سن دلبری

پيش از اين هرچار فصل روزگارم سردبود

شانه هايم بي بهار و شاخه هايم زرد بود

 

پيش از اين در التهاب آباد داروخانه ها

هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود

 

پيش از اين حتي رديف شعرهاي خسته ام

آتش و خاكستر و دود و غبار وگرد بود

 

آه از آن شبها كه تنها كوچه گرد شهرتان

بي كسي گمنام ، رسوايي جنون پرورد بود

 

از خدا پنهان نمي ماند ، چه پنهان از شما

مثل زن ها گريه سرمي كرد ، يعني مردبود

 

زندگي انروز تا آنجا كه يادم مانده است

مثل تا اينجاي شعرم بي فروغ و سردبود

**

ناگهان امِا يكي همرنگ من درمن شكفت

شاد و شيدا عين گلهاي بهارآورد بود

 

مثل شب ، مثل شبيخون ، مثل رؤيايي كه گاه

در شبان بي چراغم شعله مي گسترد بود

 

ديدم آن ليلاي شورانگيز صحرا زاد را

تازه مي فهم چرا مجنون بيابانگرد بود

زهرا مشیر

گفم که بگیر امشب یک فال،خداحافظ...

ماندم به خدا در این احوال،

                                خداحافظ...

سیب دلت از آن شب در دامن من افتاد

سیبت نرسید افسوس،آن سال،

                                 خداحافظ...

تلخ است تمام این تک واج و هجاهای

رفتم و نمی آیم امثال خداحافظ

دارند مرا امشب مثل خوره می بلعند

آن خاطره های تلخ،آن حال خداحافظ

گفتی ننویس امشب از غصه دلتنگی

یک شاعر تکراری شد لال ،خداحافظ

یکبار دگر شاعر آن حافظ جیبی را

بردار و بگیر یک فال با حال خداحافظ...

شهریار

از وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

علیرضا بدیع

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

 

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

 

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

 

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

 

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

 

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

 

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 


فاضل نظري

عشق بر شانه ي هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و ناگاه بهم مي ريزد
آنچه را عقل به يك عمر به دست آورده است
دل به يك لحظه ي كوتاه ،بهم مي ريزد...

پس از یک سال دوباره آمدم.در این یکسال غیبت ،تمام وقتم را مشغول رسیدگی به زیباترین غزل عاشقانه زندگیم،نازنین پسرم سامان بودم.اما هنوز هم عاشقانه ترین ابیات این مجموعه تقدیم به شاه بیت غزل زندگیم ،نازنین همسرم ،روح الله تقوی

شهراد میدری


چه خونها از پرم باید بریزم
 از آن چشم ترم باید بریزم
 دلم وقتی هوایت کرده باشد
 چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

مریم حقیقت

به تن شولای زرکوبی بمیرم
در اوج شادی وخوبی بمیرم
چه حالی می دهد جنگل تو باشی
کنار کلبه ای چوبی بمیرم

مریم حقیقت

شراب وشعر وساغر باش ای دوست
به روی شانه ام پر باش ای دوست
غم بی تکیه گاهی خواهدم کشت
برای من برادر باش ای دوست


نور و گل وخنده می چکد از شعرت
چشمان کشنده می چکد از شعرت
آغوش من آسمان شدن می فهمد
وقتی که پرنده می چکد از شعرت

باد آمد و بوی عنبر آورد
با دام /شکوفه بر سر آورد
شاخ گل از اضطراب بلبل
با آن همه خار سر در آورد
( سعدی )
ادامه نوشته

سعید بیابانکی

یک توسن بی سوار باید باشد
سرگشته و بی قرار باید باشد
این گونه که آسمان تعجب کرده است ،
از تاختنش .... بهار باید باشد !

بهــــــار آمـد و من هنـوز پاییـــــزم
چگونه زین قفس تنگ زرد بگـریزم
بده طناب بلندی به قـامت خورشید
که یاس یخ زده ام را به دار آویـزم
ادامه نوشته

دکتر علی شریعتی

عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی‌اندیشد که کیست ؟! یک "خود جوشی ذاتی ست " و از این رو همیشه اشتباه می‌کند و در انتخاب به سختی می‌لغزد و یا همواره یک جانبه می‌ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می‌زند و چون در تاریکی ست و یکدیگر را نمی‌بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می‌توانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می‌نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی‌شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق- که درد کوچکی نیست - فراوان است.

( کتاب کویر صفحه 62 و 63 )

مریم حقیقت

بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد؛عید کنند!!!

شهراد میدری

به پیچ و تابِ تنگ از تاب ماندیم

پُر از اندوهِ دریا خاب* ماندیم

من و تو ماهیِ ق...رمزترین سال

کنارِ سبزه روی آب ماندیم

*خواب

مریم حقیقت

غروب ِ گریه هایت مانده بانو
طنین ِ دلربایت مانده بانو
اگر چه سال ها جای ِ تو خالیست
صدا....تنها صدایت مانده بانو

قا آنی شیرازی


  بر آن بودم که از آهن کنم دل
ندانستم که تو آهن ربایی!!!

هوشنگ ابتهاج

وقت است كه بنشيني و گيسو بگشايي‌
تا با تو بگويم غم شبهاي جدايي‌
هوشنگ ابتهاج‌


... من در پي ردّ تو كجا و تو كجايي‌
دنبال تودستم نرسيده‌ست به جايي‌
اي «بوده‌» كه مثل تو نبوده‌ست‌، نگوهست‌
اي «رفته‌» كه در قلب مني گر چه نيايي‌
اين عشق زميني‌ست كه آغاز صعود است‌
پابند «هوس‌» نيستم اي عشق «هوايي‌»
قدر تني از پيرهني فاصله داريم‌
واي از تو چه سخت است همين قدر جدايي‌
اي قطب كشاننده‌ي پرجاذبه‌، ديگر
وقت است دل آهني‌ام را بربايي‌*
گفتي و نديدي و شنيدي و نديدم‌
دشنام و جفايي و دعايي و وفايي‌
يك عالمه راه آمده‌ام با تو و يك بار
بد نيست تو هم با من اگر راه بيايي O

سرسبزترین بهار تقدیم

تو باد

سعید بیابانکی

کوری چشم حسودان چمن

اخرین اسفندها هم 

دود شد...

خیام


بر چهره ی  گل  نسیم  نوروز  خوش است

                     بر طرف چمن  روی  دلفروز خوش است 

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

                    خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

تمام لحظه هایت عید باشد

نگاهت غرق در امید باشد

الهی در سکوت سرد غربت

دلت همسایه ی خورشید باشد!

 زهرا محدثی خراسانی


حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن
مشیری


  چه جورها که کشیدند بلبلان از دی  

       به بوی آن که دگر نوبهار باز آید

حافظ


  نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی 

            که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

حافظ


بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال     

            چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

حافظ


دلم گرفته هوای بهار کرده دلم


هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم 


بهار

حرف کمی نیست

ما نمیفهمیم


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگ‌های سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش به‌حالِ روزگار …
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشتها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی به كام
باده رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ
فریدون مشیری



نرم نرمک میرسد اینک

بهار

خوش به حال

روزگار

محمد رفیعی

با اشک شوق و خاک زمین گل درست کرد

ورزیده ات نموده و خوش/گل درست کرد

 

در چشم تو برای خودش چای تازه ریخت

از باقی گل ات شکر  و هل درست کرد

 

قدری خدا به طعم لبت فکر کرد و بعد

معجونی از شراب  و هلاهل درست کرد

 

خنجر کشید و زخم ظریفی به یادگار

بر چهره ات به دقت کامل درست کرد

 

ای وای از آن زمان که دهان باز می کند

زخمی که از تو نقل محافل درست کرد

 

با خنجری که روی نگاهت  بجا گذاشت

از یک فرشته مثل تو قاتل درست کرد

 

با شعر خواست نام تو را جاودان کند

یک مشت مرد عاطل و باطل درست کرد

 

جایی که در خور تو بداند زمین نداشت

در سینه های اهل زمین دل درست کرد

 

ابلیس عاشق تو شد آدم بهانه بود

عشق تو بود اینهمه مشکل درست کرد

 

هوشنگ ابتهاج هـ.ا.سایه


حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست