پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت،

اصلا چه مرگتست؟چه می خواهی از خودت؟

چون جاده ای که گم شده در هول برف و مرگ

برخیز بلکه باز کنی راهی از خودت

شمع کدام بزم شدی که نسوختی؟

برگشت دارد آنچه که می کاهی از خودت؟

مهمان سفره دل خود باش و صید کن

دریا خودت،کناره خودت، ماهی از خودت

دنیا غریبه است،در آینه اش مساز

تصویر رنگ باخته و واهی از خودت

بگذار روزگار غریب و فریب را

در حسرت برآمدن آهی از خودت....

این قدر دردمند برایت گریستم....

اما تو....شد سوال کنی گاهی از خودت؟

حلول ماه رمضان مبارک اینم یک کار جدید

میشه نگام کنی راحت شه زندگیم؟

چش بر ندار ازم می پاشه زندگیم...

لب بستم از تو و افطار میکنم

من عاشق توام اقرار میکنم

اقرار میکنم بی یاد تو هنوز

هم سخته خواب شب هم خنده های روز

برگشتنای دیر... دل بستنای زود...

باور نمیکنم ... دست خودم نبود...

از تو حواسمو هی پرت میکنم

با قلب بی کسم هی شرط میکنم

از روزگار خوش چیزی برام نذار

هر شب صدای باد تو گریه هام بذار

- حالا که اومدم چیزی برام نیار

تا دیرتر نشه راهی جلوم بزار

برگشتنای دیر... دل بستنای زود...

باور نمیکنم ... دست خودم نبود...

میشه نگام کنی راحت شه زندگیم؟

چش بر ندار ازم می پاشه زندگیم...

لب بستم از تو و افطار میکنم

من عاشق توام اقرار میکنم

برگشتنای دیر... دل بستنای زود...

باور نمیکنم ... دست خودم نبود...

خیال تو اگه همش باهام نیست

خلوتمو چرا خراب میکنن؟

چرا راننده تاکسیا همیشه

دوتا کرایه رو حساب میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه خیال تو همه ش باهام نیس

چرا قدم زدنهامو کش می دم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا غروبا که میرم کافی شاپ

میرم دوتا قهوه سفارش میدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در زبان فارسي در واژ‌ه‌ها عبارتي از يک زبان خارجي قرار دارد و شکل دگرگون شده آن وارد زبان عامه ما شده است به نمونه‌هاي زير توجه کنيد:

زپرتي :
واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.

هشلهف :
مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي (I shall have به معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار مي‌برند.

چُسان فسان:
از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.

شر و ور:
از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.

اسكناس:
از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است.

فکسني:
از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.

نخاله:
يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند

من گرميِ گرمابه دلم مي‌خواهد                  دلدار،‌چو رودابه دلم مي‌خواهد

من تشنه‌ي گفتن حقيقت هستم               يك بطريِ نوشابه دلم مي‌خواهد!

 

ما گرميِ گرمابه چرا كم داريم؟                    يك مرد چو رودابه چرا كم داريم؟      

لبخند نزن! سوال من امنيتي است!             ما بطريِ نوشابه چرا كم داريم؟!

 

اين گرمي گرمابه چه حالي دارد!                  ديوانه‌ي رودابه چه حالي دارد

عاشق نشدي وگرنه مي‌فهميدي                اين بطريه نوشابه چه حالي دارد!!

 

اين گرمي گرمابه سياسي شده است         معشوقه‌ي سودابه سياسي شده‌است

نوشابه نياور تو سر سفره عزيز!                  چون بطريِ نوشابه سياسي شده است

 

تا غسل به گرمابه مقدس باشد                  آفتابه‌ي رودابه مقدس باشد

در راه دفاع از حقيقت ،‌حتي!                      اين بطري نوشابه مقدس باشد

 

در داخل گرمابه تلافي كردند                        در خانه‌ي سودابه تلافي كردند

ديروز به نوشابه اهانت كرديم                       با بطريِ نوشابه تلافي كردند!

 

دلچسبي گرمابه كه يادم مانده                    درد و غّم رودابه كه يادم مانده

از دل برود هرآن‌كه از ديده برفت                    جز بطري‌ي نوشابه كه يادم مانده

 

در گرمي گرمابه نظر بايد كرد                         بر مادر رودابه نظر بايد كرد!

اسرار جهان را نه تو داني و نه من                 بر بطري نوشابه نظر بايد كرد

 

سردابه و گرمابه چه فرقي دارد؟                    رودابه و سودابه چه فرقي دارد؟

وقتي كه خداوند نباشد،‌باطوم(باتوم)              با بطري نوشابه چه فرقي دارد؟

 

در داخل گرمابه نبودي هرگز                          همبنديِ رودابه نبودي هرگز

يك هفته‌تمام،‌در اتاقي تاريك                        با بطريِ نوشابه نبودي هرگز

 

در گرمي گرمابه مرا خواهد كشت                  اين گريه‌ي رودابه مرا خواهد كشت

از طرز نگاه قاضيم فهميدم                           با بطري نوشابه مرا خواهد كشت!

 

با گرمي گرمابه به جايي نرسيد                   سرمايه‌ي سودابه به جايي نرسيد

هر دم نزن از درد خودت،‌هيچ كسي              با بطريِ نوشابه به جايي نرسيد

 

آنقدر به رم رفت كه قم يادش رفت                سرگرم پیاله شد که خم یادش رفت

از بس كه اشداء علي الكفار است                 ديگر رحماء بينهم يادش رفت...!

غمگين تر از يك آدم برفي، كه روي ريل ساخته باشند

در انتظار سوت قطارم، با گريه اي شبيه به لبخند

پيپ پدر بزرگ به لب هام، يك كيف پاره پاره به شانه

بيني من مداد درازي، بر پاي من دو پوتين، بي بند

يك ساعت قديمي كوكي روي سرم شبيه به يك تاج

بي آنكه هيچ گاه بپرسم: پس ساعت دقيق سفر، چند؟

ريل طويل گم شده در مه مثل پل معلق دوزخ

با غربت دو خط موازي در آرزوي نقطه ي پيوند

آنك قطار مي رسد از راه هي سوت هاي ممتد اخطار

هي سوت سوت سوت، ولي من، مانند يك مترسك، پابند

من ايستاده ام كه بيايي، در اين غروب، روي همين ريل

تنها تر از يك آدم برفي كه روي ريل ساخته باشند 

(محمدسعید میرزایی)

چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام

مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام

اگر چه لذت بخشش هزار چندین است

برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می بری تب سردی که روی بال من است

من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است

کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم

در این قمار که ما هر دو می بریم از هم

همیشه منطق لب های عاشقان این است

که بوسه های تو بر هر دو گونه شیرین است...

ما هم رفتنی شدیم

بلاخره هر کسی یه روزی باید بره

یکی امروز یکی فردا

مهم نیست کی میری مهم اینه چطوری میری

دارم میرم سفر...

این کارو الان دارم میگم درست همین الان که دارم تایپ میکنم

دیوانه و دلتنگ و دورم توی خودم تنها نشستم

بغضی گلویم را گرفته میلرزد انگشتان دستم

وقتی صدایت بغض دارد سیگار وقلیان کارگر نیست

از شادیت امشب پریده خورشید در چشمان مستم

کار خدا حکمت ندارد میشد که پهلویم بمانی

یا لااقل بیدار باشی امشب که من دلتنگ هستم

تکمیلش میکنم...

ای عشق پس از تو نان من آجر نیست

بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست

تو قسمت من نه... مال مردم بودی

قربان دلم که مال مردم خور نیست

                                                بدرود

غروب از گذر تنگ جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان -هرکه هست- آجر باد......

سلام

 گاهی خلصه میاد سراغ آدم گاهی آدم میره تو خلصه

نمیدونم من میرم یا اون میاد اما نمیدونم چرا شعر داره خستم میکنه البته نه شعر آمالهایی که در زندگی اتفاق میوفته و به شعر دچارش میکنه راهنماییم کنید شعر رو بگذارم کنار یا نه ممنون میشم البته لطفا بجام فکر کنید من از نظراتون کمک میگیرم

ممنون

عسگری

کاری زیبا از دوست بزرگوارم حامد عسگری

داغ داريم نه داغي كه بر آن اخم كنيم

مرگمان باد كه شكواييه از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقي شيوه‌ي مردان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمي متوالي دارند

از كوير آمده‌ها بغض سفالي دارند

بنويسيد گلوهاي شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زني مرد كه زنبيل نداشت

پسري زير زمين بود پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لاي پتو آوردند

زلفها گرچه پر از خاك و لبش گرچه كبود

"دوش مي‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها مي گذرد

هر كه از كوچه معشوقه ما مي گذرد

بنويسيد غم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ها ضجه‌ي مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار به خونخواهي ارگ آمده بود

با دلي پر شده از زخم نمك مي‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترك مي‌خورديم

بنويسيد كه بم مظهر گمنامي‌هاست

سرزمين نفس زخمي بسطامي‌هاست

ننويسيد كه بم تلي از آواره شده است

بم به خال لب يك دوست گرفتار شده است

مثل وقتي كه دل چلچله‌اي مي‌شكند

مرد هم زير غم زلزله‌اي مي‌شكند

زير بار غم شهرم جگرم مي‌سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم مي‌سوزد

مثل مرغي شده‌ام در قفسي از آتش

هر چه قدر اين و آن ور بپرم مي‌سوزد

بوي نارنج و حناهاي نكوبيده بخير!

توي اين شهر پر از دود سرم مي‌سوزد

چاره‌اي نيست گلم قسمت من هم اين است

دل به هر سرو قدي مي‌سپرم مي‌سوزد

الغرض از غم دنيا گله‌اي نيست عزيز!

گله‌اي هست اگر حوصله‌اي نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل كمر تا نكنيم

آنچه داريم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست غزل هست كبوتر داريم

بايد اين چادر ماتم زده را برداريم

تنِ تردِ همه چلچله ها در خاك و

پاي هر گور چهل نخل تناور داريم

مشتي از خاك تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هر حنجره يك ايرج ديگر داريم

مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمي‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينید قبول!

تبري همنفس باغ نبينيد قبول!

هيچ جاي دل آباد شما بم نشود

سايه‌ي لطف شما از سر ما كم نشود

گاه گاهي به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديم اميد است دعامان بكنيد

بم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "

 

دوستت دارم پریشان،

دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر میکشی، پروانه میخواهی چه کار؟
مٌردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
بشکن آن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح آن زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
 

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند و لی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد

عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

. . .

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

ساقیا در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند.

مرد میرفت

مرد می رفت و همچنان مبهوت که زمان با زمین چه خواهد کرد

ادمی این مسافر برهوت ، با شبی اینچنین چه خواهد کرد

یک طرف شاهراه روشن نان، یک طرف کوی مبهم ایمان

بر سر این دو راهه تا انسان با غم نان و دین چه خواهد کرد

چشمها منتظر ، نفسها حبس، خیره در بام رستگاری تا

عشق بر نردبان مذهب در ، پله ی اخرین چه خواهد کرد

مثل یک گله گرگ بی احساس، همه ی شهر در کمین همند

این هراسان که ان چه خواهد برد،ان گریزان که این چه خواهد کرد

از سلیمانمان که مردیم و دست موری به دانه ای نرسید

منتظر مانده ام ببینم تا اهرمن با نگین چه خواهد کرد

***

هر چه کم وزن گفتم و پر مغز، ساده سنجان به طعنه سنجیدند

تا ترازوی نقد ایشان با این سرود وزین چه خواهد کرد

کلاغ

با آتش اشتیاق داغم کردند

حسرت زده هوای باغم کردند

بلبل بودم شدم گرفتار قفس

آزاد شدم ولی کلاغم کردند

خواهم مرد

امشب چو شهاب در گذر خواهم مرد

از حرمت خود شکسته تر خواهم مرد

در کوچه یاد دوست یک دست به سر

یک دست به حلقه های در خواهم مرد

پیغام گیر تلفن شعرا!

پیغام گیر تلفن شعرا!

 


پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !


پیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تآنگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر فروغ :

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
...سلامی دوباره خواهم داد

از چاله در آمدیم و در چاه شدیم

دلباخته ی درخشش ماه شدیم

افسون زده چراغ بیگاه شدیم

ای کاش زجای خود نمی جنبیدیم

از چاله در آمدیم و در چاه شدیم 

فراخوان

سلام دوستان بزرگوارم

کانون ادبی مجازی یلدا راه اندازی شد.

عزیزانی که مشتاق عضویت در این کانون هستند ایمیل خود را به این پست ارسال نمایید.

در اسرع وقت فراخوان کانون ادبی یلدا خدمتتان ارسال خواهد شد.

ضمنا این کانون اولین کانونیست که در ایران راه اندازی شده و کلیه حقوق مادی و معنوی این کانون متعلق به اعضای شورای مرکزی کانون میباشد.

شراب

جام تو شراب اگر کسی نوش کند

چشم تو غزل اگر کسی گوش کند

آنقدر ستاره ای که مولانا نیز

در شرح تو شمس را فراموش کند

از تو براي تو

از آه جانگداز تو طوفان مي آورم

لب تر كني شتاب زده جان مي آورم

هر چند گل براي گلستان نمي برند

عاشق منم كه زيره به كرمان مي آورم

احساس ميكنم كه اخوان چهارمم

گرمت شود برات زمستان مي آورم

وقي كه از وجود تو يك كعبه ساختم

دورو برش هزار مسلمان مياورم

هم كيش هم نيستيم ولي مات هم شديم

شرمنده ام كه اين همه برهان مي آورم

من كافرم براي مسلمان نبودنم

هفتاد آيه از دل قرآن  مي آورم

تو مومني اگر چه نخواندي كتاب را

دارم به چشمهاي تو ايمان مي آورم

حضرت علي (ع)

از كشمكش خاك نياميخت تنش را

از روح سرشتند گمانم بدنش را

ديوار ترك خورد و به پاي كفنش ريخت

كنعان گل و روم آيينه چين ختنش را

ديوار نگو اين دهن حيرت كعبه است

وا مانده چنين هلهله ي آمدنش را

مي آمد و زير قدمش كعبه مي انداخت

تا عطر تبرك بزند پيرهنش را

طاووس بهشتي است كه بايد دو سه روزي

پر لاله ببيند چمن ياسمنش را

تنهايي از اين بيش كه ديده است كه دريا

در چاه بگريد غم تنها شدنش را

يا غربت از اين بيش كه خورشيد شبانه

بر دوش كشد نيمه خاموش تنش را

مولاي گل و آيينه حيف است ببيند

در سيطره شوم كلاغان چمنش را

حضرت زهرا

با عطر گل یاس بشویید تنش را

از پونه ببافید حریر کفنش را

تا گم شود این داغ که بر گونه یاس است

با لاله بپوشید تمام بدنش را

بعد از تو علی خطبه ی اندوه بخواند

یا مرثیه ی مبهم تنها شدنش را

بعد از تو یتیمان دگر را بنوازد

به زینب و کلثوم و حسین و حسنش را

جا دارد اگر زمزم ازین داغ بخشکد

یا کعبه در این غم بدرد پیرهنش را

این مایه مصیبت که شنیدست که یعقوب

در شعله ببیند ، در بیت الحزنش را

ای وای اگر پیش پدر باز نماید

خون نامه پهلو شکن در شکنش را

ای وای اگر از تب پاییز بگوید

یا سیلی دی بر ورق نسترنش را

نه فاطمه آنقدر بزرگ است که فردا

شاید به شکایت نگشاید دهنش را

 

وادی هشتم

اینجا طلسم گنج خدایی شکسته باش

پابوس لحظه های رضایی شکسته باش

در کوهسار گنبد و گلدسته های او

حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش

وقتی به گریه میگذری در رواق ها

سهم تمام آینه هایی شکسته باش

هر پاره ات در آینه ای سیر میکند

یعنی اگر مسافر مایی شکسته باش

اینجا درستی همگان در شکستگی است

تا از شکستگی به در آیی شکسته باش

در انحنای روشن ایوان کنایتی است

یعنی اگر چه غرق طلایی شکسته باش

آنجا شکستی طلبیدند و آمدی

اینجا که در مقام فنایی شکسته باش

چند لحظه

چشمت قدمی بر لب این جو برداشت

چشم همه را ز چشم آهو برداشت

در حسرت آنکه مثل چشم تو شود

این ماه چقدر زیر ابرو برداشت

                 ***

چندیست عجیب بیقرارم بانو

پاییز نشسته بر لبانم بانو

صد بار به تو گفتم لبخند مزن

من جنبه عاشقی ندارم بانو

                ***

ای اشک تو رنگ و رو نداری برگرد

راهی به حریم او نداری برگرد

در دیده ی من نماز خون میخوانند

ای اشک اگر وضو نداری برگرد

                 ***

چشمت به کمین نشته ی هستی کیست؟

در کار شراب بخشی و مستی کیست؟

با موی گرفته آسمان را در قاب

این آتش آب دار تر دستی کیست؟

رهگذران

به جستجوی تو در چارراه رهگذران

نگاه دوخته ام در نگاه رهگذران

تمام رهگذران چیزی از تو کم دارند

نظاره ی تو کجا و نگاه رهگذران

در ازدهام رهگذران شبی تو را دیدم

که ناپدید شدی تو در پناه رهگذران

مرا به یاد تو و بخت خود میاندازد

لبسهای سپید و سیاه رهگذران

بدون بودن تو میله های زندان است

خطوط پیرهن راه راه رهگذران

تو نیستی که ببینی برای یافتنت

چگونه زل زده ام در نگاه رهگذران

ولی بپرس ازاین مردم جنوب ، بپرس

که من چه میگشم از قاه قاه رهگذران

 

دیشب

مشغول دعا گویی جانت هستم

دلتنگ برای سخنانت هستم

یادت نرود مواظب خود باشی

یادت نرود دل نگرانت هستم

اینم غزل دیشب

 این آهوان که در شب چشمت سراسرند

در اّب و آتشند و چه آسوده می چرند

وقتی حضور سبز تو در بام می شود

حتی فرشتگان خدایی کبوترند

در یک نسیم سر زده وا شو که قنچه ها

تا غنچه اند خون جگر و دست بسرند

از بس دویده اند قدمهای من و تو را

از جاده هم با خانه تو آشناترند

خورشید اگر نگاه کند ذوب میشود

در آتشی که مردمکانم شناورند

نام تو می برند چنین ذوق میکنیم

ای وای اگر که اسم لطیفت بیاورند

اینان که دور تو تخت تو پهلو گرفته اند

تا بر سر حکومت مسری برادرند

تا دستشان به آتش چشم تو وا شود

"بگزار تا مقابل روی تو بگذر"ند

 

زلزله

وقتی بهار حادثه ای پشت میله هاست دیگر به حال چلچله فرقی نمیکند

آنجا که اصل مسئله با هم نبودن است اندازه های فاصله فرقی نمیکند

دنیا همیشه منتظر یک خیانت است تا قصه را به نفع خودش منتشر کند

بی اشتباه ما همه ی نقشه های او با برگه های باطله فرقی نمیکند

اندازه ی تمام زمین حق انتخاب میلیارد ها مربع چشم انتظار تیک

تو پاسخ درست منی سادگی نکن سختی در این معادله فرقی نمیکند

این عشق در مسیر گسل هست یا که نیست مرد تو پای حرف خودش ایستاده است

آنجا که حرف ماندن یک مرد میشود طوفان و سیل و زلزله فرقی نمیکند ...