پست ثابت

مردمک ها نشان می دهند
برداشت نمی شود
مژه ها خاص تر می شوند
قرنیه ها زیباتر
گیسوها استادانه
وزش باد را نشان می دهند
ودستها گرمی آغوش را
دو چندان می کند
وسرخی شرم لبها را بی حیاتر
تورا به مقیاس تمام واقعیت هایت
دوست دارم
محمود اکبرزاده
دخترم هنوز متولد نشده است
پسرم نیز
ما سالهاست به اسمان نگاه می کنیم
هرچه خدا نزدیک تر می شود
من و زهره عاشق تر
هرچه استکان ها را قطار می کنیم
فقط شعر متولد می شود
با بچه هایی
سر چهاراه ها
خیابان ها
کوچه ها
این مجموعه مخاطبی نخواهد داشت
همچون رقص ژنرال میان میدا جنگ
محمود اکبرزاده
از کوچه گفتیم
از پیاده رو
خیابان
شهر را
به هزار زبان
توصیف کردیم
عابر اما
پشت هر پنجره
معنای تازه ای دارد
نیمکت میان پارک
باران میان کوه
درد های مشترکی دارند
محمود اکبرزاده
پشت
هر پنجره
شهریست
با
خیابان هایی...
خسته
عابران
حق دارند
بار خود را
به دوش
می کشند
محمود اکبرزاده
دلم
یک اتفاق
می خواهد
یک صحنه
یک ژست...
تو باشی
من باشم و
کتاب
ا
چقدر این فضا
غمگین است
محمود اکبرزاده
زمان
هرگز نخواهد ایستاد
وکلام
بازیچه ی هیچ حرفی
نخواهد شد
تو می روی
من می مانم و
این شعر
که با کدامین تصویر
تو را
میان واژه ها
قرار دهم
این اولین
شعری است که
بدنم را می سوزاند
محمود اکبرزاده
همیشه
واژه ها نیستند
که
شعر می شوند
گاهی
شعر است
که
واژه می شود
زبان
به
زبان
می چرخد
روی مبل
می نشیند
روی تخت
دراز می کشد
شهری را
شلوغ می کند
خیابانی را
مشهور
نام خیابان
هرچه باشد
پیاده رو
امن ترین
مکان
برای تردد است
محمود اکبرزاده
موج
واژه ی
جدیدی نیست
دریا نیز.....
دلواپسی
جلبکها را هم
می توان گذاشت
به حساب ناخدا
که هنوز
که هنوز است
نمی داند
کجای ساحل
آرام بگیرد
جنگ
تراژدی خوبیست
برای
ناپدید شدن
دوباره
متولد شدن
محمود اکبرزاده
همیشه
ایستگاه
غمگین نیست
قطار
خسته نیست
ریل ها
بد نیستند
گاهی
انتظار
از چمدانی
سرک می کشد
که واگنی را
شهر
به
شهر
لبخند زده است
محمود اکبرزاده
کسی در من هست
کسی که راه می رود
رشد میکند
کسی که می خواهد
من را عوض کند
بدبخت
نمی داند
اجدادم
وارثان گیوه از
نسلی بزرگ بوده اند
محمود اکبرزاده
خستگی
یعنی همین
همین که
چای عصرت
غروب دم بکشد
و قلمت
دو سه قدم
جلوتر نیاید
تا تورا بگذارد
میان واژه ها
باید خانه ام را
عوض کنم
درست جایی
قرار گرفته است
که نباید قرار داشت
محمود اکبرزاده
بگذار
اشتیاق
سر جایش باقی بماند
کاری به دلواپسی
نداشته باش
من وپنجره
سالهاست که
تنهاییم
حال مرا
سربازی می فهمد که
اسیرش گریخته است
تفنگی که خوشدست نباشد
تفنگ نیست
محمود اکبرزاده
پدرم کوره سوز بود
برادرم خشت مال
من هم که
سال چهارم بودم
بهانه می کردم
خشت ها را
برای نمره های کمم
همسرم
چه ساده است
فکر می کند
ایفل
بزرگ ترین برج جهان است
محمود اکبرزاده
اتفاق قشنگی بود
امدن من و
رفتن تو
ما از اول به هم نمی خوردیم
محمود اکبرزاده
شعرها
سوژه هایی هستند
که از ذهن ها
می گذرند
ذهن ها
شاعرانی که
ازشهر ها
خبابان ها
روی کدام کوچه
بگذارم
که شهیدنشده باشد