عاشقم



عزیزم در کنار تو همه خوبیها را میابمو در نگاه عاشقانه ات تازه میشوم
مهربان من باز به تو میگویم که دوستت دارم
و نگاهم را به نگاهت میدوزم و به پاکی چشمانت
قسم میخورم که تا ابد با تو میمانم تا بدانی 
صادقانه و پاک دوستت  دارم و تا ابد.......به تو وفادارم




 صبح که می دمد

نگاهم را به یاد لبخنده ات شروع می کنم

و سبد خیالم پر می شود  

از خاطره ی با تو بودن  

پر و خالی می شوم از داغی آغوشت 

و به التماس سلامی  

بر آستان قدمگاهت پیشانی می سایم... 

شب  که می رسد

صفحه های کاغذی چه بی تاب می شوند  

برای نوشتن  

به یاد تو ... 



آنان که میگویند برای شما میمیرند

دروغ میگویند

ما راست میگوییم که:

به عشق هم زنده ایم...

این همه دلتنگی از دوری تو هستش .. . . . . .


گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم

آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود

که دنیــــا

با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ میشود

دلتنــگـم

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از

حرکـت ایستـاد

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید

دلتنگ ِ خود َم

خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام




بـه فکر نـوازش دست های منی


 

بی آنکــه بــــــــدانی ؛


 

ایــــن دلـــم است کــه تنهــا



مانــده


 

دســـت هایــم ، دو تاینـــــد . . .



آپلود عکس



یه پروانه را با دستات می گیری
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی . فرار میکنه
محکم بگیری.می میره
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست


21798203446507102707 عکس و شعر های عاشقانه

03947317327067938850 عکس و شعر های عاشقانه


و عشق . .. .

خُــدایــآ بُــت بــود...


بُـــت شِـــکَــن فــرســتــادی. . . .


مــن پُــر از بــُغــضــم. . . .


بــُغــض شِکــَن هــم داری؟؟





میخواهى بــروى؟

بهانــه میخواهى؟

بگــذار من بهانــه را دستت دهــم…

بـــرو…

هرکس پرسیــد چــرا؟

بگــو لجــوج بــود!

همیشــه سرسختــانـه عاشقـــم بـــود…

بگــو فریــاد میــزد!

همـه جا فریــادمیــزد که مــرا میخواهــد…

بگــو دروغ میـگـفت!

میـگفت هـرگـز نــاراحتــم نـکــردى…

بگـــو درگیــــر بــود!

همیشــه درگیـــر افسـون نگــاهـــم بــود…

بگـــو بى احسـاس بـــود!

به همـه ى فریـــادها، توهیـــن ها و اخــم هایم فقط لبخنـــد میـــزد…

بگـــو او نخــواست!

نخـواست کسـى جز من در دلــش خانـــه کنــد…

کلاغ ...به خانه ات برس ... .قصه ی من تمام شد ... !!!یکی تمام بود و نبودن هایم را ...  یک جــــــــــا برد... !!! ...

ای کاش ای کاش ای کاش  . . . . . . . . ..


گاهی آرزو میکنم... کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم!!! کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم!!! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند!!! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم

غم عشق تو را پايان نيست.



نه، غم عشق تو را پايان نيست،

نه، بر اين حسرت دل درمان نيست،

مي رود فصل پي فصل ولي، انتظار همه شب آمدنت آسان نيست،

گفته بودي که تو را خواهم يافت،

بر همه فاصله ها خواهم تاخت،

ياس من بر تن ديوار تو خشکيد، ببين!

عشق من بر همه و هيچ تو باخت

ماهي قرمز اين تنگ حقير به اسارت زندست،

به نگاهي که بر او مي دوزي…صبح به صبح تا بداني زندست،

کاش مي دانستي…نه نمي دانستي،

درد هر روز به روياي تو جان دادن چيست،

کاش مي دانستي…نه نمي دانستي،

تلخ آهنگ صدايم از چيست،



تک درختم به تب زرد خزان خواهد مرد،

آخرين برگ مرا باد به همراه خودش خواهد برد،

عاقبت روزي سرد، شايد از رنگ غروب،

خسته بر بستر خاکم گذرت خواهد بود،



و درنگي شايد…

باد در گوش تو آهسته مرا مي خواند،

که غريبانه و سخت،

در دلش حسرت ديدار تو رفت…

چــــــــــ ــ ـــ ــقدر سخت فــــ ـــهمـــیدی دوســــــتت دارم

ده سال است برای تو داستان می نویسم ، برای تو سحر ، برای همسر نزدیک ترین دوستم . کاش از سواری ات پیاده می شدی تا بعدِ ده سال دوباره چشمهایت را ببینم ، آن چشمهای درشت و به رنگ شب را که من عاشقشان بودم .

کاش می دانستی چشم هایم دارد کور می شود از نور بالای چراغ سواری ات . شرط کرده ای جلو نیایم و همین جا بایستم . همیشه همین طور بودی ، همیشه برایم شرط می گذاشتی و من هم مجبور به اجرای آن بودم . شرط می گذاشتی که جزوه هایم را جز تو به کس دیگری ندهم ، شرط می گذاشتی در کلاس چُرت نزنم ، که هیچ وقت لباس اتو نشده نپوشم ، که در بوفه بعد از چای سیگار نکشم ! نمی دانستم این همه شرط را برای چه می گذاری ! ولی حالا خوب می دانم این شرط آخر را چرا گذاشته ای؛ که به طرف تو نیایم و همین جا روبروی سواری ات بایستم و نور بالای چراغِ سواری را تحمل کنم . می دانم قرار است هر کدام طرف خودمان بمانیم ، می دانم نمی توانی در چشم هایم نگاه کنی ! من هم نمی توانم ، سخت است بعد از ده سال !

ده سال پیش وقتی اولین داستانم را نوشتم آنقدر از آن تعریف کردی که باورم شد می توانم نویسنده شوم . همگی نوشتیم ، هر پنج نفرمان؛ من و تو و فرزاد و مهسا و احمد . و تو فقط از داستان من تعریف کردی . بقیه حسودی کردند ولی تو فقط از من تعریف کردی ! یادت است کدام داستان را می گویم ؟ داستان عشق ماه و پلنگ ، همان عشق بیابانی که تو عاشقش بودی ! ولی همیشه می گفتی این داستان ناقص است و باید کاملش کنی ! آنقدر داستـانم را دوست داشتی که خیـال می کردم خودِ من را دوست داری ! کاش می دانستی منظورم از ماه و پلنگ چیست ؟ ماهی که دیر فهمید پلنگ دوستش دارد ، وقتی فهمید که پلنگ از کوه سقوط کرده و مُرده بود !

کاش نور بالایِ چراغِ سواری ات را خاموش می کردی ! دوست دارم ببینم بعدِ ده سال چه شکلی شده ای ؟ نمی دانم چشمانت هنوز درشت و به رنگ شب است یا نه ؟ شنیده ام خوشگل تر از زمـان دانشکده شده ای ! دانشکده ای که پُر بود از هیاهو و شیطنت ما ، ما بچه های ورودی هشتادِ ادبیات . گروه مان یادت است ؟ من و تو و فرزاد و مهسا و احمد . عجب گروهی بودیم ! یادت است به ما می گفتند جنی ها ؟ چون به قول استاد نیک نیاز مثل جن بو داده همه جا بودیم ! در هر همایش و گردهمایی و تحصن حاضر بودیم ! ما پنج نفر کنار هم داد می زدیم و هورا می کشیدیم و زنده باد می فرستادیم ، بیانیه پخش می کردیم و دانشکده را به هم می ریختیم ! همه فکر می کردند ما پنج نفر یک طرفیم و بقیه طرف دیگر . فکر می کردند من و تو عاشق همیم و فرزاد و مهسا عاشق هم . خودم هم همین فکر را می کردم ! استاد نیک نیاز به من می گفت؛ "پسرِ سر به هوا ... بجای عشق بازی طرفت را مشخص کن ، دست بجنبان !" نمی فهمیدم منظورش چیست و کدام طرف را می گوید ؟ فکر می کردم طرفمان مشخص است ، ما این طرفیم و آنها آن طرف ! ما به دنبال تغییریم و آنها مُصر بر مواضع قدیمی خودشان ! چه می دانستم استاد نیک نیاز با زبان خودش می گوید حواست به اطرافیانت باشد !

استاد نیک نیاز را دوست داشتیم چرا که با آن سبیل تاب داده و هیکل درشتش روح لطیفی داشت . یادت است اولین کتابی که به ما معرفی کرد چه بود ؟ تضادهای درونی نوشته نادر ابراهیمی . خودش هم همیشه از تناقضهای درونی آدمها شاکی بود ، آدمهایی که تکلیفشان با خودشان روشن نبود ! همیشه می گفت "آدمهایی که طرفشان را مشخص نمی کنند پایان خوشی ندارند" . شاید منظورش ما بودیم ، ما پنج نفر و شاید فقط من و تو .

روزی را که بـا پای در میانی استـاد نیک نیاز از حکم کمیته انظبـاطی خلاص شدم یـادت می آید ؟ نه یادت نمی آید چون نبودی تا یادت بیاید ! همان روز که فقط برای دیدن تو تمام دانشگاه را صد بار گشتم ولی تو نبودی ! هیچ جا نبودی ! تو یک دفعه غیبت زد و مثل همان جن بو داده دود شدی ! نمی دانم کجا رفتی سحر و از چه ترسیدی ؟ ولی کاش حداقل دلیل رفتنت را می گفتی !

کاش نور بالای چراغ را خاموش می کردی دختر ! من را این وقت شب در این سرمای استخوان خشک کن کشیده ای اینجا که چه ؟ که چشمانم را کور کنی ؟ یک بار که این کار را کردی ! همان روز که در دانشکده صد بار به دنبالت گشتم و شنیدم انصراف داده ای ، همان روز چشمان داشت کور می شد ! تو چه می دانی بدون اشک گریه کردن چقدر سخت و درد آور است ! انگار سیخ داغ در چشمم فرو می کردند ! این نور بالای لعنتی هم کمتر از آن سیخ داغ نیست ! کاش می دانستم در سواری ات تنهایی یا با شوهرت آمده ای ! البته دلیلی ندارد با او بیایی ، تلفنی گفتی که تنها میایی . گفتی که آن وقتها نمی دانستی من دوستت داشتم و وقتی از بچه ها شنیدی یک هفته تمام گریه کردی ! ولی من که می دانم دروغ می گویی ! چطور نمی دانستی ؟ همه می دانستند ، حتا فرزاد ! فرزاد که نزدیک ترین دوستم بود و خبر داشت تو را چقدر دوست دارم ! و فقط فرزاد خبر داشت همه داستانهایم را برای تو می نویسم . فرزادی که جسمش طرف ما بود و حواسش طرف آنها ! و من حالا منظور استاد نیک نیاز را می فهمم ، خیلی دیر !

و تو حالا بعد ده سال آمده ای بگویی دیر فهمیدی که من دوستت دارم و اگر همان موقع می فهمیدی به فرزاد جواب نمی دادی ! من که باور نمی کنم ، نه دلیل رفتنت را و نه برگشتنت را . حیف که همیشه به همه شرط هایی که بسته ام وفادار مانده ام وگرنـه جلو می آمدم و درِ سواری را بـاز می کردم تا دوباره آن چشمان درشت و سیاه را ببینم ! نمی دانی چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده است !

ولی من همین جا می ایستم و جلو نمی آیم و می دانم که خودت داخل ماشین نشسته ای ، تنهای تنها ، بدون فرزاد و بدون دخترت . حالا دیگر طرفمان معلوم است ، تو آن طرفی و من این طرف ، پس پایانش خوش خواهد بود . تو کاری کردی باورم شود می توانم نویسنده شوم و من ده سال است همه داستانهایم را برای تو می نویسم ، برای تو سحر ، برای همسر نزدیک ترین دوستم ! نور بالا را خاموش کنی یا نکنی من اینجا ایستاده ام ، ایستاده ام تا داستانی را که تو دوست داشتی تمام کنم ، داستانِ ماهی که دیر فهمید پلنگ دوستش دارم !

نازنین من ......دوستت دارم ........از صمیم قلب.

 نازنینا...

امشب هم مثل هر شب به یادتم

با تو حرفها زدم

و تو را در کنارم احساس کردم

نازنینا...

تنهایی هام از آن توست

و تنهایی هدیه توست به من

در کنارمی

در تنهایی

گرمی وجودت را حس می کنم

در وجودم

در هق هق سازم

نازنینا....

کیستی؟

از کجایی؟

کاش می یافتمت

آنگاه که در اوج ناله سازم فریاد خاموش درونم برای تو بود

آنگاه که می گردم و می گردم و می گردم

اما نمی یابمت............

نازنینا....

چرا وقتی حتی ندیدمت

نمی شناسمت

باز احساست میکنم؟

و چرا وقتی هنوز نیامدی

دوان دوان به سویت می آیم؟

می دوم و می دوم و می دوم

اما چرا نمی رسم؟

چرا نمی یابمت؟

نازنینا....

تو نمی آیی...

ولی باز من

با صدای خاموشم

با غوغای درونم

با تنهایی هام

و با ساز نالانم

فریاد می زنم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

برای همیشه و همیشه و همیشه....

و باز هم تنهایم می گذاری

و هرگز نمی یابمت

ونمی آیی

و من

تنهایم

اما باز فریاد می زنم

نازنینم

دوستت دارم...................

تنهایم

اما باز فریاد می زنم

نازنینم

دوستت دارم...................

دلم تنگه تو این کوچه های بی کسی

دلم تنـــگ است از دنیـا چرایش را نمـی دانـم


                                        من این شعـر غـم افـزا را شبی صد بار می خوانم


چه می خواهم از این دنیا، از این دنیای افسونکار


                                        قســــم بر پاکـی اشکـــــم جوابم را نمی دانم


شروع کودکی هایـم سرآغـاز غمــی جانکــاه


                                        از آن غـم تا به فرداهـا پر از تشـویش، گریانـم


بهــار زندگی را مـن هــــزاران بار بوییــدم


                                        کنـون با غصـــه می گویـم خداونـدا پشیمانم


به سـوی درگـه هستــی هزاران بار رو کردم


                                        الهی تا به کی غمگین در این غم خانه می مانم


خدایــا با تو می گویم حدیث کهنـه ی غم را


                                         بگو با من که سالی چند در این غم خانه مهمانم


دلم تنـــگ است از دنیا چرایش را نمی دانم


                                         ولی یک روز این غم را ز خود آهسته می رانم

 

دوست دارم.......

دیگه نه گلایه دارم نه واست اشک میریزم حالا دوست دارم تو رو بغلب بگیرم آخرین تیغو بزن عزیزم خلاصم کن خلاصم کن .....

آره واسه من تنها این طور نیست مال همه اینطوره که چقدر سخت فهمیدی دوســـــــــــــــــــــت دارم

امیدوارم که امشب که میای اینجا شب خوبی واست بشه نمیخوام تو چیزی از چشات بیفته

آره منم دوست دارم دوست دارم دوست دارم. . . . . . . . . . . .

MNFD

نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر میخواهم هرچیزی که حس عاشقانه و شاعرانه میدهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم...! چه عاشقانه و بد فهمیدی دوست دارم

غصه نخور عزیزم

غصه نخور مسافر، اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه، يه عمره بی‌نصيبيم

فرقی نداره بی تو، بهارمون با پاييز

نمی‌بينی که شعرام، همه شدن غم‌انگيز؟ 

غصه نخور مسافر، اونجا هوا که بد نيست


اينجا ولی آسمون، اشک‌ريختنم بلد نيست

غصه نخور مسافر، فدای قلب تنگت

 
فدای برق نازِ اون چشای قشنگت 

غصه نخور مسافر، تلخه هوای دوری


من که اينو می‌دونم، که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر، بازم می‌آيی به زودی


ما رو بگو چه کرديم، از وقتی تو نبودی 

غصه نخور مسافر، غصه اثر نداره

از دل تو می‌دونم، هيچکی خبر نداره

غصه نخور مسافر، رفتيم تو ماه اسفند


ارديبهشت که می‌شه، تو برمی‌گردی، لبخند 


غصه نخور مسافر، هميشه اينجوری نيست

هميشه که عزيزم، راهت به اين دوری نيست

غصه نخور مسافر، تولد دوباره

غصه نخور مسافر، غصه نخور ستاره 

غصه نخور، مگه تو، کنار دريا نيستی

من چشم‌برات می‌مونم، ببين، تو تنها نيستی

غصه نخور مسافر، غصه کار گلا نيست

سفر يه امتحانه، به جون تو بلا نيست 

غصه نخور مسافر، تو خود آسمونی

در آرزوی روزی، که بيايی وُ بمونی 

 

 

 

 



 

دیگه جون نداره دستام

خدا حافط برای همیشه دیگه نمیخوام هی واست  حرف دلمو بگم خدا حافظ...

 

خداحافظی واسه اینکه دلم دیگه طاقط دوریتو نداره

خدانگهدار وبلاگ

 

دیگه نمیخوام بی تو زنده باشم به تو گفتم خودمو میکشم و پر میزنم رو آسمونا به تو گفتم یا نگفتم

حالا منم موندم و اشک و بغض و آه و گریه

 

خداحافظ همین حالا.....

                                                                                            خداحافظ

 

 

 

چقدر سخت فهمیدی که به خدا دوست دارم عزیزم

آره شایدم گناه منه که واسم سخت بود بگم ببخش معذرت می خام و دوست دارم

 

 

 

آره عزیزم الان میدونم تو هم عاشق منی و میدونستم که تیغو بهم نمیزنی

 

خداحافظ همین حالا

چی میشد سرنوشت واسه ی همه از سر می نوشت؟

کاشکی الان تو خواب بودم

تو رویا یعنی میشه بیدار بشم خدایا؟

بیدارشم و ببینم اینا خوابه

 یا مثلا حباب روی آبه

 اما نه این تقدیر شوم منه

 مثل یه جغد شوم رو بوم منه

 انگار باید بسوزم وبسازم

ای خدا جون مرامت و بنازم

 نمیدونم تا کی ادامه داره

 تا کی میخواد بلا واسم بباره

 تا کی باید هی الکی بخندم

 چشام و رو بدیها من ببندم

همه بگن چه پسر شادیه

 خوش به حالش از زندگیش راضییه

کا شکی دلم غصه پنهون نداشت

جغد رو بوم خونمون جون نداشت...

کاشکی ....

عشق من!

 

 

منو تو آغوشت بگیر خدا، میخوام بخوابم…

آخه تو تنها کسی بودی، که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر، میخوام برات بخونم

روی زمین چقدر بَده، میخوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم، تا دستمو بگیری؟

خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری

کی گفته باید گریه شبامو در بیاری،

تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری؟

توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه

بغلم کن منو بردار ببرم دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور…

وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود

واسه آرامش نسبی، کلی حرفای دروغ بود

تو که میگی پیشمی تا لحظه مرگ

اینکه میگن میشکنی رنجم میدی بگو کی گفته؟

توی آغوش تو دیگه تنها نیستم

هر نفس اسیر دست غمها نیستم

دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام

واسه موندن، دیگه با بها بهانه ام

توی آغوش تو از درد خبری نیست

از دروغ و حرفای زرد اثری نیست

نمیبینی کسی از هراس نونش

جلو حرف ناصواب بنده زبونش

توی آغوش تو آرامش محضه

منو با خودت ببر حتی یه لحظه

بغلم کن منو بردار ببرم دور

ببرم از این زمین سرد و ناجور
 

خدایا آخه تا کی؟

خدایا تا کی هی من دعا میکنم و تو ردم میکنی خدایا اونقدر دل عاشقم براش تنگ شده که خدایا حاضرم خودمو براش فدا کنم خدایا آخه تا کی ازش دور می مونم خدایا چی میشد این دل منم روزی از این دلتنگی بیرون بیاد خدایا چی میشد دل منم....

 

کاش اشک تو رو سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم بعد رفتنه تو بمیره

لحظه هام سیاهه بی تو

زندگیم تباهه بی تو

نمیتونم ....

به خدا نمیتونم

 

بــمـــونـــــــــ.......

 

 

 

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهت

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

بده دستات و به من

بده دستات و به من تا باورم شه پيش مي

مي دونم خوب ميدوني تو تارو پود و ريشه مي

تو که از دنيا گذشتي واسه يک قصه من

چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي کنم

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي کنم

نمي دونم چي بگم که باورت شه جونمي

توي اين کابوس درد روياي مهربونمي

وقتي حتي پيش مي دلم برات تنگ مي شه باز

عشق تو.تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز

به جون خودت که بي تو از نفس هم سير مي شم

نمي دونم چي مي شه بد جوري گوشه گير مي شم

ممنونم که بچه بازيهام و طاقت مي کني

هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت ميکني

هر کجاي دنيا باشم با مني و در مني

نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو پرم از شعرو ستاره

مي دوني بي تو لحظه حرمتي نداره

مي دوني در تو اين خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره.....

 

 

تقدیم به اونایی که عاشقن و نمیدونن عاشق کیین

 

 

 

تقدیم اونایی که عمریه که عاشق کسی هستن که عشقش نمیدونه عاشقشه

 

دوست دارم چون...

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی



دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی



دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی



دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی



دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی



دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی



دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی



دوستت دارم چون دوستت دارم

 

 

بمون همه کسم

 

بمون همه زندگیم

 

به خدا تنهام

 

با من از عــــــــــــشـــــــــــــقـــــــــــــــــــــت بگو

چه خوش خيال بودم من, نفرين بر تو غريبه به تو كه روزي آشناترين لحظه هايم بودي سكوت خسته و قلب شكسته ام را ببين با من جه كردي؟ آيا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن اين است؟؟ اگر چنين است پس نفرين بر عشق...

آيا تاوان وفاداريم اين بود كه هميشه بسوزم و بسازم و تنها بمانم براي كسي كه خود را سمبلي از مجنون ميدانست ولي در درون بويي از سنت زيباي عاشقي نبرده بود, سنتي كه در آنوقت ليلي و مجنون بدان سوگند ميخوردند و پيوند عشق مي بستند هيچ چيز ياراي گسستن اين عشق را نداشت, نفرين بر تو و قلب يخي ات كه در آن حتي گرماي عشق آتشين و ليلي وار من اثري نگذاشت, عاشقم كردي و در باغ سبز نشانم دادي و مرا با خود به دنياي رويایي پر از زيباييهاي عشق بردي ولي وقتي چشم باز كرده و حقيقت را يافتم حقيقت چيزي جز كوله باري از پشيماني و يأس و نااميدي از بيوفاييها و دورنگي و رنگ و رياي تو نبود

نفرين بر تو غريبه ... يادت مي آيد آن روزي را كه با هم ابرها را پلكاني قرار داده تا خود را به خورشيد تابان برسانيم و آنجا خوشه هاي زرين از انوارش را چيديم و لحظه هايمان را به مانند رنچين كمان رنگ عشق كرديم و تو گفتي كه مرا مالك تمام زيباييها ميكني حال ميبينم از آن همه زيبايي سهم من زشتي و سياهي عشقي نافرجام بود كه شروع نشده به پايان رسيد و مرا در زندان و قفس تنهاييم محبوس كرد عشقي كه به سرعت جاي خود را به گدازه هاي آتشين خشم و نفرت داد...

 

 

 دوران تنها شدنم را در جاده انتظار گذراندم, نفرين به تو غريبه, باز ميان شقايقهاي سرخ گم خواهم شد, ميروم تا آينده را با خيالم پيوند بزنم, شايد بتوانم غريقي را با سيلي از امواج محبت به سوي سواحل مهربانيم بكشانم چيزي بگو جيزي نخواهم گفت سكوتهاي سر به زير از كودكي با من است و من اين بار ميخواهم عاقلانه ببينم نه عاشقانه....

عیده و عیده

 

سلام بچه ها خوش اومدید عیدتونم مبارک این مطلبم واسه شما آماده کردم :

از پیامبر گرامى اسلام صلى‏الله ‏علیه ‏و آله، در زمینه موضوع محل بحث روایت هاى بسیارى نقل شده که یکى از آنها به این شرح است:

« شب نیمه شعبان در خواب بودم که جبرییل به بالین من آمد و گفت: اى محمد! چگونه در این شب خوابیده‏اى؟ پرسیدم: اى جبرییل! مگر امشب چه شبى است؟ گفت: شب نیمه شعبان است. برخیز اى محمد! پس مرا از جایم بلند کرد و به سوى بقیع برد، در آن حال گفت: سرت را بلند کن! امشب درهاى آسمان گشوده مى‏شوند، درهاى رحمت‏ باز مى‏گردند و همه درهاى خشنودى، آمرزش، بخشش، بازگشت، روزى، نیکى و بخشایش نیز گشوده مى‏شوند. خداوند در این شب به تعداد موها و پشم هاى چارپایان - بندگانش را از آتش جهنم-  آزاد مى‏کند. امشب خداوند زمان هاى مرگ را ثبت و روزی هاى یک سال را تقسیم مى‏کند و همه آنچه را که در طول سال واقع مى‏شود نازل مى‏سازد. اى محمد! هر کس امشب را با منزه داشتن خداوند (تسبیح)، ذکر یگانگى او (تهلیل)، یاد بزرگى او ( تکبیر)، راز و نیاز با او ( دعا)، نماز، خواندن قرآن، نمازهاى مستحبی (تطوع) و آمرزش خواهى (استغفار) صبح کند، بهشت جایگاه و منزل او خواهد بود و خداوند همه آنچه را که پیش از این انجام داده و یا بعد از این انجام مى‏دهد، خواهد بخشید ... »

 

 

امید تو به من امید من به تو

 

سلام بر آنکه می آید!


امروزکودکی میان آب وآینه متولد می شود نیلوفری

برزمین می روید

و من از کسی شنیدم که می گفت:

تولد هر کودک یعنی آنکه خداوند هنوز به انسان

امیدوار است
یادم آمد که من هر شب می خوابم تا صبحی دیگر دوباره

متولد شوم

وهر صبح یعنی آنکه هنوز باید به زندگی امیدوار بود.

یادت باشد باید امیدوار بود امید داد و امید گرفت

امید تو به من امید من به تو

فرشته ی آرزو های من

 

              

                               فرشته، اومدی از دور، چطوره حال و احوالت؟
                                یکم تن خسته ی راهی، غباره رو پر و بالت! 
                               فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم !
                           می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم!
                           چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه !
                                چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه !
                           فرشته ، آسمون انګار، خلاصه س تو دو تا بالت!
                            تو می ګی آخرش یک شب ، میان از ماه دنبالت !
                             میان، می ری ، نمی مونی ، تو مال آسمونایی !
                              زمین جای قشنګی نیست ، برای تو که زیبایی !
                             تو می ری...آره می دونم ! نمی ګم که بمون پیشم!
                                   ولی تا لحظه رفتن، یه عالم عاشقت می شم !

 

منم دوست دارم

آره منم دوست دارم  ، محاله تنهات بذارم


تو وصله جون منی ، منم فقط تو رو دارم


غیر دوست داشتن تو دیگه چیزی ندارم


همه عمر من تویی و بی تو من کم میارم


ماه من واسه من از تو بهتر کسی نیست


بیا تو کتاب عشق فصلی تازه بنویس


بگو منم دوست دارم محاله تنهات بذارم


تو وصله جون منی ، منم فقط تو رو دارم


آره منم دوست دارم محاله تنهات بذارم


تو وصله جون منی ، منم فقط تو رو دارم


تک تک ثانیه هام با تو رویایی میشه


تو سکوت لحظه هام ببین چه غوغایی میشه

خدایا

خدایا

یاری ام ده تا دل در تو بندم

که مرا جز تو یار وفاداری نیست.

تا از جلوه فروشی بر این و آن برحذر باشم

که هرچه هست همه از آن توست

و هیچ داشته ای را بر من دوامی نیست .

دستیگرم شو تا همان گونه که می خواهی مرا بپیرایی

و به گوهر ایمان و شکیبایی جانم را بیارایی.

پس مرا ایمانی ناب عطا کن

که از سر بیم نباشد

تا فقط از خطا باز بمانم،

و تنها از سر امید هم نباشد

تا فقط طاعت تو بجای آورم،

بلکه از سر عشق باشد تا در دلم بذر خدمت بنشانند

عید مبعث مبارک

بی تاب از حرارت تکلیم، از قله «نبوت» باز می گردد.

آنک ندای «اقرأ باسم ربک الذی خلق» در جانِ روشن پیامبر صلی الله علیه و آله طنین انداخته است .

قرآن، بر قلب مبارک پیامبری نازل می شود که امین وحی است و دلسوز مؤمنان...

مردی از نسل ابراهیم، به پیامبری مبعوث می شود تا دیگر بار کعبه را از آلایش بت ها پاک سازد.

پیامبری می آید تا تجلی رحمتِ خداوند باشد.

پیامبری بی تاب از کوه فرود می آید که جبرئیل را در افق روشن دیده است.

پیامبری که در رساندن پیام وحی به مردمان دریغ نمی ورزد.

 

 

برید عاشق بشید

 

 

 

تقصیر من است

من پایت را در این راه نهادم

 من برای انجام این اشتباه بزرگ جسورت کردم

قبول دارم ولی ...

راهی که او میرود ، تو نرو

این راه مال تو نیست 

آخر این راه رسیدن به آرزوهای تو نیست

او هر شب در حال خودش به سر میبرد

اگر با او همسفر باشی ، آرزوهای تو را به گور میبرد

او هر روز با چند دل ، همدل است

با چند آغوش، همبستر است

با چند غریبه، همسفر است

هنوز اینجا پایان راه تو نیست

او فکر میکند عشق همان هوس است ،

به فکر پاک ماندن ، و همیشه ماندن باش

که این راه با او به نا کجا آباد میرود

دلم هیچ وقت به من دروغ نگفت

متاسفم
 

حسرت زمان های گذشته

Iran_eshgh

ای آرزوی من تو کجایی مردم پس تو کجایــــــــــــی؟

                                                         بهاربیست                   www.bahar22.comبهاربیست                   www.bahar22.comبهاربیست                   www.bahar22.com


ای آرزوی من

تو آن همای بخت منی

کز دیار دور پر پر زنان

به کلبه من پر کشیده ای

بر بامم ای پرنده ارشی خوش آمدی

در کلبه ام بمان

ای آنکه همچو من

یک آشیان گرم محبت ندیده

با من بمان که من یک عمر بی امید

همراه هر نسیم گلزار عشقها

در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم

می خواستم گلی که دهد بوی آرزو

اما نیافتم

شبهای بس دراز با دیدگان مات

بر مرکب خیال نشستم

امیدوار

دنبال یک ستاره فضا را شکافتم

می خواستم ستاره امید خود را اما نیافتم

بس روزهای تلخ غمگین و نامراد

همراه موجهای خروشان و بی امان

تا عمق بیکرانه دریا شتافتم

شاید بیابم آن گهری را که خواستم

اما نیافتم

امروز یافتم گمگشته ای که

در طلبش عمر من گذشت

اما کنون نشسته مرا روبرو تویی

آنکس که بود همره باد سحر منم

آن گل که داشت بوی خوش آرزو تویی

دیگر شبان تیره نپوییم در آسمان

تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم

همراه موج ، در دل دریا نمی روم

تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم

ای آرزوی من

تو آن همای بخت منی کز دیار دور

پرپر زنان به کلبه من پر کشیده ای

بر بامم ای پرنده ارشی خوش آمدی

در کلبه ام بمان ای آنکه همچو من

یک آشیان گرم محبت ندیده ای

نوشین لبی که جان به تنم میدمد تویی

عمر منی که تاب و توان داده ای به من

با من بمان که روشنی بخت من زه تست

آری تویی که بخت جوان داده ای به من


تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

عشق درونی من این چنین بود...

  • هيچ زماني عشق را تجربه نكرده ام و ندانستم اين شوق در كدامين نهاد بر دل مي نشيند حس غريبي دارم شايد عشق را واژه ايي ساخته ام و هر روز در بستر رويا هايم ديگران را كنكاش ميكنم تا خود را بيابم اما دلم مي سوزد به خودم كه هيچ وقت خودم را نگشتم و دلم را براي خودم نگشودم شايد روزي چنين كنم خاموش .
  •                 من توانم اندك و نيازم خاموش
  •                    چشمهايم بگشاي
  •                   وسعتي مي خواهم و نيازي ابدي
  •                   با طلوعي سرشار
  •                  و چراغي كه نشاني روي پلك آرزو هاي دلم
  •                  بي نهايت مهتاب بي نهايت رويا
  •                  آفتابي افروز
  •                 تا بخواهم روشن تا بخواهم بيدار
  •                 وسعتي مي خواهم و نيازي ابدي
  •                 دل سرشار مرا رو به دريا بگشاي
  •                 بي نهايت آبي بي نهايت پاكي
  •                 تو مرا تكرار كن
  •                روي هر لحظه موج تو مرا اغاز كن
  •                تا بخواهم ساحل تا بخواهم امواج
  •                دستهايم بگشاي
  •               تا بخواهي سينه تا بخواهي شانه

مـــــــــعـــــــــشـــــــــــوق بـــــــــــــی و فــــــــا

 

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد 

آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خرابش کرد

بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام

لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد

مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود

آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد

شهر را از تب بیماری من جایی نیست

 راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد

اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود

جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

آرزو دارم شبي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي كه بي من سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...

وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه

وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم

 کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم

حالا عکست تنها يادگار از تو

خاطراتت تنها باقي مونده از تو

وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود

 کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم