چشم، درياي هوس
عاقلانه نيست كه انسان براي لذت ديگران، عذاب الهي را براي خود بخرد. وقتي چشم درياي هوس شود، قايق گناه در آن حركت ميكند و موج عصيان پديد ميآورد. |
با من همراه شو.
ای کاش زین الدین را همه می شناختند...این گونه بود که چنین شد...

پرسیدم: النگوهایت کو؟ به همین زودی فروختی شان؟
گفت: نه چون نصف روز را بیرون از خانه ام و گاهی با آقایان سر و کار دارم، دیدم النگوها باعث جلب توجه نامحرم می شود....درآوردم شان.
گفتم: کم پیش می آید از پوشش خانم های باحجاب خوشم بیاید، ولی مانده ام تو چطور در حالی که ساده و با پوشش کامل می گردی خوش پوش هستی؟
گفت: شاید چون ساده و مرتب می گردم. شاید هم چون به ترکیب رنگ ها اهمیت می دهم. شاید هم، به خاطر این که می دانم چه پارچه ای برای کدام طرح لباس مناسب است.
خندیدم و گفتم: شاید همه این ها.
کجاییم و چه می کنیم؟
این نوجوان و جوانان شهید همان هایی هستند كه در مسیر رسیدن به معشوق ابدی، با ابزار تقوای الهی ره صد ساله را یك شبه پیمودند و رسیدند به جایی که امروز برای بسیاری از ما دست نیافتنی می نماید.

شهید بی سر

چگونه جواب خون این شهدا را میدهیم؟
چقدر کمتریم

راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.
گناهان یک روز او عبارت بودند از:سجده نماز ظهر طولانی نبود.
زیاد خندیدم.
هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.
راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !
همت عاشقانه

سرودی است خونبار این سرگذشت/ سرودن زمردی كه از سرگذشت/ ز همت كه تا با خدا عهد بست/ همه عهدهای دگر را شكست/ ز همت كه در جبهه پرمیكشید/ گه حمله چون رعد سر میرسید .
سر اگر از عشق بر سر نیزه نمایان نشود، بار گرانی است به تن.
10 قانون شهید علمدار برای تقرب به خدا
شهید سید مجتبی علمدار 11 دی 1345 در شهرستان ساری متولد شد . شهید علمدار در سن 17 سالگی به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به کردستان رفت.
حاج سید مجتبی علمدار که مداح اهل بیت هم بود سرانجام در اوایل دی سال 1375 به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یک هفته بی هوشی کامل هنگام اذان مغرب به شهادت رسید.
آنچه خواهید خواند قوانینی است که سید مجتبی علمدار برای خود وضع کرد تا با تربیت نفس و روح خویش در مقابل معبودش سربلند و سرافراز حاضر شود. و این است آن نگاه و رفتار ناب بسیجی که اجرش جز شهادت نیست. این ۱۰ قانون می تواند منشوری باشد برای همه ی بسیجیان که هدفی جز تقرب نباید بجویند.
قانون اول:
بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجراء 4/5/69)
قانون دوم :
پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم .(تاریخ اجراء 11/5/69)
قانون سوم :
خدایا ! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.(تاریخ اجراء 26/5/69)
قانون چهارم :
خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .(تاریخ اجراء 16/6/69)
قانون پنجم :
خدایا ! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.(تاریخ اجراء 13/7/69)
قانون ششم :
حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.(تاریخ اجراء 18/8/69)
قانون هفتم:
حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود.(تاریخ اجراء 30/9/69)
قانون هشتم :
هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .(تاریخ اجراء 19/11/69)
قانون نهم :
در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم .(تاریخ اجراء 14/1/70)
قانون دهم :
در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.(تاریخ اجراء 15/3/70)
سید مجتبی برای اولین بار در عملیات کربلای یک شرکت کرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلم بن عقیل در لشکر25 کربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. او در عملیات کربلای 4و5 نیز حضور داشت، در کربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات کربلای10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه- ماووت شرکت نمود.
سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئوولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل - از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا- را برعهده گرفت و در عملیات والفجر10نقش آفرینی موثری داشت.
شهید علمدار در سه راهی خرمال، سید صادق، دوجیله در منطقه کردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بشدت مجروح شد. سید مجتبی در دیماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد.
شهید علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلا در ساری مشغول خدمت شد و علاوه بر این مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشکر بعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام (ره) هم انتخاب شد.
زندگی سراسر آزمون است وشهادت مهر قبولی
(( تقدیر واقعی جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند.
آنان از گمنامی خویش کهفی ساخته اند و در آن آرمیده اند.
کهفی که آنان را از تطاول دهر مصون داشته است... ))
سید شهیدان اهل قلم،شهید آوینی
تقدیم به تو ای آیینه ی روشن حق
تقدیم به تو که خود را هرگز به بودن نیالودی تویی که از ابتدا آسمانی بودی تقدیم به روح پاکت که این دیار لیاقتش را حتی به قدر ذره ای نداشت نظری به ما خاکیان درگیر خاک بیانداز
خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟
من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سورخانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟ه نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم.
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم.
راوي:يوسفعلي ميرشكاك
خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟
من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم.
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم.
راوي:يوسفعلي ميرشكاك
داد زد:خدا لعنتت كند
احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار انديشه فيلمي را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ... در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي ميشد. من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم. با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم. طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داري توهين ميكني؟!
همه سرها به سويش برگشت در رديفهاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستيام (سعيد رنجبر) پرسيدم: «آقا را ميشناسي؟»
گفت: «سيد مرتضي آويني است.»
مفهوم زیبای آزادی
صدای گنجشكها فضای حیاط را پر كرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست كجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد كلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر كس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچههای كلاس كرد. هنوز گنجشكها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش میرسید. دوباره در رویا فرو رفت.
یكی از بچهها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد:
«چرا وارد معقولات شدهای؟ بیا دم دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.»
معلم كلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانشآموزان دوخته شد. قلیان احساسات كودكانه مرتضی گویای صداقت باطنیاش بود و مدیر ...
«سید مرتضی» آرام و بیصدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشكان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش میرسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن كودك شد.
تعلقات سید مرتضی
كتابچه دل سید پر بود،
آن را كه میگشودی، صدف عشق را میدیدی كه درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا میدرخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند كه در مخیلهاش نمیگنجید.
سرانجام دنیا را رها كرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت كربلا دوید.
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر،
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت.
برق سكهها چشمانش را خیره نكرده بود، این عشق بود كه قلبش را بیتاب ساخته و قلمش را لرزان.
اعتراض كردم، سید سالهاست كه مینویسی و میخوانی اما هنوز ...
كلامش سردی سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»
منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:آقای همایونفر
ندامت
صفحه سپید تقدیر ورق خورد،
اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاكی و صداقت این دفتر را تیره میساخت.
سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود.
كه من دل سید را شكستم.
از شدت ناراحتی به حیاط آمدم
نگاه هراسان، دل بیقرار و لبان لرزان من،
همه گویای ندامت بود. قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن.
سید مرتضی در را بست، به نماز ایستاد.
او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود.
ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم.
گویی اتفاقی نیفتاده است.
منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:محمدی نجات
زندگی و نماز
به نماز سید كه نگاه میكردم،
ملائك را میدیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشستهاند.
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود.
گفتم: «نمیدانم, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
به چشمانم خیره شد.
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»
گفت و رفت.
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم.
«نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.
1- از سخنان سید مرتضی آوینی
منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: اكبر بخشی
دفتر سپید, قلمی سرخ
به چشمانش كه نگاه كردم،
تبلور ایمان را یافتم
سر بر خاك كه مینهاد،
هقهق اشك بود و نالههای بیقرار
درست از همانجا حضور خدا را حس میكردی
لحظه لحظه رسیدن به قرب الهی را
خاكی و متواضع با لباس ساده بسیج
دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت،
زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر كف، بر دفاتر سپید با قلمهای
سرخ مینوشت.
منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: دالایی
سفر حج
سفر حج ، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن كار عاشقان است. بین آنكه دلش مشتاق باشد، با آنكه پایش مشتاق باشد فاصلهای است به وسعت آسمان تا زمین.
مرتضی كه از این سفر بازگشت، به دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، میگفت: «آنقدر گشتم تا توانستم كاروان خودمان را پیدا كنم. خیلی برایم عجیب بود. من كه گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.»
لبخندی بر لبانش نشست و ادامه داد :« بعد یادم آمد كه ای بابا! حدیث داریم كه هركس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.»
صحرای عرفات، حضور صاحبالزمان (عج) و دل بیقرار آوینی، اگر تمام اشكهایش در جبهه بیشاهد بود، آنجا كه دیگر مولایش دل بی تاب سید را میدید. آنجا كه حجهبنالحسن(عج) اشك را از روی گونههای مردان خدا پاك میكند، دستانش را میگیرد، تا راه را گم نكند سیدی دست در دست سیدی والامقام هفت وادی عشق را با پای جان میدود.
منبع: همسفر خورشید
راوی: شهید سید مرتضی آوینی
پارتی بازی
از شدت عصبانیت دستانم می لرزید.صورتم سرخ شده بود.
كاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روی كاغذ و نوشتهای تیره بر روی آن
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار
به خانه رفتم
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم
در عالم رؤیا
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد.
از مشكلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره
حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری
دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و سومین بار ازخواب پریدم
غمی بزرگ در دلم نشست، كاش زمین مرا میبلعید و زمان مرا به هزاران سال پیشتر پرت میكرد.
مدتی بعد نامهای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو، هركاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتیبازی شده است، اجدادم هوایم را دارند»
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم.
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازیات راداشتم.
منبع: همسفر خورشید
راوی: برادر یوسفعلی میرشكاك
نخل تنومند
شب جمعه
و مردی در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)
«یا غیاث المستغیثین»
بغضی بود كه در گلو میشكست
صدای هق هق گریههای مرد و شانههای لرزانش
مرا متوجه او ساخت
پس از اتمام دعا كنارش نشستم
معصومیت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش
ناگهان تمام وجودم لرزید
با دیدن كتاب حافظ
گفت: «برایم فال بگیر.»
و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت
«خرم آن روز كزین منزل ویران بروم.»
و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فریاد میزد.
چند ساعت بعد عازم رفتن شد
پرسیدم: «نامت چیست؟»
گفت: «مهرهای گم شده در صفحه شطرنج الهی»
دو سال گذشت
اما طنین صدایش در ذهنم بود.
بار دیگر
او را در محفل عاشقان مولا یافتم.
نامش را پرسیدم.
گفتند: «سیدی از عاشقان سلسله ولایت است.»
در تكرار مكرر آن محفل
شبی از شبها به اصرار دوستان فقط برای دل او سرودهای را خواندم
او برعكس سجادهنشینان خانقاهی بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.
ای كاش من مرید این یل پهنه عرفان و عشق حق بودم.
او را دوست داشتم بدون اینكه حتی نامش را بدانم.
سرانجام از این منزل ویران رخت بربست.
و من تازه فهمیدم كه چه پربار بود, این نخل تنومند و سر به زیر
منبع: همسفر خورشید عشق
خضر زمان
نگران بود و امیدوار. شاید آیندگان عاشقتر باشند.
عشق یعنی همانند موسی (ع) به دنبال خضر(ع) زمانت، مهر سكوت برلب، با چشمانی بسته، دل به جاده سپردن. در این وادی چرا؟ معنا ندارد ناگهان شكوههای دیرینه سید مرتضی سرباز كرد.
«صدای من به جایی نمیرسد، اما اگر میشد برسد، باید در این مملكت برای سریان و نفوذ گستردهتر رأی ولایت فقیه تلاش كرد. نباید راضی شد و گذاشت كه اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند. این آخرین سفارش بود. پس اگر برای لحظهای مردد شدی، بدان تو مرد میدان و عمل نیستی.
منبع : كتاب همسفر خورشید
مرد بارانی
تالار اندیشه مملو از هنرمندان، نویسندگان، فیلمسازان و ... بود.
به سختی وارد سالن شدم.
فیلم اجازه اكران نداشت. آرام در كنار سعید رنجبر نشستم.
ناگهان در میان متن فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه (غیر مستقیم) به صدیقه طاهره توهین شد.
سكوت تلخی بر فضا حاكم گشت.
در خیا ل خود با روشنفكری قضیه را حل كردیم:«حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم»
در همین لحظه مردی با كلاه مشكی و اوركت سبز برخاست.
نگاهها به طرف او برگشت. «خدا لعنت كند چرا توهین می كنی؟»
سید مرتضی بود كه می خواست بر سر جهان فریاد بزند، او تنها ایستاده بود.
از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است.
منبع : همسفر خورشید
راوی : رضا رهگذر
داروی درد وصال
مرتضی خیلی خسته بود، خسته عشق و همه میدانند كه نوشداروی این درد، وصال است. در عملیات طریقالقدس علی به شهادت رسید و در آغوش آوینی آخرین نفس را كشید، اینبار خون بود كه از دیدگان مرتضی می چكید، برایش سخت بود، علی در نزدیكی او شهید شود و او كه كمی جلوتر بود....
وقتی عشق حسین (ع) در جانت ریشه كرد، دیگر قدرت ماندن نداری، در قافله حسین(ع) كسی قصد ماندن ندارد همه بار سفر بستهاند، آنروز كه رضا در كنار او به شهادت رسید، قریب دو ساعت مرتضی بیتاب و سرگردان در شلمچه راه میرفت، بیقرار بود گمان میكرد از قافله جا مانده است، یا اینكه قافله سالار او را در كاروان خویش نپذیرفته است. آرام پرسیدم :«مرتضی جان چرا پریشانی؟» بغض گلویش را فشرد :«من نمیفهمم چرا در این مدت من شهید نشدهام.درست میدیدم كه درآخرین لحظه تیر به افراد نزدیك من میخورد و من سالم از كنار آنها بلند میشوم»
منبع: همسفر خورشید
در باغ شهادت باز است
آن روزگار اتاق بچههای سوره تنها محفل انس كسانی بود كه «هنر دیانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجیح میدادند. آن روز تازه خبر شهادت سفیر فرهنگ ولایت «صادق گنجی» را در روزنامهها نوشته بودند. وارد اتاق كه شدم بوی خوش عطر «تیرز» به مشامم رسید، فهمیدم كه سید آنجاست. مقابل پنجره ساكت و منتظر ایستاده بود. جلو رفتم. دانه های درشت اشك گونههایش را نوازش میكرد، با صدای بلند گفتم:«خدا قوت آقا مرتضی!» یكی از بچهها سریع مرا به سكوت دعوت كرد، همانجا سر جایم نشستم نمیدانستم حالش بد است».
ناگهان برگشت و با بغض گفت: « می بینی حسین؟ می بینی چه جوری داریم در جا می زنیم ؟
هفته پیش با او بودیم. کاش او را می شناختی. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلی!... خوش به حالش
کی فکر شو می کرد به این قشنگی اونم بعد از این همه مدت که از قطعنامه می گذره بره ؟»
دیگر چیزی نگفت. هق هق گریه امانش را برید. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر کشید.
منبع: گفتگو با آقای حسین بهزاد
در حضور غربت یاران
سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب»های او در نیمهشب
آشنا بودند. پاسی از شب كه میگذشت، در انتظار صدای نالههای آوینی چشمانشان را باز میكردند مرتضی مرثیهسرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بیتابش را عاشق میساخت. یكبار در دوكوهه به او گفتم: شهید داوود یكبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه كرد وقتی علت گریهاش را پرسیدم، پاسخ داد:«یاد عباس (ع) افتادم كه هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً خیلی سخت به زمین افتاده است. با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعتها به یاد غربت عباسبنعلی (ع) و داوود گریست. گوئی پردههای غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه میدید. لب به سخن گشود، داوود باید میرفت. برخاست، پا برجای گامهای داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود كه پای بر خاك داشت.
منبع : كتاب هسفر خورشید.
راوی : برادر رضا برجی
مروارید گم شده یقین
در عملیات کربلای پنج، سید مرتضی مسئول اکیپ بود.
از آسمان آتش می بارید. از شدت سرما بدنمان می لرزید. آوینی گفت :« باید به جاده فاطمه الزهرا (س) که زیر آتش عراقیهاست، برویم.»
مدتی بعد «مرادی نسب»، «والایی» و «عباسی» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز کردم؛ اما دوباره بی هوش افتادم.
یک ساعت بعد بیدار شدم، مرتضی بیرون سنگر نماز شب می خواند،
با خودم گفتم : « این مرد خستگی ندارد»
برای نماز صبح همه بچه ها را بیدار کرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتیم.
حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید. در خط مقدم شجاعانه می دوید،
اصلا لزومی نداشت کارگردان آنجا باشد، مسئولیتهایی که در شهر داشت باید مانع حضور او در جبهه می شد،
ترس و خستگی در قاموس مرتضی راه نداشت،
او در جبهه به دنبال چیز دیگری بود.
«مروارید گم شده یقین که سخت پیدا می شد.»
منبع : كتاب هسفر خورشید
راوی: آقای همایونفر
گل سرخ
مرتضی چون گلی سرخ میان بچه های روایت می درخشید، همه از تلألو وجود او جان می گرفتند،
امید حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه های سالهای جنگ و شهادت دوستان بر روی دو پایش ایستاده بود.
اما هنوز در سر سودایی داشت، دلش نمی خواست مردم اسطوره های ایمان را به فراموشی بسپارند.
«روایت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند که آن روح و نوای قبلی در فیلمها نیست.
کار «روایت» پس از جنگ سخت تر شده بود، حاجی با عصبانیت به بچه ها گفت:« شما را به خدا در مورد من هر فکری می خواهید بکنید
اما در مورد این یکی دیگر قضاوت نکنید، روایت فتح اصلا از من نیست،
از یک جای دیگر است.
مشکل ما این است که مقدار فیلم هایی که در دسترس داریم، محدود است و
برای اجرای امر آقا مجبوریم برای زنده نگهداشتن و استمرار روایت فتح، آن را کمی طولانی تر کنیم، چون در حال حاضر
دستمان به فیلمهای جنگ در آرشیو صدا و سیما نمی رسد.
منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: دوست شهید
معنای زندگی
مرتضی دلبسته بود، نالههای شبانهاش دردی جانکاه در دل داشت، که با هقهق گریه میآمیخت.
سید بارها و بارها بر ایمان از شهادت گفت: از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بیدل شدن، سجدهگاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بیپایان تا اوج هستی انسان گشودن.
به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت:« زندگی کردن با مردن معنی مییابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن».
چگونه مردن برایش مهم بود؛ و خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند.
منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی : دوست شهید
برهوت
سعید با عجله وراد سالن شد، گلهمند بود فیلم خنجر و شقایق(1) را میخواست، قرار شد به منزل حاجی برویم، مقابل در، که رسیدیم، سعید
پشت ما پنهان شد، سجاد در را باز کرد، حاجی با نگاهی خندان به کوچه آمد، سعید فیلمها را خواست، سید پس از چند لحظه سکوت گفت:«سعید جان! فعلاً تنها نسخه فیلمها دست من است.
من اکثر شبها آنها را در جایی نمایش میدهم، اگر فیلمها را امشب به شما بدهم باید بیست و چهار ساعت بعد برگردانی». با عهد و میثاق شدید فیلم را به قاسمی داد، با شوخی گفتم:«آقا مرتضی نگفتی! فیلمها را برای چه کسی نمایش میدهی».
حاجی نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت:«بیشتر شبها آنها را در پایگاهای بسیج محلات نشان میدهم، امشب عذر آنها را میخواهم،اما آقا سعید فردا شب حتماً با فیلمها بیا».
آوینی جوانان را از دریچه دوربین به معرکه عشق میکشاند؛ آنگاه آنها را در برهوت رها میکرد؛ تا خود چاره این زخم بیهنگام را بیابند.
1- این فیلم در مورد بوسنی است.
منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی : بهزاد
گلچین بیقراری
سپیده صبح رسید، جاده هویزه غوغایی داشت،سراب بیابان انسان را در ورطه حیرت میکشاند، حاجی و آهنگران همراهم بودند، حاج صادق از گذشتهها میگفت و مرتضی مثل ابر بهار میگریست.
چون ابری بر سر خاکی، آن روز فهمیدم بیسبب نیست که حسین (ع) سید فاتحان خون از میان شیعیانش اندک نفراتی را برگزید. گزینش امام عشق (ره) گزینش بیقراری است.
او به دنبال دل شیدا، در میان رسوایان تاریخ گلچین میکند، مرتضی نیز گل سرخی در میان گلستان شوریدگان بود.
مردی آسمانی که عصاره روح دردمندش، خدا بود.
منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی : دوست شهید
قداست اشک
مراسم نماز جمعه به پایان رسید، در حوالی چهار راه لشگر با حاجی و بچههای لشگر بیست و هفت ایستادیم. صدای شادی و خنده همگی به آسمان بلند شد؛ قبل از خداحافظی یکی از نیروها یاد گردان «سیف» را زنده کرد. خاطرات آخرین شب فروغ ستارگان گردان سیف، دل همه را لرزاند، هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که سید آرام و بیصدا اشکهایش جاری شد. پرسیدم حاجی چرا گریه میکنی؟»
گونههاش تر گشت، بغضش را فرو خورد و گفت:«شما نمیدانید چه کاری کردهاید، شما نمیدانید آن شب بر این بچهها چه گذشته!» اشکهای مرتضی صداقت بیریایش بود، که گونههای لرزانش را متبرک میساخت. قطراتی به قداست تمام عبادتهای یک زاهد.
منبع : كتاب راز خون
تشییع با شکوه
اواخر فروردین ماه بود، پیكر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزبالله در مقابل حوزه هنری تشییع میشد، در همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد، آقا برای ادای احترام به شهید علیرغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد، كنار پیكر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بیصدا در حالیكه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گامهای آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیكر سربازش در ذهن دارد.
و چه سخت است، كه سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاك بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری كه فرزند، سرباز و سردار فاتح قلبش را به خاك میسپرد.
منبع : کتاب راز خون
مروارید گم شده رهبر
همه میدانستند آن روز مراسم خاكسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آیتالله سید علی خامنهای در این مراسم باشكوه شركت كنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند:«من دلم گرفته، دلم غم دارد، میخواهم بیایم تشییع پیكر پاك شهید آوینی. من افتخار میكنم به وجود این بچههای نویسنده و هنرمندی كه در این مجموعه حوزه هنری تلاش می كنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانیاش را میبیند، همینطور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود».
دل بیقرار رهبر در جست و جوی مروارید گم شده سپاهش بود، كه اینك بر دوش هزاران ایرانی مسلمان به سمت بهشتزهرا میرفت، و باز هم آقا صبور، سنگین و سرافراز غم فراق یكی دیگر از مرواریدانش را به جان میخرید.
منبع : کتاب راز خون صفحه 30
راز چشمان سید مرتضی
مرتضی دلخسته بود. این اواخر خندههای همیشگیاش را نداشت، در سالهای بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اینچنین در پیله تنهایی و اندوه ندیده بودم، ما به حسب گمگشتگی در عادات عالم ظاهر، او را كه اهل عادت نبود نشناختیم، خودیتهای ما حجابهایی بودند كه «بیخودی او را از چشمانمان پنهان میكردند، ما ضعفهای خود را در آینه وجود او به تماشا نشستیم و زبان به ملامت او گشودیم»
عافیت
طلبان توهمات خویش را متظاهر در وجود كسی تشخیص دادند كه نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود كه در این روزگار هم كه از ارزشهای جنگ جز خاطرهای گنگ نماند، «روایت فتح» میساخت.
و وای بر ما اگر با این شتاب به چنبره عقلهای عادتزده خود گرفتار آییم و بار دیگر به بهانه آشنایی با او، از خود بگوئیم و به بهانه بیان رنج او، درد خود را بازگوئیم.
منبع: راز خون
راوی: همسر شهید
آخرین لبیک
بعد از شنیدن خبر شهادت سید مرتضی خواستم خودم این خبر را به بچهها بدهم، به همین علت ظهر در راه بازگشت از مدرسه به آنها گفتم:« پدر هست، همیشه هست، فقط ما توانائی دیدنش را نداریم و این میتواند زیاد مهم نباشد». انسان حقیقی در فناست كه حیات مییابد، و به دیگران نیز حیات میبخشد، و چنین مقدر است كه در قید حیات ظاهر جز برای تنی چند از اهل دل ناشناس بماند، تنهایی و غربت او نیز تا واپسین روز مؤید همین معنا بود.
در روز تشییع جنازه از دیدن آن خیل دلسوختگان بر خود لرزیدم. چگونه او در تنهایی خود این همه عاشق داشت؟ بسیار گفتند و شنیدیم که او لیاقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روی شایستگان باز است. چگونه باور کنم؟
این روزگار كه روزگار شهادت نیست. او همواره در پی جاودانگی بود. از مرگ نمیهراسید و باور داشت كه این تن نه جای پروراندن كرم است، پیلهای است تا كه پروانه آن را بشكافد و آن همه بر گرد شمع ولایت طواف كند، تا خود شمع صفت شود و در مدح عشق، كربلا، ندای هل من ناصر ینصرنی، را ندای حقطلبی تمام اعصار را لبیك گوید، او كربلا را در فكه یافت و از همان جا نیز به یاران امام حسین (ع) پیوست.
منبع : كتاب راز خون
راوی : همسر شهید
سفر به کوی دوست
در ره دوست سفر باید كرد از خویشتن خویش گذر باید کرد
هر معرفتی که بوی هستی تو داد دیوی است به ره، از آن حذر باید كرد
امام خمینی (ره)
ساعت 6:30 صبح شنبه خبر مجروحیت آوینی را به من دادند، اما دلم گواهی میداد او به شهادت رسیده است با این همه برای چند لحظه سخن عقلم را باور كردم:«هنوز میتواند بیندیشد و قلم بزند، هنوز میتواند با صدایش كه در چند ماه اخیر گرفته بود، روایت فتح را بخواند، پس مهم نیست. با خود اندیشیدم :«چرا هرچه معالجه كرد، گرفتگی صدایش برطرف نشد، با اینكه دكتر قول داده بود كه حنجرهای را كه در خدمت اسلام است خیلی زود مداوا خواهد كرد». تنها آن زمان كه خبر شهادتش را شنیدم، دریافتم كه حضرت امام (ره) چگونه با زبان شعر این خبر را شب قبل به من داده بود، و من نفهمیدم و این چه حكایتی است كه حضرت امام(ره) منادی سفر او به كوی دوست بودند؟
عادات، بندهایی هستند كه ما را زمین گیر كردهاند و حتی آنگاه كه نشانههایی اینچنین بر ما نازل میشود، باز در پردهایم و غافل. بر پلهها نشستم و
منبع : كتاب هسفر خورشید
راوی: همسر شهید
شناخت مرتضی
آنچه که دل مرتضی را به درد میآورد شناخت رنج انسان بود، انسانی که با دور شدن از مبدأ وحی خود را تنها و سرگردان در این کره خاکی یافته است، انسانی که عهد ازلی خود را به فراموشی سپرده و مقام خلیفهاللهی خویش را از یاد برده است. او حتی برای لحظهای از معنای «اناللهواناالیهراجعون» غافل نبود، مبدأ و مقصد را می شناخت، و خود را در نسبت با این شناخت معرفی میکرد، درد او، غفلت ما بود، لحظهای بر او نمیگذشت، مگر اینکه خود را حاضر در پیشگاه حق و حق را ناظر بر خویش بیابد.
اگر با شهادت او خود را میشناختیم و به قضاوت مینشستیم چگونه میتوانستیم مدعی شناخت رنج او باشیم؟
ما کجا و دامن دوست کجا؟
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
منبع : کتاب مرتضی و ما
مرده اوئیم و بدو زنده ایم
مراسم عید بود مرتضی حال عجیبی داشت، دید و بازدید آن سال برای او جلوهای دیگر داشت. همه ما متوجه تغییر روحیات او شده بودیم.نگران شدم اماسعی كردم كسی از این موضوع مطلع نشود. یك شب همینطور كه با هم صحبت می كردیم. گفت:«نمی دانم این روزها چه خوبی كردهام كه خدا این حال خوب را به من داده است»
مرتضی ماهها بود كه آسمانی شده بود اما عقل زمینی، قدرت درك عشق او را نداشت، عاشقان زمین را تنگنای محبس درد میدانند و زمانی كه پیك وصال فرا میرسد از شادی و شعف در پوست خود نمیگنجند و ذكر قلب و روحشان این است كه:«مرده اوئیم و بدو زندهایم».
منبع: كتاب همسفر خورشید
شهید آشنا
روزی كه به پاكستان رسیدیم سید عجیب دلشاد بود، یك روز به كنار مزار عارف حسینی رفتیم. آقا مرتضی نشست، كنارمزار و برای ساعتی گریه كرد معاون شهید عارف حسینی آنجا بود. با چشمانی شگفتزده به او نگریست! با تعجب پرسید:«شما قبلاً ایشان را دیده بودید» سید
مرتضی اشكهایش را پاك كرد و از كنار مزار برخاست و گفت:«خیر، من قبلاً ایشان را ندیده بودم»
مرتضی تمام شهدا را میشناخت، خون همه آنها در رگهای او میجوشید. چهره هر شهیدی را كه میدید میگفت:«فكر كنم روزی من او را
دیدهام اما همه آنان را مرتضی به چشم یقین دیده بود. شب های سید شبهای نجوا با شهیدان بود»
منبع : كتاب همسفر خورشید
حج و تولدی دوباره
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مكه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربیها پدر ما را در آوردند. كاخ ساختهاند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنیهاشم را خراب كردهاند. كاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو كه قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمیدانم اما احساس میكنم اینبار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
اینبار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم كه ای كاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسهای كه در اینها میدیدم. به یكی از جانبازانی كه نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یك بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یكبار دیگر میخواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی كه به خدا دادم و معامله كردم نمیخواهم فكر بكنم. بدنم می لرزید، فهمیدم كه عجب آدمهایی در این دنیا زندگی میكنند ما كجا، اینها کجا»
منبع : كتاب همسفر خورشید
بال در بال ملائک
یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت:«تهران دنبالت می گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده كن، با عكسهایت، برای روایت خرمشهر...
صحبت به درازا كشید.
حاجی گفت:«این تلخی ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان میباشد كه با غلبه به رنجها و آرمانها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه میبینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفتهام اما زمانی كه آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن كرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل سوخته ها است كه در این خانه وجود دارند.
اشكهای رهبر با اشكهای بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائك پرواز كرد. سرود لالهها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشك به كار افتاد. منبع : كتاب همسفر خورشید
ندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانهای به دنیا آمده و بزرگ شدهام كه درهر
سوراخش كه سر میكردی به یك خانواده دیگر نیز برمیخوردی.
اینجانب - اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در كلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به كمك اسرائیل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان یك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز كشورهای عربی یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچهها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.
ناگهان یكی از بچهها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه اینكه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پروندهات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.
بعدها هم كه در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه میكردیم معمولاً به زبانهای مختلف حالیمان می كردند كه وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً یادم است كه در حدود سالهای45-50 با یكی از دوستان به منزل یك نقاشكه همهاش از انار نقاشی میكشید، رفتیم. میگفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال میكردیم با یك حالت خاصی به ما میفهماند كه به این زودی و راحتی نمیشود وارد معقولات شد. تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از دانشكدههای هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیستهام. ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بیآنكه آن زمان خوانده باشماش- طوری دست گرفتهام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی میخواند، معلوم است كه خیلی میفهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمیشود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
و حالا از یك راه طی شده با شما حرف میزنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشكده
هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما كاری را كه اكنون انجام می دهم نباید با
تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین
كامل میگویم كه تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر. قبل از
انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر
قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ
نرساندهام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشتههای خویش را اعم از تراوشات فلسفی،
داستانهای كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه
دیگر چیزی كه «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر
امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه
شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمهالله علیه»
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آنچه كه انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنیناند كسی هم كه فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوهگر میشود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعیام بر این بوده است.
با شروع كار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم كه برای خدا بیل بزنیم.
بعدها ضرورتهای موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی كشاند. در
سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد
سازندگی كه پیش از ما بوسیله كاركنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود، مشغول
به كار شدیم. یكی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود كه فوق لیسانس سینما
داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود
تا بیل بزند. تقدیر این بود كه بیل را كنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها
«حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر
شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند
تن از برادران دیگر، كار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ كاری را مستقلا˝
انجام ندادهام كه بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی كه در گروه جهاد سازندگی
ساخته شده است سهم كوچكی نیز – اگر خدا قبول كند – به این حقیر میرسد و اگر خدا
قبول نكند كه هیچ.
به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشتهام. آرشیتكت هستم! از سال 58 و 59 تاكنون
بیش از یكصد فیلم ساخته ام كه بعضی عناوین آنها را ذكر می كنم: مجموعه«خان گزیدهها»،
مجموعه «شش روز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار
فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه
«روایت فتح» - نزدیك به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز
مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بودهام. یك ترم نیز در دانشكده سینما تدریس كردهام
كه چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درسهای دانشگاه همخوانی نداشت از
ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر كردم. مجموعه مباحثی را كه برای تدریس فراهم كرده
بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در كتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقالهای
با عنوان تأملاتی درباره سینما كه نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ
رسید – در انتشارات برگ به چاپ رساندهام.
خاک پای همتونم اگه امشب بتونم خودمونی براتون یه ذرّه روضه بخونم
قصّه ی امشب من صنعت شعری نداره مثل من غریبه و تو غصّه ها کم میاره
زشرار دل می سوزم ز تمامی وجود بسم رب الشهدا یکی بود یکی نبود
اشك فضّه
چرا بانوي من امروز از جا برنمي خيزي ؟ * * * زاشك فضّه و افغان اسما برنمي خيزي ؟
به هنگامي كه خوابيدي تو خود گفتي : صدايم كن * * * صدايت مي كنم آهسته اما برنمي خيزي ؟
پس از يك چند بي خوابي مگر در خواب خوش رفتي * * * كه با فرياد زينب نيز از جا برنمي خيزي ؟
چنان هر روز حاضر كرده ام آب وضويت را * * * بود وقت نماز ظهر آيا برنمي خيزي ؟
حسن بالاي سر گريد چرا سر برنمي گيري * * * حسين افتاده بر پايت كه برپا برنمي خيزي ؟
صداي كوبه در مي رسد گويا علي آمد * * * نه بهر من چرا از بهر مولا برنمي خيزي ؟
سيّد رضا « مؤيّد »
پ ن :تقدیم به مادر تمامی شهدای این سرزمین بخصوص شهیدان گمنام و تمامی شهیدانی که در آرزوی لمس محبت مادری بودند و با شهادت به آرزوی خود رسیدند و (فاطمه) برایشان مادری کرد
و اما تسلیت ویژه بر سید شهیدان اهل قلم *سید مرتضی آوینی * داغ مادر آنهم مادری مظلوم چون زهرا
.........................................نمیدانم چه میتوان گفت زبانم قاصر است از بیان تسلیت
شگفتا..!
شهیدان همچو آب چشمه پاکند شگفتا! آب را با آب شوییم..
سوپر استار های شما کدامیک هستند؟
بچه های قلم
بعد از حسینی ، چشممان به رشید پور روشن!!!
متاسفانه بي توجهي مسئولان محترم سازمان صدا و سيما به ورود عناصر ضدانقلاب تاكنون باعث بروز خسارات بسياري شد
ه است.
پس از آنكه ميلياردها تومان از بيت المال راهي جيب سيدمحمدحسيني شد و نهايتا نامبرده سر از صداي آمريكا در آورد حالا شاهد آن هستيم كه يك مجر ي لمپن ديگر شروع به شفاف سازي هويت خود كرده و رسما از سران فتنه 88 دفاع نموده است!
رضا رشيدپور كه پيش از اين، حضورش در برنامه هاي زنده تلويزيوني با اعتراضات بسياري از جانب دلسوزان اسلام و انقلاب مواجه شده بود، حالا با كراوات در سايت فيس بوك حاضر شده و با حمله به اخراجي هاي 3 از كساني كه هدف اين طنز سينمايي بوده اند (بخوانيد پادوهاي ميداني اسرائيل و آمريكا) حمايت مي كند.
رشيدپور در فيس بوك مي نويسد:...
از همه ی شما تمنا می کنم ذهن توده های مردم را نسبت به دهن کجی سه گانه اخراجی ها به فرهنگ و هنر این مرز و بوم آگاه کنید و اجازه ندهید آقای ده نمکی این چنین به ریش من و شما بخندد ... آمار فروش اخراجی های 3 تقریبا سه برابر جدایی نادر از سیمین است . انصافا شرم آور است . بزرگترین زخم پیکر این خاک پاک ناآگاهی بخش عظیمی از مردم آن است ... به اندازه ی خودمان شمعی روشن کنیم تا بلکه گوشه ای از ظلمت اخراجی ها را از بین ببریم.
اين در حالي است كه پيش از اين بنيامين نتانياهو ، كساني كه در اخراجي ها هدف طنز قرار گرفته اند و اكنون توده هاي ملت آگاه ايران براي خنديدن به آنها راهي سينماها مي شوند را «خط مقدم ارتش اسرائيل» خوانده و شيمون پرز نيز مدعي شده بود صداي آنها، صداي آزادي خواهي ملت ايران است!
البته تنها نكته به درد بخوري كه در «حرفهاي از سر سوزش» اين مجري لمپن سيما ديده مي شود اعتراف به وجود اكثريتي بلامنازع، از ملت ايران است كه حاضرند به سينماها بروند و به ريش رشيدپور و اربابانش بخندند!
گفتني است اخيرا صدا و سيما مجري بدسابقه ديگري را كه پيش از اين به خاطر اهانت به فرماندهي نيروي انتظامي از شبكه 3 اخراج شده بود بار ديگر (آنهم در برنامه زنده تحويل سال نو) به اين شبكه بازگرداند!
منبع: صراط نیوز
چرا شهید صیاد شیرازی ترور شد!!!

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی قربانیان ترور، كینه گروهك مجاهدین خلق از صیاد به عملیات مرصاد بر می گردد.
این گروهك به لحاظ این كه در جریان جنگ تحمیلی از عوامل اطلاعاتی خویش در كمك به ارتش عراق استفاده می كرد؛ در استراتژی نظامی صدام از جایگاه ویژه ای برخوردار بود.
این در حالی است که در صورت انعقاد قرارداد صلح دائمی میان ایران و عراق، مجاهدین خلق دیگر چنین كاركردی نداشت لذا از نظر موجودیت با خطر جدی مواجه شد....
مجاهدین خلق به غلط فكر می كردند مردم در نتیجه طولانی شدن جنگ با عراق، خسته شده اند و با توجه به آسیب های مادی - معنوی جنگ، مردم ایران از مجاهدین خلق استقبال کرده و از حمایت از نظام جمهوری اسلامی ایران دست خواهند کشید.
این مورد را می توان یكی از بزرگترین اشتباهات مجاهدین خلق و استراتژی های آن محسوب کرد.
علاوه بر این، فرماندهان مجاهدین خلق در این اندیشه بودند كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جبهه جنوب زمینگیر شده و توان عملیات مضاعف گسترده را نخواهد داشت.
با همین تحلیل های غلط بود كه مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق با تحلیل های احساسی درباره نظام جمهوری اسلامی ایران مدعی شده بود: «طلسم جنگ در حال شكستن است. رژیم شل شده باید ضربه كاری را بزنیم.»
اما واقعیات آنگونه نبود كه رجوی فكر می كرد. آنها درعملیاتی علیه کشورمان كه از آن به نام «فروغ جاویدان» یاد می كردند به سختی شكست خوردند.
فرماندهی نیروهای ایران را در این عملیات صیاد شیرازی برعهده داشت. در این نبرد حدود دو هزار نفر از اعضای مجاهدین خلق كشته شدند.
این آمار از سوی خود مجاهدین خلق 1263 نفر اعلام شد. همین امر سبب شد تا مجاهدین خلق شدیدا كینه صیاد شیرازی را به دل گرفته و درصدد ترور وی برآیند.
شهید صیاد شیرازی در خاطرات خود می گوید« شبانه خودم را با یك فروند هواپیمای فالكون، به كرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیك مشاهده كردم و متوجه اوضاع شدم ،....... نیمه شب چهارم تیرماه بود و تا ساعت یك و نیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم ...... ساعت 5 به پایگاه رفتم..... یك تیم ارتش آماده شد ابتدا خودم با یك هلی كوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حركت كردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز كردیم.»
یكی از اعضاء سابق مجاهدین خلق درباره واكنش مجاهدین خلق به ترور صیاد می گوید: « ترور صیاد یك اتفاق ویژه بود و سازمان هم سنگ تمام گذاشت. آن روز جشن عمومی اعلام شد و تیر هوایی، شیرینی و شام جمعی هم دادند. اتفاقی كه به ندرت می افتاد. مسعود هم در یك نشست عمومی این ترور را تبریك گفت. بالاخره شهید صیاد یكی از فرماندهان بزرگ عملیات مرصاد بود كه ضربه سختی به پیكر سازمان وارد كرد.»
شهدا
عکس شهدا را می بینیم و عکس شهدا عمل می کنیم....!!!!!!!!
مسعود ده نمکی اعدام باید گردد!!!
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید امروز بمانیم تا فردا شهید نشود...
امروز وقتی آقا مسعود فیلم میسازد آقایان به اصطلاح روشنفکر بدنشان میلرزد ، که نکند دوباره این گارگردان بخواهد روی دم آنها پا بگذارد ، و به سرعت آرایش جنگی به خود می گیرند ، با تمام توان به میدان می آیند ، فروش این فیلم به بیش از دو میلیارد رسیده ، این نشان از عدم استقبال مردم از این فیلم است !
اگر موضوع فروش و تعداد علاقه مندان به این فیلم را کنار بگذاریم نکته مهم مخالفان و یا همان روشنفکرمآبان هستند،در این چند وقت به شدت به خشم آمدند، حالا حتی دخترک روزنامه چی که غلط کردن های خودش را ظاهرا از یاد برده ،غلط املایی میگیرد !
پس تا میتوانی غلط بگیر!
وقتی مردم در سینماها به سیاسی کاری های آقایان ، به تظاهر و ریا ، دروغ و تهمت ، و نقش بازی کردن هایشان ، لبخند میزنند.
وقتی مردم می فهمند ، که جانباز واقعی ،همان کسی است که پشت ترافیک دروغ و نفاق این آقایان نفسش به شماره می افتد اشک از چشمانشان جاری میشود آری هنوز لبخند بر صورت دارند اما گونهایشان خیس میشود.
وقتی روی پرده سینما ، مشاهده میکنند که هوای شهر را برخی آنقدر با خباثت ها آلوده کرده اند که باید به سختی نفس کشید ، باید مراقب بود ، باید عرصه را شناخت ، باید خوب و بد را از هم تشخیص داد
وقتی مردم اینها را می بینند و می فهمند ، روشنفکران عقب افتاده احساس خطر می کنند ، چون دم خود را بریده شده می بینند خشمشان بیشتر می شود
همان هایی که شعار زنده باد مخالف من را سر میدادند و شلمچه را می بستند ،قاچاقچی استخدام می کنند ، روزنامه چی ها را تقویت می کنند به غلط کردن ، به سینما ها حمله میکنند ، با موبایلشان از فیلم ، فیلم میگیرند ، لینک دانلود می گذارند
درست مثل همیشه اشتباهاتشان را تکرار می کنند ، خلاصه دست به همه کار زدند و می زنند ،
اما راه بجایی نبردند و نمی برند.
اربابانشان این را فهمیده اند اما خودشان را به خواب می زنند قاچاقچیان هم دیگر خسته شده اند ، شعار سر می دهند :
مسعود ده نمکی اعدام باید گردد !
--------------------------------------------------------------------------------
مهم آن است که بدانیم راه ما فراسوی قواعد رایج در سینمای تجاری قرار دارد
و عموم آنچه به مثابه قواعد مسلم و خدشهناپذیر تلقی میشود،
بتهایی است که باید شکسته شود.
آقا سید مرتضی آوینی
منبع: وبلاگ با افلاکیان
شهادتت مبارک مرتضی جان !
گفتم كه غمخوار توام ، گفتي غمي نيست – غير از نمك ، اين زخمها را مرهمي نيست
گفتم كه از نامحرمان پرهيز كن ، گفت ----- اينجا به غير از ما دو تا نامحرمي نيست
حالا كه دستم رو شده پيش خلايق ---- كاري تر از لبخند مشت محكمي نيست
رسوايي ما كمترين تاوان ما بود ---- اين روزها عاشق شدن جرم كمي نيست
اي دل اگر با ناخوشي ها سازگاري ----- از عالم عشاق خوشتر عالمي نيست
باران لطفي نيست اما تشنگي هست --- سيل دمادم هست ، اشك نم نمي نيست.
تقدیم به روح پر فتوح سید شهیدان اهل قلم ..... شعر از : حاج سعید حدادیان
زندگینامه ی استاد عشق شهید محمد ابراهیم همت
زندگی نامه شهید همت

سید شهیدان اهل قلم

سلام بر فکه سلام بر تو ای شهید جامانده ی فکه سلام بر تو که تشنه ی شهادت بودی
"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
پیشاپیش سال جدید را به تمامی ملت عزیزمان ایران در جای جای این خاک مقدس و بخصوص بر همسنگریان عزیز و رهپویان خط امام و منتظران ظهور تبریک عرض میکنیم
به امید آنکه امسال سال ظهور باشد و سالی خالی از فتنه و فتنه گر و با آرزوی سلامتی و صحت برای رهبر عزیزمان و تمامی رهروان ولایتش و نابودی تمامی غده های چرکین ضد ولایت و انقلاب که خاطر نازنینشان را مکدر کرده اند الهی آمین





نکاتی در مورد نوروز اسلامی در ادامه ی مطلب


بهزاد با چند نفر دیگر بسیجی وارد پادگان شد.فرمانده ازشون پرسید:اسمتون چیه؟ دونه دونه گفتن. به بهزاد رسید محکم گفت:بهزاد عبدالکریمی.گفت: چند سالته؟ گفت:14 سالمه.
فرمانده یه نگاهی به اونا کرد و گفت: شما واسه اینجا کوچیکین باید برگردین.بهزاد گفت :برای چی؟ما اومدیم اینجا که بمونیم و بجنگیم.فرمانده ازش پرسید: بچه کجایی بابات چیکاره است؟ باز دوباره سینه سپر کردو قرص محکم جواب داد: بچه خانی آباد تهران بابامم نونواست.
فرمانده دوباره سوال کرد و گفت: اومدی خدمت کنی دیگه؟ بهزاد هم گفت آره.فرماده گفت نمی شه بری عقب و تو پشتیبانی کمک کنی؟ بهزاد جواب داد:نه فقط باید برم و تو یگان رزم شرکت کنم و اونجا بجنگم.
فرمانده گفت : نه تو باید برگدی عقب، هیچ راهی نداره.
بعد از یه مدتی صداهای شیونی از تو یکی از سنگر ها بلند شد.فرمانده سریع به اونجا رفت و دید که بهزاد است.بهش گفت چرا گریه می کنی؟ بهزاد گفت من و اینجا راه دادن اما شما!اگر نذاری بمونم شکایتتو به خانم زهرا می کنم.سوز این خانم زهرا بدجوری رو دل فرماند نشست .فرمانده موقتا قبول کرد که اون جلو بمونه.
دو سه روز بعد نامه ای اومد تحت عنوان درخواست افرادی برای آموزش امداد گری.فرمانده فرصت و مناسب دید و بهزاد هم با اونا فرستاد آموزش.
15 روز بعد بهزاد با یه برگه اومد و گفت:دیدی بیست شدم حالا من باید بمونم جلو.
چند روز بعد روز اعزام نیروها به خط مقدم بود.فرمانده و چند تا از بزرگ های گردان جمع شدند تا برنامه ریزی کنند برای اینکه بهزاد و جا بگذارند. اما ناگهان متوجه شدند که اثری از بهزاد نیست.دو سه ساعت بعد از خط مقدم خبر اومد که بهزاد اینجاست و تو یکی از ماشینا که می اومده خط مخفی شده و اومده اینجا.
ساعت 12 ظهر دستور شروع عملیات به فرمانده رسید.هدف اونا شکست یکی از خط های نونی های شلمچه بود.
عملیات شروع شد. نیروهای عراق که بالای نونی شدیدا مجهز بودند از بالای نونی تیراندازی می کردند.فرمانده دستور داد که آرپی چی زن ها به فرمانده ای مسعود نازی بود به سمت نونی شلیک کنند.
در اوساط جنگ ناگهان دست فرمانده ترکش خورد.سریع امداد گر و صدا زد.بله امدادگر بهزاد بود.فرمانده با تعجب گفت: تو!بهزاد گفت:دیدی من می تونم
جنگ خوب پیش نمی رفت که ناگهان شهید نازی هم مورد اصابت ترکش قرار گرفت و شهید شد.بهزاد گفت می گذاری آرپی چی شهید نازی رو بردارم و فرماندهیشون و بزنم. فرماده گفت:آخه این همه آرپی چی زن جرفه ای نتونستن بزنن تو می خوای چجوری بزنی.گفت حالا اجازه بده.فرماده هم اجازه داد.فرمانده ناگهان برگشت و دید بهزاد آرپی چی رو برداشته. یک دفعه بهزاد یه یازهرا از ته دل گفت و آرپی چی و زد.درست خورد داخل سنگر فرماندهی.با این اتفاق نیروهای عراق شروع کردند به فرار.بعد از اینکه نیروها تقریبا پیروز شد فرمانده ناگهان برگشت و دید یک ترکش خورد به بازوی بهزادو دستش قطع شد و شهید شد.
بعد از عملیات وقتی فرمانده برگشت عقب رفت خونه ی شهید بهزاد.به پدرش گفت: چی شد که پسرت اینقدر با اخلاص شد.پدرش جواب داد:نون حلال.
منبع:خط مقدم
آدرس:www.shahid-shenasi.ir
| اعتراف خاتمي درباره فتنه سبز |
|
|
| ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ | |
|
کیهان نوشت: رئيس دولت اصلاحات گفت: جمهوري اسلامي دستاورد بزرگ انقلاب اسلامي است و پاسداري از آن بزرگترين كار انقلابي است. خاتمي در ديدار شماري از اعضاي شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات اضافه كرد: كسي كه از جمهوري اسلامي دفاع كند، انقلابي واقعي است و كسي كه به آن لطمه بزند ولو به نام دين يا هر نام ديگري، اوست كه از انقلاب فاصله گرفته است ولو ادعاي انقلابيگري كند. |
مقرر شده تعدادي هواداران پژاك بنا به درخواست سران اين گروهك در شهرهاي مختلف دست به اقدامات خرابكارانه بزنند.
به گزارش ابو فتنه: به تازگي گروهك تروريستي پژاك طي بيانيهاي اعلام كرده به مناسبت نزديك شدن به چهارشنبه سوري هواداران پژاك در شهرهاي كردنشين در خيابانها به جشن سرور و آتش بازي با نام حمايت از پژاك پرداخته و از اين گروهك حمايت ميكنند.
گفته ميشود هواداران و مرتبطين گروهك تروريستي پژاك و "پ ك ك " قصد دارند در سه شنبه آخرسال اقدام به تجمع و اغتشاش كرده و دراين رابطه نيز مقرر شده تعدادي هواداران پژاك بنا به درخواست سران اين گروهك در شهرهاي مختلف دست به اقدامات خرابكارانه بزنند.
همچنين اين گروهك از اعضاي خود خواسته است كساني را كه با نهادهاي امنيتي و اطلاعاتي نظام جمهوري اسلامي همكاري ميكنند را شناسايي كنند.
لازم به ذكر است در طي سالهاي گذشته گروهك "پ ك ك " و "پژاك " ضمن فراخواني به وسيله شبكههاي ماهواراهاي و راديوهاي وابسته به خود سعي در برهم زدن امنيت اجتماعي مناطق مورد علاقه خويش را داشته كه هميشه با هوشياري و آگاهي مردم در اقدامات خود ناكام بودهاند.
|
سیمای فتنه گران |
| شنبه چهاردهم اسفند 1389
سیمای فتنهگران بر اساس این بیان حضرت، کسانی که مدعی مودت اهل بیت هستند، ممکن است فتنههایی بیافرینند که برای شیعیان واقعی، از فتنهی دجال2 در آخرالزمان- که از نشانههای نزدیکی ظهور حضرت حجت(عج) است- شدیدتر و دشوارتر باشند. بنابراین نمیتوان تنها با ظاهر اشخاص که خود را محب و طرفدار حق مینمایانند دل خوش کرد. بلکه باید رفتار و گفتار آنها را با معیار حق سنجید. در ادامه دلیل بروز این فتنه، به دوستی گرفتن دشمنان و دشمنی با دوستان اهل بیت- یعنی ارکان دین و ایمان- بیان شده است. این مسئله به نوبهی خود، موجب اختلاط حق و باطل میشود و چهرهی حقیقت را به شبهه میآلاید تا جائیکه مؤمن را نمیتوان از منافق بازشناخت. در واقع امام(ع) با ذکر ویژگی مهم فتنهگران یعنی دوستی با دشمنان و دشمنی با دوستان، پرده از ترفند آنان برداشته و معیار تشخیص حق و باطل را در فضای شبههناک بیان فرمودهاند. بر این اساس کارآمدترین شاخص در این باره، بصیرت در تمسک به دو اصل "ولایت دوستان و برائت از دشمنان" است که در آموزههای دینی، لازمهی ایمان شمرده شدهاند.3 در جامعهی اسلامی هریک از شهروندان باید به خود نگاه کند تا گفتار و رفتار او دانسته و ندانسته بخشی از پازل دشمن را تکمیل نکند و جای دوست و دشمن عوض نشود. از این رو بیان ویژگی فتنهگران در کلام امام(ع) در واقع ارائهی درمان و راه علاج هم هست. نخبگانی که در تصمیمسازیها در جامعهی اسلامی مؤثر هستند و کردار آنها بر جهتگیری جامعه تأثیر میگذارد، باید مراقب نزدیک شدن به دشمنان باشند. رهبر معظم انقلاب علاوه بر اینکه از سالها پیش بر اهمیت توجه به "واکنش دشمن" در برابر "کنش نخبگان" در جامعه تأکید کردهاند،4 در چند ماه اخیر نیز بر این نگاه راهبردی تأکید ویژهای داشتهاند: "یک وقت مىبینید ما در داخل جدول و پازلهاى دشمن قرار میگیریم- در پازل، مجموعهاى را کنار هم میچینند، تا یک شکلى از تویش در بیاید- تا یکى از این اجزاء را ما تأمین بکنیم. خوب، این خیلى چیز بدى است؛ ما باید سعى کنیم که تأمینکنندهى اجزاء او نباشیم. مثل این جدول حروف متقاطع که وقتى کنار هم گذاشته میشود، یک کلمهاى از تویش در مىآید. دشمن یک جدولى این جورى درست کرده، براى اینکه یک حرفى از تویش در بیاورد؛ چند تا از این حروف را هم ما بگذاریم! این را باید مراقبت کرد؛ بحث سر این است؛ باید جدول دشمن را کامل نکنیم؛ پازل دشمن را کامل نکنیم؛ ببینیم دشمن چه کار دارد میکند و چه کار میخواهد بکند؛ اهداف و حضور واضح او را ببینیم."5 |


