سلام اومدم یه سری بزنم دیدم نیکی خیلی عصبانی گفتم تند بیام یه پست بزارم تا مارو نکشته
و برای این که از دلش در بیارم می خوام شعر فروغ فرخزاد و بنویسم

نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردیم شب و روز
چه میجوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگرزیم به کنجی
می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه
ور در تاریگی ها به بیمار دل خود
می دهم گوش گریزانم از این مردم که
با من به ظلهر همدم و یکرنگ هستند
ولی دریا طن از فر حقارت به دامانم
دو صد پیمانه بستند از این مردم که تا
شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو
شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من که می سوزی
از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این این دیوانگی ها!!!!!!!!!!!!!
فروخ فرخزاد