پست ثابت

     slabk3imxykouojco9lm.jpg

گاهی آن چنان که  

مردمک ها  نشان می دهند 

 برداشت نمی شود 

 مژه ها  خاص تر می شوند  

قرنیه ها زیباتر 

 گیسوها  استادانه 

  وزش باد را  نشان می دهند 

 ودستها  گرمی آغوش را 

 دو چندان می کند 

 وسرخی شرم  لبها را بی حیاتر  

تورا به مقیاس   تمام واقعیت هایت 

 دوست دارم 

 

 محمود اکبرزاده

دخترم هنوز متولد نشده است 

 پسرم نیز  

ما سالهاست به اسمان نگاه می کنیم  

هرچه خدا نزدیک تر می شود 

 من و زهره عاشق تر 

 هرچه استکان ها را قطار می کنیم 

 فقط شعر متولد می شود  

با بچه هایی 

 سر چهاراه ها  

خیابان ها 

 کوچه ها  

این مجموعه مخاطبی نخواهد داشت 

 همچون رقص ژنرال میان میدا جنگ  

 

محمود اکبرزاده

ازخانه گفتیم 

از کوچه گفتیم 

از پیاده رو  

خیابان 

شهر را  

 به هزار زبان 

توصیف کردیم 

عابر اما   

پشت هر پنجره  

معنای تازه ای دارد  

نیمکت میان پارک 

باران میان کوه 

درد های مشترکی دارند 

 

محمود اکبرزاده  

پشت
هر پنجره
شهریست
با
خیابان هایی...
خسته
عابران
حق دارند
بار خود را
به دوش
می کشند

محمود اکبرزاده

دلم
یک اتفاق
می خواهد
یک صحنه
یک ژست...
تو باشی
من باشم و 
کتاب
ا 
چقدر این فضا
غمگین است

محمود اکبرزاده

زمان

هرگز نخواهد ایستاد

وکلام

بازیچه ی هیچ حرفی

نخواهد شد

تو می روی

من می مانم و

این شعر

که با کدامین تصویر

تو را

میان واژه ها

قرار دهم

این اولین

شعری است که

بدنم را می سوزاند

محمود اکبرزاده

همیشه

واژه ها نیستند

که

شعر می شوند

گاهی

شعر است

که

واژه می شود

زبان

به

زبان

می چرخد

روی مبل

می نشیند

روی تخت

دراز می کشد

شهری را

شلوغ می کند

خیابانی را

مشهور

 

نام خیابان

هرچه باشد

پیاده رو

امن ترین

مکان

برای تردد است

 

محمود اکبرزاده

موج

واژه ی

جدیدی نیست

دریا نیز.....

دلواپسی

جلبکها را هم

می توان گذاشت

به حساب ناخدا

که هنوز

که هنوز است

نمی داند

کجای ساحل

آرام بگیرد

 

جنگ

تراژدی خوبیست

برای

ناپدید شدن

دوباره

متولد شدن

 

محمود اکبرزاده

همیشه

ایستگاه

غمگین نیست

قطار

خسته نیست

ریل ها

بد نیستند

 

گاهی  

انتظار

از چمدانی

سرک می کشد

که واگنی را 

شهر 

 به 

 شهر 

لبخند زده است


محمود اکبرزاده

کسی در من هست

کسی که راه می رود

رشد میکند

کسی که می خواهد

من را عوض کند 

بدبخت 

نمی داند

 اجدادم

وارثان گیوه از

نسلی بزرگ بوده اند


محمود اکبرزاده

خستگی

یعنی همین

همین که

چای عصرت

غروب دم بکشد 

و قلمت

دو سه قدم 

جلوتر نیاید

تا تورا بگذارد

میان واژه ها



باید خانه ام را 

عوض کنم

درست جایی

قرار گرفته است 

که نباید قرار داشت


محمود اکبرزاده


بگذار 

اشتیاق 

سر جایش باقی بماند

کاری به دلواپسی

نداشته باش 

من وپنجره

سالهاست که 

تنهاییم

حال مرا 

سربازی می فهمد که

اسیرش گریخته است


تفنگی که خوشدست نباشد

تفنگ نیست


محمود اکبرزاده

جاده 
هر طور می خواهد برود
برود

آسمان 
هرطور می خواهد
تصمیم بگیرد 
بگیرد 

من وتو
راهمان را می رویم
تصمیم مان را می گیریم 
راه رفتن کفشدوزک 
روی شال سفید
چقدر به طبیعت می آید

محمود اکبرزاده

پدرم کوره سوز بود

برادرم خشت مال 

من هم که 

سال چهارم بودم 

بهانه می کردم

 خشت ها را

 برای نمره های کمم 

همسرم

 چه ساده است 

فکر می کند

 ایفل

 بزرگ ترین برج جهان است 


 محمود اکبرزاده

اتفاق قشنگی بود 


امدن من و 


رفتن تو



ما از اول به هم نمی خوردیم


محمود اکبرزاده

شعرها

سوژه هایی هستند

که از ذهن ها

می گذرند


ذهن ها 

شاعرانی که 

ازشهر ها

خبابان ها 

کوچه ها


نام تورا 

روی کدام کوچه

بگذارم 

که شهیدنشده باشد 


محمود اکبرزاده