گستاخی یک بنده امیدوار

خدایا اومدم یادآوری کنم که مخلصتم.اومدم بازم بیادت بیارم که دوست دارم.یباردیگه اعتراف کنم من نهایت ضعفم وتو نهایت قدرت.برتو نسزدکه خشم برمن بگیری.درست مثل همون بچه خطاکار عاصی که جز آغوش مادر مامن دیگری ندارد.درست مثل همون بچه که در اوج خطاکاری باشرم بازهم روبسوی مادرش می آورد وگستاخانه بازهم از او آغوش گرمش رامیخواهد.خدای من آخه من بدون تو چیکارکنم.به وحدانیت خودت قسم دوست دارم.به بزرگی خودت قسم باهمه روسیاهیم هرگز از درگاهت ناامید نشدم.میدونم گناهام بیشماره.ولی بازم امید بخشش دارم.آخه ازکرامت ورحمانیتت کم نمیشه اگه بهم گوشه چشمی بندازی.معبود بیهمتای من باتمام یاخته های وجودم ترا فریاد میزنم.باهمه روسیاهی که از انجام ندادن تکالیفم دارم گستاخانه بهت لبخند میزنم.مطمئنم توهم لبخندت را ازمن دریغ نخواهی کرد.همین لحظه به قلبم نگاهی بینداز.خودت میبینی که عشقم تاچه اندازه عمیق وزیباست.وفقط دانستن خودت برایم کافیست.دوستتدارم وباتمام وجودم فریاد میزنم:مطمئنم مراهم عاقبت خواهی بخشید.حالا میبینی.خالق زیبای من همینکه این عشق درون قلبم فواره میزند برایم کافیست وچه خوشبختم که ترا دارم.


                                                         خدای محبوب خودم.....

مهربان خالق من:

چه بزرگوارانه مرا از نعمت توبه متنعم کرده ای.

چه مهربانانه بمن اراده داده ای تا با آن بتوانم خود را ازقعر خاک به عرش

ملکوت برسانم.چقدربمن لطف داشته ای که راه توبه رابرایم بازگذاشته ای.

خداونداتو بارحمانیت کریمانه ات چقدربمن کمترین لطف داشته ای.

کاش بتوانم قدر این ارزش خودرابدانم.تو بمن توان آنرا داده ای باخواست

خودبتوانم ملائک را به رشک وادارم.میتونم خود را به درجه ای برسانم که

هدف از آفرینش انسان رسیدن بهمان درجه است.معبود من بمنهم نگاه

لطفت رابنما.همچنانکه به محبان درگاهت داشته ای.آیامیشود منهم از

عشق تو تانزدیکترین جایگاه آن بزرگواران برسم؟؟؟بالهای توبه ام را یاری 

بخش.عشق وجودت را ازمن دریغ نکن.نگاه مهرت را ازمن نگیر.واجازه بده 

باهمین نگاه خوشبینانه بتوانم تا عرش تو اوج بگیرم.تمام دلخوشی من این 

است که این عشق بتو که درقلبم شعله ور است حتماحتما مرا بجایگاه

قابل قبولی خواهد رسانید.توهم بهشتت رابه بهانمیدهی بلکه به بهانه

میدهی.بهانه منهم این شعله روزافزون دوست داشتنم بتوست که ایمان

دارم مراخواهد رهانید.دلخوشیم رابرایم زیاد نبین وقلب کوچکم راپذیراباش.

ابلیس  زمونه

خداوندگارمن:

هرشب بایادت میخوابم وهرصبح این لطف توست که چشمانم را میگشاید.بهت التماس میکنم منو

بخودم نسپار!حتی واسه یه لحظه.اهریمن بدذات بدجوری احاطه مان کرده.تواین دوره زمونه آدم ازهمه

چیزهای اطرافش میترسه.انگاری تو همه چیز روحی شیطانی دمیده شده.ظواهر بطرز وحشت آوری

دم از شیطان میزنند.وتنها این یادتوست که تسکین قلبهاست.معبودمن چه خوب که از رگ گردنم بهم

نزدیکتری.چه خوبه که درمن جاری هستی وتموم احساساتم رو لمس میکنی.پس خودت آگاهی که

ازعشقت در درونم قلعه ای ساخته ام که تاحد زیادی مانع ورود ابلیس میشود.آخ خداجون چی میشد

اصلا شیطان رو نمی آفریدی؟چی میشد اگه هیچ وسوسه ای انسانهارو از یادت غافل نمیکرد؟چی

میشد همه فقط بخاطرتو میزیستیم ووقتش که میشد همه متل مثل فرشتگان بدیدارت میومدیم؟زمین

چه بهشتی میشد...نه دروغی نه ریایی نه کلکی همه فقط محض رضایت تو زندگی میکردیم واینهمه

قلب زخمی دور وبرمون نبود.اینهمه دل شکسته اطرافمون نبود.آنوقت دیگر هیچ سیل ویرانگری نبود که

از دیده های آزرده جمع بشه وبشه شهری روباهاش ویران کرد.یا از لرزش اینهمه قدمه که همشون

جمع میشه ومیشه یه زلزله چند ریشتری که خودمون وعزیزانمون رو بلرزونه وبخودمون بیاره.آره باورش

عجیبه ولی سیل وزلزله وطوفانهای ویرانگر بازخورد رفتار خودمونه که بهمون برمیگرده.وهمش هم

مربوط میشه به بها دادن به ابلیس درونمون.اگه با اقتدار به اهریمن نه میگفتیم بلاهای اطرافمون

خیلی کمتر میشد.خدایا خودت به بندگانت رحم کن.بنده هایی که به وقتش از بچه تازه متولد شده

هم عاجزتر میشه وهیچ کاری از دستش برنمیاد جز عجز والتماس.ولی فعلا داره میتازه وبهت بندگی

نمیکنه.خودت رحم کن خدای محبوب من فقط خودت...

باز فرصتی که بهمون داده شده بود به آخر رسید.نمیدونم چقدر تونستین از این فرصت استفاده کنین.خوش بسعادت اونایی که تو دلشون بخاطر عید فردا غوغایی برپاست.

خدای من:نمیدونم چه رازی تو روزای این ماه قرار داده بودی که هممون بنوعی زلال شده بودیم.براحتی میتونستیم سنگریزه های دل همدیگرو ببینیم وسعی میکردیم درحد توان دست همدیگرو بگیریم.ازدل وجون میخواستیم هرچی از دستمون برمیاد واسه همدیگه انجام بدیم.

آفریدگار محبوب من:منم تاحدی تونستم بهت نزدیک بشم.تالب پنجره فطرت پاک که بهم عنایت کردی رسیدم.از شیشه شفافش خیلی چیزارو حس کردم.معبود من از هممون قبول کن این بندگی رو.میدونم خودت هم از این زلالی که بهش میرسیم لذت میبری.توهم همینو ازمون  انتظلر داری.میخوای که همیشه این حس رو واسه خودمون حفظش کنیم.ولی.......

خداجون چی میشد این ابلیس لعین رو نمی آفریدی؟ ولی نه اونموقع معیار سنجیدنمون چی میشد؟

نه خداجون قربونت برم همه چی رو بجا آفریدی هیچ نقصی تو آفرینشت وجود نداره.راست گفتی که بعدآفرینش انسان فرمودی فتبارک الله احسن الخالقین.خیلی دوست دارم محبوب اولین وآخرینم.صدای هرشبم رو بشنو ومنو به کوچترین شاخه درخت بهشتیت ببخش.دوست دارم قربونت برم...خدای عزیزم.مونسم هستی تو هر لحظه و اسم نازنینت هردم رولبامه تا وقت جون دادن.

یا اباصالح المهدی(عج)

باز یه سال جدید باز آرزوهای جدید وباز امیدهای تازه جوانه زده.

دوستان خوبم امیدوارم سال 91اول ازهمه سال ظهور آقامون ویافتن مجهول تموم دوران ها باشه امیدوارم این اتفاق شگرف توسال جدید بیفته تا هممون به اون نقطه ای که همه انسانها از پیدایش تاکنون دنبالش بودن که همون تکامل هست برسیم.بیاییم از ته دل واز صمیم قلب واسه پر پرواز گمشده دعا کنیم.باوجود این پراوجی خواهیم گرفت که بشریت آرزویش را دارد.

واسه یبارم که شده چشمامونو ببندیم ولحظه تحویل سال ازعمق وجود باآقامون همدل بشیم وازخدا بخوایم منجیمون رو برسونه.واسه بیارم که شده هممون تویه لحظه خواسته هامون رویکی کنیم.بخدا باظهور امام زمانمون تموم کاستیهامون تحقق پیدامیکنه.اینوبهتون قول میدم که باظهور اباصالحمون همه ناکامیها به آخر میرسه و اون عطش سیری ناپذیرمون بالاخره بعداز اینهمه سال سیراب میشه.

خواهشا بیاین لحظه تحویل سال همه یکدل

وازته دل ظهور اباصالح المهدی(عج) رو

ازخدامون بخوایم.


سالنو همتون مبارک باشه.ایشالا سال جدید باخودش آرزوهای هممون رو باخودش بیاره

لحظه ناب بندگی

می خوام یکی از لحظات ناب بندگیم رو به ثبت برسونم.میدونم که

 احتیاجی به این کار نیست اونی که بنده واقعیه میدونه که معبودش

 شاهدشه وهیچ لزومی به گفتن وثبت کردن نداره.ولی بدبختیه ما

 بنده ها اینه که درکمون دنیاییه.واسه ما لازمه که این بندگی رو فریاد

کنیم وبگوش خدا برسونیم.


آآآآآآآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییییییییییییی خدا منم بنده ت.همونی که خیلی

دوست داره.همونی که گاهی ازفرط عشقت اشکاش سرازیرمیشه.

همونی که دلش تاپ وتوپ میکنه واسه یبارم که شده، تو ایوون زیبای

خونه ت قدم بزنه وبا تموم وجودش همونجا فریاد بزنه:خدایا خیلللللی

دوست دارم.باهمه روسیاهیم.باهمه گناهای بیشمارم.

باهمه گستاخی ولجاجتم.

آرهههههههه دوست دارم.معبود من به قربون یه لحظه توجه ت.بفدای

یه گوشه چشم نگاهت.تموم هستیمو میدم واسه یه باردست کشیدنت

روسرم.پروردگارمن،آفریننده من،همه وجودم بفدای اون لحظه ایکه دلتو

بدست میارمومهرم بدلت میفته گاهی تجسم میکنم که سرموگذاشتم

رو زانوهات ودارم زار زار واسه بیچارگی خودم گریه میکنم.

خدایا از یه لحظه کفروشرک بتو بخودت پناه میبرم.خدایا:ای زیباترین

واژه، ای سزاوارترین معبود،نذارتو مرداب کفرغرق بشم.به همون عشقی

که توقلبم داره غلیان میکنه،قسمت میدم راه سبزرستگاریتو بهم بنمایان.

دوست دارم منهم جزء بخشیده شده گان درگاهت باشم.منم تو محضر

کبریاییت قبول کن.باهمه هرچی که هستم.این گستاخی منو

ببخش،ولی من بنده توام وتو معبود من،ازتو نخوام ازکی بخوام پس؟؟؟؟

منم توخوبات جابده؟؟؟؟؟؟.

 

پروردگارا!

تاآخردنیاهم بخواهم سپاست رو بگم کمه.نمیدونم با این زبان الکن

دنیایی چگونه شکرت رو بجا بیارم که درخور ذات کبریایی تو قرار گرفته

باشه.معبودمن:برای تموم ثانیه هایی که ضربان قلبم از فرط دوست

 داشتنت دوبرابر میزنه از زمین تا آسمونا شکر.برای تموم دقایقی که

ازعشق تو لبریزم هرچی شکر کنم باز کمه.برای تموم اشکایی که از

عشق تو یا خوف تو بر گونه هایم جاریست،سپاس.برای حس رضایتی

که ازتموم زندگیم،ازجزئیاتش گرفته تاکلیات آن،ممنون.هیچگاه تو

زندگی هیچکس همه خوبیهارو کنار هم نمیذاری،از حس این درک که

بهم عطاکردی،بینهایت ازت متشکرم.منم مثل خیلیهاکمیهاو

کاستیهایی دارم،از اینکه کنار این کاستیها،نعمت تشکر کردن رو بهم

عنایت کردی برخود میبالم.سعی میکنم پیوسته کلمه شکراز درگاهت

ذکر زبانم باشدواین را نعمت بزرگی میدانم از درگاه تو.وخلاصه عاشق

اینم که دمادم از توبگم،باتوباشم و ازتو گفتن لحظاتی رو واسم میسازه

که رضایت باطنیم رو حاصل میکنه. عشقت تموم وجودم روفراگرفته به

خاطرتموم این نعمات ازت ممنونم.دلم میخوادوقتی درحال سجده

وشکرازدرگاهت هستم دنیاهمون موقع به آخربرسه.اونموقع هست

که دروجودلایزال معبودخودغرق خواهم شدوچه سعادتی بالاتراز این.

بارخدایا"من خوشبخت ترین بنده توام که اینچنین عاشقت هستم.

معبوداهرگز این عشق به سردی نرود وپیوسته برحرارت آن بیفزای تا

هنگامیکه ازحرارت آن،این جسم فانی ذوب گرددودر وجودازلی وابدی

خودت ادغام گردد...... آمین.

                                  این روزهاچه روزهای باعظمتی ست،

                            

                                       حضرت موسی به طور میرود،


                                   حضرت فاطمه(س) به خانه علی(ع)،


                                 حضرت ابراهیم بااسماعیل به قربانگاه،


                                    حضرت محمد(ص)باعلی(ع)به غدیر


                                                           و


                                     حسین باهمه هستیش به کربلا

                


                                                              التماس دعا

خدای خوب من

عاشقانه میپرستمت.واین پرستیدن آگاهانه ست.تولایق پرستیدنی ومن مفتخر به پرستیدن تو.محبوب من تنها تو میدانی من چه میگویم واین گفتار ازچه عمقی برمیخیزد.وقتی نگاه عنایت تو همواره برمنه کمترین بوده چرا عاشقانه نپرستمت؟وقتی همواره صدایم راشنیده ای چرا عاشقت نباشم؟وحالا من دارم گام در راه بزرگی میگذارم.خودت میدانی چقدر دلم شفاف است وحالا دارم به خانه ات دعوت میشوم.دیر زمانی بود که در بهت دعوتت مانده بودم.ولی دیگر کافیست.باید خودرا لایق این ملاقات کنم.باید ازخودم شروع کنم ومقدمات این میهمانی بزرگ را مهیاکنم.ولی قبول کن باورش کمی سخت است.چه گواهی بهترازخودت که هرگاه قدمی برایت برداشتم فرسنگها بهم نزدیکتر شدی.از اینکه مرا لایق مهمانی خانه ات میدانی درپوست خود نمیگنجم.کاش میتوانستم درآغوشت بگیرم وعابدانه پرستشت کنم.حقاکه راست گفتی:ایاک نعبدوایاک نستعین

عاشقتم معبود بی همتای من وآگاهانه میپرستمت

              

اللهم عجل لولیک الفرج


هیچ معصومی چنین مضطر نگشت

                                 همچو مهدی دیدگانش تر نگشت

این بلا را هیچ پیغمبر ندید

                                 این مصیبت را فقط مهدی خرید

شیعیان! مهدی غریب و بی کس است

                                جان مولا معصیت دیگر بس است

شیعیان! بس نیست غفلت هایمان!؟

                                  غربت و تنهایی مولایمان

ما زخود مولای خود رانده ایم

                                   از امام خویش غافل مانده ایم

گرچه از یُمن وجودش زنده ایم

                                      قلب او را بارها سوزانده ایم

دست مهدی بسته از رفتار ماست

                                 قفل زندانش همین کردار ماست

ما عبید و عبد دنیا گشته ایم

                                 غافل از مهدی زهرا گشته ایم....

بی خبر از غصه مولا شدیم

                                   جملگی سرگرم این دنیا شدیم

از دعا بهر فرج غافل شدیم

                                  سخت مشغول ره باطل شدیم!

ای که داری ادعای بندگی

                                   پاسخی داری به جز شرمندگی

غافلی از غربت مهدی اگر

                                 گشته ای کوفی نداری خود خبر

غفلت از مولای خوبان تا به کی؟

                             این چنین مبهوت و حیران تا به کی؟

ای که از آل عبا دم می زنی

                              دم زمهدی پس چرا کم می زنی

                          

                                     سلامتی و تعجیل در فرج یوسف زهرا صلوات

اظهار بندگی

خدایا در دل این شب سیاه اومدم فقط بهت بگم خیلی دوست دارم.محبوب ابدی وازلی من:تموم سلولهای وجودم تورو فریاد میزنند.اشک چشمانم گواه این مدعاست.توخود این لحظه هارو واسم ثبت کن تا در روز محشر با شهادت اشکهایم بهت ثابت کنم چقدر دوست دارم.من بنده کوچک تو. وتو خالق بزرگ منی.به وسعت آسمانها وزمین ازت راضیم.هرگز فراموشم نکردی.همیشه نگاهت بهم بوده.اینو باتموم وجودم حس کرده ام ومیکنم.هرچه هستم وهرچه باشم همیشه مورد لطف تو بوده ام.توبزرگی ومن ذره.شهادت میدهم که آفریدگار توانای منی واگر به اندازه توانم بنده گیت را میکنم تو به اندازه بزرگیت بمن مینگری وهوایم را داری.خدای من دوست دارم.کاش میتونستم این جمله رو با تمام توانم فریاد بزنم تاهمه بدونن که اگه خدارو فراموش کردن هرگز تو اونارو فراموش نکردی.من همینک با این زبان الکنم باتمام یاخته های وجودم باخاموش ترین فریاد میگویم:خدای من دوست دارم خیلی خیلی خیلی.....به مولا قسم خیلی ماهی با تمام کم وکاستیهایم ازت راضیم.چون تو دوست داشتی من اینگونه باشم پس هرچه ازدوست رسد نیکوست ومن دربست مخلصتم.ای لحظه ها ای اشکها ای انگشتانی که این حروف را تایپ میکنین همگی شاهد باشین من چه احساسی درون قلبم به خالقم دارم وروز رستاخیز گواهی دهید که خیلی به این شهادت نیاز خواهم داشت.ازهمه مهمتر خدایا خودت هستی که میدونی من الان چه احساسی دارم.پس دریاب مرا......

خالق هنرمندمن!!
وقتی به زیبایی طبیعت نگاه میکنم،وقتی ترکیب رنگهای انواع آفریده های خدا را میبینم،میدونی به چی میرسم؟به اینکه وقتی خدا این رنگهاروکنار هم میذاشت چه عشقی میکرد؟یه نمونه رو مثال میزنم.مثلا یه آکواریوم که تعدادی ماهی ظریف ورنگی ومرجان واسفنج.کلا یه آکواریوم تقریباکامل که تو یه گوشه ازخونه یکی ازماهاممکنه قرارگرفته باشه.وقتی به این طبیعت کوچک وسرشار از ظرافت نگاه میکنم،ناخودآگاه اشک میریزم.میدونین چرا؟؟؟؟حالا بهتون میگم:خودتون رو یه نقاش فرض کنین.وقتی دارین یه تابلو میکشین ورنگهارو با علاقه هرچه تمامتر میذارین کنارهم وبا ظرافت توهم ادغامشون میکنین ومثلا یه هوای دم دمای غروب رومیکشین.بعد یکم عقب میرین واز دیدن هامونی رنگها لذت بخصوصی میبرین.از دیدن چیزی که دارین می آفرینین چه  احساسی پیدا میکنین؟خداییش نهایت لذت رو خودتون نمیبرین که دارین یه همچین تابلوی قشنگ وزیبایی رو خلق  میکنین؟؟؟حالا تصور کنین این جهان وبینهایت آفریده هاش.با اینهمه رنگ وظرافت وخلاقیت!!!!!!جل الخالق به اینهمه زیبایی.ومطمئنا تمام اینها باعشق آفریده شده.حالا فرض کنین همون هنرمند نقاش بیاد از سرخشم بخواد یکی از هنرهاش رو   بندازه تو آتیش وبسوزونه.اونم هنری که بیشک اونهمه دوستش داشت.ذهن من با همه آلودگی وعصیانی که داره نمیتونه بپذیره که خلق این هنرهای بی بدیل بخواد باخونسردی آفریده خودش روتو آتش غضب خودش بسوزونه.بالاخره یه جایی به این مطلب میرسه که منکه اینهمه این آفریده رو دوست دارم چرا بهش فرصت ندم خودش رو اصلاح کنه.مطمئنا هزاران بار این فرصت بهمون داده شده وخودمون ازش بیخبریم.بیاییدبخودمون بیاییم و ازیه جایی شروع کنیم.وسعت دلمون روبیشتر کنیم .اجازه بدیم اون فطرت ذاتیمون بهمون برگرده.فطرت دوست داشتن وعشق ورزیدن به خالق.خدامارومثل همون هنرمند بالذت وعشق خلق کرده.ازآفریدنمون به خودش احسنت گفته.اجازه ندیم اهریمن درونمون تسخیرمون کنه وقهقه پیروزی سربده.کمی هم به فرشته خوبیهامون گوش بسپریم.ثابت کنیم که روح خدایی داریم ولایق تو آتیش انداخته شدن نیستیم.

         خداجونم سلام بازم اومدم بهت سلامی بکنم .


البته خودت شاهدی همیشه بیادتم ولی اینجا انگاری یه لطف دیگه داره.بازم سینه م مالامال ازحرفه.بازم اومدم بهت بگم که عشق بزرگ منی و والاترین چیزی که دارم محبت تو درون دلمه.کاشکی میشد با یه کلمه نه بایه جمله یانه با یه سطر یا یه ورق تموم مکنونات سینه ام رو بهت بگم.کاش میشد یجوری اون چیزی روکه دراین دقایق بهشون می اندیشم ومعتقدم رو روی این صفحه آورد.معبودمن طپشهای قلبمو درون کلماتم میبینی؟جنس حرفامو خودت درک میکنی که؟درسته اصلالزومی نداره بهت بگم.خودت منو ودرونمو میبینی.ولی منه خاکی احتیاج دارم ایناروبهت بگم تا ایناحساسات لبریز شده کمی آروم بگیرن.آخه گاهی وقتامیخوان ازشدت شوق  سینه رو بشکافن وبیرون بزنن.خداجونم من نمیدونم بالهامو کجا جا گذاشتم؟ اصلا چی شد که از آسمون قشنگت اینقدر فاصله گرفتم؟چی شد که از حیاط خلوت تو پامو بیرون گذاشتم.خدای محبوب من کاشکی حواست بیشتر بهم ود.کاشکی شیطان رو از وسوسه کردن من منع میکردی واین قدر آزاد نمیگذاشتیش که بتونه منو اینقدر ازت دورکنه.آخه من همون طفل نادانی هستم که نمیتونم خوب وبد رو ازهم تشخیص بدم.دارم خودم رو درون آتیش جهنم می اندازم ولی بازم لذت گناه نمیذاره عمق فاجعه رو بفهمم.دارم باخودم چیکارمیکنم؟اصلا راه سبز تو رو که مثل یه خورشید میدرخشه وجلوه نمایی میکنه میبینم یانه اینقدر غبارگناه روی شیشه براق دلم رو که روز ازل ازدرخشندگیش خورشید رو به رشک انداخته بود گرفته وباعث شده بکلی از راه به بیراهه کشیده بشم؟آفریدگارمن ، من بگفته خودت روح تورو دارم فطرت تورو دارم وجزوی از توهستم پس گناهاموبپای سرکشی نذار، بحساب نادانی بذار که مثل یه کودک صلاح خودمو نمیدوم.بالهامو بهم برگردون ونذار دشمن قسم خورده مست پیروزیهایش باشه.دستم که همیشه تودستات داری پس بکشم بالاتا اوج ابرا وبذار نور خورشید چشمای بخواب رفته مو بیدار کنه وراه سبزوجودتو بیشتر بهم بنمایان.میدونم صدهاهزاران برابر یه مادر بهم محبت داری ودوستم داری کمکم کن تاخودمو از زنجیر بردگی ابلیس برهانم.

                                             هنوز که وقت دارم نه؟؟؟؟

فرصت دوباره

باز صدای بال ملائک میاد.بازبهمون اجازه حضور در جمع آسمانیان داده شده.باز میتونیم بوی عطرملکوت رو استشمام کنیم.احساساتمون به اندازه یه حریر بهشتی نازک میشه ومیتونیم بازم خودمون رو تصفیه کنیم وبراحتی راه رو از بیراه بشناسیم.نمیدونم چندبار دیگه از این فرصتها روخواهیم داشت.شایدم این آخرین فرصت باشه.وما ازش غافلیم وفکر میکنیم تاابد وقت داریم.

خدایا بازم مهربونیتو میتونم به عینه ببینم.باز میتونم دوست داشتنت رو باتموم وجودم لمس کنم.کاشکی تو کل سال همینجوری بودیم.این روزا اشک خیلی راحت تر از چشامون جاری میشه.این روزا خیلی آسون تر میتونم با آسمون ارتباط برقرار کنیم.حواستون هست چقدر زود دلامون نرم میشه؟اینا همش اسرار این ماه خداییه.بازم خدا آغوششو واسه منو تو بازکرده.تو هر لحظه از ساعات این روزا که بخوای راحت میتونی با معبودت حرف بزنی.انگاری خدا همه جوره تو این ماه واسمون وسیله جور کرده تا بدون واسطه بهش دسترسی داشته باشیم.انگاری خدا یه امتیاز ویژه واسمون قائل شده.تازههههه ابلیس هم باتموم زرنگیش این ماه توحبسه.بدون ترس از وسوسه هاش میتونی توحیات خلوت خدا قدم بزنی.خیالت راحت ابلیس نیست تا زیرپاهات تله گذاشته باشه.

خدایا توچقدر زیبایی.چقدربزرگواری که منوبا تموم سرکشیهام بازم قبول داری.به قول امروزی ها خدایا خیلی باحالی که اینقدر به بنده های کوچیکت ارزش قائلی.باتموم کوچکیم آغوش بی مقدارمو باز میکنم وباقعر احساساتم تو آغوشم میگیرمت و یه بوسه جانانانه برلطف حضورت میزنم.

راستی خدا بااون بزرگیش چطور توآغوش کوچیک ماجا میشه؟باید باچشم احساس دید وباورکرد که میشه...

                        

                  نماز روزه هاتون قبول .منم تو دعاهاتون یاد کنین.بگین کوچکترین بنده خدا...

خداوندا!

خداوندا در این سکوت شب میخواهم باتوخلوت کنم.میخواهم برای چندمین بار نیایشم را با زبان ساده خودم به درگاهت عرضه کنم.محبوب نادیده من میدانم مرا برای اهدافی خلق کردی.میدانم ازمن انتظاراتی داری.میدانم باید در راه تو ورضایت تو گام بردارم.ولی.......ولی هرچه سعی میکنم موانعی که بر سر راهم هستند مانع از رسیدن من بتو میشوند.نمیدانم شاید هم این دل گناهکارمن است که همواره جایگاه شیطان نفس میشود.هرچه سعی میکنم سیره مقربان درگاهت را پیش بگیرم بهانه هایی سر راهم سبز میشوند.این انتظاراز منه جایز الخطا خیلی دور از ذهن بنظر میرسد.دراین عصر آهن وماشین چگونه میشودبه درجه ای از ایمان رسید که جایگاه قابل قبول در درگاهت یافت؟معترفم که خیلی ضعیفم.ضعیف تر از آنکه بخواهم ادعای ایمان کامل داشته باشم.ولی این را باتمام وجودم میگویم که همیشه بتو عشق ورزیده ام.هیچ گاه برضد مقربان درگاهت کلامی نگفته ام که در آن صورتملعون ابدی خواهم بود ووای برمن.راین عمریکه ازتو هدیه رفته ام نمیدانم چند مثقال ارزشمند بوده ام.ولی میدانم که به اندازه کوهها گناه مرتکب شده ام.باشرمساری فراوان بدرگاهت روکرده ام تا بپذریم.با دل عاشق خود آمده ام وقلب شیدایم را برایت سند آورده ام تا مرا باورکنی. خداوندا چند قدم مرا قبول کرده ای؟آیا مراهم خواهی بخشید؟منهم بدرگاهت راهی دارم؟هنوز که مغضوب تو واقع نشده ام؟خدایا،آفریدگار بی همتایمن از غضب تو فقط بخودت پناه می آورم.چون کودکی بی پناه وخطاکار پناهم ده.مگذار ابلیس خنده های پیروزمندانه اش را بگوش ملکوت برساند ومن از بودن خود سر افکنده باشم.

مرا براهی هدایت کن که همواره خواسته ای قابل سجده ملکوت باشم.بادستان توانمندت برگوش نادانیم بنواز تا راه را ازچاه بشناسم.جاده سبز معرفت وشناختت را برمن نابیناقابل دید گردان تابیش ازاین خودرا در مردابهای عفن وگناه مغروق نگردانم.مگذار فردای محشر نزدآلاله ها شرمگین وسربزیر باشم.

خدا

وقتی لبانم برای گفتن اولین کلمه به لرزه درآمدند، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را صدا کردم و گفتم :<<خدایا ، من بنده توام . شریعت من مشیت پنهان توست، و مادامی که زندگی دارم ، از تو فرمان می برم.>>
اما خداوند پاسخ نداد و مانند گردبادی سهمگین از کنارم گذشت و از دیده پنهان شد.
هزار سال بعد باز هم از کوه مقدس بالا رفتم و خطاب به خداوند گفتم:<<ای خالق من، من سرشته ی دست توام . مرا از گل زمین آفریدی و با دمی از روح والای خود به من جان دادی ، پس من سراپا به تو مدیونم. >>
اما خداوند باز هم پاسخم نداد و انگار هزار بال تیز پرواز شد و از کنارم گذشت.
هزار سال بعد، باز هم از کوه مقدس بالا رفتم و برای بار سوم خطاب به خداوند گفتم :<< تو مرا با مهر و محبت آفریدی و من با مهر و عبادت، ملکوت تو را به ارث خواهم برد.>>
اما خداوند این بار نیز پاسخم نداد و مانند مهی که تپه های دور دست را می پوشاند از پیش چشمانم ناپدید شد.
هزار سال دیگر منتظر شدم و باز برای چهارمین بار از کوه مقدس بالا رفتم و رو به خداوند گفتم:<<ای خدای دانا و حکیم، ای کمال و دلیل من ! من دیروز توام و تو فردای منی. من ریشه ی تو در تیرگی های زمینم و تو غنچه های من در روشنی های آسمان . من و تو پیش روی آفتاب با هم می بالیم.>>
در این موقع بود که خداوند بر من رحم آورد، بر سرم خم شد و در گوشم کلماتی گفت که از شدت شیرینی و زیبایی ذوب می شدند. خداوند، همانگونه که دریاجویباری را که به سوی آن سرازیر می شود در آغوش می گیرد ، مرا در اعماق خود فرا گرفت.
آن گاه ، زمانی که به جلگه ها و دره ها فرود آمدم ، خدا هم آنجا بود.

                                                                                              << جبران خلیل جبران>>

خداهمیشه از خودمون بهمون نزدیکتره.مطمئن باشین

             نمره ی قبولی

زندگی باقوانین خاص خودش درگذره.چه بخوای،چه نخوای.چه باشادی بگذرونیش،چه غمگین و افسرده باشی.طبق برنامه ای که چیده بودی پیش بری یانه خیلی ازخواسته هات عقب مونده باشی.این زمان هست که مارو داره باخودش میبره.این روزگاره که داره سلطه گری میکنه وبه جبرهم شده مارو دنبالش خودش میکشونه.روزامون براحتی شب میشه وشبامون بچشم هم زدنی میبینی که صبح شد وبه این ترتیب این عمرمونه که داره طی میشه.وحالاهم که سال کهنه داره جای خودشو بایه سال جدید دیگه عوض میکنه.همه مابنوعی توفکریم.اینکه سالمون رو چطورگذروندیم؟اینکه چقدربه اهدافی که داشتیم رسیدیم وبه چندتاشون نرسیدیم؟خداوقتی مارو می آفرید، تووجودمون تمایلات دنیوی رو همراه کمی فراموشی به ودیعه گذاشت، تا بتونیم دوری از ذات کبریائیشو تحمل کنیم.بتونیم زندگی زمین رو باهمه غفلت ومشغولیتش تاب بیاریم.یادمون بره که ماهم همسایه ی تنگاتنگ خدا بودیم وچه بهشتی واسه خودمون داشتیم .مثل گردش علمی که تو مدرسه ها بچه هارو میبرن،ماهم چند صباحی به این کره خاکی اومدیم تاچیزای بیشتری بیاموزیم وقدرت خدارو به عینیت ببینیم وبیندیشیم.وقتی این گردش علمی تموم بشه.مثل هرمعلم دیگه ای خداهم ازمون گزارش این سفررومیخواد.باید آموخته هامون رو پس بدیم.باید بگیم که هدف اصلی این آزمون چی بوده.وخدا از فرستادنمون به این سفرچی رو میخواسته بهمون بیاموزه و ازما چه انتظاری داشته.وحالا بزودی این گردش علمی تموم میشه.به اندازه کافی یادداشت برداری کردیم تا بتونیم گزارش خوبی تهیه کنیم؟ماموریتمون رو از عرش به قعر درک کردیم؟آمادگی این رو داریم که تک تکمون گزارشمون رو ببریم وبدرگاهش تقدیم کنیم؟وحالا خدا درست مثل یه معلم پشت میز خداییش نشسته ویکی یکی داره صدامون میکنه تابریم ودرسمون روپس بدیم.ماهم غافل از همه چی داریم فقط حرص میزنیم.اینکه تلافی فلان کار فلان فامیل رو دربیاریم.اینکه فلان وسیله رو باید داشته باشیم.اینکه باکدوم زبون گزنده فلانی رو بچزونیم.غافل از اینکه اگه آخرین دانش آموز هم باشیم بالاخره نوبت اسم ماهم میشه که فراخونده بشه.هنوز به بازیچه های زمینی فکر میکنیم به خیال اینکه تا ابد وقت داریم تا مشغول خودمون واینهمه مشغولیتهای کم ارزش دنیامون باشیم.کاش یخورده بخودمون بیاییم وواقع بینانه تر بیندیشیم.چرا آفریده شدیم؟منظورچی بوده؟چطور میخواهیم تو آزمونی که خودمون رو آماده نکردیم شرکت کنیم؟یکمی درسامون رو مرور کنیم تاروز امتحان حداقل به چندتا سوال جواب بدیم.اونم جواب درست.تا اگه خدای نکرده نمره تجدیدی آوردیم بتونیم از خدا انتظار ارفاق داشته باشیم.خدا هم از هر معلم مهربونی مهربونتره.حتما برامون ارفاق قائل میشه.چرا؟چون ازیه مادر هم مهربونتره،راضی نمیشه جگر گوشه ش تو آتیش غضبش بسوزه.وبالاخره باتموم تنبلی وشاگرد بد بودنمون مورد عفوش قرار خواهیم گرفت.این مثل روز واسم روشنه.شماهم دلتون روشن باشه.خدا بسیارمهربونتر از اونیه که بتونین فکرشو بکنین.

                                

                    عشق معبود من

چقدر خوبه که میتونم راحت باهات درد دل کنم.خدایا،آفریدگار من بینهایت دوستت دارم.

من شاعرنیستم تاوصف ترادرغزلهای زیبابسرایم .باهمین زبان الکنم ،لنگان لنگان وبا زبان سادگی فقط از تو عشق ومحبت تو در درونم میگویم.این زبان من برای نیایش وشکرگذاری بدرگاه توست.دوست دارم باهمین سادگی ساعتها باهات حرف بزنم ورازونیاز کنم.خدای تنهای من حرفهایم در عین سادگی خلوص رافریاد میکند.ریایی درکار نیست.منم وتو و این خلوت مجازی.دوست داشتم این تنهایی عینیت داشت ومن میتوانستم ساعاتی رابدون هیچ قید وبند زمینی مهرترا فریاد کنم.با تمام یاخته های هستیم ترامیستایم.با بندبندوجودم بزرگی ترا معترفم.تو آفریدگاری ومن بنده کمترین وپرگناه.ولی وقتی ترا درون دل اینقدر زیبا دوست میدارم چیزی کم ندارم.بودن محبت تو درقلبم همه درها رابرویم خواهدگشود.با تمام امیدواری مطمئنم این مهر ومحبت مرا خواهد رهانید.از تمام غل وزنجیرهای دوزخی اینرا با جسارت تمام میگویم.تو بالطف بیمثالت مرا نخواهی سوزاند.هرچند تمام وجودم را پیچکهای گناه پوشانده باشد.من ترا دارم وعشق تو درون قلبم جلوی خیلی از گناهان را گرفته همین واسم بسه.ومن بنده بخشیده شده درگاه توام میدانم.

خدای یگانه ی من

خدایا نوشتن ازتو را دوست دارم.عاشق از تو گفتنم.اینجوری احساس میکنم بهم نزدیکتر میشوی.اینجوری میتونم لمست کنم وآتش درونم را افزونتر.اینقدر ازتو خواهم گفت که بالاخره مراهم بپذیری.هرکس برای ابراز عشق طریقی دارد.طریق منهم نوشتن از معبودم هست. محبوب من: آتش درونم را بیفزای واجازه بده از شوق محبتت بسوزم وبگدازم.میخواهم درون این کوره مقدس صیقل یابم.میخواهم قلب کوچکم از شوق عشقت بیقرارتر از قبل باشد.خداوند من خودت درونم را میبینی ومیدانی تاچه اندازه دوستت دارم.همواره شکر گذارت بوده ام.بازهم تا قیام قیامت سپاست راخواهم سرود. معبودمن:هرگز مرا بخودم وامگذار.همچنان چون رگ گردنم نزدیک باش واز هواهای شیطان درون محفظم بدار.آفریننده من من بنده کمترین توام قبول.ولی درون سینه ام قلبی مقدس میطپد که همواره نامت را فریاد میزند.قلبی مملو از دوست داشتن آفریدگار.این قلب را همواره بر عشق بیمثالت ثابت قدمتر بدار.

                                                     حریم دل                   

ای خالق تنها،خداوند خوبیها،تویی که همه جا حضور داری.تویی که در قلبهای آسمانی خانه داری.خوش آن لبی که پیوسته نام تورا ذکر میگوید.خوش آن دلی که از عمق وجود شکرگذارتوست.امیدناامیدانی وسرمنزل تمام گمشدگان.همواره نام تو بر لبانم بوده ویاد وعشق تو دردل.خانه کوچکم را بایادونام توعطرآگین کرده ام.امیدم بوده ای درهنگامی که دست از همه زمینیان شسته بودم.میدانم اشتباهات فراوانی داشته ام.میدانم دوران زیادی بوده که ازتو غافل بوده ام.معترفم که شیطان درون مرا ازتو دور کرد.ولی اینک با تمام امیدواری روبسوی تو آورده ام.تویی که قدرت مطلق تمام هستی محسوب میشوی.هرگاه گرهی در زندگیم افتاد تو با بزرگواری ودستان توانمندت آن را برایم گشودی.هرگاه خواندمت حضور داشتی وهرگاه از تو غافل شدم پشت پرده انتظار منتظر ماندی تا بار دیگر بیادت بیفتم وبخوانمت.با صبوری انتظار کشیدی تا منه کمترین یادم بیاید که تنها یاریگر واقعی آفریننده من است وبس.خداوند من،خدای مهربانیها،من میدانم هزاران برابرمهربان تر از مادری،میدانم از خودم بمن نزدیکتری ومیدانم که تمام مکنونات قلب بی مقدارم را میدانی.درقلب من اینک نام مقدس تو حک شده وبواسطه آن دیگر بیمقدار نیست.به برکت وجود نام ویاد مقدس تو اکنون قلب من یک حرم مقدس است که همواره تو درآن حضور داشته وداری.

                                     خداوند بی مثال من

معبودمن،ازتو نوشتن آرامشی داردکه درهیچ جای دیگر یافت نمیشود.باتوبودن،زیباترین لحظات تموم عمرمه. خدایا،خدای تمام خوبیهاتوچقدر بمن نزدیکی.باهر نفسی که میکشم تورادرمقابل میبینم.قراره یروزی تو یه جایی من تموم حسابامو بهت پس بدم.تموم اضطرابم اینه که با اینهمه کوله بار سیاه چگونه درمقابل توخواهم ایستاد؟با این توشه گناه چه سان در درگاهت حاضر خواهم شد؟آفریننده تموم هستی باچه رویی منتظر خواهم ایستادتانامه ام را بدستم بدهی؟؟؟وای از آن موقع که قرارباشد با دست چپ آن را بگیرم.باچه شرمی جلوی سیل ملائک خواهم گفت من همان اشرف مخلوقاتم.خداوندا آیا دوستانت راهم به آتش خشم خواهی سوزاند؟آیانادمان راهم خواهی گداخت؟نمیدانم چه فاصله ای میان حسابرسی وجولان دادن مانده.آیا مجال توبه ام میدهی؟آیا اینقدرخوش سعادت هستم که امید به بخششت داشته باشم؟

معبود بی همتای،از دل بندگانت خبر داری.نیازی بگفتن نیست وتو خودنامه رانانوشته میخوانی.ولی این نوشتن لذت تمام زندگیه من است.میخواهم بگویم من همان بنده سرکش توام.همانی که روزگاری بدون یادآوری نامت شبهایم صبح نمیشد.من همان کودک معصوم دیروزم که در بیگناهی رشک ملائک را برمی انگیخت.همان که دردل سحربا تمام بیگناهی بدرگاهت اشک میریختم واز تو بخشش گناهان ناکرده را طلب میکردم.درسته که اونروزا بسان فرشته ها پاک وطاهر بودم.ولی ترا به همان اشکهای معصومیت قسم میدهم بگذر.بگذر ازجاهلیتم که فریب خوردم ودرون چاه گناه سقوط کردم.اکنون درون سیاهی محض امید به درگاه کبریائیت دارم.اکنون نگاه ملتمس من فقط به کرم توست ومیدانم روزگاری نچندان دور در زمره بخشوده شدگانت خواهم بود.زیا از خداوندی تو جز بزرگی وکرم ندیده ام.میتوانم با تمام جسارتم فریاد بزنم که هرگز بر ضدتو چیزی نخواسته ام.میتوانم باگستاخی تمام قسم بخورم که هرگز ازیادت غافل نبوده ام.اما معترفم که ساده بودم وفریب خوردم وبرای ساعات وروزهایی عصیان کردم.نادانی کردم وبندگی.تو غفاراذنوبی ومن جایزالخطا.امید صدچندان دارم بتو ودرگاه بی مثالت.ازمنه کمترین جز گناه ونادانی نمیتوان انتظار داشت .واز تو آفریننده تنهاجز بخشش وبزرگواری نمیتوان اندیشید.خدای بی نیاز من،من نیازمند امرزش توام وامیدوار.ناامیدم نکن.

                             خداجونم سلام

خیلی وقته که باهات درددل نکردم.دلم واسه حرف زدن باهات تنگ شده.دوست داشتم زندگی ونفسم فقط برای تو باشه ولی مگه زندگی میذاره؟مگه روزمره گیها اجازه نفس کشیدن بهم میدن؟خداجونم تو خودت شاهدی که تو لحظه لحظه زندگیم جاری هستی.

خدای من چقدر صبوری،که اینطور با متانت میتونی درانتظارباشی بلکه بنده ی سرگردانت بالاخره بسوی تو برگرده وبدونه ومتوجه بشه که گمشده ش که اینهمه سال تو یافتنش ناکام مونده تویی.تو که از هرنفسی بهمون نزدیکتری.اینهمه هیاهو واسه رسیدن بیهوده بوده واصلا لازم نبوده جایی بریم.حریم دل خودمون خونه تو بوده.

خدایا همواره تورا بیشتر خواسته ام.ایندفعه هم اومدم بگم بیشتر میخوام داشته باشمت.خدای محبوب من،باتموم گناهای بیشمارم بازم روبسوی تو آوردم واجازه میخوام بازم مثل یه کودک خاطی که همیشه مورد بخشش مادرش بوده مورد لطف تو قراربگیرم وبار دیگر در آغوش تو ماوا بگیرم.

میدونم که منو ازخودت نمیرونی.والاتراز اونی که بخوای دل سیاه منو بشکنی.خدایا نهایت دوست داشتنم را فقط خودت میدونی.قلب کوچکم وقتی عمیقا بهت فکر میکنم تو سینه تنگی میکنه.معبود بی همتای من تانفس تو سینه دارم دوستت خواهم داشت واینقدر بردر کبریائت خواهم کوفت که بالاخره در رابرویم باز کنی.میدونم که آغوشت همواره برای امثال من گشوده بوده.

کاش میتونستم لذت داشتنت را به دیگر بندگانت هم بچشانم.

بازم صدای ملکوتی اذان آمدوپس از آن صدای غمناک دعای فرج.خدای خوبم آقاو مقتدای ما اکنون کجای این کره خاکی تنهاوغمگین سر بر سجده عبودیت دارد؟کجای این دنیای سراسر گناه مشغول  نیایش با محبوب دلهاست؟خدایا خدای دوست داشتنی من آیا وقتش نرسیده دنیا را با نور ظهورش نورباران کنی؟ دلهای مشتاق بسیاری درحسرت دیدارش ازطپش افتادند.چشمهای بارانی جمع کثیری درحسرت دیدن لحظه ای از جمالش خاموش شدند.واین کابوس همواره بامن است که نکند منهم جزو همانها شوم. همیشه کلمات دعای فرج تمام غصه های عالم رو میریزه تو دلم. همواره مولایم را با تخیلاتم میبینم که تنهاوغریب درگوشه ای سر بر شانه تنهایی نهاده وبا دیدن گرفتاری شیعیانش همپای آنها غصه میخورد.همپای آنها منتظر است وظهورش را ازتو میخواهد.چقدر باید دراتظار باشیم؟چند سال دیگر باید شاهد اوج گرفتن ظلم باشیم؟پس چرا نجاتگر عالم را نمیرسانی؟خدایا تو خودت بهتر میدانی وپرسیدن من شاید گناه بزرگی باشد.وقتی به آقایم فکرمیکنم دلم ازتو سینه میخواد بزنه بیرون.وقتی تنهایی آقامو پیش خودم مجسم میکنم دلم میخواد ازغصه بترکه.وقتی به این فکر میکنم که حالا حالاها ممکن نیست آقا ظهور کندتموم وجودم پرمیشه از غم.اصلا ما کجا وظهور آقا کجا ؟ما روسیاها کجاودل بهشتی آقا کجا؟ چکنم که دله وهزارآرزوی محال رو تو خودش پرورش میده وخوب آرزوهم بر جوانان عیب نیست.یا امام زمان آقاجان قربون اسمت فدای تک تک نفسهایی که تو تنهایی واسه غصه ما روسیاها میکشی.آقاجان تورو به حرمت مادرت اگه یه روز ظهور کردی وما نبودیم.به یاد دل مشتاق ماهم باش یادت نره که واسه یه لحظه دیدنت چقدر مشتاق داری.یادت نره که دلای بسیاری که وقت ظهورت دیگه نیستن.چقدر با بردن نامت توسینه تنگ میشدن. اون موقع با اون دل بیمثالت یه نگاه مهربون وبخشنده هم به قبرای سوت وکور ما گناهکارا بینداز.آقاجان قربان دل خدایی ونوازشگرت نکنه مارو فراموش کنی........  

به چه قیمتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا خدای خوبم روزی که گل وجودمان را می سرشتی درسته که

از روح خودت به آن دمیدی وبه گل بیجان ما جان دادی میدانستی که

روزی منکر خیلی چیزها خواهیم شد.میدانستی که تغییرات زیادی

خواهیم کرد وبکلی از روز خلقتمان فاصله خواهیم گرفت.

میدانستی خیلی چیزهارا فراموش خواهیم کرد وکلا با روز ازلمان زمین

تا آسمان فرق خواهیم کرد.بخاطر همین ازمون قولهایی هم گرفتی چی

میشد که اکثیری هم بما تزریق میکردی تا روز پاکی مونو هرازگاهی .بیاد

بیاریم ویادمون نره که زمانی چقدر پاک ومعصوم بودیم چقدر شبیه تو بودیم

چقدرازگناه وعصیان دور بودیم چقدر از شکستن دل هم دور بودیم وچقدر

بهم محبت داشتیم ولی افسوس که بجای آن نعمت فراموشی رو

نصیبمون کردی تا براحتی روز هایی رو که ملائک به پاک بودنماون غبطه

میخوردندرو یادمون بره.یادمون بره که روزی همسایه دیواربه دیوارت بودیم

یادمون بره که بهت قول دادیم گناه نکنیم وفراموشمون بشه که محبتی

بینمون هست ونباید دل همدیگرو بشکنیم.


خدایا کاش این نعمت فراموشی رو اینقدر زیاد بهمون تزریق نمیکردی یا

یه جاهایی اجازه میدادی روزهای ازل و فرشته وار بودنمون گاهی مثل

یه فیلم از جلو چشامون رد بشه وخاطرمون بیاره که نباید اینقدر به دنیا

ومافیها اجازه.بدیم مارو ازتو اینقدر دورکنه خدایا این دنیای لعنتی مارو

داره به کجاها میکشونه؟چرا براحتی آب خوردن دل نازک همدیگرو

میشکنیم مگه یه روزی یه محبت به وسعت اقیانوس  بینمون نبود چرا

به فاصله ها اجازه دادیم اینقدر بیرحمانه بهمون بتازه؟حالاکمرنگترین ها

برامون دل واحساسات طرف مقابل شده وشدیم همونی که یه روزی تو

کابوسمون هم جایی نداشت خدایامیبینی که چطور دلهامون داره به

راحتی پرپر کردن یه گل از هم میپاشه؟؟؟؟؟؟؟؟


کاش یه قدرتی بود تا میتونست نذاره این فاصله لعنتی هرچه بیشترو

بیشتر احساسات رو بسوزونه وخاکستر کنه واشک حسرت روزای رفته

رو بجاش بذاره کاش میتونستم اون قدرت  رومن داشته باشم ولی

افسوس که جبر زمونه چاره ای جز سوختن وتحمل کردن واسم نذاشته

وهروز بیشتر شاهد بیرحمیهای این روزگار لعنتی هستم!!!!!!!!!!!

آسمون خیال

خدایا دوست دارم  من باشم وتو.........

اتاقی داشته باشم روبروی عرش کبریاییت.

پنجره ام پرده هایی داشته باشد از حریر بهشتی که با هرنسیمی

که از جنت می وزد مواج شود وهریک از موجهایش بپوشاند تک تک

روسیاهی های معاصیم را.

تونیز با تفاخر وعشق آسمانیت بر تخت خداییت غنوده باشی و هر

 ازگاهی نیزنگاهی از سر مهر برپنجره تنهاییم نمایی.

عطر ملکوتت اتاقم را آکنده کنداز رایحه بهشتی ومن دمادم نگاهم

مبهوت جلال کبریاییت باشد.هرگاه  نور چشمی هایت باآن همه

جلال وجبروت میگذرندحسرت خواهم خورد که چه فاصله نوری با

عزیزانت دارم .

وقتی دلتنگ شدم برسنگفرشهای باغ فردوست به آرامی قدم بزنم.

قول میدهم با درخت طوبی کاری نداشته باشم.

حتی از گلهای باغچه ات هم شاخه ای نمیچینم.فقط غرق تماشا

 میشوم .آن موقع که شاپرکها با غنچه هایت گرماگرم نیایشند منهم

 کناری می ایستم وفقط تماشایشان میکنم .وقتی آهوان تیز پایت

جست وخیز کنان می آ یند.قول میدهم کنار بکشم تا مزاحمشان

نشوم.برای مرغان آسمانیت هم تله ای نمیگذارم.همچنین در رودخانه

بهشتت تا اجازه ندهی تن آلوده ام را نخواهم شست.گشتی میزنم

 وبه اتاق رویاییم بازمیگردم.

فقط گاهگاهی سری به پنجره ام بزن تا با عطر وجودت اتاقم پرشوداز

ملکوت ومن تنهای تنها دور از هردغدغه ای تنها کارم این باشد که به

داشتنت افتخارکنم وتنهافکرم اینکه چگونه ترا خشنود سازم.دور از تمام

مقررات دست وپاگیرزمین وزمینیان.من باشم وتو .وتو تموم زندگی و روح

ونفسم شوی ورضایت تو نهایت خواسته ام.......

                                                        خیال قشنگیه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

دنیای خیال که محدویت نداره میتونی هرچی عشقته تصورکنی.

                                                   حتی این خیال محال!!!!!!!!          

 

کوله بارت را بربند!

 شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد ،

که به مقصد برسيم و بشناسيم خدا را و

بفهميم که يک عمر چه غافل بوديم ،

اي سبکبال !

در اين راه شگرف ، در دعاي سحرت ،

در مناجات خدايي شدنت

هرگز از ياد نبر ، من جامانده بسي محتاجم !

امروز هدیه خداوند به ماست پس قدر این هدیه را بدان.

آری خداوند در این ماه سفره ای پهن کرده بوسعت دلهای آسمانی

بیایید برای بیشتر خدایی شدن ازهم سبقت بگیریم.

از خان پهن شده معبود نهایت استفاده رو ببریم.چشم بهم بزنی

 فرصت تموم شده.خدا اینقدر بما لطف داشته که شیطان رو تو این

ماه قل وزنجیر کرده.بشتابید و دور از چشم حسود شیطان واسه

بدست آوردن دل خدا تکونی بخوریم.بشتابید... بشتابید.

تو رودخونه بخشش خدا خودمون رو شستشو بدیم ودلهامونو بهاری

 کنیم.ما لایق بخشش خدا هستیم مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

مناجات شبانه 

نمیدونم شب چه سری با خود دارد .همیشه فکرمیکنم شبهابه

خدا نزدیکترم.شبها احساس میکنم خدا از عرش خودفرودمی آید

وبه انسانها نزدیکترمیشودطوری که براحتی میتونی خودتو تو

آغوشش رها کنی.سربر زانوانش بگذاری وتاخودصبح باهاش حرف

بزنی ورازو نیازکنی.میدونم ومطمئنم که خدا هم باآغوش باز پذیرای

ماست.خدا همیشه گوش به زنگ است تاببیندکی صدایش میزنیم.

شب وتاریکی بهترین بهانه ست تا بدون هیچ خجالتی تنهای تنها

برای او اشک بریزی وراز ونیاز کنی.اگه بدونید چه حالی به آدم دست

میده.سبک میشی اونقدر که فکر میکنی میتونی تا اوج آسمون پرواز

کنی.اونقدر که فکرمیکنی میتونی براحتی روی آب راه بری.اونقدر که

میتونی به کائنات فخربفروشی که اینقدر محبوب پروردگارت هستی

خدا مارو برترین مخلوق خلق کرد.طوری که تموم ملائک بهمون حسادت

کردن.ولی ای بسا افسوس ودریغ که با دست خودمون .خودمون رو

مغضوب درگاهش میکنیم.


ولی جای بسی خوشبختی ست که میتونیم با کمی زحمت همون

آفریده ای بشیم که همه کائنات به درجه مون حسادت کنن.وچه

سعادتمند است کسی که مورد لطف خدایش قرار میگیرد ومعبود اورا

به ملائکش نشان میدهد ومیگوید این آفریده ای ست که بشما گفتم

اورا سجده کنیدحال ببینید وخود قضاوت کنید که او برتر است یا شما؟؟؟


آری شب بهترین زمان است برای نزدیک شدن به معبود بی همتامنتها

سعادت میخواهد وهرکسی نمیتواند به این سعادت نائل آید.

معبودا عاقبت ماروهم ختم به خیر کن ومعرفت شناختت رو نصیب منه

 کمترین هم کن.آمین.                                       


گفتگو با خدا

خدایاچرا به هرچی دل میبندم پوچ وتوخالی از آب در میاد؟


تو دنیای خیالیت یه قصر
واسه خودت میسازی وتموم دوست داشتنی

ترین چیزهای دنیای خودت رو توش جامیدی.فکر میکنی برترین گنجینه

 عالم رو جمع آوری کردی.

اینکه میگم گنجینه نه که فکر کنید از نظر مادی میگم نه هرگز. که مادیات

هرگز برای من اونقدر ارزش نداشته که واسه از دست دادنش اینقدر

بشکنم.تموم چیزایی که ازشون واسه خودم گنجینه ساختم شاید تونظر

خیلی ها بی ارزش باشه ولی واسه من والاترین ارزشها رو داشته .


حالا اون ارزشها داره برام رنگ میبازه .اینقدر به این گنجینه ها دلبستگی

دارم که از نظر خیلی ها دیوانگیست ولی من اعتقادات خودم رو دارم

 .
آره حالا یکی یکی داره خود واقعی شو واسم نشون میده واین برام هرگز

قابل قبول نیست.چطور میتونم گنجی رو که تادیروزاینقدر واسم عزیزبوده

بذارم کنار خدایا فقط وفقط تومیدونی من چی دارم میگم تویی که از دل

خونینم خبر داری ومنظورم رو میفهمی وخودت هم شاهدی که نمیتونم

با این تضادها کنار بیام وچه عذابی دارم میکشم


الکی نبوده که حضرت علی میفرمود این دنیا ارزشی ندارد ونباید به آن

دلبستگی پیدا کرد وببین وبگذر

 
اون انسان والا کجا ودرک زمینی وپست ما کجا.خدایا دیگه طاقتشو ندارم

بیشتر از این ازم نخواه که دلبستگیهامو ول کنم. اونهایی که بریدن که

هیچ سعی میکنم باهاشون کنار بیام وهموار خاطره خوش گرمی وجودشان

بامن خواهند بود.ازدست داده هااینقدر واسم عزیزبوده که نبودنشان هرگز

واسم عادت نخواهند شد ومن تا ابد اشکم برایشان خواهد بارید وخواهد

بارید.نذاربیشتر ازاین بشکنم .منکه همیشه رضایت تو مدنظرم بوده مستحق

این بیرحمیها نیستم.هرگز نخواهم توانست با از دست داده هاکنار بیام.

چقدر لذتبخش بود درچنین موقعیتی که دلم بدجور شکسته دعوتم کنی

تا با سر بسویت بشتابم.حالا یه کاری واسم بکن خدای محبوبم اقلا مونده ها

رو خودت واسم حفظ کن نذار بیشتر از این احساساتم بشکنه.                      

چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي

                                         چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي


خليل آتشين سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

                                      خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

براي ما که خسته ايم نه؛ ولی

                                   براي عده اي چه خوب شد نيامدي

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

                                       دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نيامدي

قربون قدمهاتون آقاجان فردا که جمعه هست وروز میلادتون چه جمعه ای

 زیباتر ازاین جمعه          

                               جمعه يعني يک غروب وعده دار

                                  وعده ترميم قلب ياس زار

                                 جمعه يعني مادر چشم انتظار

                                    در هواي ديدن روي نگار

                                 جمعه يعني يه سماء دلواپسي

                                   ميشود مولا به داد ما رسي؟


   شکفتن گل نرگس بر تمام عاشقان و منتظران حضرتش مبارک باد

 

 برای سلامتی و تعجيل در ظهور حضرتش صلواتی به

پيشگاه حضرتش تقديم کنیم تا  اين شب را ستاره باران کنیم به ذکر نامش

 

کاش عادت نداشتیم دل هم رو بشکنیم و برای هم کلاس بزاریم

کاش بلد بودیم وقتی دلمون برای هم تنگ میشه بگوییم :

عزیزم،دلم برات تنگ شده !

کاش زود به زود دلمون واسه خداتنگ میشد.

کاش اشکامون براحتی دوران کودکی میریخت هنگامی که

احساس میکردیم خدا اون بالاها نگاهمون میکنه.

کاش دلای زیادی اطرافمون بود که از نبود ما دلتنگمون بشه.

کاش اون روزی که ساعت حرکتمونه چشمای وفادار زیادی برامون بباره.

کاش دلای کمی رو شکسته باشیم تا وقتی خواستیم بگیم لبیک

 کمتر شرمسار باشیم.

کاش به وقتش خدا آغوششو واسه ماهم باز باز کنه.