آدرس وب عوض شد...
www.4664.mihanblog.com
خدانگهدار
www.4664.mihanblog.com
خدانگهدار
بعد از یک هفته توی کما....
دلم واقعا به حال بچه هاش میسوزه... پارسال مامانش مرد امسال خودش...یه بابای پیرم داره که همش قران دستشه هرکی میاد خونشون میگه چی شده؟ مرده؟
خدایا خودت به خانوادش صبر بده
+قراره یه وب توی میهن بلاگ درس کنم دیگه اونجا بنویسم...
کی میتونه یه وب توی میهن بلاگ برام درست کنه..
خواهشش میکنممممممممممممممممم
کجا؟؟؟؟
پیش حضرت معصومه...
براهمتونم دعا میکنم .....
مخصووصا داداش اشکانم و هیمن جونم..
داداش هیمن عزیزم کامنتات همه خصوصین نمیشه جوابتو بدم....
انشالله که کنکورتو عاااالی بدی ....ممنون ک بفکرمی...
بچه ها ادرس اینستاتونو بدید تا باهم در ارتباط باشیییم...

روز عزیزای دل باباها
ناموس داداشا
هووی مامانا
دخی منگولا
جینگول مینگولا
روز دختر خوشگلا مبارک
سلام ..
خوبید بچه ها؟من اصلا خوب نیستم..
یه سری اتفاقا افتاده که حس نوشتن ندارم..نمیدونم از کجا شروع کنم.
.خب عمه هام اومدن خونه مامانبزرگم و تقریبا 4 روزه هستن...حالا حالام هستن.خیلی خوشحال میشم میان یعنی از تنهایی در میام.
.تا دیشب که عمم گفت یه دیقه بیا کارت دارم
رفتم گف خب گفتم خب..گف خودت بگو گفتم چیو؟گفت بخدا همه چیزو میدونم گفتم چیرو؟گفت همون کسی که دوسش داری گفتم عه چی میگی و ازین حرفا.
.گفت عمه جون بخدا میدونم...گفتم کی گفته اونوقت؟ گفت هرکی گفته از رو دلسوزی بوده گفتم یاخداااااااا اینو کی بهش گفته..
خلاصه یکم حرف زدیم ...خیلی عذاب وجدان دارم واسه اولین بار توی عمرم قسم دروغ خوردم...
خدایا خودت منو ببخش.
دیگه تا خود صبح فکر کردم اصلا خوابم نبرد گفتم این کیه که داره اینجوری ابرومو میبره..
تا صبح با دخترعموم مهسا حرف زدم بعدش مهسا رو فرستادم بره سر و گوشی اب بده دیدم اومد گف عمم داره با یاسین(پسرداییم) حرف میزنه..
بعدش فهمیدم که کی گفته...
یعنی انقد فشار روحی بهم وارد شد...داشتم سکته میکردم..
من به یاسین اعتماد کردم مثل داداشم بود.
..همه چیزو بهش میگفتم از امید(داداشم )بیشتر دوسش داشتم ولی بد جوری در حقم نامردی کرده ...
یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد...
من خیلی دوس دارم به پای کسی که دوسش دارم بمونم اما نه به قیمت آبروم...
یعنی قسم خوردم که تا وقتی که مردم باهاش حرف نزنم..چون ابروی کسی رو بردن به همین سادگی نیست..
منم میتونستم ابروی اونو ببرم اما هیچوقت نخاستم کسی رو از خودم ناراحت کنم...هیچوقت دل و جرعت اینکارو نداشتم...من تو زندگیم به خیلی کسا اعتماد کردم دوستایی ک از اجی بهم نزدیک تر بودن ب چشم خواهر نداشتم بهشون نگاه میکردم ...هیچوقت تو زندگیم یه نفرو نمیبخشم هیچوقت نمیبخشمش...همیشه پسرعموهام دنبال این بودن که از من اتو بگیرن که مثلا منم مثل خواهرای اونام..اون یه نفر ابرومو برد رفتو به پسرعموم یه حرفایی زد و باعث شد آبروم بره...نمیخام اینجا اسمی ازش ببرم اخه برام مهم نیست گذشته ها گذشته فقط خواستم این موردم بنویسم که ثبت شه و توی زندگیم همیشه اینکارشو فراموش نکنم و تا اخر عمر ازش بدم بیاد و هیچوقت یادم نره....بچه ها هیچوقت هیچوقت هیچوقت درد و دلاتونو پیش کسی نگید من تجربه کردم...نباید ب کسی اعتماد کنید...اعتمادکردن خیلییییی کار اشتباهیه..حتی رفیق صمیمیت ...چی بگم این نیز بگذرد.....
خونه هامونم دیگه تقریبا امادس...صاحب خونه زنگ زده که زودتر خالی کنید اخه بریم کجا؟؟ فعلا بابام طفلی داره همه تلاششو میکنه که کارای خونه تموم شه زودتر و این سفیدکاری لعنتی تموم شه..
آخه کیو دیدیم که یه ماهو وپونزده روز زودتر خالی کنه.
..بابام بهش گفته ما قراردادمون تا 15 شهریوره گفتم اگه خونمون زودتر اماده شه زودتر میریم و امسال اینجا نمیمونیم...
خدایا خودت کمکم کن 
چه بیتابانه میخواهمت؛
ای دوریات،
آزمونِ تلخِ زنده به گوری...
#احمد_شاملو
۲ مرداد، شانزدهمین سالگرد، درگذشت بامداد شعر ایران . روحش شاد و یادش گرامی
+ اهنگ وب عوض شد
ببین چقدر تغییر کردم با وقتی که عاشق نبودم
بعد از تو یک ثانیه حتی اون آدمه سابق نبودم
ربطی به تیپو مد نداشتم رویات دنیامو عوض کرد
افسردگی جاشو به تب داد عشقه تو قرصامو عوض کرد
من رو از آینده نترسون باید از این وابسته تر شم
از عشقه وحشتی ندارم حتی اگه باید پدر شم
حتی اگه باید پدر شم باعثو بانیه تمامه این شبایه من تویی
عشقه تو پابندم کرد عشقه تو خوانندم کرد
آخرش اما چی شد عشقه تو بازندم کرد
عشقه تو پابندم کرد عشقه تو خوانندم کرد
آخرش اما چی شد عشقه تو بازندم کرد
قبل از تو دوست داشتم خودم رو اهل خود آزاری نبودم
این سرفه ها رو از تو دارم قبل از تو سیگاری نبودم
جامو تویه قلبت نگه دار حتی اگه پیشم نباشی
من شرط میبندم از اینم دیوونه تر میشم نباشی
باعثو بانیه تمامه این شبایه من تویی
عشقه تو پابندم کرد عشقه تو خوانندم کرد
آخرش اما چی شد عشقه تو بازندم کرد
عشقه تو پابندم کرد عشقه تو خوانندم کرد
آخرش اما چی شد عشقه تو بازندم کرد…
این اهنگو یه نفر بهم معرفی کرد، یکی که خیلی برام عزیزه...
این اهنگ تو روز تولدم اومده بیرون...
خیلی خوشحال شدم...اگه امکانش هست لینکشو گذاشتم دانلود کنید
و نظرتونو بهم بگید...مرسی
من خوبم...
کابل گوشیم خراب شده میخام بیام عکس با پست بزارم نمیشه...
درستش کنم میام..
بای
من اومدم
خب عروسی.
..پری شب بابام اومد رفتم اول براش چای اوردم بعد نشستم و اینا گفتم بابا فردا شب عروسی دوستمه برم؟
زنگ زده دعوت کرده؟بعدش گف نه من دوست ندارم بری دخترم خیلی ریلکسسس
گفتم عه بابا گفت نه من خوشم ازین قرتی بازیا نمیاد به جا این چیزا بشین سر درست
گفتم بابا جون من الان وسط تابستون درس از کجا بیارم؟
گف نه دوس ندارم بری گف خاک تو سر باباش چرا انقدزود این بچه رو شوهر داده اصن میدونه فرق دست چپ و راستشو..دختر چشه شوهر کنه خخخ
...بعدش مامانم ی چشمک بم زد گف کاریت نباشه..
من دیگه رفتم تو اتاقم بعد پنج دیقه صدام زد گفتم بله گفت بیا گفتم کاری داشتی گف اره اجازه میدم بری اما من از تو خبر دارم اگه کسی دستتم گرفت بلند نمیشی هزار تا گوشی هست کسی فیلم برداری کنه و ... گفتم من بچه ام بابا؟گف نه فقط خاستم بدونی
بعدم گف پولو بده دست عروس بشم بگو ب فکر دپس دادنشم نباش من تا بیست سال دیگه شوهر نمیکنم
خخخخخ هیچی دیگه فردا غروبش با دوستام هماهنگ کردم مهیلا و فاطمه با هم میومدن منم ب بابام زنگیدم گفتم بیا دنبالم گفت که نمیتونم خودت برو منم زنگ زدم اژانس و اینا دیگه رفتم....اقا من رفتمم دیدم این دوتا دیوث هنوز نیومده بودن من بدبختم تک و تنها غریب اونجا بودم
دیدم دیگه مامان عروس اومد پیشم و حرف زدیم گف دوست مبینایی گفتم اره گف خوش اومدی بدونه اومدید خوشحال میشه...گفتم وظیفست .
.دیگه دوستامم اومدنو خدایی نکه تعریف کنم ها از لحاظ قیافه هم ازشون سرتر بودم هم طرز لباس پوشیدنم
...نمیخام پز بدم ولی از بچگی خوش لباس بودم.. بععععله اینجوریاس
دیدیم عروس اومد مبینا طفلی تا ما رو دید اصن غافلگیر شده بود فک کرده بود نمیایم.
.نزدیک بود دست داماد رو ول کنه بیاد پیشمون خخخخ بعدش دیگه غذا خوردیم و اینا هی تیکه به مبینا مینداختیم...
خدایی عروووس صددد برابر داماد بود...اصن من مونده بودم اینو ب این خوشگلی چ جوری به این داده بودن
...عروس قشنگ و باکلاس داماد پیر و تاس خخخخ بخدا...
بعد من گفتم مبینا عکس گف نهههههه شوهرم نمیزاره گفتم غلط کرده هرچی کردم نزاشت ولی من یواشکی عکس گرفتم یادم رفته بود فلش دوربینو قطع کنم یهو فلش زد همه نگاه ها سمت من
...خدا این بلا رو سرتون نیاره خخخخ
دیگه حنابندون بودیم مبینا گف فردام بیاید گفتم نه اصلا من نمیتونم اخه روستا بود رفت و امدش واسه من سخت میشد...دیگه پول و اینا دادیم من پنجاه دادم رفیقام سی و اینا....دیگه اومدیم بیرون زنگیدم بابام اومد دنبالمون...خیلی خوش گذشت ولی خیلی دلم براش تنگ میشه قراره خونش بره کرمانشاه ولی گف پاییز میام مدرسه بهتون سر میزنم...
انشالله که خوش بخت شه
ببخشید زیاد حرف زدم...ولی باید ثبت میشد..
بابای
خوبید بچه ها منکه عالیمممممم..
امروز برای اولین بار ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم
البته به زور مامانم خخخ..دیروزش مامانم رفتش ارایشگاه تاتو کرده بود خیلیم ماه شده بود امروزم سرشو رنگ
کرده بود اونم شرابی..ای ژووون خیلی بهش میومد
بعدش مامانم گفت که دوستت مبینا زنگ زده گوشیت
تو خواب بودی برداشته گفت که بهت بگم بهش بزنگی
هیچی دیگه منو برا عروسیش که فردا شبه
دعوت کرد
حالا من چی بپوشم؟
از صبح رو مخ مامانمم میگه که چون شبه من زیاد دوس ندارم بری
اما چون دوست صمیمیته من کاری بات ندارم برو از بابات اجازه بگیر
بابامم هنوز نیومده که من رو مخش کار
کنم
ولی من بابامو میشناسم حتما اجازه بهم میده خدا کنه..
خب دیگه چی اگه رفتم عروسی میام میگم چطور بودو اینا
بدرووود


میگن که عوض شدی
یکمی شکسته شدی
تو هم شبیهه خودم
به یکی وابسته شدی
اما میگن سرده باهات
حواسش نیست به کارات
حالا اینو فهمیدی
اون من بودم که بودم باهات
میگن که مسافره
اصلا اومد که بره
تو رو تنها بذاره
غصه بیاد توی دلت

من که اصرارندارم
توخودت مختاری
یابمان...
یاکه نرو...
یانگهت می دارم!
محسن_مرادی

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم.
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه..
خیلی ادم دلش میگیره...
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟
همین الان از نماز میام...چه حس خوبیه نماز عید فطر خوندن توی خیابون..
عمم اینا دیشب اومدن تا جمعه هستن خداروشکر منم از تنهایی درمیام...
سر نماز یه قنوت کم گفتن و شوهر عمم همش مسخره میکرد میگف این الشتریا کلا املن
دیشب اصلا خابم نبرد یعنی تا خود اذان بیدار بودم دوس ندارم ماه رمضون تموم شه عادت کردم
به روزه گرفتن و تا سحر بیدارموندو، اصلا دیگه حوصله هیچ چیزی رو ندارم.حتی دوستام..
دوس ندارم باشگاه برم دوس ندارم از خونه بزنم بیرون و ... واقعا احساس میکنم دارم دچار افسردگی
شدم
دعام کنید بچه ها خدایا سایه پدر مادرمو همیشه بالا سرم نگه دار...خدایا کمکم کن خانوادم
بهم افتخار کنن...خدایا مشکلات زندگی منو خانوادمو حل کن...خدایا کمکم کن عاقبت بخیر شم..کمکم
کن صبور باشم...خدایا خودت کمکم کن دل هیچ کسو نشکونم..کمکم کن گناه نکنم...کمکم کن خوب
باشم..
الهی آمین
التماس دعا
![]()
من؟
من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش .لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آوردهبود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند .
این بار اما داستان فرق میکرد . دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . و بیوقت هم آمده بودند ، وسط زمستان . زمستان برفی اوایل دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر . او ، دو سال از من کوچکتر . هرکاری که کردم خوابم نبرد ، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه ، به سمت فتح حلیم و بربری .
هوا تاریک بود هنوز ؛ اما کم نیاوردم . رفتم تا رسیدم به حلیمی ، بسته بود . با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود . بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند ! خلاصه ، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت ! نان و حلیم بالاخره مهیا شد ، و برگشتم . وقتی رسیدم خانه ، رفتهبودند . اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان . اصلا نفهمیدهبودند من نیستم . هیچکس نفهمیدهبود .
خستگیش به تنم ماند . خیلی سخت است که محبت کنی ، سختی بکشی ، دستهایت یخ کند ، پاهایت از سرما بی حس شود ، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری ، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد ...ولی نبیند آن که باید .
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند ، خستگیش به تنت میماند ....
همین .
اثر"چیستا یثربی"
ﺯﻧﺪگی ﮔﺮ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺑُﻮَﺩ
ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮ...ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮ...
فروغ_فرخزاد
ای جااااااااان امشب والیبال ایران-صربستان ساعت
21
دعا کنید ببریم...و یه خبر مهم تر از اون اینکه وضعیت جسمی امیر غفور و فرهاد قائمییییی بهتر شده
و امشب توی ترکیب اصلی بازی میکنن ...
هشت ساله بودم که در یک مهمانی شبانه برای اولین بار با پدیده ای سرخ رنگ به نام "خرمالو" آشنا شدم. میزبان با لبخندی ملیح خرمالو تعارف کرد و من هم بدون درنگ نامبرده را شکافته و چشیدم.شوربختانه خرمالوی مذکور به غایت گس بود و تا چند ساعت احساس می کردم گونه هایم در حال تجزیه شدن هستند!
از آن روز به بعد در نظر من هرکس که خرمالو می خورد فردی "مازوخیسمی" و هرکس که خرمالو تعارف می کرد شخصی "سادیسمی" قلمداد می شد! النهایه تجربه تلخ اولین کام از خرمالو باعث شد که من بیست و دو سال این گردالی سرخ را به صورت یک طرفه تحریم کنم!
با اصرار فراوان همسرم، دیوار تحریم خرمالو ترک برداشت و من هم در سی سالگی به خرمالو یک فرصت تازه دادم! خرمالو هم از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و چنان مزه ای را تجربه کردم که مجبور شدم خرمالو را از لیست سیاه بیرون آورده و ایشان را پس از لیموترش و توت فرنگی در "صدر مصطبه" بنشانم!
یک تجربه تلخ در هشت سالگی، باعث شد که بیست و دو سال از همه خرمالوها متنفر باشم. اولین تجربه های کودکی، شالوده ما را میسازند. چه بسیارند باورها، هنجارها و اعتقاداتی که به خاطر تجربه طعم "گس" آن ها در کودکی، هنوز منفور ما هستند.
خوبین؟
نماز روزه هاتونم قبول باشه...من خوبم خداروشکر...دیشب به اصرار مامانم شب 21 ام رفتیم روستا..بابام وقت نداشت مامانم ماشینو اورد بعدش فلشمو زدم رو ماشین صداش ی کم زیاد کردم دیدم مامانم دست گذاشت رو ضبط فک کردم میخا خاموشش کنه دیدم زدش اخرررررر انقد باحال بود دوتایی انقد خندیدیم و اما مراسمشون زیاد خوب نبود منم خب نزدیک چهار روزه که به دلایلی روزه نمیگیرم خخخ.مجبور بودم تو حسینیه بشینم و تک وتنها
...تا ساعت یک موندم دیدم مراسمشون شروع نشد هرچی با گوشی خودمو سر گرم کردم فایده نداشت، منم از غصه قهر کردم
مامانم و صدا کردم گفتم بیا نگام کن برم خونه گف چرا گفتم نمیخام وایسم اینجا...
رفتم دیدم خدارشکر داییم تنها خونه بود رفتم نشستم پیشش بعدش گف بیا باهات مشورتی بکنم بینم یه ذره عقل تو سرت هست یا ن؟خخخ گفتم خب گفت بنظرت برم سر کشتی خوبه؟گفتم از سر موتور پریدی سر کشتی خخخخ گف کوفت گفتم بستگی به حقوقت داره گف ماهی 5 تومن گفتم خوبه و... بعدش زنگ زد ب عمو مامانم ناخداست قرار شده که واسه مهندسی کشتی اسمشو بده.... بعد دیدم تا ساعت 2 خیلیییی حوصلم سر میره داییم گف موافقی بریم راه بریم گفتم ن حسش نیست یهو دیدم بابام اومد منم گفتم عه بابا منم میام الشتر دیگه اومدم الشتر ساعت دو خیابون مسجد جامع رو بسته بودن چقققققققققققد مراسمشون خوب بود ...دیگه اومدم خونه خسته و کوفته خابیدم. راستی بچه ها من یه عکسو آپلود کردم حالا میخام توی یه صفحه جدید بزارم مثلا دیدید توی بعضی وبلاگا نوشته بزنید رو ایـــن بعد میری توی صفحه جدید عکس اونجاهه؟فهمیدید الان؟خخخخ کدومتون بلدید؟
داداش اشکانم توی این شبا همش دعات کردم ...انشالله که بتونی نتیجه سعیو تلاشتو ببینی و پزشکی قبول شی و کتاباتو بدی بهم خخخ
سوگند جونم اجی دعات کردم که هرچی زودتر مشکلات زندگیت حل شن، و فهیم جونم انشالله که به اقا علیرضات برسی و خوشبخت شی.....هانی جونم اسمتو یادم رفته بود شرمنده...ایشالا به اقا محمدت برسی فداتشم
التماااااس دعا
تو روخدا اگه حقی ازتون ضایع کردم حتی به اندازه یه حرف حلالم کنید
التمااااس دعا
وای که چـقد زود گـذشت بچـگی..
یـادش بخیـر واقـعا..
منـو پسرعـموم یا بهتـر بـگم داداشـم امیرحسیــن

:) شهرزاد: چته چرا اینجوری نگاه میکنی؟...
}: قباد: اینو(لباس تو)از کجا آوردی؟
:) شهرزاد: اینو؟!...داشتم،گذاشته بودم واسه دانشگاه بپوشم...
}: قباد: صبرمیکنم بری عوضش کنی
:) شهرزاد: بَـــــــدہ؟؟
}: قباد: نه اتفاقا خیلی خوبه زیادی بهت میاد
کلی بهم انرژی داده 8)))
کارم شده تا سحر بیدار موندنو وبو کوفتیو و....
هرچی فک میکنم اون ارامشی رو که میخام فقط تو همین لحظات دارم
ممنون خدای خوبم..
و دراخر خدایا شکرت واسه این همه ماااانع :((((

امام رضا
روم نمی شه دیگه سلامت کنم
قول هایی که بهت دادم خیلیاش رو زمین زدم
اما بذار یه بار دیگه قبل از این که بیام مشهد یه قول بهت بدم
و بد عهدی نکنم
قول دادم بهت دکتر شم
به قول اون دبیری که می گف استعداد شفا بخشی از آن خداست
امام رضا می دونم خودت طبیب همه ی دردمندان هستی
دارم به اون روزی فکر می کنم بشم پزشــک افتخاری آستان قدس و به زائرات خدمت کنم
به امید اون روزی که از کنکور میای خونه طاق باز رو تختت دراز میکشی و از ته دلت میگی تموم
شدو خستگی کنکورو میزاری زمین
به امید اون روزی که اعلام نتایج میاد و تو از خوشحالی 400متر از زمین کنده می شی و تو همون
خنده هات گریه می کنی
به امید اون روزی که بری اون مغازه گندهه که اسمش رو نمی دونی چیه ولی روپوش بچه های
پزشکی رو می فروشه
به اون روزی که از این مغازه به اون مغازه میری و هلاک می شی واسه خرید گایتون و گری
به امید اون شبی که از استرس اولین روز دانشگاه خوابت نمی بره و به امید اون صبحی که وقتی تو
آینه نگاه می کنی با یه دانشجوی پزشکی روبرو میشی
به امید اون روزی که روبه روی سر در دانشگاه مورد علاقت وایمیسی و با ذوق می خندی
به امید اون روزی که برای اولین بار جسدو می بینی و تشریحش می کنی
به امید اون روزی که دوباره شب تا صبح بیداری و درس میخونی اونم برای علوم پایه
به امید اون روزی که تو بیمارستان شب مجبوری کشیک وایسی و خیلی خسته ای سریع می ری تو
پاویون تا15دقیقه استراحت کنی بعد با صدای طی نظافت چی بیمارستان که به در می خوره بیدار
می شی و می بینی یه روپوش سفید تنته و تو دیگه کنکوری نیستی
به امید اون روزی که تو یه سالن بزرگ لباس فارغالتحصیلی بپوشی و مامان و بابات اون پایین
نشسته باشن و با افتخار نگات کنن
به امید اون روزی که کلاهتو میندازی هوا و میگی بالاخره شدددد
اره میشه فقط باید تو بخوای همه چی میشه
++برگرفته از استراتژی مطالعه++

الهی دردهایی هست که نمی توان گفت
و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست.
الهی اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان ریخت
و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا التیام نمی بخشد
و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند.
الهی پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست.
دردهایی هست که جز تو کسی آنرا نمی گشاید قصدهایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود.
الهی تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد
تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست
و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود
الهی قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی
و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری و مرا به آنها محک بزنی، شرمنده خواهم شد.
الهی با این همه باکی نیست
زیرا من همچون تویی دارم تویی که همانندی نداری
رحمتت را هیچ مرزی نیست ای تو خالق دعا و مالک " آمین"...
جدیدا" یه موضوعی رو باهاش زیاد برخورد میکنم متاسفانه و واقعا" ناراحتم میکنه و البته حیرون و متعجب!از زمانیکه من یادمه و قبل تر از اون از شنیده هام حدودا" 15 الی 20 سال قبل رو منظورمه که هر دختری معمولا" چندتا خواستگار داشت که سروقت میومدن و خیلی حساب شده مورد مناسبتر انتخاب میشد و باهمراهی خانواده ها سروسامون میگرفتن و یا بعضی دخترا که از قبل نشون فامیل و آشنا بودن هم با پا پیش گذاشتن واسطه ها سروقت و آبرومندانه ازدواج میکردن. این وسط معمول بود که هیچ دختر مجردی حاضر به ازدواج با یک مرد مطلقه یا کسی که همسرش فوت شده نبود و البته خانواده دختر هم راضی به چنین وصلتهایی نمیشدند! و اما در مورد پسرها شغل یا تحصیلات مانعی لاینحل برای ازدواج نبود با اندک کمک والدین و دلگرمی خانواده دختر وصلت انجام میشد یه روزگاری به سختی سپری میشد تا زندگی شون پا بگیره. و همینطور هیچ پسری حاضر به ازدواج با دختر مطلقه یا حتی نشون شده ی دیگری نبود مگر در موارد خاص و اجباری خانواده دختر و عدم رضایت دختر! حتی با دختری که یکسالم بزرگتر بود ازدواج نمیکردن....کوچکتر بودن دختر برای پسرها خیلی مهم بود...
و در کل هر فرد فقط یک نفر رو دوست داشت که یا بهش میرسید و یا نه که در حالت دوم بعد از انتخاب دیگری اون فرد تموم شده بود و زندگی با فرد منتخب بدون هیچ حاشیه ای تا ابد عهد بسته میشد ... !
و اما .... این روزا.... صد متاسفانه زیاد شده مواردی که دخترمجرد با مرد متاهل آشنا میشه و باعث طلاق آقا میشه و باهاش ازدواج میکنه حتی اگه آقا با داشتن اختلاف سنی بالا صاحب چند فرزند باشه! و آقا بخودش اجازه میده وقتی مسئولیت یک زندگی رو قبول کرده خیلی راحت نه حتی در دنیای مجاز بلکه خیلی رسمی و حقیقی با دختری ارتباط عاطفی داشته باشه...!
و پسرهایی که با دخترهای مطلقه با اختلاف سنی برعکس و صاحب فرزند اونم دختر جوان و نوجوان ازدواج میکنن و این معمولا بعد از طلاقشون از اصطلاحا عشق زندگیشون هست که با کلی مخالفت بهم رسیده بودن!
و بدتر از همه اینا داشتن روابط غیراخلاقی در درجات متفاوت بعد از ازدواج هست! اصلا نمیفهمم داشتن دوست غیرهمجنس بعد از ازدواج یعنی چی!؟ و یا تموم نکردن یه رابطه و رفتن به رابطه جدید و یا برگشت به رابطه قبلی بعد از رابطه جدید....
خیلی نگران کننده هست.. هیچ پایبندی وجود نداره... تعهد معنی خودشو از دست داده... واقعا ما از کشورهای بی آبرو الگو گرفتیم!؟ الان اونا باید بیان سر کلاسای ما درس پاس کنن!! فکرش مغز آدمو منفجر میکنه... چرا آخه.. بعد تو این گیر و دار یکی مثل من دنبال عشق ابدی توام با صداقته! مسخره بنظر میرسه ... اصلا شدید عصبانی میشم از رواج این ماجراها... یعنی چی آخه ... رو چه حسابی.... کی به کیه.... البته بدبینی نیست عین واقعیته و میدونم هستن کسایی که دارن عاشقانه و خالصانه زندگی میکنن... خوش به سعادتشون... بنظرم خیلیهامون گم کردیم راه الگوهای دینی خانواده رو... انشاالله علی وار و فاطمه وار فکر و حرکت کنیم ....موارد این دستی رو دارم زیاد میبینم و میشنوم و آخریشم یکی از دانشجوهای پسرم بود که من از شنیدن داستان خلاصه و غمناک جداییش که بیرون کلاس برام تعریف کرد و اجازه رفتن گرفت منقلب شدم! اینکه بعد از دوسال از نامزدش بدلیل وجود نفر سوم در زندگی خانم و حمایت والدینش برای جدایی از ایشون مجبور شد تو 24سالگی مطلقه بشه!
خدایا به جوونامون رحم کن... جووونا خواهشا راه خدا رو گم نکنید ...