حس غریب ...

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده ، بال در بال

نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش میشد حرفی از " کاش میشد " هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 

 

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن

 

سیزدهم خردادماه ، ميلاد حضرت فاطمه (س) ، روز مادر و روز بزرگداشت مقام زن ، بر شما مبارك باد.

 مطالب پایین  رو اول تقدیم به مامان خودم بعد تقدیم به همه مادرای فداکار و مهربان دنیا میکنم.

 

مادر، ای پرواز نرم قاصدک

مادر، ای معنای عشق شاپرک

ای تمام ناله هایت بی صدا

مادر ای زیباترین شعر خدا

*******************************************************

                         madar

                          خدا انداخت زير پای مادر

                                                           بهشتی کز همه چيز است برتر

                         اگر خواهی شوی مهمان جنت

                                                    نداری بهتر از مادر تو نعمت

                         بود شرط بهشت اين حرف آخر

                                                    که باشی خاک زير پای مادر

 

کدبانو

آقا محمود مثل همیشه طلبش از همه آدم های بیرون خانه را به پای اهل خانه زد، طبق معمول عنق و عبوس وارد خانه شد و در جواب سلام دخترش مهسا زیر لب و آهسته با لحنی خشک و سرد گفت: "سلام" تازه شهریه سنگین دانشگاه او را پرداخته بود و دلش نمی خواست با نگاه کردن به مهسا اعصابش خردتر از آنی بشود که بود.

اصلا حال و حوصله دعوای با همسرش نسرین و شنیدن قیل و قال های تمام نشدنی او را نداشت و الا یکبار برای همیشه پاشنه دهانش را می کشید و حرف سالیان دراز مانده در دلش را به مهسا می زد و به او می گفت حالا مثلا لیسانس نداشته باشی می میری؟!، خب خواستگاری یکی ازاین دراز و کوتوله ها رو قبول کن و گورت رو گم کن دیگه، مگه چه تخم دوزرده ای کردی که اینقدر برای انتخاب همسر سختگیری می کنی، ریخت آنچنانی داری؟ خانواده سطح بالا داری؟ آخه از کجا بیارم نون تورو بدم، تا کی معطل بمونم که خواستگار ایده آلت سروکله اش پیدا بشه... اومد و نشد، کی ضرر من رو میده؟! مهسا اکنون در آستانه بیست و نه سالگی بود و به حساب سرانگشتی می بایست در حال حاضر خودش استاد دانشگاه باشد، اگر واقعا استعداد داشت و درسخوان بود تا الان می توانست دکترا بگیرد آن هم در دانشگاه های معتبر دولتی و نه محلی با فاصله بسیار دور از شهر و نیازمند هزینه گزاف ایاب و ذهاب که البته دند محمود نرم، پدر بود و می بایست این هزینه را نیز روی تمام هزینه های دیگر تقبل می نمود. محمود مثل گربه ای که بوی گوشت به مشامش خورده باشد گردن راست کرد، لب ها و بینی را به طرف یکدیگر پراند، چشمانش گشاد شد و نعره زد، پسره دائم النئشه!

نسرین خانم از آشپزخانه بیرون دوید و فریاد زد: "بازم که توپت پره... چیه، چه خبرته... طلبت رو برای ماها آوردی دوباره؟!" محمود بیشتر از غیظ و غضب لرزید، رگ گردنش کلفت شد، مثل اسپند رو آتیش پرید بالا. با دو پا بر زمین کوبید و گفت: د زن چرا کوری تو! نسرین خانم یک قدم جلوتر آمد و چشمان خود را رو به شوهرش گشادتر نمود و فریاد کشید: کو؟... کجاشون کوره این چشا؟!... محمود با لحنی به یکباره آرام شده و با صدایی شکسته و بغض آلود که سبب تأثر دخترش مهسا شد، گفت:"یعنی می خوای بگی این بوی سیگار نیست که میاد... د زن بدبخت می شیم هر دومون !" پیرزن درشت جثه ای گردن قلیان در دستش را می فشرد و لنگ لنگان از اتاق پذیرایی وارد هال می شد، نفس نفس میزد و سینه اش خس خس می کرد، با صدای بم و خشدار گفت: "بوی زغال قلیونه!" محمود با دیدن پیرزن غافلگیر شده و دستپاچه فریاد کشید: "چشم ما روشن عزیز" پیرزن کاملا بی اعتنا به فریاد به ظاهر ناخواسته و چهره درمانده دامادش پس از آن که خود را بر روی یک صندلی راحتی پهن کرد دنباله حرف خود را گرفت و ادامه داد: "محمود خان!... زورت به خر نمی رسه پالونش رو بر ندار." "گله از مردم داری سر کور و کچل هات خالی نکن!" محمود می بایست یک ماه آینده را میهماندار مادر زن پرتوقعش می بود که هر شش ماه، یکماه را در خانه های بچه هایش می گذراند. قطعا با آمدن عزیز جون روزگار محمود سخت تر می شد، اصلا اوضاع روحی جالبی نداشت، در اداره به دلیل بی حوصلگی با شکایات ارباب رجوع ها از سوی رئیسش توبیخ شده بود، واقعا هم اصلا حوصله کار کردن نداشت چون دائم به فکر جورکردن دخل و خرجش بود، اتومبیلش را هم که پسرش محمد کوبانده بود به جدول و نمی توانست با مسافرکشی مثل قبل یه قرون دوزار در آورد و به زخم زندگیش بزند، محمد با اتمام دوران سربازیش وبال شده بود، دائم با دوستانش می گشت و اگر پول تو جیبی اش به قاعده پرداخت نمی شد لج می کرد و شیشه های خانه را می شکست، هر چقدر هم محمود این طرف آنطرف زده بود کاری برایش پیدا کند موفق نشده بود، واقعا با این همه فشار محمود حق داشت عاصی باشد. در اتاق پذیرایی کت خود را از تن به در آورد و بر روی کاناپه ای پرت کرد، بر کاناپه دیگری نشست، برای لحظاتی چشمان خود را بست، صدای مهسا را می شنید که از مادر و مادربزرگش می خواست تا پدر خسته او را درک نمایند و روی اعصابش راه نروند و البته آن دو هم گوششان بدهکار نبود و صداهای خود را عمدا بالاتر می بردند تا طعنه و کنایه های تمام نشدنی شان به محمود بهتر و رساتر به گوش او برسد، نسرین می گفت: مردم شوهر دارند ما هم شوهر داریم، بچه های مردم بابا دارند بچه های من هم بابا دارند... عزیز جون هم می گفت: مردم داماد دارند من هم داماد دارم، بچه های مردم شوهر دارند بچه من هم شوهر دارد...! گله گذاری ها و نق زدن ها و توهین کردن ها از سوی مادر و دختر به محمود تمام شدنی نبود اما محمود حالا چشمان خود را گشوده و به نقطه ای خیره مانده بود. باور کردنی نبود اما حقیقت داشت، حالا باز صدای مهسا از هال شنیده می شد که خطاب به مادر و مادربزرگ خود با عتاب می گفت: حالا بابا هیچی! ما پیش همسایه ها آبرو نداریم؟! هر روز باید بفهمند تو این خونه جز دعوا و قشقرق هیچی دیگه نیست! محمود به آرامی از روی کاناپه برخاست و با گام هایی آهسته به طرف یک صندلی آن سوی اتاق رفت، پیژامه او کاملا تا کرده و مرتب بر روی پشتی صندلی افتاده بود، نزدیک صندلی دست را پیش برد و به نرمی پیژامه را لمس نمود تا چیزی را که می دید واقعا باور کند، با وسواس پیژامه را برداشت از فاصله نزدیکتری به آن نگریست، بوی خوش صابونی که پیژامه با آن شسته شده بود، بوی داغی اتویی که بر آن کشیده شده بود، می آمد، باور نمی کرد نسرین پس از سالها باز برایش کدبانو شده باشد، محمود با صدای مهسا به خود آمد: اتوش بهم نخوره بابا، دایی رضا قراره بیاد خونمون

هفت سین آریایی

خيلی کوتاه و مجمل : ايرانی هر جا باشه ايرانيه !

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای خوبم 

 

انشاالله امسال ( ۱۳۸۹ ) سال خوب و خاطر انگیزی واستون باشه.

 

خدایا :

امسال سال عشق باشه واسه همه

 

هیچ دلی نباشه غمگین

 

هیچ آرزویی نشه هیچ وقت محال


روزی که آدما می خواهند از عالم در بیان تو این دنیا پیش خدا گریه

میکنن که : "خدا چرا می خوای ما رو از خودت دور کنی؟ ما نمی خوایم

ازپیشت بریم"

خدا میگه : من یه کوله بار بهتون میدم که با اون می تونید به خواسته

 هاتون برسید


تو این کوله بار اینا هستش :

بعد آدم ها می گن با این کوله بار به این بزرگی که به ما دادی باز هم

حاضر به ترک تو نیستیم .

خدا میگه : نگرانی شما از چیه ؟

آدما می گن : ما اگه از پیشت بریم دیگه نمیتونیم پیشت برگردیم!!!

خدا میگه :یه چیزه دیگه هم تو کوله بارتون قرار میدم !؟! اونم اینه :

1) عشق : برای اینکه بتونید انسانهای دیگه ای رو دوست داشته

باشید

2) محبت : برای اینکه بتونید به انسانهای دیگه مهربونی کنید

3) دوستی : برای اینکه بتونید برای خودتون هم صحبتهای خوبی پیدا

کنید

4) قلب : برای اینکه اگه یه روزی خواستید بتونید یکی رو توش جا بدید و

همیشه دوستش بدارید

5) دل : برای اینکه احتمالا کسایی پیدا می شن که بخوان پا روش

بذارن

6) تنفر : برای اینکه بتونید از چیزای بد دوری کنید

7) عصبانیت : برای اینکه بتونید در مواقعی ناراحتی خودتون رو نشون

 بدید

8) غم و غصه : برای اینکه بتونید وقتی دلتون گرفت منو از ته دل صدا

کنید

10) گریه و آه : برای سختیها و تنهایی ها چون می تونید دردتون رو با

اون تخلیه کنید

9) شادی : برای اینکه بتونید احساس خوب بودن و زندگی شیرین رو

درک کنید

11) نگرانی ها : که همیشه همراهتون هست چون اگه نباشه مزه

خوبی ها رو نمیتونید درک کنید

12) آرامش : برای مواقعی که فکر می کنید احتیاج به استراحت کردن دارید

13) مرگ : برای اینکه بدونید و مطمئن باشید که یه روزی حتما حتما

پیش خودم برمی گردید .

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد بهم چی گفت؟

گفت: جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری

 من همه جا باهاتم. تو تنها نیستی. تو کوله بارت عشق میذارم که

 بگذری، قلب میذارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه،و مرگ

 که بدونی برمیگردی پیشم.

 

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

 در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

 

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

سلام دوستان خوبم با کلیک روی انتخاب وبلاگ برتر کمکم کنید تا وبلاگم انتخاب بشه ممنون 

دلی تنگ

 

ميخوام برات قصه بگم يه قصه از دلی تنگ از دلی كه با روزگار مدام میكنه جنگ تا كه يه روز سرنوشت دستشو رو بزاره تو دستش ...

يه دختره(M) تنها توی مزرعه عشق فقط به عشق تو كار ميكرد هر روز با سر زدن سپيده سحر چشمای خسته اش رو به اميد بودن با تو باز ميكرد و شبا با بوسه مهتاب به خواب می رفت هر شب به آسمان خيره ميشد

دوستت دارم چون تک درخت زندگی من در مزرعه قلبم هستی دوستت دارم چون تک گل بيخار برايی من هستی دوستت دارم چون صدايت بهترين لالايی برای خواب من است .... دوستت دارم چون تو اين دنيا با اين بزرگيهاش برای نازنينت قشنگترين دوستت دارم چون تو خود تو با يه كلام عشق منی

امشب می خوام داد بزنم ..بگم که عاشقت منم..بگو فقط مال منی می خوام تلسم و بشکنم من و فراموش نکنی..دوستت دارم دیوونه..! نری و تنهام نزاری..کی قدرتو می دونه؟

در هجرانت چشم هايم باران عشق می بارند می بارند و می بارند تا اين سوی ناچيزی هم که مانده است را هم از دست بدهند و در سياهی دنيای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خيال تصور نکنند تو کجايی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در غم عشقت می سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست پاسبانی ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جای نگيرد سينه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است در ميان سينه ام سوزشی احساس ميکنم گويی اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم میرسد وتنم را از عشق می سوزاند سراپا همچون ديوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق میگردم تو میدانی اين درهاي فنا شدن کجاست؟ ميخوام در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم... دل من خدای مهربانی های توست کاش باز هم بتوانم تو را ببينم.

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب (سلام الله علیها) نبود

از آن برگ سرخ دفتر تاریخ چهل صفحه ورق زدیم تا به روزی رسیدیم که سرخیش گرچه شاید به اندازه ی چهل صفحه پیش نباشد ولی حال و هوای عجیبی دارد و حادثه ی پر ماجرایی را نقل می کند چهل روز است که اهل بیت رسول الله ، شهر به شهر از کربلا تا شام به جرم با حسین « علیه السلام » بودن در میان نیزه و شلاق و شمشیر مسافر نا کجا آباد شدند. شهر به شهر ، مردم با مشتی سنگ به پذیرایی فرزندان فاطمه می روند، نام خارجی را به کسانی نسبت دادند که هر که از آنان نباشد در میان خوارج است. اما اگر به روز واقعه بازگردیم نوای « ما رایت الا جمیلا » ی زینب کبری « سلام الله علیها » این آیینه ی دختر رسول خدا می شنویم آن دم که زینب در میان تمام مصائبی که او را فرا گرفته بودند و بادیدن شهادت همه ی عزیزانش خشنود از این بود که پرچم عدالتخواهی فرستاده ی خدا روی زمین نمانده ، خشنود بود که برای بر دوش کشیدن بار امانت الهی برادرش را کمک می کند و انگار او سنگینی این کوله بار را احساس نمی کرد.

اما اکنون چهل روز است که زینب « سلام الله علیها » به تنهایی این بار سنگین را به دوش گرفته و با تمام وجود رسالت حسین را ادامه می دهد. اما این سفر چهل روزه پر ماجرا تر از این بود که در صفحات نازک تاریخ جا شود و شاید فقط گوشه ای از این اتفاق در این دفتر ثبت شده، چه غم انگیز و جانسوز است لحظه ای که قبله قلب عالم بر فراز نی قرآن می خواند تا رقیه اش را از میان خار های بیابان بیابند، لبان حسین آغشته به گلاب سرخی می شود که هدیه ایست برای قرائت دلنشینش. همانطور که پیامبر فرموده بود ”لبهای قاری قرآن را ببوسید!“ این دفعه هم بوسه ای از جنس نیش خیزران حسین « علیه السلام » را تشویق و تمجید کرد تا اگر هنوز خونی در رگهای حسین « علیه السلام » باقی است آن هم هدیه به آیینی شود که نوه پیغمبر را پیش از اتمام حج به میهمانی تیغ و شمشیر کشاند.اکنون پس از چهل روز بیابانگردی، آل الله به زیارت سید الشهدا آمده اند و برای عزیزانشان هدیه ای نیز به همراه دارند، هدیه ای که گرچه با چهل روز تاخیر، ولی به دست صاحبانش که نه، به بدن صاحبانش می رسد. بالاخره بدنهای بی سر شهدای کربلا در کنار خویش وجود سرهایشان را احساس می کنند.

خدا می داند که در این چهل روز، زینب چند سال پیر شده باشد؟ نگهبانی از بچه های کاروان عشاق گرچه مسئولیت سنگینی بود ولی استقامت حیدر گونه دختر امیرالمومنین که بواسطه تقوای الهی است کوه را متلاشی می کند. زینب « سلام الله علیها » رسالت حسین را از جان و دل خویش گرامی تر داشته و آنرا به سر منزل مقصود رسانده است. زینب در این چهل روز، نه فقط مادر، خواهر و عمه ای دلسوز برای کاروان حسین بود که همچون پیامبری مقرب دین خدا را قولا و عملا تبلیغ می کرد و پرده از اسرار قیام حسین « علیه السلام » بر می داشت. حال پس از انجام این رسالت سنگین، به زیارت برادر آمده تا خواهرانه با او درد دل کند ... شاید با نگاه از برادر تقاضا می کند که ”سراغ دختر سه ساله ات را نگیر!“ برای زینب سخت است که بگوید رقیه سه ساله ات آنقدر پیر و زمین گیر شده بود که همچون مادر هجده ساله مان دست بر پهلو می گرفت شاید برای زینب سخت است که بگوید به پیر زنان هشتاد ساله بی بی می گویند نه به یک طفل سه ساله ...

خدا نکند که ما بدون تامل از کنار این وقایع بگذریم و خدا نکند که مسئولیت حفظ این نهضت را احساس نکنیم.

خدا یا ! کمکمان کن اندکی در برپایی عدالت و حفظ آیینت -که حسین « علیه السلام » آنگونه برای دفاع از آن فریاد برآورد نقش داشته باشیم.

 

دلتنگی

دوست دارم بنویسم ولی گاه حوصله اش را بیش از چند دقیقه ای ندارم . دوست دارم شعر بگویم ولی وزنش در بعضی ابیات آنچه باید باشد نیست . نقاشی کردن را دوست دارم ، آرزو دارم آسمانی پر ستاره را آنچنان که در عکس دیده بوده ام بر بوم نقاشی آرام آرام نقاشی کنم . دوست دارم عکس بگیرم ولی سوژه ای که در ذهنم هست هیچگاه در جلوی پایم سبز نمی شود . افسوس که در این زمانه الهام مرده است .دوست دارم دوستانم را زود به زود ببینم . دوست دارم خودم با چند نفری در جایی سرسبز ، دور از شهر ، شبانگاه بر تابی تکان تکان بخوریم و همین طور که عقب و جلو می رویم نور ستارگان را با مقیاسی بزرگتر از آنچه که هستند درک کنیم .دوست دارم دو شب در هفته جمع شویم و شعر بخوانیم .دوست دارم ویولن بنوازم ، پیانو ، یا هر چیز دیگری ولی همه کر می شوند ، کو گوش شنوا ؟!دوست دارم آنچه می خواهم در آینده باشم هم اکنون در وجودم جلوه کند ولی از روزگار چیزی بیش از این انتظار نمی رود .دوست دارم حرفم را بفهمند ولی همگان با نگاهی گذرا و سطحی از حرف هایم رد می شوند .دوست دارم درباره آنها که دوستشان دارم گمان بد نکنم و آنها نیز مرا فقط برای آنچه که هستم دوست بدارند .دوست دارم نمایشی از نمایش نامه نویسان بزرگ را نگاه کنم ، صد افسوس که تنهای تنها بر صندلی نه چندان راحت سالن می نشینم و خوشحالی و لذتم را با خودم تقسیم میکنم ، چون حتی برای تقسیم زیبایی دیگران وقت ندارند .من چقدر چیزهای بزرگی را دوست دارم ، این طور نیست ؟ اگر به انسانی عاقل نشان دهی به نظر او به انجام رسیدن هر کدامشان سال ها وقت نیاز دارد ولی چه کنم که عاشقم و عشق صد سال زجر را در لحظه ای به محبت می رساند .

آنچه من دوست دارم می دانی چیست ؟ تصوری است که توهم خیالی آن بر ذهن تو نیز جاری بوده و به جز عشق نمی تواند باشد .

عشق آن چیزی است که تمام آنچه دوست داری را در لحظه ای با آتش خود خاکستر می سازد و چه زیباست پرواز خاکستر عشق بر بادی که ستارگان ، شبانگاه ، هنگام دلتنگی هایم برایم هدیه می فرستند .

یک سرگرمی جالب

 
 
http://ferdyonfilms.com/Happy Feet Lead 2.jpg




روی لینک پایین کلیک کنید و اسم خودتون رو به انگلیسی در کادر بنویسید و صبر کنید تا ببینید چه اتفاقی خواهد افتاد!!

 

 

http://www.star28.net/snow.html

 

 


گفتم ای خوبم به فریادم برس افتاده ام از پا

ولی باور نکردی

گفتم ازنامهربان بودن پشیمان میشوی فردا

ولی باور نکردی

باور نکردی

گفتم از ناباوری مردم بیا باورم کن

کم کن ازارم که میدانی تک وتنهام

ولی باور نکردی

باور نکردی

اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد رفتی

سوختن ها را تماشا کردی و پر پر زدن ها را ولی باور نکردی

من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من

گفتم ای غافل ندارد ارزش این دنیا

ولی باور نکردی باور نکردی

بی تو من هیچی نمیخوام ازین عمری که دوروزه نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه   

نامه های عاشقانه

اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه

با قطره چکان جعل می کردم!

خاطرم آمد:

شاید دلتنگ خنده هایم باشی.

ببخش اگر این روزها...

عشق با گریستن اثبات می شود!!!

 

 

آن گاه که نمادی از امید

در فنجان قهوه ات نمی بینی

و آن گاه که در طالع این ماهت نیز

خبری از معجزه نیست.

بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده

تا بهترین ها را به ار مغان آوری!!!

 

 

کنارم نشسته ای

چشم در چشم من.

در ساعت شنی آب می ریزم

شاید این احساس ٬ جاودانه شود!!!

 

 

شاید به ذهنت نرسیده باشد٬

دسته گلی از گل فروش چهار راه بخری

و میان ماشین های دیگر تقسیم کنی!

اما بدان که با هر شاخه

دنیایی از محبت و شادی

به تو باز خواهد گشت!

دور اما چه قشنگ .  .  .

 من که بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

                                                           

                                                           من خودم بودم ویک حس غریب که به صد عشق وهوس می لرزید

  من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

 

                                                                                     گر چه در حسرت گندم پوسید ،

             

               من خودم بودم و هر پنجره ای که به سر سبزترین نقطه بودن پیدا بود

                                                                           و خدامی داند بی کسی ازته دل بستگی ام پیدا بود . . .

 

من نه عاشق بودم ونه دلداده گیسوی بلند ونه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام فهمید

 

آرزویم این بود                               دور اما چه قشنگ . . .                    که روم تا در دروازه نور . . .

که شوم خیره به شفافی صبح

                      من چه غافل بودم وبا خود می گفتم، روشنی نزدیک است تا دم پنجره ها راهی نیست .

 

من نمی فهمیدم که چه جرمی دارد دست هایی که تهی است .

                                                                  و چرا بوی تعفن دارد گل سرخی که به گلخانه نرست .

 

من چه خوشبین بودم . . .  همه اش رویا بود و خدا می داند . . .

سادگی از ته دل بستگی ام پیدا بود . . .

خداحافظ ............

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که دیگر نپرسد سهراب خانه دوست کجاست.

امروز یکی از بهترین دوستام رو به دل خاک سپردم، سپردمش دست خدا.

چند روزی بود آنفولانزا گرفته بود پریروز حالش بد شد بردیمش دکتر اما دکتر گفت یه سرماخوردگیه ساده ست زود خوب میشه شبش دوباره حالش بد شد تب کرد دوباره بردیمش دکتر اما دکتر بازم گفت ناراحت نباشید چیزی نیست، خلاصه ما رفتیم خونه نزدیک اذان صبح واسه نماز بیدار شدم یه دفعه صدای گریه شنیدم رفتم تو کوچه دیدم خواهرای دوستم بیرونن نمیدونم چی شد که رفتم تو خونشون بدون اینکه چیزی بپرسم دیدم بابشم داره گریه میکنه یه دفعه دیدم دوستم تو بغل مامانش افتاده رفتم جلو دیدم نفس نمیکشه اصلا باورم نمیشد که این همون ثریا باشه همونی که هفته پیش باهم میرفتیم دانشگاه راز دلمون رو بهم میگفتیم.

امروز از مامانش پرسیدم خاله چی شد دیشب گفت: ۲روز بود نخوابیده بودم دیشب دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم تربت امام حسین رو اوردم گفتم آقاجون دیگه خسته شدم رو دربایستی ام میذارم کنار اینو بهش میدم یا خوبش کن یا بذار راحت بشه!!

اونو بهش دادم و همه رفتیم خوابیدیم ساعت 4 که بلند شدم دیدم تموم کرده.

خیلی دلم واسش تنگ شده با اینکه خیلی از رفتنش نمیگذره .

امروز هم روز بدی واسم بود هم روز خوبی ، خوب چون تولد عزیز دلمه .  بد چون دوستمو از دست دادم.

 

خدا جون خودت مواظبش باش

" یاد چشمان ترا "

من چه دلتنگم

 

یاد آن روز به خیر

 

که زمین آنقدر پاک بود از قدم انسانها

 

که هیچ پبامبری را به خود نمیپذیرفت

 

و دلها آنچنان سرشار

 

که چشمها فقط برای شادی به اشک مینشست

 

لبها محراب بوسه عشق بود نه ترک خشکیده یک دیوار

 

و من فرشته کوچکی بودم در بهشت

 

فارغ از مرز و جدا از سرنوشت

 

و نه حتی هیچ معبدی که مرا از خدایم جدا کند

 

خوابهایم همه از جنس گل یاس

 

و تمام وجودم احساس

 

روزگاریست دلم

 

هوسش را دارد

 

من غریبم اینجا همه را میبخشم به شما

 

دلخوشم من به همین گلبرگی

 

که فقط زنده کند یاد تورا

 

یاد چشمان تورا

 

یاد چشمان تورا 

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

دایانا

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرورا به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت. این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنهابا بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود .شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده .

دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون".
دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خودرا عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم
". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه .اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رومی شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدرعاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد .
اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل،اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید:
" اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، میخواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما.

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش روببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلااینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد ودر حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو رامتوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش
کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن


- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان از شوق ازخودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدارا نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ،سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب
کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سرکرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که
روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

-خوب بابا ،چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس میدم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو میدم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ،آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده. گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم

 

 

 

 

آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم

 

آرام تر از عطر شبنم و برگ

 

به بوی تو آویخته ام شب تنهاییم را

 

آه،گل ناز گل ناز گل ناز

 

چقدر از تماشای تو خالی بوده ام

 

چقدر از تمنای تو سرشار

 

باغ بی نام و نشانی بودم

 

رها شد در فراموشی و خاموشی

 

رها شد رها شد...

 

به نوازش سرانگشت تو برخواسته از خواب

 

دست نوازش کودکانه ام  می کشد تا ساقه ات

 

در آخرین شاخه ایستاده ای با دامان چیده

 

عطر افسونگر،آه،عطر افسونگر...

خود كرده را تدبيرنيست !

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

اولین 87

سلام سلام به روی ماه تمامی دوستان عزیزم که همیشه با نظر های خودشون منو شرمنده می کنند .

بچه ها خودتون خوب میدونید که گرفتاری ها زیاد شده هر کس به نحوی به همین دلیل دیر به دیر سر میزنم و لی هیچی از دوستی و علاقه کم نمیشه .

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

چند تا از کامنت های پست قبلی باعث شد که دیگه بیش از این شرمنده شون نشم و بیام و ...

 

از منزل كفر تا به دين يك نفس است

وز عالم شك تا به يقين يك نفس است

اين يك نفس عزيز را خوش مي دار

چون حاصل عمر ما همين يك نفس است

 

منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم

 دوست دار شما ماریا

 

عشق من

 

عشق من یادم کن گاهی که به دل دارم آهی تو که ازدردم آگاهی

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من

 

تومست خویش ومن مست عشقم اگه نباشی می میرم

 

 بیا که عمرازسرگیرم

 

تاهستم با یادت شادم آخه دل بر تودادم دیگه ازغمها آزادم  

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من.........

 

به انتظار دیدنت به لحظه ی رسیدنت دل داره پرپر می زنه

 

درسینه ام در می زنه

 

ای چشمه ی حیات من فرشته ی نجات من

 

شوق نفسهای منی همیشه رویای منی

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من..........

 

عشق تو درقلب من هدیه ی جاودانست

 

برای زنده موندن قشنگترین بهانست

 

دوست داشتن تومثل عطر خوش بهاره

 

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره

سیر تکامل دختر خانوما و آقا پسرا

سن 14 سالگی : تازه توی اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی : ياد ميگيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مياد
سن 16 سالگی : توی اين سن اصولا راه نميرن، تکنو ميزنن ... حرف هم نميزنن ، داد ميزنن ... با راکت تنيس هم گيتار ميزنن
سن 17 سالگی : يه کمی مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند ميخونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راکن رول ميخوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو ميبينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ های داريوش مثل چسب دو قلو بهشون ميچسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابی گوش ميدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست ميخورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها ميبينن ... مثلا عاقل ميشن
سن 22 سالگی : نه ميفهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابی ميگردن
سن 23 سالگی : يکی رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض ميشه
سن 24 سالگی : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سيخی چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگی : اين يکی ديگه همونيه که همهء عمر ميخواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخيش
سن 28سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم

عشق یعنی

عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

      عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

     عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

     عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

       عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

     عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

      عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

      عشق یعنی ... جادوش کنی.

     عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

      عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

      عشق یعنی ... دو چهره خندون.

       عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

        عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

       عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

       عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست

دوشنبه،23بهمن،1387

از دفتر خاطراتم ....

ساعت ۱ بامداد.... امشب یه مرتبه دلم گرفت. البته این گرفتگی دل که همیشگیه کار امروز و دیروزش که نیست ، تا بوده همین بوده .... اما امشب یه جور دیگه است انگار غم آسمون قلمبه شده توی گلوی من و همه آسمونی که حسرت باریدن و به دل زمین گذاشته امشب می خواهد توی سینه من بباره ....

" آخ اگه بارون بزنه "

دلم گرفته اما غمگین نیستم ... دلم گرفته اما دلم نمی خواهد برم کنار پنجره داد بزنم " یا تو بیا یا منو پیشت برسون " ... یه بی خیالی غمگین با هزار تا یکی بود یکی نبود زده تو سرم.

دیروز توی روزنامه خوندم نوشته بود باید هر شب ذهنمون را مثل جیبهای لباسهامون خالی کنیم بایستیم بالای سطل آشغال و همه لفکار مزخرفمون را یه جا بریزیم توش .... و من هم باید امشب مغزمو تحویل سطل زباله بدهم.

بدجوری فکر ..؟... مثل خوره افتاده به جونم داره داغونم میکنه، آخه امشب دلم گرفته .

باورت میشه تا چند ساعت پیش صدای خنده هام تا آسمون می رسید ؟؟؟

باورت میشه امروز قشنگ ترین آرزوهامو توی دفتر خاطراتم نوشتم؟؟؟

باورت میشه امروز بهترین روز بودنم بود؟

و حالا ..... باورت میشه امشب دلم گرفته ؟؟؟

یکی هست که می خونه ... "نخور غم گذشته ... گذشته ها گذشته ... هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته ..."

اما من نمی دونم غم چی رو باید بخورم؟ غم گذشته؟ غم آینده؟ یا شاید غم همین الان؟ نمی دونم؟ فقط می دونم که دلم گرفته و به اندازه هزار سال تنهائی توی یک جزیره متروک حرف دارم.

 

ساعت ۳ بامداد ..... تا حالا فکر کردی ما ادما چطوری زندگی میکنیم چطوری احساس میکنیم و چطور میشه که یک دفعه همه اون دنیای زشت و تنگ برامون قشنگ و وانیلی میشه؟

من امروز به اندازه تمام روزهای این تقویم خوشحالم.

چند مطلب عاشقانه

 اگه کسی رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالای سرش باشی من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی! زندگی کتابی است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز نمينويسم ..... چون ميدانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خوانی ...حرف نميزنم .... چون ميدانم هيچ گاه حرف هايم را نميفهمی ...نگاهت نميكنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نميبينی.... صدايت نميزنم ..... زيرا اشک های من برای تو بی فايده است فقط ميخندم ...... چون تو در هر صورت ميگويی من ديوانه ام ضد حال های موجود در اینترنت:میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز آنفلانزای مرغی تمام ویروسها توش هستن.تو جستجوگر گوگل تایپ میکنی" کرگدن" عکس خودتو پیدا میکنه.بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو هم فیلتر شده.داری واسه استادت ایمیل(التماس واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه.میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت لبیک دات کام بازه!!!رو لینک" فقط بالای 18 سال" کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ فرق رفاقت دخترا و پسرا: یه زن شب نمیاد خونه فردا صبح که میاد شوهرش می پرسه کجا بودی؟می گه خونه یکی از دوستام.مرد به ده تا از صمیمی ترین دوستای زنش زنگ می زنه همشون انکار می کنن وحتی یه نفر هم گردن نمی گیره. یه شب یه مرد نمیاد خونه فردا صبح زنش می پرسه کجا بودی؟می گه خونه یکی از دوستام بودم.زن به ده تا از صمیمی ترین دوستای مرد زنگ می زنه هشت تاشون تایید می کنن که مرد شب پیش اونا بوده ودو تای دیگه هم تاکید می کردن که حتی همین الانم پیش ماست ولی به هزارو یک دلیل نمی تونه حرف بزنه. نمیگم که برام قدر یه دنیا عزیزی چون دنیا یه جایی تموم میشه... نمیگم که مثل گلی چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیگم که سیاهی چشامت مثل شب پر ستاره است چون شب هم پایانی داره... نمیگم مثل آب پاک و زلالی چون آب همیشه پاک نمی مونه... نمیگم دوست دارم چون که........ من اصلا دوستداشتن رو بلد نيستم در سرزمین عشق رشته کوهی است به نام صفا که این رشته کوه آبرفتی دارد به نام وفا و این آبرفت به پیچی می رسد به نام وداع به امید اینکه هرگز به این پیچ نرسیم. شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! به قلبم نتونستم یاد بدم که نشکنه ولی یاد دادم وقتی شکست لبه تیزش دسته کسی رو که اونو شکست نبره زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است *کيه که آخر ديوونگيه واسه چشات* *کيه جز من که ميميره واسه لحن خنده هات* *کی واست قصه ميگه شبا که خوابت نميره* *کيه پا به پات مياد وقتيکه بارون ميگيره* *کيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا ميکنه* *اگه يک جرعه بخوای کوير و دريا ميکنه* *يه شب موی تو رو به صد تا مهتاب نميده* *پات ميسوزه ولی تن به سايه و آب نميده* *اون منم که عاشقونه شعر چشمات و مي گفتم* *هنوزم خيس ميشه چشمام وقتی ياد تو ميافتم* *هنوزم ميای تو خوابم تو شبای پر ستاره* *هنوزم ميگم خدايا کاشکی بر گرده دوباره*

 

مردی که با اشک می نویسد:

یک مرد چینی قادر است با اشکی که از چشمهایش در می آید خطاطی کند. او 56سال دارد و اهل شهر «لیویانگ» از استان هنان می باشد. او آب را از راه بینی به درون میکشد و سپس آن را از راه مجرای اشکی خود مثل اسپری به بیرون می پاشد. او چندی پیش این استعداد خاص خود را در پارک «لوتوس ورلر» واقع در شهر شانگهای از استان گوانگ دونگ به معرض دید عموم قرار داد. او در آن روز با استفاده از اشک چشمهایش این جمله را بر روی تخته ای پوشیده از کاغذ سرخ رنگ نوشت: «FuRaDongHai» یعنی « بخت شما به وسعت دریا باشد» .

اطلاعات عمومی

  • در هر دقیقه یک کودک به جمع نابینایان جهان اضافه می شود.
  • مادر و همسر الکساندر گراهام بل (مخترع تلفن) هر دو ناشنوا بودند.
  • قلب وال ها تنها 9بار در دقیقه می تپد.
  • عمر سنجاقک ها تنها 24ساعت می باشد.
  • تمام قوهای کشور انگلیس جزو دارایی های ملکه انگلیس می باشند.
  • رشد دندان های سگ آبی هیچ گاه متوقف نمی گردد.
  • هر زمان بتهوون میخواست آهنگ بسازد،مقداری آب یخ روی سرش می ریخت!

راههای عصبانی کردن دیگران

  • توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندق های دهان بسته بذارین.
  • روزاهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعت تون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن.
  • سرچهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زودتر راه بیفتند.
  • وقتی می خواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین.
  • وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین.
  • وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین.
  • شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین.
  • نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین.
  • وقتی کسی در جمعی جوک تعریف میکنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود.
  • ورق های جزوه ۳۰۰ صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین، یه برهم بزنین، بعد بهش بدین.
  • ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین.
  • وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیرشده.

عشق را شما چگونه تفسیر می کنید؟

 
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يک بار دختری حين صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هيچ دليلی رو نميتونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور ميتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من ميخوام دليلتو بگی
 

   

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خيلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با اين مضمون

  

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتونی حرف بزنی، ميتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتونی برام اونجوری باشی، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نميتونم عاشقت باشم

  

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه برای من دليلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم


  

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هيچوقت نميميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصی تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم
ميكنه كه چه شخصی در قلبت بمونه