی!
روز
درحسرت دیروز
خالی تر از خالی!
غم
هر روز میخندد!
بر چهره زردم!
من!
در اوج خواهشها
تنها شدم تنها
من!
دیگر نمیخندم!
از روز رسوایی!
پ ن ...
من!
مقصر بودم؟
