پشت میز نشسته ام و این پایان نامه ی کذایی مثل یک غول ترسناک جلوم نشسته و منم هی از شروع جنگ فرار میکنم. ذاتا امثال من (ترکیب ژنتیکی از یزد و شیراز) خوی جنگ طلبی ندارند.

هی ول گشتم و وقت تلف کردم تا بعد یک سال و نیم گذرم افتاد اینجا.

داشتم نوشته های قدیمی اینجا رو میخوندم. انگار که داری البوم عکس مغزت رو میبینی. بعد توی پیوندهای اینجا اسم یه سری رو دید که از نوشته هاشون لذت میبردم. و دوباره بهشون سر زدم.

ولی انگیزه ی نوشتن در اینجا دیگه ندارم. اگه برای خودت میخوای بنویسی خوب توی دفترت بنویس. اگه میخوای دیگران بخونن، خوب فیس بوک بهتره. ولی شاید هنوز یه انگیزه باشه ... مث بعضیا که هنوز ترجیح میدن از گرامافون موسیقی گوش بدن و چاییشون رو از سماور بریزن و توی استکان کمرباریک هورت بکشن منم شاید بعضی وقتها دلم بخواد از وبلاگ استفاده کنم.

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی

تجربه

 

چه خوش است ار محک تجربه اید به میان

و گاهی انقدر دوری وبعید که هیچ دلیل و برهانی نیز این دل سرکش را به تو نزدیک نمیسازد.

و بعضی وقتها از خدا خجالت میکشم که چرا برای دیدن او دنبال دلیل و علت میگردیم .

و به قول امام متی غبت فتحتاج الی دلیل. کی پنهان گشتی که دلیل نیاز داشته باشی. اصلا مگر نور را منور میتوان کرد.

ان بعضی های دوم  که دوشتسان دارم برای لحظاتیست که دوستشان ندارم. دقایق بلا و واهمه. درماندگی و یاس. چون اتاقی پر از تاریکی بدون دریچه ای به روشنی.روزهایی که شیرین ترین خاطرات هم کمی از تلخی ان نمی کاهد. در ان لحظات تو را بهتر میبینم . و انوقت شیرین میشود. ولی حیف که خیلی نمیماند.

هر بلایی کز تو اید رحمتیست    هر که را رنجی دهی خود حکمتیست

زان به تاریکی گذاری بنده را         تا ببیند ان رخ تابنده  را

ریشه زان بر هر رگ و بندم زنند      تا که با عشق تو پیوندم زنند

خدایا بیشتر از همیشه اویزونم.

 

 

 

 

اگر چه دیر بماندم امید بر نگرفتم
مضی الزمان و قلبی یقول انک اتی

شب یلدایی انتظار دیر نمی پاید.
انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا

حتی اگر انان زود نپندارندش

علی حبه جنه

شعری زیبا از شهریار

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دست کش خیال من

کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل

یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک

مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد

پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف 

تشرف جالب

جناب حجت الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی می فرماید: من در تهران از جناب آقای حاج محمد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است، شنیدم که می گفت: من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیة اللّه ، روحی فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف می شدم.
ادامه نوشته

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

وجوه یومئذ مسفره ضاحکه مستبشره

و وجوه یومیذ علیها غبره ترهقها قتره و ذله

فایل رو گوش کنید

http://www.4shared.com/audio/ZtMj0OPh/___.html

غریبه ها

نمی دانم شما هم مانند من هستید یا نه. وقتی در خیابانهای این شهر شلوغ راه میروم احساس غریبگی میکنم. تنها میشوم. انگار اینجا شهر من نیست. نه ظاهر این مردم،نه فکرشان، به انهایی که تو انس داری نمیماند. نه مردشان نه زنشان. یا تو عقب مانده ای یا انها عوض شده اند.  به هر حال غریبه ای.

دست زحمت کشان و بانیان  فرهنگی ما درد نکند.

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد     چه کنند اگر زبونی ،نکنند و زیر دستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران     نه طریق توست سعدی ،کم خویش گیر رستی

اخرین شاهکار هنری دولت کریمه را دیدم.توفیق اجباری بود که در اتوبوس نصیبمان شد. فیلم پوپک و مش ماشالله.فکر کنم اگر در دولت قبلی همچین اتفاق افتاده بود کفن پوشان انقلاب میکردند....

یه سر رفته بودم خوابگاه پیش بچه ها این ایه که از ایات ابتدای سوره نور است را به پشت در زده بود و روی اون رو چسب زده بود تا دست بی وضو روی ان زنند.

با خود فکر میکردم که چگونه قران دست اعراب جاهلی، این پیش دبستانی های مدرسه تمدن را گرفته است و انان را گام به گام تا بالاترین سطوح معرفت و تمدن راهنمایی نموده است.

برای اگاهی بیشتر از میتوانید تفسیر شهید مطهری از ایت 27 و 28 سوره نور را ببینید.

 

زخاک سعدی شیراز بوی عشق می اید
هزار سال بعد وفاتش اگر بویی