حالم خـــوب است اما در حالت خنثی به سر میبرم

نـــه خوشحالم ،نـــه ناراحت

افسرده هم نیــــستم

خنثی و بیــخیال

حال این روز هایم را دوست دارم

نگران نیـــستم،دلهره نــدارم

از همه مـــهمتر
درگیر
درگیر هیــــچکس نیـــستم

یک فنجان قهوه:

چه بیهوده است از یک فنجان قهوه ی تلخ  انتظار یک فال شیرین داشتن ...!

پرنده:

خوش به حالتان پرندها

خیالهایتان

بوی خستگی نمیدهد

مثل ماپرنده های ساعتی،التهاب روزوسالهایتان

بوی خستگی نمیدهد

درد:

درد من حصار برکه نیست درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نمی کند

زن:

زن که باشی میترسی

از کوچه های بلند

از غروبهای خلوت

از خیابانهای بی عابر

از صدای موتورها و دوچرخه ها

ترس های کوچکی داری

به بزرگی همه بی عدالتی هایی

که به جرم زنانگی محکومت میکنند

زیبایی ات زیر سلطه ی هوس میرود

و همیشه این تویی که مقصری!!!

یلدا:

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت

مادره خطاب به پسرش: نیوتن رو میشناسی ؟
پسره :نه کی هست؟
مادره : اگه به درسات بیشتر توجه میکردی میشناختیش !
پسره: خیلی خوب ، پارمیدا رو میشناسی ؟
مادر : نه !!!
پسره : اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی میشناختیش ! :D

من ، به تو بستگی دارم !

                               حالمو از خودت بپرس ... !

توی زندگیت به بعضی ها باید بگی :


من چشم میذارم فقط تو برو گـــــم شو

حرف تو که میشود

من چقدر ناشیانه

ادعای بی تفاوتی میکنم.....

دخترم

تقدیم به کسی که با تولدش ، تولدی دوباره به من داد دخترم همیشه سبز باشی

در عصر گرگ ها
معصومیت جواب نمی داد
ما هم شدیم داخل آدم بزرگ ها!

گرگ ها خوب بدانند

که در این ایل غریب



گر پدر مُرد تفنگ پدری هست هنوز 

گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهوارۀ چوبی

پسری هست هنوز



آب اگر نیست نترسید که در قافله مان 

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

مادانه نخورده طعمه ي دام شده ايم
بي جرم وگناه ببين چه بدنام شده ايم
صدبار به سنگ كينه بستند مرا
ازخويش غريبانه گسستند مرا
گفتندكه بي ريا بايد زيست
آيين شده ام باز شكستند مرا

مرد...

اسماً من زن هستم و تو مـــــــــــــــــــرد!!

اما نگران نباش به کسی نخواهم گفت که
...
در پس مشکلات و درد هایی که تو برایم ساختی و تحمل کردم . . .

در پس نامردی و نامهربانی که دیدم و دم نزدم

در پس بی معرفتی هایی که دیدم و معرفت به خرج دادم . . .

من " مـــــــــــــــــــــــــــــــــرد " تر بودم!!!

به سرنوشت بگویید;

اسباب بازی هایت بیجان نیستند

آدمند.

میشكنند.ارام تر

دلایل بودنم را مرور میکنم هر روز!..


هر روز از تعدادشان کم میشود!..



آخرین باری که شمردمشان، تنها یک دلیل برایم مانده بود..!



آنهم دیدن تو بود !!

زن...

من زنم وبه همان اندازه از هوا

سهم میبرم که تو...

درد آور است که من آزاد نباشم

تا توبه گناه بیفتی

قوس های بدنم بیشتر از افکارم

به چشم هایت می آید

تاسف بار است باید لباس هایم

را به میزان ایمان تو تنظیم کنم..

(سیمین دانشور)


ایمان

روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا

کنند, در روز

موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند


و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

سهم من از زنانگی روسری سیاه من:


ترس نشسته در دلم ، غم زده در نگاه من
سهم من از زنانگی ،‌ روسری سیاه من !

......راز دلم نهان شده ، پشت سر حجاب من
غرق گناهم ،‌ تو بیا ، باز بشو نقاب من

روسری سیاه من ! سهم من از ستاره ها !
دور زحل نشسته ای ،‌ در گذر شراره ها

تیر نگاه هرزه ها ، حکم خلاصی که گرفت
نوبت حبس تو و من، زیر گره ها ، شل و سفت

روسری سیاه من ! بخواب روی شانه ام
خمیده پشت من ، بیا بدون پشتوانه ام

نقش سپید غصه ها ، زده به تار موی من
پود سیاه شو ، بیا ، بباف آبروی من

نجابت شرقی من ! قفل تنیده روی لب !
بر آفتاب صورتم نشسته سایه های شب

سهم من از زنانگی !‌ روسری سیاه من !
بپیچ دور گردنـــم ، ببند راه آه مــــن

ترس نشسته در دلم ، غم زده در نگاه من
باز بکوب بر سرم ، روسری سیاه من

هیلا صدیقی

روحم می خواهد برود..                                                    

                                         یک گوشه بنشیند

                                         

                                      پشتش رو بکند به  دنیا

                                          

                                        پاهایش رو بغل بکند 

                                            

                                                    و...

                                                  

                                           بلند بلند بگوید!!!

                                          

                                  من دیگه بازی نمی کنم!!!!!!!!                                           


ماهیان شهر ما ، از کوسه ها وحشی ترند

 

بره های این حوالی ، گرگها را می درند

 

سایه از سایه هراسان ، در میان کوچه ها

 

زنده ها هم ، آبروی مرده ها را می برند...

اگر می‌دانستید، یک محکوم به مرگـــــ، چقـــــدر در آرزوی بازگشت به

زندگی است، آنگاه،قـــــدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و

بدخلقی می‌گذرانید، می‌دانستیــــد . . .


"بو علی سینا"

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
کم که نه هرروز کم کم می‌خوریم
آب می‌خواهم سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یکشبه بی داد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه‌ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردر گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می‌کنم
هر چه در دل داشتم رو می‌کنم
من نمی‌گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می‌بارد چون لب تر می‌کنم
طالعم شوم است باور می‌کنم
من که با دریا تلاطم کرده‌ام
راه دریا را چرا گم کرده‌ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی‌گویم که خاموشم مکن
من نمی‌گویم فراموشم مکن
من نمی‌گویم که با من یار باش
من نمی‌گویم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
راه رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و دیوارتان خون می‌چکد
خون صد فرهاد مجنون می‌چکد
خسته‌ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس ایا فکرما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود ازما می‌گریخت
چند روزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می‌زنم
گاه بر حافظ تفأل می‌زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

« ما زیاران چشم یاری داشتیم      خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

ببخشید نمیگم عیدتون مبارک چون این عید نیست بهاره عید زمانی که مردم دگرگون شوند نه هوا

بازگرمای روح بخش بهار درمزرعه وباغ به سبزه زاران ودرختان بشارت زندگی وحیات تازه می دهد تا بانسیم فرح بخش وگوارای بهاری خواب رفتگان زمستانی را دعوت به زندگی دوباره نماید.

نوروز اغاز نوین دربستر طبیعت بوده که جشن بزرگ شادی وشادمانی بهاردوستان میباشد.

بهار فصل شگفتن وفصل لطافت مهرورزی بوده که با شروع بهار در روز نوروز نقطه پایان زمستان خواهد بود .

پس اگر با فصل بهار طبیعت دگر گون وشکوفا می گردد ما نیز دراین فصل به دگر گونی و شکوفایی بیاندیشیم به سوی بهار وبهاری شدن گام برداریم و روز نوروز آغاز آنست.

 نوروز یعنی هیچ زمستان ماندنی نیست و هیچ سردی وخشونت دایمی نخواهد بود.

نوروز روز خدا حافظی از خشونت وتندوری می باشد.

مي خواستم زندگي كنم راهم رابستم /ستايش كردم گفتند خرافات است/عاشق شدم گفتند دروغ هست/گريه كردم گفتندبهانه است /خنديدم گفتند ديوانه است/دنيانگهدار مي خواهم پياده شم..

!!!

ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و بخدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم وبه  کفش هایم فکر کنم..

آدمک:

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ،بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ،بخند

راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست، بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند

شاید..

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق  هست زندگی باید کرد/خبر از دل پر درد  گل یاس نداشت /باید اینجور نوشت/ هرگلی هم باشی /چه گل پیچک ویاس /زندگی اجباری است/زندگی در گرو خاطره هاست/خاطره در گرو فاصله هاست/فاصله سخت ترین خاطره هاستتتتت