نمیدانم!
اسفند ماه سال 88 در وبلاگ قبلیم شور و هیجان خاصی داشتم.پستی دلنشین و امیدوارکننده نوشتم. یک قدم مانده بود به همه حسهای خوب و امیدهای تازه. این خواب خوش اما چند روزی بیشتر طول نکشید. روز واقعه آنچنان از عرش به فرش پرتاب شدم که گیجی آن اتفاق تا مدتها کابوس روزها و شبهایم بود. در آستانه رسیدن به چیزی، چنان دورت کنند که خودت هم نمیفهمی چرا و چگونه. از همان روز تصمیم قطعی شد برای رها کردن آن اتفاق و آدمها و حسها. 4 سال طول کشید تا خودم را مجاب کنم ادامه دهم با هر شرایطی. نتیجه اما چندان مطلوب نبود. یعنی چیزی نبود که باید!!
با این حال خیلی استرس روزهای آینده را دارم. از تکرار دوباره حادثه بیزارم. از آن روز شوم کذایی. چهره های مات و صداهای مبهم و تصویر کج و معوج آن آدمها.
فراموش کردن بعضی چیزها حکم ترک عادت قدیمی را دارد که موجب مرضی شدیدا کشنده میشود. انگار هر روز باید یادآوری کنی تا یادت نرود که تو همان فرد اسفند سال 88 هستی. همان که آن روز تلخ را سپری کرد.