نابینای مهربان

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

روحانی

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: ‘خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ‘، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: ‘تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است’، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: ‘خداوندا نمی فهمم؟!’، خداوند پاسخ داد: ‘ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!’

بازسازی دنیا

 

 

http://www.zarbolmasal.com/wp-content/uploads/2011/11/world.jpg

 

 

پدر روزنامه می‌خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش می‌شد. حوصله‌ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را كه نقشه ی جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
- بیا! كاری برایت دارم . یك نقشه‌ی دنیا به تو می‌دهم. ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور كه هست بچینی ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه‌ی كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید: مادرت به تو جغرافی یاد داده؟
پسرجواب داد: جغرافی دیگر چیست؟
پدر پرسید: پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟
پسر گفت: اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یك آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم.

یه خواهشی دارم ازتون

میشه اون انگشتای نازنینتون لطف کنن چهارتا کلمه واسه دلخوشی مام شده تایپ کنن ،نظر بزارین؟

حداقل بدونیم سه ساعت وقت گرانبهامونو جلو کامپیوتر هدر نمی دیم!

پیشاپیش ممنون!

نرگس

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

اتوبوس

اتوبوس در حال حرکت بود و داشت کم کم به مقصد می رسید ، دختری که در ردیف دوم ، سمت چپ نشسته بود کیف پولش را از کوله پشتی اش در آورد و داخلش رو نگاه کرد تنها اسکناسی که داشت رو گرفت دستش –یه پنجاه تومانی- و با نا امیدی به فکر عمیقی فرو رفت ، طوری که چند دقیقه ایی می شد ناخودآگاه به پسری که در ردیف کناریش نشسته بود نگاه می کرد.بغضی پنهان صورت معصوم و بی آلایش دختر را آرایش کرده بود و لبخندی شیطانی صورت پسر را .
چاله ایی که سر راه اتوبوس بود باعث شد دختر به خود بیاد و روبرویش را نگاه کند . حالا نوبت پسر بود که توجه دختر رو جلب کنه، دختر هم متوجه نگاهای پسر شده بود اما حرکتی نمی کرد ، هر دو به یه موضوع فکر می کردند اما انگیزه ی پسر کجا و انگیزه ی دختر کجا؟؟!!
دختر پول را در کیفش گذاشت ، تصمیم خود را گرفته بود ، برگشت سمت پسر
دختر:ببخشید؟!
پسر:با من هستید؟ بله؟
پسری که پشت سر پسر اول نشسته بود بلافاصله یه اسکناس ۵۰۰۰تومانی در آورد و به سمت دختر گرفت
شاهد ماجرا:ببخشید خانوم پولتون افتاد رو زمین ! بفرمایید.
دختر به عقب برگشت و با تردید به پسر و پولی که تو دستش بود نگاه کرد.
دختر:این…آخه…
شاهد ماجرا:پول شماس ! خودم دیدم ، افتاد رو زمین ! بگیرید
پسر:خانوم با من کاری داشتید؟
دختر:ها؟؟ کار ؟ بله ! یعنی نه! نه ، ببخشید
شاهد ماجرا:من دستم افتاد نمی خواین اینو از من بگیرید؟ اگه لازم ندارید خودم ور می دارما!
دختر:لازم؟؟ چرا ، ممنون که حواستون بود و پول رو بهم دادید.
شاهد ماجرا:خواهش می کنم ، کاری نکردم
کمک راننده:آقایون ، خانوما رسیدیم.
زمانی که دختر احساس می کرد کسی او را نمی بیند ، دستانش را بالا برد و خدا رو شکر کرد . یه تاکسی گرفت و رفت .
اون روز احساس خوبی داشتم اما زیاد طول نکشید ! عصر بود تلویزیون رو روشن کردم داشت یه صحنه ی تصادف رو نشون می داد ، هرچی بیشتر نشون میداد بیشتر مطمئن می شدم ، تاکسی همون بود اما خب دلیل نمیشد اما یه لحظه دوربین چیزی رو نشون داد که متاسفانه مطمئن شدم ، کوله پشتی ! نمی دونم چرا و چه چیز این کوله پشتی توجه من و تو اتوبوس هم جلب کرده بود و تو ذهنم مونده بود.
گزارشگر می گفت راننده و سر نشین جلو درجا فوت کردن و خانومی هم که عقب بوده ، وضعش خیلی وخیمه . بعد هم آمبولانس و این جور چیزا رو نشون داد ، با چند نفرم مصاحبه کرد.
هیچی نمیشنیدم فقط به نظرم اسم یه بیمارستان و گفت ، همین
بلافاصله خودم و رسوندم به بیمارستان و سراغ دختری رو گرفتم که امروز تصادف کرده بود، اونقدر حالت عصبی داشتم که کسی جرات نمی کرد بپرسه تو باهاش چه نسبتی داری! فرقی ام نمی کرد چون اگه هم می پرسیدن یه چیزی می گفتم و می رفتم تو.
وارد اتاقش شدم هیچ کسی به دیدنش نیومده بود انگار کسی منتظرش نبوده که از دیر کردنش نگران بشه ،بیهوش بود !
دکتر:می شناسیش؟
- حالش چطوره؟خوب میشه؟ زنده که میمونه؟
دکتر:گفتی می شناسیش؟
نمی دونستم چی بگم؟ بگم فامیل ، داداش ، یا هرچی ! که خیلی تابلو بود . من حتی اسمشم نمی دونستم
-آره ، دوستمه! یعنی امروز تو اتوبوس با هم حرف زدیم
دکتر: همین؟؟!!
فکرم درست کار نمی کرد فقط می خواستم دکتر بهم اعنماد کنه که شاید بتونم کاری بکنم واسه همین حقیقت و گفتم
-تو اتوبوس که داشتیم حرف می زدیم ، کوله پشتی ایش خیلی توجه منو جلب کرد تو تلویزیون هم تا این کوله رو دیدم شناختم ، فیلمش هست اگه شک داری بریم ببینیم. تا الان هم که ظاهرا هیچکس دیدنش نیومده؟!
دکتر یه نگاهی به کوله و حال من کرد و چیزی نگفت.
-خوب میشه؟
دکتر:معلوم نیست ما که فعلا هر کاری می تونستیم کردیم.
-می تونم اینجا بمونم؟
دکتر:فعلا بشین تا ببینیم چی میشه
-توی کیفش و نگاه کردید؟شماره تلفنی؟ چیزی؟
دکتر:هیچی نبود
دکتر رفت بیرون ،من موندم و خودم ! دقیقا احساس می کردم مغزم داغ کرده. رفتم سراغ کیفش شاید بتونم چیزی پیدا کنم ، تو کیفش همون پولی که بهش داده بودم و پیدا کردم، با خشم مچالش کردم و انداختم زمین.
- ممنون که نذاشتی با دامن آلوده اینجا رو ترک کنم
برگشتم دیدم به هوش اومده !
- برم دکتر و خبر کنم
- نه ! بمون باهات کار دارم
-چه اتفاقی افتاد؟ الان خوبی؟
-حال مادر پیرم خیلی بد شده بود منم هیچی پول نداشتم که براش دارو بخرم اما با این حال گفتم میام تهران شاید تونستم یه کاری بکنم . فکر کنم باقی ماجرا رو هم خودت می دونی؟
-می دونم تو نمی خواد چیزی بگی الان باید فقط استراحت کنی
رفتم سمت در که دکتر و خبر کنم
-مرگ واسه من خیلی راحت تر و خوشایند تر از کاریه که تو جلوشو گرفتی با این کارت امید و پاک بودنم رو بهم بر گردوندی
-آخه پاک بودن و پاک موندن واسه من خیلی مهمه
—-
رفتم سراغ دکتر و با هیجان گفتم
-دوستم به هوش اومده
بلافاصله برگشتیم تو اتاق
-خوبی؟
-چطور؟
-مطمئنی به هوش اومده بود؟
-آره ! خودم باهاش حرف زدم!
-حتما خسته شدی! برو خونتون
-یعنی چی؟؟
-یعنی اینکه دوستت رفت ، متاسفم
رفتم بالا سرش دیدم خیلی آروم خوابیده
اینبار لبخند زیبایی صورت معصومش رو آرایش کرده بود

لبخندی از سر رضایت…

تاجر زیرک

 

روزی یک تاجر وارد شهری دور افتاده می‌شود. این تاجر اعلام می‌کند که هر گربه را به قیمت 200 تومان می‌خرد. در آن شهر انقدر گربه زیاد بوده که مردم از دستآنها کلافه شده بودند. مردم شهر هم که تا به حال 1000 تومان پول را یک جا ندیده بودند، به جنب و جوش می‌افتند و شروع می‌کنند به شکار گربه ها.
در عرض مدت کمی هزاران گربه را به تاجر می‌فروشند تا کم کم گربه در شهرشان نایاب می‌شود.در نتیجه قیمت گربه خیلی بالا می رود و تاجر اعلام می کند کهحاضر است هر گربه را تا 500 تومان هم بخرد. ولی دیگر گربه ای در شهر وجود نداشت که مردم به تاجر بفروشند. خلاصه … یک روز تاجر اعلام می‌کند که برایمدت کوتاهی می رود مسافرت و وقتی برگردد از این شهر خواهد رفت و گربه ها را هم خواهد برد. انبار گربه ها را هم می‌سپارد به شاگردش که تا برمی‌گردد مواظبگربه ها باشد.

شاگرد تاجر می رود سراغ مردم شهر و می‌گوید از آنجا که شما انسانهای شریفی هستید من حاضرم هر گربه را 250 تومان به شما بفروشم تا هر وقتتاجر برگشت شما گربه ها را به قیمت 500 تومان به تاجر بفروشن و مردم هم قبول می کنند و همه گربه ها را از شاگرد می خرند. فردای آن روز دیگر از شاگرد همخبری نبود و بازرگان هم هیچ‌وقت به شهر برنگشت.

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبهگفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت.

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو  سرگرم
گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی داستان این پول زیاد چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است.
زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به
عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که فردا شما شرت قرمز می پوشید!
مدیر عامل با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول.. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10
صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خودخواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.
پیرزن بسیار محترمانه از مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان شلوار خود را پایین بكشد.
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. بله، شرت مدیر عامل سبز راه راه ب
ود...
 وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما شلوار خود را پایین
بكشد.

دزد و پرتغال فروش

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم.

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان”.
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!

 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.