وبازهم.........رفتي!
نترس..
آب ریختـــــم تـــا پاک شود
هر چه رد پای توست …..از زنـــدگی ام…!

پسرک عاشق....
پسری بود عاشق زندگی
عاشق دوستان کودکی
عاشق خاطرات بچگی
عاشق آن لحظه های ناب
عاشق شعر بود و کتاب
عاشق نماز بود و دعا
عاشق آسمان بود و خدا
دلش می خواست مثل سهراب
خانه ای داشته باشد پر از دوست
تا به دیوارش لوح محبت بیاویزد
دلش می خواست بنشیند
زیر یک سایهُ بید
بخواند نغمهُ خوش امید
عاشق این بود ببیند
مادرش را با چادر گلدار سفید
هر روز سر سجاده دست به دعا
ببوید پیرهنش را بخندد مادر
در آغوشش بگیرد گرم
و بگوید پسرش را دوست دارد
عاشق آن خندهُ پر مهر پدر
که خسته می آمد ز در
عاشق بوسه ای که پدر با عشق
به روی گونه اش می ذاشت
***

***
پسرک دیده نشد
پسرک رفت و گم شد
در هیاهوی زندگی
آخرین بار که دیدمش
پسرک خسته بود ،شکسته بود
کنار دریای غم
با دلی تنگ نشسته بود
موهای سپیدش گواهی میداد
بغضم گرفته بود داد زدم
اون پسر عاشق چی شد؟!
نگاه خستشو ازم گرفت
فقط یه چیزی گفت
زندگی اشتباه است!!!
پسرک رفت !!!
پسرک رفت و هیچ وقت دیده نشد.
امشب...
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نيستی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن فرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب ...

حکایت سپیده
حتــــــــما بخــــــــونیــــــــــد!!!!!!
داستان عاشقانه قلب ...
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی
اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دختر لبخندی زد و گفت ممنونم!
... تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوب نبود...
نیاز فوری به قلب داشت... از پسر خبری نبود... دختر با خودش
می گفت : می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو
به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...
اما تو حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگه هیچ وقت زنده
نباشم... آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…چشمانش را باز کرد...
دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت
چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت
انجام شده. شما باید استراحت کنید... درضمن این نامه برای
شماست...!دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده
نمی شد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان که این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام.
از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون می دونستم اگه
بیام هرگز نمی ذاری که قلبمو بهت بدم... پس نیومدم تا بتونم این
کارو انجام بدم... امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.
(عاشقتم تا بی نهایت)
دختر نمی توانست باور کند... اون این کارو کرده بود... اون قلبشو
به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش
جاری شد... و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرفاشو باور
نکرده بودم....
تورو خدا نرو .....
سکوت ( ادبی )
دلــــــــــــم غــمــگـیــنـه...
دلم غمگینه بازم یار نازم
بیا یاری بده شو چاره سازم
بیا تا روی ماهت رو ببینم ![]()
تموم شه این شب طول و درازم
اگه این شب نشه یک روز روشن ![]()
خدا میدونه که عشقو میبازم
آخه من جز تو هیچکس رو ندارم![]()
تویی قبله تویی دینو نمازم
خدایا تو کمک کن تا دوباره
بشه این عشق زیبا رو بسازم
در آخر هم میگم بهتر بدونه
که عشقو جونمه زهرای نازم
فهمیده ام که.......
فهمیده ام که.......
فهمیده ام که بزرگترین چالش زندگی این است که تصمیم بگیری مهم ترین چـیزدر
زندگی کدام است و سپس سایر چیزها را فراموش کنی *****************
فهمیده ام که ساده ترین کارها نیز می تواند با معنی باشد اگر آن را با روحیه ونیت
درست به انجام برسانی*************************************
فهمیده ام که بدترین رنج ها مشاهده رنج دیگران است******************
فهمیده ام که اگربه دنبال خوش بختی باشی خوش بختی از تو فرار می کند اما اگر
به دنبال خانواده برآوردن نیازهای دیگران .کارخودت .ملاقات افراد جدید وخوب
بودن باشی خوش بختی به سراغ تو خواهد آمد**********************
فهمیده ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند*****
فهمیده ام که لذت بردن ازموفقیت ایرادی ندارد ولی نباید آن را دربست باورکرد*
فهمیده ام که تجربه کردن شگفتی زندگی درچشمان یک کـودک لـذت بخش تـریـن حس زندگی است*****************************************
فهمیده ام که فراموش کــردن خطا وبـه خـاطرسپردن لطف دیگران هـردو به یک اندازه مهم هستند*****************************************
فهمیده ام که وقتی از افرادی که دوستشان دارید جدا می شـویـد بهتراست آخــرین کلماتتان محبت آمیز باشد .چرا که ممکن است این آخـریـن بـاری بـاشد کـه آن ها
را مـی بـیـنـیـد******************************************
فهمیده ام که درک راه درست به مراتب نیاز به خلاقیت بیشتری دارد .تا تشخیص
راه نادرست*********************************************
فهمیده ام که جایگاه وموقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد**
فهمیده ام که اکثر مردم دربـرابـر تغییر مقاومت مـی کنند وایـن درحـالی است که
تنها راه پیشرفت تغییر است*********************************عـــــشـــــــقـ ....
تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.
از شيميي فقط زاج سبز به يادش ماند و از فيزيک هرگز هيچ نفهميد.
عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.
وقتي دکتر شد مادرش مرده بود.
به جاي گريه کردن منطق خواند ... نتيجه از صغري ها و کبري ها
درد بي دليلي شد در دل عشق.
ميل به برگشتن داشت.
از هر کوچه اي که مي رفت به خانه ي مادريش نرسيد.
وقتي فيلسوف شد به سوي هر گلي که رفت آن گل پژمرد.
میخواستم بگم که اگه کسی منو لینک کرده یا
میخواد لینک کنه با اسم...کمپانی قلبای شکسته...
لینک کنه منو ...دوستون دارم فدای همتون مخصوصا
(z) خودم که تنهام گذاشته نامرد اشکال نداره
خدا نکنه دستامو ول کردی؟؟؟؟؟
که به هرچی که میخوام نمیرسم
شایدم من اشتباهی اومدم
که دره بسته رو وا نمیکنی
من به این سادگی دل نمیکنم
از تو که منو رها نمیکنی
بگو هستی تا همیشه بگو خداجونم.......

دلم گرفته خداجون...غیر تو کسی رو ندارم...دوباره تنهام نذار..
طاقته شکستن رو ندارم..تو میدونی دیگه هیچی از وجودم نمونده..
تا کجا ادامه داره این غمه بی پایان... دستمو بگیر..
بزار حس کنم کسی رو دارم..یه تکیه گاه...بزار بفهمم آرامش چیه..
بگو کجایی تا بهت نگاه کنم تا از تو چشات بخونم که تو با همه فرق داری...
خداجونم خسته ام.. خیلی هم خسته ام خسته تر از همیشه
من تنها نیستم بی معرفت ...
من تنها نیستم
اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من...
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
تنها شدم بد جور...
و دوباره باید رویای شکفته تو را از یاد ببرم
دوباره باید آرام و بی صدا در ظلمت شب ازغم هجرانت گریه کنم
تا تمام ستارگان و کهکشان ها صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند!
به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد و من را از تو جدا کرد؟؟
لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را تو به صدا در آوردی و آهنگ جدایی را تو نواختی...
حالا چگونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود؟
احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم و مرغان خوش آواز دگر بار ناقوس جدایی سر می دهند
گویا آنان نیز از جدایی گریزانند ولی عزیزم تو را هرگز فراموش نمیکنم
اگر چه بین ما جدایی افتد .باید همه بدانند که ما اسیر بازی سرنوشت شده ایم
و بی خودی در تکاپو هستیم و فردای ما را سرنوشت رقم می زند...
دلم برات تنگ شده
|
امروز به روزی فکر میکنم که تمام وجودم تو شدی و گفتی که تمام وجود تو من شدم، کم کم من و تو تبدیل به ما شدیم، زندگی برام خیلی قشنگ تر شد طوریکه اصلا فکرش رو نمی کردم ،می گفتم چقدر دوستم داری ؟می گفتی بی نهایت، اما وقتی تو از من می پرسیدی که من چقدر دوستت دارم بهت می گفتم یدونه از بینهایت تو بیشتر، دلم برای لحظه هایی که با یه دنیا سختی به من میرسیدی تنگ شده، دلم برای صدای قدمهات تنگ شده ،دلم برای لبخندهای دلنشینت تنگ شده میخوام امروز که دوباره دیدمت تمام دلتنگیهام رو به باد بسپرم و تا خود صبح فقط نگات کنم هرچند که سیر نمی شم اما خب دلم آروم میشه. عشق نازنین من همیشه کنارم باش که هیچ وقت سردی هوا رو حس نکنم. دل من و تو همه ی فصل ها رو داره اما هیچ وقت حتی توی سرمای زمستون سرد نمیشه. اگه دلم تنگ میشه بخاطر اینه که خیلی دوستت دارم و طاقت دوری تو رو ندارم. عزیز دلم همیشه کنارم بمون تا لحظه های زندگی برامون به خاطره های شیرین تبدیل بشه . ثانیه به ثانیه ی این باتو بودن رو هرگز فراموش نخواهم کرد دوست دارم همه ی زندگیم بخدا قسم نمیدونم چرا اینجوری شد فقط امیدوارم منو ببخشی خیلی چاکریم (Z) |
قابل توجه غــــــــــــــم
زدن مخ دختر ها
به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدنی سخت تر نبوده!
ویژگی های اساسی جهت مخ زدنی:
*داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!
*تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok عزیزم- چشم momi و Dady و Ilove you و جملاتی از این قبیل.
*آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر!
*نداشتن سیبیل و ریش و به طور کلی تمام ویژگی های دوره های قبلی
* به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!
و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دونین!
*هدف از مخ زنی:
پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!!!
امیدوارم خوشتان آمده باشد...
تولد بهترین خواهر دنیا
. . .
نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را
نمی دانم که حس کردی سکوتم را
ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم
وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم
عزیزم همیشه در قلب من هستی و خواهی بود
تولدت مبارک
ابجی عزیزم
میخواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم
اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست
تولدت مبارک
دوستت دارم
خواهر عزیزم
عزیزم به خاطر همه آرامشی که از تو دارم خدا را شکر میگویم
به پاس تمام خوبیهایت بهترینها را برایت آرزو میکنم . . .
تولدت مبارک
روز تولدت اولین روز از سفر ۳۶۵ روزه توست به دور خورشید
از سفرت لذت ببر
تولدت مبارک
وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست
و هدیه من به تو نازنین قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپد
عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویم
تولدت مبارک
تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست
به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم
ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم
تولدت آذین زندگی ام باد . . .
الهی جاده زندگیت هموار
آسمان چشمانت صاف و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشد
و هیچ وقت از دنیا خسته نباشی . . .
تولدت مبارک
عزیزم یکسال دیگر از بدنیا آمدن تو گذشت
و امیدوارم بهترین سال عمرت را پیش رو داشته باشی
تولدت مبارک
سلام بچه ها بازم با یه آپ جدید اومدم .... دوستای گلم چند روز دیگه تولد آبجیمه ... دوس دارم هرکی به وبم سر میزنه با یه پیام تبریک شادم کنه ...اگه تبریک نگید خیلی نامردید ... دوستون دارم با بای
کوله بارت را ببند, ساید این چند سحر فرصت آخر باشد, که به مقصد برسیم, وبشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم! میشود آسان رفت, میشود کاری کرد که رضا باشد او.. ای سبکبال در این راه شگرف , در دعای سحرت , در مناجات خدایی شدنت, هرگز از یاد مبر, من جا مانده بسی محتاجم...
پسرک و دخترک
تنها فقط 16 سال داشت پسری با موهای قهوه ای کوتاه با اندامی ورزشکاری هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسه که
بخواد....
تازه یک هفته بود که با دختری که توی اتوبوس بود
آشنا شده بود پسرک که انگار
سالهاست که دختر را می شناخت. روزها از پی یکدیگر می گذشتن و عشق پرشور انها هنوز ادامه داشت 2 سال از آشنایی آنها می گذشت که
پدر دخترک از رابطه
دخترش با پسری مطلع شد. قلب پدر شکست ولی چه کاری باید می کرد؟ مردم پسری را کنار پارک پیدا کردن که غرق در خون بود ولی هنوز جانی
در بدن داشت پسر
را به بیمارستان رساندند بعد از 2 هفته پسرک به هوش آمد. پلیس که منتظر بود پسرک به هوش بیاید از او سوال کرد که چه کسی یا کسانی او را
زدند ولی پسرک حرفی نزد چون نمی خواست که پدر
دخترک رو بگیرند و قلب دخترک بشکند. از بیمارستان
که مرخص شد به خانه رفت و منتظر فردا شد. چون دخترک رو خیلی وقت بود ندیده بود. فردا آمد ولی دخترک نیامد پسرک یک ساعتی را در
ایستگاه منتظر شد ولی دخترک نیامد، فردا و
فردا ولی خبری از دخترک نبود. به خانه دخترک
رفت ولی آنها دیگر آنجا نبودن پسرک نا امیدانه به گوشی دخترک زنگ زد ولی خاموش بود. پسرک با قلبی شکسته به سمت خانه برگذشت ولی غمی
بزرگ در وجود داشت که حتی بهترین دوستان او
هم متوجه نبودن. سه سال از رفتن دخترک می
گذشت ولی پسرک هنوز دلباخته دختر بود. روزی به ملاقات دوستش در بیمارستان می رود که نیاز به قلب داشت پسرک از غم دوستش به نماز
خانه ی بیمارستان می رود و مشغول دعا می
شود، تا اینکه صدای ناله ای به گوشش می خورد
مردی تنها را می بیند که گوشه ای زانو زده و با صدای بلند برای دخترش دعا می کند، پسرک متوجه صدایی آشنا می شود، بله این همان صدایی
بود که او را تهدید کرد که دیگر نزدیک دخترش
نرود وگرنه کشته می شود. مرد از خدا می خواست
که جان دختر خود را نجات دهد از خدا می خواست تا کلیه سالم برای دخترش پیدا شود، پسرک که متوجه شد دختر به کلیه احتیاج دارد و
اگر کلیه ای به
دخترک نرسد باعث مرگش می شود انگار که تمام غم های عالم را به او داده باشند آهسته آهسته گریه کرد تا اینکه خسته، خوابش برد. وقتی از
خواب بیدار شد
به خونه برگشت و قضیه دخترک را با مادر و پدرش درمیان گذاشت و خواست که اجازه دهند که یکی از کلیه هایش را به دخترک دهد. پدر با غرور
به پسرش نگاه می
کند و اجازه می دهد ولی عشق مادر به فرزند اجازه نمی دهد. پسرک با تمام وجود از مادر می خواهد که اجازه دهد وگرنه با مرگ دخترک پسرک هم
می میرد.
پزشک به سمت اتاق دخترک می رود و می گوید کسی
پیدا شده که حاضر هست یکی از کلیه
هایش رو به دخترک بدهد. پدر دخترک هر چه تلاش می کند موفق نمی شود کسی که می خواهد کلیه خود را به دخترش بدهد را پیدا کند. روز عمل
پزشکان کلیه پسرک
رو به دخترک پیوند میزنن وقتی پزشکان می خواهند به پسرک خون تزریق کنند به اشتباه خون دیگری به پسرک تزریق میکنن که باعث مرگ پسرک
می شود.
پدر و مادر پسرک تمام اعضای پسرک رو می بخشند قلب
پسرک رو به دوستش می دهند و
قرنیه چشمش رو به دختر 9 ساله ای می دهند ... دخترک وقتی به هوش می آید پدر و مادر خود را می بیند که منتظر به هوش آمدن دخترشان هستند.
2 روز از به هوش آمدن دخترک می گذرد و دختر از
مادر خود سوال می کند که چه کسی کلیه را
به او هدیه داده است؟ ولی چشمان مادرش پر از اشک می شود! دخترک با نگرانی از پدر می خواهد؟ ولی پدر جرات سر بلند کردن ندارد! دختر
که نگران می شود با التماس از پدر و مادر خود
می خواهد که اگر چیزی هست به دخترک بگویند.
پدر با شرمساری می گویید یادت هست 3 سال پیش پسری بود که می گفت عاشقت هست و من به تو گفتم که او تو را ترک کرده و سراغ دختری
دیگر رفته؟ دخترک
که متوجه شده بود با گریه گفت: اون عاشقم بود و هیچوقت من رو ترک نکرد درسته؟ پدر به آرامی گفت: بله. دخترک با ناله ای چهره پسرک
رو تجسم کرد و از پدرش پرسید می تونم پسرک رو
ببینم؟ پدر به صورت دخترش نگاه کرد ولی
نمی تونست به دخترک بگوید. مادر به دخترش گفت وقتی مرخص شدی به دیدنش می رویم. وقتی دخترک از بیمارستان مرخص می شود از پدرش میخواهد
که به دیدن پسرک
بروند. پدر به مادر دخترک نگاه می کند و قضیه مرگ پسرک رو به دخترک می گویند. دخترک که آرام گریه می کرد از پدرش می خواهد که به سر
مزار پسرک بروند. وقتی بر سرمزار پسرک میرسند
دخترک به آرامی با پسرک درد دل می کند. 3 ماه
بعد دخترک به خاطره مرگ بسرک از دنیا میرود.


تولد دوستم
قصه تلخ عاشقی
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.











