طاقت

چرا همیشه منتظر فردایی هستیم ک هیچوقت چیز جدیدی همراه نداره

همیشه میگم اگه این مرحله تموم شه مرحله بعد حتما خیلی بهتره ولی هیچوقت این اتفاق نیوفتاده و نمیوفته

پس واسه چی باید حالم و فدای فردا کنم وقتی همش ب دل زمونه میشه ....

ولی میدونی چیه ؟ ی چیزی مث امید الکی ب جلو میکشوندت همون خنده های کوتاه میگه برو جلوتر

دیدی وقتی زیاد راه میری پاهات دیگه ب اختیار خودت نیس ؟!! انگار ی نیروی غیر ارادی حرکتش میده .

فک میکنم بیس زندگی خیلیامون همینه

البته شاید تو اینجوری فک نکنی چون صبرو حوصله ات بیشتر از منه

من واقعا از این که دور روز مث هم داشته باشم خسته و بی طااااااااااااااااااااااااااقتم

همه چی آرومه ....

به نام خدایی که خیلی خوبه

مریم خواسته مثبت بینانه بنویسم .گفتم چشم.هرچند...

بابام گوشیش افتاده تو آب منم که دل رحم دو روز گوشیمو دادم دستش تا درست شه .یهو اومد گفت یه پیشنهاد ،بیا گوشیت بده من برو واسه خودت یه گوشی بگیر .منم که میدونید اصن رو حرف بابام حرف نمیزنم دیگه نتونستم حرف پدر را زمین بگذارم .گفتم باشه یه htc one برداشتم که راضی باشه .حقیقت من این گوشی رو برای کیفیتش براداشتم چمیدونستم قیمتش بالاست . خریدم به بابام نشون دادم گفتم خوشگله ؟گفت آره قیمتشم خوشگله .

امان از دل رحمی های من .اصن داغونم کرده .

وقتی داشتم گوشی قبلیمو به بابام یاد میدادم بغض گلمو گرفته بود .چه سخته دل کندن از تعلقات .واقعا سخته این که فقط یه گوشی فکستنی بود .وای به وقتی که از عزیزات جدا میشی ... شب اول قبــــــــــــــــــــر

سخت تر اینکه بخوای فرزند خودتو ذبح کنی پاره ی تنت رو قربانی کنی .شیطون هم دور و برت باشه .الله اکبر .

بالامنبر چه هــــــــــوایی داره  

 خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه  این عروسیست ک در عقد بسی دامادست .

حالا مریم میگه شادش کن.امید جهان میریــــــــــــــــم

بدبختیا مگه میزاره .خواستگار جدید که نمیاد همینجور تکرار میشه .مامانش ول کن قضیه نیس این دفعه دس به دامن این مامان بزرگم شده .گفتم میرفت خبرگزاری صداسیما مصاحبه میکرد ضایع تر از این نبود .سوژه شده واسه خالـــــــــــــــه هام حالا ....از بس حرف میزنه مامانه ...پسرم پیغمبره ... بین 30 نفر کلید فلانجا رو دادن به پسر من .خیلی فلانه به امانه .........

من عروس این بشم کچل بر میگردم خونه خودمون.

فعلا که باید از بد روزگــــــــــــــــــــار چسبید به درس .یعنی درس ول کن ما نیس به خدا اگه ولم میکرد اینقدر فکرااااا  تو سرمه .آخ اگه درس نبود دنیا گلستون بود .والا

کلا پیش مامان بابا بودن خیلی خوبه اصن خودم دوس داشتم یه سال پیششون باشم .اول فک میکردم بیام باز جنگ های جهــــــــانی مامان دختری شروع میشه .ولی خدا رو شکر همه چی خوبه .سعی میکنم عصبانیت هامو قورت بدم .اونم رعایت منو میکنه .

خلاصـــه همه چی آرومه من چقدر خوشحالم .اینم لبخندم  زود عکس بگیر دندونم سرما خورد .




 

از قوانـــین متنفـــــــــــــــــــــــــــــــرم .

قانونی که میگه چی نباشم

قانونی که میگه چیکار نکنم

قانونی که میگه کجا نباشم

قانونی بشتر از ن میگه تا دوست داشتن ها

قانونی که درک نداره .فهم نداره .حس نداره ...

قانونی که با همه سازگاره جز من .

میخوام نباشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

َ" سخن راست قسم نـــــدارد "

....

گاهی لازمه فحــــــــــــش بخــــــــوریم تا بفــــــهمیم کجای کــــــــــاریم !!!!!!!!

بوی خاطره

کوچه ی سبز بن بست .یه درخت ابریشم انتهاش  به بزرگی همه ی آروزهای بچگی ،برگایی که با هزارتا قصر شاهزادگیمون باز بوووود انگار میخواست هیچوقت بدون قصر نمونیم برگهای جدید جای قصرهای خشک شده ی دیروز .

هر کس دوران بچگیش بچگی کرده باشه اون دوران و دوس داره . واسش اسم میزاره و لای دفتر خاطرهاش نگه میداره و هرچند وقت بو میکنه . منم قشنگترین لحظاتم میدونم و هر چند وقت ورق میزنمش.

خیلی خب

خونه های سازمانی بود خونمون، از اونا که جای تیر دوران شاهنشاهی روی نماش پرچم بالا کرده . بادیوارای سیمان سفید که دست خود منو چندین بار زخم کرده بود ...

خونه روبه روی ها به جا دیوار حصار داشتن با درختچه های موورد ...

چه بازیا که بلد نبودیم از وسطو تا خاک بازی یا مسابقه دوچرخه سواری یا زووو یا خاله بازی ....

اکثرا دختر بودیم و چندتا پسر بچه کوچولو وسط دست و پا ،شاید ۱۰ نفر میشدیم .کوچمون مختص خودمون بود .هر کس بزرگتر بود تو کوچه اون رئیس کوچه میشد .یه مدت مینا بود که رفتن یه مدت هم نرگس که رفتن .بعد جاشون همسایه ها جدید اومدن که من بزرگه بودم رئیس کوچه . از وظایف رئیس کوچه انتخاب نوع بازی بود و تو سری خوردن .

مثلا یکی از بازی های جذابمون این بود که بیوفتیم به جون زمین یا دیوار .نصف کوچه رو دیوار کانون فکری پرورشی اینا گرفته بود .ما به جا اینکه بریم توش میوفتادیم به جون آجرای دیوارش . اینقدر حال میداد .

این خوب بود خاک بازیمون جذابتر بود . زمین و آب میدادیم بعدم باش خونه میساختیم .یه روز که همه داشتیم سخت کار میکردیم یه خانمه نمیدونم از کجا پیداش شد . اومد بالا سرمون که چیکار میکنید ؟ من هم از طرف جمیع بچه ها جواب دادم :میبینید کهههه.خانمه کلی دعوا کرد که بلندشید کثیفه و این حرفا .منم از طرف جمیع بچه ها : به شما مربوط نیست . خانمه گفت حالا که رفتم شکایتتون کنم .... !!! رفت . مام با اینکه نمیدونستیم به کی قراره شکایت کنه .گفتم بچه ها دررررر ییین . دیگه تا فرداش از خونه بیرون نیومدیم . (واقعا تصمیم سختی بوود )

ظهر تکلیف مدرسه رو انجام میدادیم تا عصر تو کوچه باشیم . فصل بهارنارنج وظیفه خطیر جمع کردنشونو داشتیم . یادمه کوچه پشتی بیشتر پسر بودن .گاهی پیشنهاد فوتبال میدادن به ما .ما اصن تو نخ فوتبال نبودیم ولی بعضی وقتا قبول می کردیم . همیشه هم آخرش میرسید به سنگ پرونی .یعنی به دلیل عدم حضور یه داور لایق به دعوا و پرتاب سنگ میرسید . آخرشم آجیم دمش گرم سر یکیشو شکوند دیگه اون طرفا پیداشون نشد .

... بقیه داستان در قسسسسسمت بعد ......

هر روز سکوت ماه مبارک رمضان. مشکل از ماه نیست .مشکل از روز هم نیست. مشکل خوابه .





خبرگزاری بووووووق

در این شهر مردم با مشکل بزرگ آب دست و پنجه نرم میکنند. در روز برای چند ساعت آب شهر قطع میشود .مردم برای تامین آب مورد نیازشان در ساعت های نبود آب از تانکر های بزرگی روی سر خانه هایشان است استفاده میکنند، وقتی آب میآید تانکرهای بزرگ شروع به پر شدن میکنند تا اینکه سر بیایند و صاحب خانه آن را ببندد .مشکل همینجا تمام نمیشود .

آب شهری با فشار کمی به لوله خانه های مردم وارد میشود برای همین در هر خانه یک پمپ آبی قوی وجود دارد که آب را از لوله های شهری می دوزدد .فاطمه توضیح میدهد که بدون پمپ نمیتوان از آب شهری هیچ استفاده ی کرد چون فشار پایین است و ماشین لباسشویی و ظرفشویی کار نمیکنند . با این آب حمام هم نمیشه رفت یا حتی به گل ها آب داد .

باز مشکل ادامه دارد .آب این شهر باید از فیلتر های این دستگاه بگذرد تا برای نوشیدن آماده شود وگرنه پر از گچ و املاح دیگر است و مزه ی بدی دارد . فاطمه میگوید بدون دستگاه تصویه این آب قابل نوشیدن نیست .حتی آنها از این آب در غذا هم استفاده نمیکنن .او میگوید قبل از این مردم آب تصفیه را از مکانهایی تهیه میکردند که شبیه پمپ بنزین است ولی به جای بنزین بشکه های چند لیتری آب تصفیه رو به دوش میکشند .حتی الان هم بعضی خانواده ها توان خرید این دستگاه را ندارند و مجبورند از این مراکز آب تهیه کنند.

با شروع فصل تابستان وضعیت بدتر هم میشود.کمبود آب سایه اش را بر این شهر گسترده تر میکند .

نفیسه کوهنورد .بی بی سی



شنیده ها هاکیست این شهر با وجود چند مرکز استخراج گاز و نفت در کنار خود و با فاصله ی 300 کیلومتری از عسلویه (مرکز اصلی تولید گاز کشور) برای اولین بار سال 91 از لوله کشی گاز در خانه های خود استفاده کردند .

پ.ن : سر پایتخت سلامت شهرای کوچیک جنوبی میخایم چیکار.والااا

خبرنگارش خودم بودما . کوهنورد کجا بود.

چشم امید ( به طه به یس )

این آهنگ رو دو بار شنیدم خیلی خوشم اومد به سختی باز پیداش کردم .

از دستش ندید خیلی قشنگه.

http://s4.picofile.com/file/7740724294/be_taha_be_yasin.mp3.html

 

پایان

یه عادت بدی که دارم اینه که هرچیزی برام مهم میشه جز چیزی که واقعا مهمه البته "مهم" رو خود آدم میسازه یعنی تشخیص "مهم " دست خودته .

چیزی که هیچوقت نخواستم برام مهم باشه پایان ه . پایان بخوای نخوای :هست .مهم .شدنی... هست  ولی چیزی که نیست (در من) پذیرش اونه .پذیرش پایان، مث وزنه ی ۱۰ تنی میمونه روی کله ام که با شروع فکر بهش داغونم میکنه و بر میگردم تا سرم از فشارش منفجر نشده . مث مطلب علمی سنگین که هیچجوره باش سازگار نمیشی .

 دماغ بچه ها رو میکشید میگفت میخوام کشیده و خشگل بشن ." وش چه دماغش کوچیکه ".بچه هام زود از دستش در میرفتن اونم میخندید . بچه ها رو خیلی دوس داره . (به قول اونا داشت ...)

یه چیزایی از ماه عسلشون شنیده بودم می گفتم .گفتم روایتی هست از دهدارون تا سربست رو با الاغ دو روز تو راه بودید.هر دوشون نشسته بودن . کلی خندیدن و گفتن کی گفته ؟!! بعدم خودش تعریف کرد که یه دوچرخه ی بدون رکاب از دوستاش قرض گرفته بود و با مادربزرگ کورس گذاشتن میگفت فاطمه همشم من از مادربزگت جلو میزدم .بعدم خودش مث اینکه کل خاطرات اون دوران زنده شده باشه میخندید .میخندید و شکل های قالی رو خیره میشد .بازم مث همیشه زود خسته شد و بلند شد بره حیات . رفتارای خاص خودش داشت .

هنوز منتظرم تو خونشون پیداش کنم به غیر از عکسش .خودش .چون کم حرفه اینقدر کم پیداست . دیشب تو خونشون بود خوابشو دیدم .بودش. خودش بود با همون شلوار کردی قهوه ی و زیرپیرهنی سفید .

همیشه وقتی میرفتیم اونجا میپرسید فاطمه کی اومدی ؟جواب میدادم .باز میپرسید کی برمیگردی ؟جواب میدادم و اینکه کی درست تموم میشه ؟ منم میگفتم اینقدر دیگه .حالا که تموم شده درسام . نه میام نه میرم نیست که بگه آفرین آفرین . حالا لیسانستو گرفتی؟ بله بابابزرگ .آفرین

پایان یعنی خط کشیدن دور همه ی اینا . حتی سنگ قبرشم جا انداختن .من گریه نمیکنم .چون اصن باور نمیکنم .

پذیرش پایان حضورش به سختی وزنه ی ۱۰ تونی روی سرمه .

 

 

 

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

بی حرفی

وقتی حرف کم بیاری میای مینویسی حرف کم آوردم .

این روزا همه ذهنم به بی فایده بودن زندگیم میچرخه . دانشگاه داره تموم میشه و من اصلا حس پیروزی ندارم فقط حس تموم شدن یه مرحله از زنگیمو دارم . مث وقتی نصف شب از خواب بیدار بشی پتو بندازی روی خودت و بخوابی باز . هر سال این موقع ها کلی برنامه واسه تابستون داشتم . الانم دارم ولی هیجان رسیدن بهش ـ۰ـ

اصلا غرق در داشته هام شدم و فکر ساختن آینده برام مثل یه لبخند گذراست .>> تموم <<.

هیجان اطرافیانم برا ادامه فقط یه قلقلک کوچیکه واسه یه نیشخند .

موفقیت دیگرون خوشحالم میکنه و کلی تشر به خودم که نگاه کن .... یادم نمیاد تلاش رو یاد گرفتم نگرفتم . تاحالا استفاده کردم نکردم ؟!! ولی میدونم چیز خوبیه . برای هدف هایی که تو دفتر آبی ام نوشتم باید ازش استفاده کنم . البته فقط بایده ...

یه تغییر بزرگ میخوام (البته نه ناراحت کننده) .مثلا به جا تشر یه تش (آتیش) انفجاری ،که واسش کل انرژی خرج نشده ی ذخیره شدمو مصرف کنم .  

محتاجیم به دعاتون . البته اگه گاهی حضوری حس بشه . با تشکر از حضور غائب همتون .

 

 

 

آدمک های برفی، آرومتر بخندین

ستاره های روشن، چشماتونو ببندین

یواش یواش ببارین، ای قطره های بارون

لیلای من تو خوابه، کنار بید مجنون

....

..

.

                                                                 آهنگ جدید مازیار فلاحی (آدمکای برفی )

خاطرات

امروز دفتر خاطراتم رو سوزوندم ( یه سالنامه بود) که آخرای اسفند ۹۰ خریده بودم و چند دقیقه قبل از سال تحویل با یه هیجان خاص شروع به نوشتنش کردم . اول همه صفحه ها که بر اساس همون روز اتفاقات رو مینوشتم رو خوندم و برگ برگ  با حسرت توی آتیش انداختم .

همیشه مخفیش میکردم و ترس داشتم کسی بخونتش . چون همه احساسات روزم و اتفاقات از دیدم خودم رو مینوشتم . دوس نداشتم دس کسی بیفته احیانا مسخره بشم . هر شب بچه ها میگفتن چی مینویسی آخرش این دفترتو بر میداریم همشو میخونیم .

روز اول فروردین رو نوشته بودم : بازم مثل هر سال لباس نو هامون رو میپوشیم و میریم دیدن پدربرگا و مادربزگا البته من که لباس نو نخریدم یعنی اصن حس خرید لباس نو رو نداشتم . بعدم طبق معمول سالهای قبل فردای عید حرکت به سمت دیر (خونه ی عموم رضا ) ...

توی دفترم از هر دری گفته بودم . از وقتایی که دلم میگرفت .از دردودل هام با خدا . اینکه چقدر دارم ازش دور میشم و هیچ حرفی باهام نمیزنه ... اینکه چقدر تنهام و دستی تکون نمیده اینکه ...

امسال اصن سال خوبی نبود . قرارهای اول سالم رو که میخوندم خجالت میکشیدم .خیلی عقب موندم . به کنکورم نرسیدم . یعنی اولش خوب بود . خیلی هم مشتاق بودم ولی بعد از مدتی دلم رو زد نتونستم ادامه بدم راستش یه کم هم راحت طلبی بود . ولی وقتی دیدم چقدر نزدیک شدم و خوندنم به نصف هم ارزش نداره . ولش کردم . گفتم واسه سال آینده . به جاش تا دلت بخواد فیلم دیدم . ظهر و شب همش فیلم . بیشتر هم خارجی . الان یه منتقد فیلم درست حسابی شدم .

سال خوبی نبود چون تابستون واقعا وحشتناکی داشتم نمیدونم واسه چی بود . از نظر روحی داغوون بودم ...

البته تو این سال اتفاقات جالبی هم بود . مثلا اضافه شدن یه فرد جدید به خونوادمون و مادربزرگ شدن مامانی

بچه دار شدن یکی از هم کلاسیهامون . عقد و عروسی چندتای دیگه و کلی شیرینی . فیلد های سال آخری .آشنا شدن با دوستای جدید توی خوابگاه ۴ .که کلی تجربه هستن .خوب یه کم چون فرهنگ و اعتقاداتشون با ما فرق داره جالبن . اولین بار حقوق ۱۰۰ تومنیو چندتای دیگه .

 ولی کلا مث سال ۹۰ نبود.

برای امسال برنامه های دیگه ی دارم. دانشگاه که تموم شد،خونه برمیگردم و خلاصه ...

انشاالله که ۹۲ با ۹۱ فرق داره . خداکنه  محتاجیم به دعاتون.

یه دفتر جدید خریدم . ولی حس نوشتن ندارم یعنی حس خاطره نویسی ندارم .ولی میدونم وقتایی که دلم میگیره بهترین محرمه واسم . تجربه نشون داده هیچ انسانی نمیتونه یه رازدار واقعی باشه . هیچ قلبی جای خالی واسه حرفای خود یه آدم دیگه رو نداره

فقط یه دفتر خالی میتونه به حرفام گوش بده و به کسی نگه، احیانا مسخره نشم .

راستی سال نو مبارک . سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی

دعا فراموش نشه .

سال نو مبارک | Happy New Year


 

عینک

هیچ وقت فکر نمیکردم میشه که بشه بدون عینک دنیا رو واضح دید . صبح که از خواب بلند میشدم همه چی مات بود و اولین کاری که ناخداگاه انجام میدادم دنبال عینک رفتن و به چشم گذاشتنش بود .

وقتی خواستم اول دبستان مدرسه برم اون چپ و راستا رو اشتباه گفتم و با عینک گنده ی که میزارن چشم تا شماره شو مشخص کنن آشنا شدم . خیلی سنگینه رو بینی فقط دوست داشتم چپ چپ راست راست تموم شه دکتر اینو از رو دماغم برداره ولی انگار دکتر برنامه ی داره واسه دماغم ...

اولین عینکی که مامانی برام انتخاب کرد یه کاهچویی صورتی رنگ بود اولاش که به همه نشونش میدادم و عینکی بودنمو کلاس میزاشتم خوب بود ولی وقت بازی نمیتونستم تحملش کنم و روی نیمکت ولش میکردم . همیشه خانم معلم اول مون میگفت : محمدزده عینکتو بزار چشمت . میذاشتم ولی زود در میاوردم . تا اینکه دوم , سوم به چهارچشم شنیدن عادت کردیم .

آدمای زیادی عینک میزدن مثل بابام ولی اونا آدم بزرگ بودن و نمیخواستن همیشه تو کوچه بدو بدو کنن . واسه همین با بند عینک آشنا شدم . یه بند صورتی که دور گردن مینداختی تا هر وقت خواستی عینک رو در بیاری و دور گردنت داشته باشی .اولش کلاس داشت حتی بازیگرام داشتن ولی کم کم دیدم مدش رفت البته اون موقع منم بزرگتر شده بودم .و نیازی بهش نداشتم . ولی مشکلات دیگه ی باش داشتم . ما هر تابستون هر شهری که سفر میکردیم یه سر هم به اصفهان میزدیم تا چند سال اصفهان از برنامه خارج نمیشد آخه بابایی خیلی این شهر و دوس داره . مام دوس داریم چون با صفاست با مردم خوب . برنامه هم اینجوری بود که یه مهمانسرا یا هتل تو خیابونی که نزدیک سی سه پل هست اجاره میکردیم دو روزی بازار و بعدم پیزا کنار پل .

من خیلی دوست داشتم اینو ولی امان از وقتی که عینکت رو آجیت انداخته باشه و شکسته باشه . خیلی سخت بود که نتونی خرید کنی چون چشمات واضح نمیبینه، فکر کنم اون سال اولین بار بود میرفتیم سینما گمونم فیلم (دستان آلوده ) بود اصلا نفهمیدم چی شد . تا اینکه تو اصفهان موقع برگشت عینکم تعمیر شد و تحویل گرفتیم .

وقتایی که میشکست عذابم بود از همه چیزم میوفتادم .همش بابامو عجله میکرم که ببرتش تعمییر . دنیای نا واضح برام شبیه خواب بود مثل این بود که اون ساعت ها نیستم. cut بودم انگار تا وقتی تعمیر شه بیاد و past شم . خلاصه جونم به جونش بسته بود .


حتی باباهم حساس بود روش وقتایی که با آجیام دعوا داشتیم مینشت کنار به جا اینکه بگه بچه آروم بشین میگفت مواظب عینکت باش . مواظب عینکت باش .

کلی عینک عوض کردم بسه به مد روز که چی باشه . یه وقت بی فریم . یه وقت دسته ش یه مدل خاص مد بود که خریدم . یه بیس دار مد بود یه وقت آبی یه وقت قرمز .

یه وقت هم (مردشور ) فتوکرومیک مد بود .اول راهنمایی بودم . هیچکس نداشت خیلی چیز جدیدی بود . واسش کلی تیکه خوردم . اینقدر بدم اومد دیگه هیچوقت نذاشتم شیشه عینکم سیاه بشه .یه وقت هم یه عینک برداشتم همون موقع ها راهنمایی بود یه شیشه آفتابی بود که روی عینک وصل میشد . یه وقت یه جعبه داشت واسه باز و بسته کردنش همه کف میکردم که چه جالبه این .

خلاصه عینک های ما دنیای داشت واسه خودش تا اینکه با عمل چشم آشنا شدم و مدتها انتظار 21 سالگیمو کشیدم تا برسم و از دست عینک با همه دردسراش راحت بشم .

یه وقت یه فیلم دیدیم که دختری رفته بود عمل لیزیک بعد اینجوری بود که دکتر دستگاه رو روی چشمش فیکث کرده بود و رفته بود چایی . که دست دختره میخوره به دکمه ها قدرت اشعه زیاد شد و یه وضعیتی شدا ... گفتم من عمرا برم عمل کتم ... ولی دیگه واقعا خسته شدم از دستش . مثل همیشه یه اطلاع به بابایی دادم که من میخوام برم پی کارای عملم اونم موقع تلویزیون دییدن همه چیزیو تایید میکنه . از دوستام آدرس گرفتم و خودم دنبال آزمایشهاش میرفتم . گاهی تنهایی شب یه خیابون خیلی خطرناک ولی فاطمه خانم تصمیمشو گرفته دیگه . :D بعدشم مامانم میگفت باید میزاشتی یه وقت دیگه و چمیدونم فلان دکتر بهتر بود و اینا .. من کارامو انجام داده بودم . خلاصه با کلی دردسر و وقت های الکی که تلف شد . پنجشنبه هفته قبل زمان موود بود که فرا رسید یه اشعه ظرف 10 دقیقه چشمهای منو از شماره ... به صفر رسوند . 2 روز از درد شدید خواب نداشتم . مسکن ها معدمو داغون کردن . بابام میگفت حالا عینک بهتره یا این . گفتم آم غلط کردم درد میکنه . عاجزانه مسکن طلب میکردم بابام میگفت صبر کن تا قبلی اثر کنه بده و اینا ... ولی خوب اون 2 روز تموم شد خداروشکر . الان سوی چشمام بهتر از قبل شده ولی نه کامل گفته تا 4 ماه 100 % خوب میشه ولی الان هفته به هفته بهتر میشه .

ولی بدبختی ما که یکی دتا نیست از دست عینک طبی خلاص شدم گیر آفتابی افتادم . مجبورم شبها هم استفاده کنم چون نور چراغ اذیتم میکنه . و حالا تیکه های داغون احمق ها خیابونی کاش فقط خیابون بود توی دانشگاه .. دانشجو . دیگه کفرم بالا اومده بود که به شما احمقا چه که من کی عینک دودی میزنم . دیگه بچه پرو بازی در آوردم وقتی تیکه مینداختم نگاه عینکش . بابا دودی ... گفتم چشمام عمل کردم امری بود ؟؟؟

آمنه میگه محل نزار مگه مهمه . مهم نیست ولی از بس این ملت فضولا شعورشون پایینه .شاید 100 تا تیکه شنیدم دیگه نتونستم اینیکیو که تو داشگاه بود جواب ندم.

طولانی نوشتم .

هنور چشمام خوب نشده و مات میبینم هرجا حرفی جا انداختم یا اشتباهه خودتون حدس بزنید چون نمیتونم باز بخونمش .

یاعلی

....

خوب بودنه آدما باورم میشه

.

.

.

ولی

.

.

بد بودن آدما به باورم نمیاد .

 

خداوندا...


مرا از "من" رها کن که هیچ کس به اندازه



"من" مرا اذیت نکرد

پاییز

...

باران طلایی قصه های گرم تابستان ،امروز صفحه ی جدیدی از سال را ورق میزند تا امشب قصه گوی شبانه ی کودکان داستان جدیدی برای گفتن داشته باشد .

داستان عوض شدن لحظه های خوش صاف بودن به حلقه های آب منتظر پرواز سقوط . یا پرواز پرستوی تنهای مهاجر در سقف دریای مواج رسیدن به ساحل آرزوها. یا داستان رسیدن قله ی موجی بلند به ابتدای تجربه ی قدرت برای بودن ،برای فراغی از هر لحظه بودن یا نبودن ...

امشب قصه از جایی شروع میشود که ابتدای آن زیباتر از آن چیزیست که من انتظار داشتم .

 

فصل اول : صفحه ای که ننوشتی تا صدای خش خش سکوت را از فاصله ی دور بشنوم ...

فصل دوم : خط خطی های عجیبی که قلبم را چنگ میزند با حس دگرگون پایان یا شاید تغییر . تغییر مثل پلک زدن درختان پیر خواب آلود میان غار تنگ و تاریک  پرستاره ی شب های سرد . و تعجب نگاه گنجشک ها به لانه ای که بی حصار ماند.

فصل سوم : سو سوی باد سرد پریدن کلاغ های فریاد زن میان هجوم پرواز برگ های پاییزی و درخشش نگین های طلایی در برابر قارقارهای بیهوده

...

.

.

 

فصل آخر : ثانیه ها تنگ افتاده اند میان رودخانه ی زمان ، وقت سجود است ...


پ.ن : توجه: این پاییز، اون پاییز نیست .

زنده ایم ...

شبها صدای جیرجیرک و سگ روزها صدای گنجیشک هم بازی درس های منه. البته درسهایی که خونده نمیشه آخه کدوم هنرمندی دیدی درسخون باشه. 

 تازه دل بسته بودم به سایته که بسته شد . همه هنرمندا جمع بودن .تازه آقای مولایی ،منتقدترینشون لینکم کرده بود  به خصوص  که تازگیا دارم آرم طرح میزنم در حد المپیک .

 بیخیال. داشتم از بالکنمون میگفتم یه صندلی اونجا دارم بیشتر از من درسخونه آخه 24 ساعت روز اونجاست. فک کنم فیلیسوف شده تا الان .

بالکن به محیط باز و نسبتا بدون عبور و مروری مشرفه که پر از درختای کاجه با درختچه های نارون که به دلیل گوشه بودن هرگز به قدرت نمیرسن .اونطرف تر درختچه های گز بکر بودن 100 متری بالکن رو حاشا میکنه . و در آخر 200 متری بالکن نرده هایی هست که محیط خوابگاه رو از خیابون با آدمهایی که گاهی دوست دارن پشت نرده ها حرفایی بزنن و ماشین های متفاوت جدا میکنه.

بوی نم بارون دو روز پیش به خاطر رطوبت گیری شاخه چه های کاجی که رو زمین ریخته هنوز تو اتاقه.انگار خود اتاقو آب پاشی کردن . البته با عطر بارون که مقداری اسانس خاک خالص بهش اضافه شده .خنکی این عطر مخصوص خانمهای عاشق بارونه .

هم اتاقیام خیلی بچه های آرومین. چون اغلب اوقات نیستن . . اخه با نامزداشون میرن بیرون.

حالا کی گفت آقابالاسر خوبه که اینجوری نگاه میکنی ...

بیخیال.

نمیدونم چرا بعد از 4 سال کشاورزی خوندن یه گل واسم سبز نشده .همشون یا خشک میشن یا گند میکنن. گل لش ام پیتیوم زده . اینم از دست دادم. من میتونم فقط بش بگم گل قشنگم مقاومت کن .

 اصطلاحا به این حرکت میگن مهربانی کردن.  ولی نتیجه که نمیده . هیچوقت نتیجه نداده .

 

مثلا برای اینکه تنها نباشه برنامه ام رو تغییر میدم با هم بریم.بش میگم امروز بات میام سلف. میگه من نمیرم اگه تو میریی فلان کارم انجام بده

یا .................

 

 

 خیلی چیزای دیگه ...........

بیخیال

نتیجه عکس میده .اصلا امتحانشم نکن. چون باید بهت بیاد ،که نمیاد .

 

  

 

جیگر خاله

آقاااا مام خاله شدیم رفت .

خاله ی واقعیییییی.

 

خیلیی نااااازه . اینقدر دوسش دااااارم .

واسش  دوتا عروسک بزرگ خریدم با یه لباس نارنجی که فک کنم خیلی بهش بیاد .

تا هفته دیگه بشه که برم بوسش کنم میمیرم .

هویج خاله اسمش مهدی ه.

بخدا پرتره است برا نقاشی

عکسش ادامه مطلب .

ادامه نوشته

 

 

دوباره داره کم کم چشماش سنگین میشه و خمیازه میکشه . گاهی  بهم میزاره و باز باز میکنه . انگار میگه وقتش هست . نه نیست . ۲ ماه دیگه مونده . فقط میخواد این ملتو با این چورت های کوچیکش یه جا نشین کنه و عطسه رو عطسه .....

گاهی باد و گاهی سکوت ...

حدسش سخته ...

بش میگن فصل تنهایی . مثل زرد که رنگ نفرته . مثل جدایی کلاغ از درخت . مثل جدایی برگهای طلایی از درخت .

نه اصلا فصل نفرته ....

ولی میشه آنشرلی بودو اینجور فکر کرد ،

که با صدای خش خش ه شکستن برگها زیر کفشات ملودی بسازی و جدایی برگ طلایی رو رقص آروم وصال زمین بدونی . انوقت چشماتو ببندی و دستاتو به عنوان رهبر ارکست تکون بدی و از بودنت لذت ببری . از قدرتت .

کاش میشد نقش اول فیلمهای انیمیشن بود .یا لیدی فیلمهای قدیمی . یا فیلم .

فیلمی که اول و آخرش رو خودت مینوشتی . مثلا بنویسی که فصل پاییز افسانه شد و عهد برگ جاودانه ...

بازم ...

بازم اول مهر شد باید آماده رفتن بشم . سال اول که رفتم واسم شبیه یه فراره شیرین بود شایدم نه یه شروع هیجان انگیز . همیشه شروع های مبهم و نشناختنی رو دوس داشتم . (راهنمایی دوتا مدرسه رو امتحان کردم . دبیرستانم همینطور ). دوستای جدید . اینکه قراره چی بشه ؟؟؟ اینکه میخوام مثلا بجنگم . اخه بم گفته بودن از نظر بعضی چیزا این دانشگاه آخرشه .

منم خودمو اماده کرده بودم واسه هر چیزی .... چادر نمازی که به پله ی تخت آویزون بود اولین چیزی بود که نظرمو جلب کرد و البته خیالمو راحت . خیله خب شروع ... سارا اولین دوستم بود . خیلی هم بم کمک کرد . همون اول اومد بدرقه ی مامان بابام . بعد که اومدیم بالا من وسایلمو میچیدم اونا نگاه میکردن . میگفتن چرا گریه نمیکنی ؟. اینجا همه سال اولیا گریه میکنن . ولی نمیدونستن تو سر من چی میگذره . من میخواستم دور از خونه یه شروع جدید داشته باشم و این برای من که حتا یه اردوی خارج استانی هم نرفته بودم دلگرمی بود . نمیخواستم به داشته هام فکر کنم میخواستم از جدید ها لذت ببرم . مثل خود هم اتاقیای جدیدم .

دیر به دیر میرفتم خونه . داشتم دوستای جدید پیدا میکردم .کارای جدید . جاهای جدید . همش برام سوال و باحال بود . حتی مامان که زنگ میزد به یه توضیح اجمالی بسنده میکردم . هر روز یه موضوع جدید شاید کوچیک ولی موضوع بود .

ولی

.

.

.

حالا که دارم میرم سال ۴ میگم کاش دانشگاه سه ساله بود نمیخوام برم . کاش دانشگاه شهر خودمون بود . دیگه نه از شهرش .نه مردمش نه دانشگاهش . نه هم کلاسیام .دوس ندارم . دلم میخواد شهر خودمون بمونم . پیش خونوادم . توی اتاق خودم . تخت خودم ...

نه اسمش خستگی نیست . نمیدونم چیه . ولی دلگیره برام . این تابستون یه هفته درمیون شیراز بودم . هواش برام خفه کنندست . از مردمش بدم میاد .

اصلا عاشق لهجه مردم خودمون شدم . رفته بودیم بازار . خیلی باحال بودن . انگار همه همو میشناختن . با لهجه و یه احترام که محسوس نبود ولی بود . اجناسو میفروختن و میخریدن . انگار خواهر یا برادرشونی که اینقدر راحتن .

با هیچ جای دنیا عوضش نمیکنم

 

کاری از دست من بر نمیومد فقط نقاشیی که خیلی وقت بود دوست داشتم بکشم رو جلو انداخت.

خیلی خوب نشده .یعتی چیزی که من میخواستم نشده . آخه کم حوصلگی کردم . ولی خوب سعی خودمو کردم.

از رنگ سبز گنبد مسجد پیامبر خیلی خوشم میاد . سبزش خیلی به چشمم میاد . مخصوصا میون  آسمون آبی .


بچگی هم عالمی داره ها ....

کوچولویی با هزار ،به دست اومد تو مغازه و بدون سلام به مغازه دار گفت آقا بستنی دارید ؟

مغازه دار با اون سبیلهای فرم داده و صدای کلفتش نگاهی بهش کرد و گفت : کوچولو بستنی چندی میخوای ؟

دختر بچه 1 دقیقه فکر کرد بعد متفکرانه جواب داد : بستنی قرمز میخوام .

مغازه دار هم با لبخند یه بستنی درآور و داد دستش گفت اینم بستنی قرمز .

بچگی هم عالمی داره ها ....



پ.ن : بین همه ی آدمای رو زمین بچه ها رو خیلی بیشتر دوس دارم چون بی ریا هستن . پاک هستن .

پ.ن : ولی امان از دست بچه های امروزی .بردیا ی 6 ماهه رو روی پام نشوندم پا کامپیوتر ،کیبردو میدم دستش بازی کنه ،عقب میزنه و آویزون دستم میشه که برسه به موس ... آخه فسقلی تو از کجا میدونی موس مهمتره .

یا برای بهاره ی 1/5 ساله میخونم .ناری ناری ناری خوشه ی اناری داریم . میگه نه  خودش میخونه ناری ناری ناری گوله اناری ناری .


دنیای جدیده ...

دیگر بوی آدمیزاد نمی دهیم !
گرگ ها هم برای خوردنمان ناز میکنند …
من که اصلا نفهمیدم آدرسش کجا بود آخه خیلی لهجه داشت . ولی معلوم بود سربازه و از یه جای دور اومده بنده خدا ساکشم دستش بود . اصلا سرباز جماعت مظلومه . ...
راننده فهمید که میگه چهارراه ملاصدرا سوارش کرد .
از چهارراه گذشته بودیم که راننده انگار میخواد خیلی زحمت بکشه یا چیزی قراره ازش کم بشه یواش فرمود چهارراه بودا . منم به زور فهمیدم چه برسه به این بچه که با حرف زدنش معلوم بود گوششم سنگینه . خیلی که رفتیم جلوتر یکی رو که پیاده کرد . پسره با اون لهجه ی سختش گفت چهارراه ملاصدرا رو رد کردیم ؟ راننده انگار اینبار چیزی گیرش میومد با صدای بلند گفت مگه کری چندبار میگن ؟ آررره رد کردیم .

بیچاره هزاری که آماده کرده بود و داد دستش ولی راننده نامرد اضافه پولشو نداد پوله رو مث گوشت نجس پرت کرد جلو و گاز گرفت و رفت . اصلا نفهمیدم خوب چه پدرکشتگی با این بنده خدا داشتی ؟؟؟؟

خودمم گنگ تر از اون بنده خدا نتونستم چیزی بگم . نمیدونم چرا !!! تو ذهنم کلی دعوا کردم .فاطمه بگو دیگه .بگو ... باش دعوا کن . چرا حق اون بیچاره رو خورد . لال شدم . وقتی یه مسافر جلو سوار شد و تسبیح سفید رنگش که افتاده بود پایین پای شاگرد داد دستش .بییشتر آتیش گرفتم . اضافه پولم که با احترام بم داد ... دوس داشتم یه چیزی بگم که واسه همیشه واسش بمونه . ولی خوب چیزی نیومد

مگه آدما چه فرقی با هم میکنن ((نه همین لباس است نشان آدمیت )) .

این اولین و آخرین بی احترامی به فرهنگ های متفاوت نبوده و نیست .

کی میخواد شعور ما به اینجا برسه که همه ی انسانها صاحب احترام هستن .

میگفتن حدیث هست .که وقتی از خونه بیرون میای همه ی آدمایی که میبینی رو بهتر از خودت بدونی . چون شاید اون چیزهایی داشته باشه که تو نداری . 


پ.ن :همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند ...  شریعتی

من اسیر ....

دلم میخواااااد یه متن طولاااااانی بنویسم . از کجا رفتم چیکار کردم چی دیدم . ولی وقتی میرسم به نوشتن همش پاک میشه . آخه از یه حرفایی میترسم .


حالا ...

یه جمله است مغزمو خورده ...

لطفا با احساس بخون .......

.


.

.


.من اسیر عکس ماه روی آبم، اما اون از من چه دوررررره


میدونید که

، قسمتی از یه آهنگه  ولی خیییییلی معنی داره .

اگر ماه خدا باشه . اگر کمال باشه .

جایگاه خودمو میگماااا .

اسیر عکسشم که روی آب ه

و  ..............





پ.ن» شاید بازم بیخیال حرفها شدم و نوشتم .

قضاوت !!!!

حتی خدا هم با همه خداییش وقت قضاوت یه ترازو داره .

نمیدونم این آدمای کوچیک چجور صبح تا شب بدون ترازو  .... 

 .

.

.

.

.


پ.ن : حق الناس سخت تر از حق الله ست . مواظب قضاوتامون باشیم . حتا برای یه جمع یا صنف یا نژاد یا ...

راضیم به رضایت اگر دروغگو نخوانیم .!!!

تقدیر

تقدیر

تقدیر

تقدیر

تقصیر

تقصیر

تقدیر

تقصیر

خودته !!!!!


پ.ن : خیلی گوهر بار گفتم قلم کاغذ بردار بنویس