نمیدانم!

'گاهی وقتها خوب است که بدانی هیچ نمیدانی. اینطور حداقل با زندگی راحتتر کنار میآیی. آنوقت در میان غلغله و آشوب یک روز تابستانی و داغ و در میان کسانی که هیچ نمیدانند و ادعای دانستنشان بسیار است، آرام لیوان شربتت را سر میکشی و به قیل و قالهایشان گوش میدهی و از خودت میپرسی آیا واقعا ارزش این همه هیاهو را دارد وقتی با یک کلمه درست میشود: نمیدانم!!

عصرهای کشدار!!

گرمای این روزهای تابستان انگار روی تک تک سلولهای بدنم تاثیر داشته. و توعی کرختی و بی حوصلگی اکثر روزهایم را فراگرفته. این روزها حکم گربه نداشته خانه مان را پیدا کرده ام. اکثر وقتها کارهایم را به صورت اقفی روی کاناپه انجام میدهم. کتاب خواندن، گشتن در دنیای مجازی، تماس با دوستان، شنیدن آهنگ.آموزش و...
میترسم بعد از چند وقت کلا راه رفتن را فراموش کنم.

خوابهای چهل تکه!

اسفند ماه سال 88 در وبلاگ قبلیم شور و هیجان خاصی داشتم.پستی دلنشین و امیدوارکننده نوشتم. یک قدم مانده بود به همه حسهای خوب و امیدهای تازه. این خواب خوش اما چند روزی بیشتر طول نکشید. روز واقعه آنچنان از عرش به فرش پرتاب شدم که گیجی آن اتفاق تا مدتها کابوس روزها و شبهایم بود. در آستانه رسیدن به چیزی، چنان دورت کنند که خودت هم نمیفهمی چرا و چگونه. از همان روز تصمیم قطعی شد برای رها کردن آن اتفاق و آدمها و حسها. 4 سال طول کشید تا خودم را مجاب کنم ادامه دهم با هر شرایطی. نتیجه اما چندان مطلوب نبود. یعنی چیزی نبود که باید!!

با این حال خیلی استرس روزهای آینده را دارم. از تکرار دوباره حادثه بیزارم. از آن روز شوم کذایی. چهره های مات و صداهای مبهم و تصویر کج و معوج آن آدمها. 

فراموش کردن بعضی چیزها حکم ترک عادت قدیمی را دارد که موجب مرضی شدیدا کشنده میشود. انگار هر روز باید یادآوری کنی تا یادت نرود که تو همان فرد اسفند سال 88 هستی. همان که آن روز تلخ را سپری کرد.


قهر همیشه هم بد نیست!

فاصله که می افتد تازه میفهمی کجای عالم قرار گرفته ای. فاصله که می افتد مرز بودن و نبودن را با تمام سلولهایت میفهمی. میفهمی که بودن بعضیها در زندگیت حکم هوا را دارد که اگر نباشد شاید تو هم لجظه ای بیش نمانی.
فاصله که می افتد تازه میفهمی که برای داشتن بعضی چیزها و آدمها باید خودت را به آب و آتش بزنی و بدانی که ارزشش را دارد.اینجور مواقع قدر دونفره های عصرهای گرم و تب آلود شمال و شرجی جنون آسای کنار دریا را بهتر میفهمی. انگار مشاعرت قدرت درک بهتری می یابند. انگار با خودت هم روراست تری. خوبیها جای تردیدها را می گیرند. ایمان می آوری به همه آنچه که انکار می کردی.
اصلا تنها که میشوی مرور خاطرات شیرین، گواراتر و دلنشین تر است. مخصوصا در عصر دلگیر یکی از همین جمعه های تکرارهای همیشگی!
فاصله که می افتد همه چیز پررنگ تر از همیشه، قاب میشود کنج ذهنت. آن وقت تویی و قاب تصویری که خود را هر لحظه بی امان و بی پروا از میان برگهای کتاب روی میزت یا صندلیهای زیر درخت سرو قدیمی پارک روبه رویی به رخ می کشاند.  انگار راه فراری جز اعتراف به دوست داشتنش نداری.


من!

قابلیت های آدمها بالاست! آدمهایی مثل خودم که فکر نمیکردم روزی اینگونه شوم...

چند روز گذشته خودم را و قابلیتهایم را سنجیدم و شاید تحملم را و خوشحالم که بد نبود...