برایت نوشتم...

 

dsc00332.jpg

دستم بر روی ورق لرزید . اشتیاق دیدنت قلبم را به آتش کشید .

روزی که تو را نمیبینم در تقدیر من ثبت نمیشود.

من از زندگی ام چه می خواهم ؟

بعد از تو خوشبختی زندگی گم شد .

عشقت در دستانم رویایی بود که در لحظه ای دزدیده شد .

برایت نوشتم،با اشک چشمانم نوشتم که دلم هوای تو را دارد .

 اگر اشکهایم تو را تکان ندهد و اگرکلماتم تو را بازنگردانند ، فراموش کن هر چه گفتم و هر چه نوشتم .

قلبم به دوری ات صبر کرد ، از شب زنده داری ها خسته شدم دیگر امروز قلبم قادر نیست بیش از این صبر کند .

چه زیباست اگر دوباره باز گردی و زمزمه گر شبهای عشق باشیم .

دوری ات زخم های قلبم را بیشتر کرد وتنها مرهم این زخم ها بازگشت توست .

برایت با اشک چشمانم نوشتم که دلتنگ توام .

اگر این اشکها تو را به خود نیاورد و اگر این کلمات تو را بازنگرداند ، فراموش کن هر آنچه گفتم و نوشتم ....

ودیگر هیچ...


ودیگر هیچ...

از قید تو آزاد شدم...

من دیگر،فقط بنده ی خدایم نه غیر...

دیگر تمام شد

دلتنگی...

دلتنگی حس نبودن کسی است که....

                                                 یکباره  وجودت تمنای بودنش را می کند....

دلتنگتم...

شرمنده

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ذوستای خوف دنیای مجازیم...

راستش من یه مدت اینترت ندارم،بخاطر همین تا یه مدت آپ نمیکنم...

شرمنده...

تا دیداری دوباره....

بای.......

دوستون دارم

من همون دخترم...

 

ســــ ـــ ـــخت است...

سخت است درک کردن 

دخــــ ـــــتری که غــ ـــم هایـــــ ـش را 

خودش میـــ ــداند و دلش ...

که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛

که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند 

بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش ...

بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش ...

... و هیــــــ ـــــــــ ــــــچکس 

جز همان دختـــــ ـــــر  نمیــ ـــداند چقدر تنهاســ ـــــت ...

که چقدر میـــــــــ ـــــــ ـــــترسد ...

از باخـــــــــ ــــــــتن ...

از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بی حاصلش ...

از یــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس و قلبــــــ ـــــــ ــــش ...

از زندگــــــ ـــــــــــ ــــــی ...

 

حالا من همون دختر‌م که همه حسرت شادبودن وخنده هامو میخورن به خیالشون دختری به شادیه من دیگه نیست اما هیچکدومشون از غم دلم خبر ندارن از گریه های شبونم خبر ندارن...

حالا دیگه رها شدم طنابی به کمرم آویزون کردمو رها شدم...

هرچه باداباد...

بازی وحشتناکی ست اما...

لذتش بیشتر است...

همین...

 

 


هی لعنتی ...



اون طوریم که تو فکر میکنی نیست ...



شاید عاشقت بودم،روزی .....!



ولی ببین بی تو



هم زنده ام،



هم زندگی میکنم ...



فقط گاهی در این میان،



یادت ...



زهر میکند به کامم زندگی را ...



همیــــــــن...

تقدیم به بهترینم:محمدجان                                              

خریت...

گفتند: بهت خیانت میکند!


گفتم:میدانم…


گفتند: این یعنى دوستت ندارد!


گفتم:میدانم…


گفتند: روزی میرود وتنها میمانی !


گفتم:میدانم…


گفتند: پس چرا ترکش نمیکنی!


گفتم:این تنها چیزی ست که نمیدانم…

رفتی...

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟

فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟

بدون شرح...

سخته...

بده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه....؟؟؟ خیلی سخته آدم کسی رو

نداشته باشه.....

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه.....


نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی

بگه....

نتونه آخرش برسه به یه بن بست....


تک و تنها با یه دلی که هی وسوسش می کنه اونو خالی کنه....


اما راهی رو نمی بینه سرش رو که بالا می کنه آسمون رو می بینه به اون

هم نمی تونه بگه...........


خیری از آسمون هم ندیده


مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده....؟!


بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زودتر از اون بساط گریه اش رو پهن

کرده تا کم نیاره ...


خیلی سخته آدم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام

از تنهایی بناله ...


خیلی سخته آدم ندونه کدوم طرفیه؟!

 


خیلی سخته آدم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده ....

 


خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درد دل میکنی داره به حرفات

گوش میده یا ....

 


پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه ....؟!