منوچهر آتشی(تولّد 1312 ش)
خنجرها، بوسه ها، پیمان ها
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران سر
اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش اما دل با دریغ ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی، سیلاب دره ها،
بسیار صخره وار که غلتیده بر نشیب
رم داده پرشکوه گوزنان
بسیار صخره وار که بگسسته از فراز
تارانده پرغرور پلنگان
اسب سفید وحشی با نعل نقره گون
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پرنسیم
بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می زند به خاک.
گنجشک های گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
یاد عنان گسیختگیهاش
در قلعه های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشیدهای شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان، شمشیر مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است:
« اسب سفید وحشی! مشکن مرا چنین
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابند در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه ی من»
« اسب سفید وحشی!
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
دشمن کمین گرفته به پیکان سکه ها»
« اسب سفید وحشی!
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
من با کدام مرد در آیم میان گرد
من بر کدام تیغ سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را»
« اسب سفید وحشی!
شمشیر مرده است
خالی شده است سنگر زینهای آهنین
هر مرد کاوفشارد دست مرا ز مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین»
« اسب سفید وحشی!
در بیشه زار چشمم جویای چیستی؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست غمی بسته راه خواب»
« اسب سفید وحشی!
آن تیغهای میوه اشان قلبهای گرم
دیگر نرست خواهد از آستین من
آن دختران پیکرشان ماده آهوان
دیگر ندید خواهی بر ترک زین من»
« اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شیهه بکش مپیچ ز تشویش»
« اسب سفید وحشی!
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
سر با بخور گند هوسها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فروریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیل تر خویش»
اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
گنشجک های گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگیهاش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند.

سلام خدمت دوستان گرانقدر! بنده هاتف هستم البته اسم شعريم اينه! از شهر خوش حالان! از توابع استان عشق! آدرسم: خيابان قاف- كوچه ي رازقي- بن بست ياس-گذر ياسمين- پلاك؟ پلاك نداريم چون شهرداري نداريم! كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست! كعبه ام مثل نسيم مي رود باغ به باغ مي رود شهر به شهر! حجرالأسود من روشني باغچه هاست! مطالب زيبا از عالم شعر و ادبيات و هنر و گاهي هم مطالب طنز ادبي براي علاقه مندان قرار دادم اميدوارم لذت ببريد! ضمنا از نظرات سازنده ي شما هم استقبال مي كنيم!