تو همچین شبی یک ماه پیش ، این ساعت جایی بودم که خودمم نمیدونستم دقیقا چرا الان اینجام.هیچوقت یادم‌نمیره همچین شبی رو، هوا سرد شده بود و من تنهای تنها بودم.تنهایی تو پارک قدم میزدم و رو صندلی که یخ بود نشسته بودم و به عابرین نگاه میکردم و بغضم ترکیده بود و صورتم خیس اشک بود از سرما خودمو بغل گرفته بودم و هیچ آشنایی نبود و هم میترسیدم و هم سرما مغز استخونم رو داشت میسوزوند...میدونی همه اینا در حالی بود که میدیدم کسی که دوسش دارم با خیال راحت اونشب خوابیده بود و گوشیش هم حتی خاموش بود و در دسترس نبود حتی نفهمید من تو اون شب تو اون شهر غریب که هیچکسو جز اون نداشتم چی کشیدم...الان که دارم به اونشب فکر میکنم بغضم ترکید خیلی سخت بود خیلییییی😭کافیه تصور کنی یه دختر یه عزیزی از خودت اونشب اینجوری گذروندش اونوقت تا عمق وجودت آتیش میگیره و محاله اون لحظات رو تصور کنی و اشک نریزی... دارم فکر میکنم یه دختر چقدر میتونه عاشق و دیوانه یه نفر باشه، آره من اینجوری عاشقی کردم ولی... 😔

قدر همدیگرو بدونیم خیلی زود دیر میشه.شاید روزی برسه که من نباشم اما این شبو یادت میاد و برای این حجم از دیوانگیمم دلت تنگ میشه😭



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ | 23:13 | نویسنده : غم دیده |

میدونی سخت ترین چیز تو زندگی یه نفر چیه؟

اینکه حرفاش اول رابطه رو یادت میاد و مدام با حرفای الانش مقایسه میکنی و اصلا نمیتونی باور کنی و هی تو خودت دنبال عیب و نقصی میگردی...همش میگی آخه چطور میشه آدمی که انقد خوبه حرفش انقد عوض بشه آخه من که صدمو براش گذاشتم و اگر گاهی بدخلقی کردم چرا نفهمید بخاطر دوری ازش هست بخاطر دلتنگی بیش از حد هست...انقد فهمیدن دوست داشتن سخته؟!



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ | 21:8 | نویسنده : غم دیده |

امشب دلم میخواست باهات حرف بزنم اما دیدم نمیخوای یا حوصله نداری حرف بزنی دیگه چیزی نگفتم! ببین میدونم دیگه مث سابق نیستم واست، میدونم همش دنبال اینی که برم، اما اینو نمیدونی که من از قبل بیشتر بهت بیشتر دلبسته شدم، میشه خواهش کنم مث قبل باشی مث قبل دوسم داشتی باشی مث قبل پیامای طولانی بهم بدی، میشه مث قبل برام ویس بدی و جوابمو تو ویس بدی.میشه حرفای دلتو، حرفایی که کلی حالمو خوب می‌کرد بزنی؟میشه این رابطه رو گره بدی به محبتت به توجهت به دوست داشتنت... من خیلییییی بیشتر از قبل بهت نیاز دارم ، خیلی بیشتر از قبل بیقرار و دلتنگتم شاید این حرفا برات تکراری و همیشگی شده اما خواهش میکنم نذار واست حوصله بر بشه نذار حتی همون تکراری بشه کاش عشقی که تو وجود من هست رو درک میکردی😭



تاريخ : جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ | 23:16 | نویسنده : غم دیده |

میدونی وقتی میگه الان حالم بده و اشکاش سرازیر میشه و میگه بهت نیاز دارم و تو میگی باشه فردا باهات حرف میزنم باشه یه وقت دیگه باهم حرف می‌زنیم و مدام برای رفتن عجله داری میدونی چی میشه؟! اون لحظه به این فکر کن چقدر یه آدم حالش بد بوده که به تو گفتش و ازت خواسته آرومش کنی شاید فرداش دیگه گریه نکنه و همه چی نرمال باشه اما میدونی چی مهمه؟اینکه اون اشکا رو تو قرار بود پاک کنی و آرومش کنی و حالش رو خوب کنی؟! یا اینکه انقد اشک ریخت که با گریه یه گوشه چپید و از شدت بی حالی و گریه زیاد اشکی دیگه براش نموند و همون گوشه خوابش برد...صبح که بیدار بشه اون درد تو وجودش برای همیشه میمونه که دید چطور به امون خدا ولش کردی.میدونی آدما وقتی میگن حالم بده همون تایم و لحظه بهت نیاز دارن بعدش دیگه شاید اصلا طرف مُرد شاید دیگه بعدش نیازی به محبتت نداشته باشه.نذار دیر بشه نذار ریشه محبت تو وجودش خشک بشه آدمیه دیگه یهو خالی میشه، کم میاره و میذاره میره.کاش بدونیم هممون ممکنه یه روز تو اون جایگاه بوده باشیم و یا خواهیم بود.....

شبت بخیر... غمت نیز...



تاريخ : یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳ | 2:55 | نویسنده : غم دیده |

خیلی وقت بود که اینجا ، دست به قلم نشدم. اینجا نوشتن حس خوبی بهم میده.

چقدر خواستیم و نشد چقدر دویدیم و نرسیدیم ......انقدر از اعماق وجودم دلم بودن کسیو میخواد اما مجبورممممم پا بذارم رو دل و احساسم ، آخه خدا جان قربونت برم این چه عذابیه که به ما آدما میدی؟ تا حرفیم بزنیم میگن ناشکری نکن شاید حکمتی هستش آخه بهم بگوووو چرااا دو نفری که قسمت هم نیستن رو مهرشون رو تو دل همدیگه میذاری همین که تو این دنیا داریم به اجبار زندگی میکنیم کافی نیست اینجور عذاب دادنا واسه چیه؟ آخه تو اگر بخوای میشه چرا فقط یه عده باید به عشقشون برسن اونوقت بقیه باید دلشون رو به جمله حتما حکمتی هستش خوش کنن و بگذرن؟ این عدالته؟ من دلم اونو میخواد بیا و به دلم بفهمون بیا و آرومم کن بیا و هی یادآوری خاطرات رو برام زنده نکن خسته ام خدا خسته اممممم.دلم براش خیلی تنگ شده خیلییییییی. حتی خیلی وقتا نتونستیم کنار هم راحت وقت بگذرونیم و کنار هم باشیم 😭😭



تاريخ : چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ | 0:3 | نویسنده : غم دیده |

دقیقا همونجایی که فکر میکنم همه چی داره خوب پیش میره و حالم کمی خوبه یهو چنان به دلم زخم میزنه که دلم هزار تیکه میشه آره به ما دلِ خوش نیومده حاجی بیخیالِ خوبی و خوشی این دنیا، هرچقدر دوست داری بزن و داغونمون کن دیگه نمیجنگم دیگه در برابرت دنیااااا لعنتی و ظالم تسلیمم 😭😭



تاريخ : دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ | 1:44 | نویسنده : غم دیده |

تو را آرزو نخواهم کرد هیچوقت!

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی...

با دل خود، نه با آرزوی من...



تاريخ : شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 1:21 | نویسنده : غم دیده |

شده عاشق بشوی، روح دهی، جان بدهی، بغض شوی، آه شوی! یار در آغوش دگر باشد و بی قلب شوی؟!



تاريخ : شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 1:19 | نویسنده : غم دیده |

از عشق من به هرسو، در شهر گفتگویی‌ست
من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد

دارد متاع عفّت، از چارسو خریدار
بازار خودفروشی، این چارسو ندارد

جز وصف پیش رویت، در پشتِ سر نگویم
رو کن به هرکه خواهی، گل پشت‌ورو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند، مکن عیب
عیب است از جوانی، کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون، رُخساره برفُروزَد
رخ برفروختن را، خورشیدرو ندارد

سوزن ز تیر مژگان، وز تارِ زلف نخ کن
هرچند رخنه،ی دل، تابِ رفو ندارد

او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی، قصدی که او ندارد.



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 17:8 | نویسنده : غم دیده |

نوشته جدید من در سال نو...

امسالم دور از تو و با رویای تو گذشت...

امسالم با آرزوی رسیدن به تو و بغض دوری از تو گذشت...

خدایا حال امسالمون رو خوب کن بذار از ته دل بخندیم و هدف هامون تیک بخوره و خوشبختی واقعی رو کنار کسی که دوسش داریم بگذرونیم.خدایا حول حالنا الی احسن الحال کن حال امسالمون رو🥹

یک سال دیگر با نبودنت گذشت.راستش عیدِ من وقتی هست که تو رو کنار خودم ببینم و بتونم هفت سین رو کنار تو عزیزترینم بچینم و سال نو رو تو آغوش پر از عشق و با بوسه به صورت قشنگت تبریک بگم.خدایا بخواه که بشه برای تو هیچ غیرممکنی نیست🥹



تاريخ : چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳ | 8:50 | نویسنده : غم دیده |
مطالب قدیمی تر