امروز از خودم می نویسم...

از پسری که دلشو تو دستاش گرفته و مثل هر روز چشماش رو

به آسمون می دوزه و تو انتهای آرزوهاش امتداد نگاهی عاشق و مهربون رو می بینه...

چشمایی که هرگز طعم نگاه دیگه ای رو در نچشید...

چشمایی که به حرمت پاکی و عشق تو حتی به چشمای توام هرگز خیره نشده...

امروز به عشقم سوگند می خورم...

عشقی که به زیبایی نفس هاییه که این روزا از دلتنگیت بالا نمیاد ...

عشقی که به زیبایی بغض هاییه که توگلو فرو دادم، اما لبخندم دیگران رو  به گریه انداخت...

عشقی همچون آغوش مهربون امروز تو...

نمی دونی پیله کردن تو آغوش پروانه ایت چه عالمی داره...

به عشق مون قسم که تو ساعت های دوریت، دلم هر لحظه مست توئه ...

اگرچه زبونم پر از سکوته ولی عاشقونه هام رو تو 

گوش نسیم پاییزی زمزمه می کنم تا در گذر از کوچه های دلتنگی، چشمات رو

بوسه بارون کنن...

می خواهم فریاد بزنم عشقم رو...

بذار همه بدونن که من تموم دی ماه های رفته رو که نبودی

به پاس وجود نازنینت جشن میگرفتم...

بگذار همه بدانند که لبخند من فقط در کنار تو بر چهر ام سایه می افکند...

و بگذار همه بدانند که من برای زندگی، فقط تو را می خواهم...مگر جز نفس

چه می خواهم؟

هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد
لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم
به كنارم آمد
بدون هيچ گفتگو دستم را گرفت و از زير خاك بيرونم كشيد.
نگاهي به سنگ قبرم كرد و گفت:
ببين....اين بشر دروغگو...حتي پس از مرگ تو هم... به حقيقت و آنچه
را كه مربوط به توست پشت پا زده.
راست مي گفت.
بروي سنگ قبرم نوشته بودند:
در سال هزار و سيصد و شصت و يك متولد و در سال هزار و سيصد و
هشتاد و سه مرد.
دروغ بود.
سال شصت و يك سالي بود كه من مردم و زندگي من پس از سالها
مرگ تحميلي در سال هشتاد و سه شروع شد.
سنگ قبرم را وارونه كردم تا حقيقت را بنويسم.
روحم اين بار با خنده گفت:
فراموش كن اين مسخره بازيها را.
به كسي چه مربوط كه تو كي آمدي و كي رفتي...برو بخواب.
راست مي گفت.
من هم خنده كنان رفتم و خوابيدم.
چه خوابي...چه خواب خوبي.
كاش همه مي فهميدند.
كاش همه مي فهميدند

( كارو )

انتظار

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچيک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگي ، صبوري ، اشک بيصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چيزي که زمان را به ياد من مياورد... و قبل از همه ي اينها متنفرم

از انتظار ...
از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

تنهایی+یه سوال

دلم خیلی واست تنگ شده، بعضی وقتا با خودم میگم، چرا واسه حرف زدن با تو وقت قبلی نمیخواد بگیریم؟

چرا واسه حرف زدن با تو نمیخواد اسممون بره تو یه لیست انتظار طولانی که معلوم نیست اخرش هم نوبتمون بشه یا نه؟

خیلی دوست دارم، واسه اینکه تو با وجود اینکه سرت خیلی شلوغه،ولی همیشه واسه من وقت داری،توی دفتر خاطراتم پر از نامه هستش،که واست نوشتم،به همه شون جواب دادی.بعضی وقتا هم زیر نامه هام مینوشتی، "موافقت نمیشود". حس خوبی نداشتم،با این ذهن محدودم دنبال دلیل میگشتم،بعد یه بغضی میومد توی گلوم و مثل همیشه صبرم تموم میشد، داد میزدم آخه چرااااااااااااااااااااااااااا؟

یه وقتایی بی حوصله میشدم،ازت گله میکردم،ولی تو فقط با محبت تحملم میکردی،هیچ وقت هم تنبیهم نکردی. توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظه‌هایی که فکر می‌کردم هیشکی نیست ، وقتی که حس میکردم ،چقدر تنهام ، واسم نشونه می‌فرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی.

همیشه با دستای خالی اومدم سراغت ولی تو با دست پر منو فرستادی که برم،هر وقت صدات کردم اصلا به این نیگاه نکردی که من گناهکارم، همیشه با مهربونی جوابمو دادی.

واسه همه اونایی که فکر میکنن تنها هستن میگم، هیشکی نمیتونی مثل خدا تنهاییتونو پر کنه واسه اینکه خدا تنها کسیه که توی این دنیا همیشه میمونه، و هر چقدر هم که بهش بدی کنید و اذیتش کنید،بازم دوستون داره،پس اول سعی کنید تنهایی تونو با خدا پر کنید بعد اگه به کسی یا چیزی نیاز داشتید خودش بهتون میده.

راستی یه سوال مهههههههم

به نظر من عشق یعنی دوس داشتن زیاد، خیلییییی زیاد،یعنی اول دوست داشتن بوجود میاد بعد میشه عشق، حالا به نظر شما بعد از عشق هم چیزی هست؟ یعنی بالاتر از عشق هم چیزی هست؟( فقط توی جوابهاتون نگید خدا بالاتره واسه اینکه اصلا عشق به خدا رو نمیشه با این عشقای زمینی مقایسه کرد،خدا جای خودشه)

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

   چرااااااااااااااااا آخه؟

 

توی قاب خیس این پنجره ها عکسی از جمعه ی غمگین میبینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا،تو چشاش ابرای سنگین میبینم

داره از ابر سیاه خون میچکه، جمعه ها خون جای بارون میچکه

نفسم در نمیاد، جمعه ها سر نمیاد، کاش میبستم چشامو،این ازم بر نمیاد

عمر جمعه به هزار سال میرسه، جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه

 آدم از دست خودش خسته میشه،با لبای بسته فریاد میکنه

جمعه وقت رفتنه، موسم دل کندنه، خنجر از پشت میزنه اونکه همراه منه

 گیج شدم، این روزا یه عده خیلی زیادی ادم دورو برمون هستن، که همه روزاشون شده جمعه، واسشون دعا کنید. میگن آشوبگرن ولی عده اشون اینقدر زیاده که بعضی وقتا فکر میکنم اگه تهران اینهمه آشوبگر داره، پس ادماش کجان؟؟؟؟؟

سلام

خوفی؟

خدا جونم یه مدت بود٬ دیگه خیلی کم صدات میزدم٬ دیگه کم کم داشت یادم میرفت همه این چیزایی که دارم و اطرافم هستن مال کیه٬ یادم میرفت که همه ایناو اگه بخوای خیلی زود میتونی ازم بگیری.شاید امروزم واسه این دارم صدات میزنم که بازم یه مشکلی دارم.

خودت که میدونی این روزا خیلی روزای سختی بود٬ اولش همش با خودم میگفتم یعنی چی؟ چرا داره اینجوری میشه٬ روزایی بود که غم و غصه توش خیلی زیاد بود٬ میدونی که هوای تهران خیلی بده ولی من تهران و با همین هواش دوسش داشتم٬ ولی این روزا انگار تهران با همه بزرگیش یه غم بزرگ توی دلش بود٬ نمیدونم این غم مال چی بود ولی خیلی دلگیر شده بود و هنوزم هست.

میخوام ازت تشکر کنم به خاطر همه این روزای سخت٬ واسه اینکه این روزا باعث شدن که تورو فراموش نکنم٬ این روزا باعث میشن که روزای بعدی که میان و یه کم بهترن٬ خیلی شیرین به نظر بیان. توی این روزا یاد گرفتم که قدر چیزایی و که دارم بیشتر بدونم و بیشتر از قبل دوسشون داشته باشم٬ یاد گرفتم که بعضی وقتا باید صبر و تحملم خیلی بیشتر از اون چیزی باشه که فکر میکنم٬ یاد گرفتم بعضی وقتا ممکنه چیزی که حقته بدزدن٬ ولی باید صبر کنم٬ آخه تو اون بالا نشستی و همه چییو میبینی و خیلی چیزای دیگه که یاد گرفتم.

حالا هم ازت نمیخوام که همین الان این روزا تموم بشه ٬ این روزا واسه این بود که من یه کم بزرگ بشم ٬ ازت میخوام که هر وقت به اندازه کافی بزرگ شدم٬ خودت این روزاو تمومش کنی و این غم بزرگ و از توی دل هامون ورداری.

همیشه  همه چیز اونجوری که ما فکر میکنیم نیست٬بعضی وقتا باید واروونه نیگا کنیم.

این هیچ ربطی به مطلب بالا نداره:

عاشقا هم صبرشون از بقیه آدما بیشتره هم توانایی انتظار کشیدنشون.

خب اومدم دیگه

سلام

خوب اومدم دیگه

چی بگم نمیدونم

اول میخواستم از یه چیزی بنویسم که بعد از مشورت با خودم و یه نفر دیگه دیدم نمیشه

اره راست میگفتی نمیشه

بعد حالا موندم چی بنویسم

یه کم فکر کردم گفتم هرچی به ذهنم میاد بنویسم

اینجوری فکر کنم بهتر باشه

نمیدونم شاید هم هیچی به ذهنم نیومد

فعلا خودم هم نمیدونم میخوام چیکار کنم شاید اصا از اینجا اسباب کشی کردم رفتم یه جای دیگه

دیگه اینکه میخوام بعضی از لینکام که خیلی وقته بهم سر نمیزنن پاکشون کنم

قالبمم عوض کردم

اسم وبلاگمم شاید عوض کردم

اخه دیگه خیلی وقته فکر میکنم یه ادم دیگه شدم یه ادمی که تا الان نمیدونست کیه و چیکار میخواد کنه ولی الان خیلی چیزا واسم عوض شده و الان معنی خیلی چیزاو میفهمم که قبلا نمیدونستم

الان دیگه میدونم عشق و دوست داشتن یعنی چی الان میفهمم دلتنگی واقعی یعنی چیو خیلی چیزای دیگه

تا قبل از این معنی ایناو میدونستم ولی الان دارم با تموم وجودم حسشون میکنم

الان دیگه گریه هام بی دلیل نیست همونجوری که بی دلیل نمیخندم

توی این چند وقت که نبودم خیلی عوض شدم خیلی فکر کردم کاری که فکر کنم تا الان انجام نمیدادم مخصوصا دیشب که خیلی خوب بود و کلی فکر کردم

روزای خوب داره میاااااد.

خس و خاشاک هم خودتی

 

 

سلام

به همین زودیا برمیگردم

ولی این دفعه میخوام فقط از یه چیز بنویسم

برمی گردم.................

تو به کی تکیه دادی؟

این روزا خیلی حساس شدم٬ سر هر چیز کوچیک و بزرگی گریه میکنم٬ نمیدونم شاید من مثل همیشه هستم و دنیا داره عوض میشه٬ شاید تا الان زندگی یه بازی بوده و از الان داره زندگی واقعی شروع میشه

خدا جونم آخه چرا؟

چرا باید پشت صورت شاد و خندون این آدما یه دنیا درد باشه؟٬ چرا باید آدما با یه نسیم بشکنن؟

خدا جونم این روزا هر کسی یه مشکلی توی قلبش داره٬ ولی خودت میدونی که مشکل من از همه بزرگتره٬ مشکل من اینه که با گریه ی همه ٬ گریه ام میگیره٬ انگار هرکی یه دردی داره اون درد توی قلب من هم میاد.

خدا جونم دیگه طاقت ندارم ٬ نمیتونم اینهمه درد و رنج و ببینم و عذاب بکشم٬ که نمیتونم واسه شون کاری کنم٬ هر شب تو خوابم کابوس آدمایی و میبینم که تو بیداری دیدم و یه مشکلی داشتن و نتونستم براشون کاری انجام بدم٬ یه جوری شدم انگار همه آدما به من تکیه دادن٬منم به تو.....

خدا جونم تو چطوری میتونی اینهمه درد و رنج و تحمل کنی؟ دلت نمیگیره؟ خسته نمیشی از دست این آدما؟

الان دارم میفهمم که پشت این صورت های شاد و خندون که میبینم میتونه یه دنیا درد و رنج باشه٬ الان بهتر آدما رو درک میکنم و به همون اندازه بیشتر عذاب میکشم.

خدایا یه کم به این بنده هات صبر بده٬ یه کم غم هاشونو کم کن ٬ یه کم دلخوشی هاشونو زیاد کن٬ کاری کن یه کم با هم مهربون باشن و اینقدر دل همو نشکونن.

راستی تو به کی تکیه دادی که اینهمه درد و رنج و تحمل میکنی؟

آخرین بار

سلام

تنها بهونه زنده بودنم خیلی دوست دارم٬ بعد از خدا تورو عاشقونه میپرستمت.

حس میکنم دارم بزرگ میشم٬ حس میکنم دارم بهش نزدیک تر میشم٬ 1 سال دیگه هم گذشت و بازم 15 اردیبهشت اومد وباز هم روز تولد من.

                تولدددددددددددددددددددم مباررررررررررررررررررررررک

خب بچه ها شما هدیه بهم چی میدین  ها؟

هرکی کیک هم میخواد باید یه هدیه خوشمل بگیره پاشه بیاد خونمون اونجا بهش کیک هم میدیم.

و اما............................

هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست.

بعضی وقتها تو زندگی آدما یه مشکلی پیش میاد که٬ آدم دلش نمیخواد دیگه هیچ کاری و انجام بده٬ یعنی دلش میخواد دیگه نباشه٬ از همه  نا امید میشه٬ مجبوره همه دوستاشو بزاره و بره٬ حتی شاید جونش هم براش مهم نباشه.اگه تو این چند وقت کسی و رنجوندم منو ببخشه. روزای خوبی اینجا داشتم. از همه شما ممنونم که تو این مدت اومدین پیشم ولی...................

نمیدونم چقدر بودن من اینجا براتون مهمه٬ چقدر دوسم دارید٬ من که خیلی دوستون دارم٬ ولی  به خدا دیگه نمیتونم٬ ادامه بدم  مجبورم .................

بقیه تو ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

آرزو

سلام

1.دیروز داشتم دفترچه خاطراتمو نگاه میکردم٬ مال سال دوم دبیرستان٬ داشتم چیزایی که از خدا میخواستم و میخوندم٬ چه آرزوهای کوچیکی داشتم اون روزا:

خدایا امشب مهمون داشتیم نتونستم جغرافی و بخونم٬ میشه فردا ماشین معلممون پنچر بشه یا تو ترافیک بمونه نیاد سر کلاس؟   بعد چند صفحه رفتم جلوتر٬ اون روز معلممون اومده بود سر کلاس منم خیلی ناراحت شده بودم از دست خدا که چرا به حرفم گوش نداده بود٬ ولی.... اون روز اصلا معلم از من درس نپرسیده بود!!!! منم یادم رفته بود که اون چیزی و که میخواستم خدا بهم داده ولی یه جور دیگه

اگه ما آدما همه ی چیزایی و که از خدا میخواستیم یه جا یادداشت میکردیم٬ بعد یه روز بهشون نگاه میکردیم٬ کلی خجالت میکشیدیم واسه  اینکه خدا همه ی  چیزایی که میخواستیم به ما داده ولی ما یادمون رفته ..

2. تو دریا ماهی خیلی زیاده٬ هر چقدر دلتون بخواد هست و خیلی راحت هم میشه صید کنید٬ ولی یه عده هستن٬ ماهی نمیگیرن٬ با هزار جور سختی و زحمت میرن ته دریا و جونشونو به خطر میندازن که مروارید صید کنن٬ شاید عقلشون کمه که کلی وقت صرف میکنن٬ تازه شاید یه دونه مروارید پیدا کنن.

زندگی ما هم همینجوریه٬ ماهی های زیادی اطرافمون هستن٬ که خیلی راحت هم بدست میان ولی ارزششون زیاد نیست٬ ما هم خیلی راحت از دستشون میدیم٬ ولی اگه یه دفعه واسه بدست آوردن مروارید تلاش کنی٬ میفهمی چقدر سخته و اونوقت هیچ وقت حاضر نمیشی به راحتی از دستش بدی.

بیاین قدر چیزایی و که داریم تا دیر نشده بدونیم٬ خیلی از چیزایی که الان داریم آرزوی دیروز ما بودن و بدون اینکه بفهمیم برآورده شدن٬ شاید فردا که از دستشون بدیم تازه بفهمیم که چی شده٬ ولی دیگه خیلی دیره٬ نذارید آرزوهای دیروزتون که برآورده شدن٬ دوباره تبدیل به آرزو بشن.

3. دوستون دارم

دوس دارم آخرش شما بگید این قصه واقعی هستش یا فقط داستانه ؟

سال اول دبیرستان و تموم کرده بود٬ تابستون بود. به خاطر علاقه ای که به پیانو داشت رفت تو یه کلاس موسیقی ثبت نام کرد. تو خونواده ای بزرگ شده بود که وضع مالیشون خوب بود٬ هیچ وقت هیچی کم نداشت٬ هر چی میخواست راحت بدست می- اورد٬ یه دونه پسر بود٬ خیلی هم لوس بود.هیچ وقت واسه بدست آوردن هیچ چیزی تلاش نکرده بود٬ همیشه همه چیز واسش آماده بود.

دو هفته بود میرفت کلاس موسیقی٬ تا اینکه یه روز اتفاقی افتاد که زندگیشو عوض کرد٬ یه دختر بود٬ داشت گیتار میزد٬ چشماشو که دید٬ دیگه انگار یکی دیگه شده بود٬ اون آدم قبلی نبود٬ قلبش داشت وا میستاد٬ چند دقیقه فقط نیگاش میکرد٬ تا اینکه دختر بلند شد و رفت یه جای دیگه نشست. شب که رفت خونه حال عجیبی داشت٬ رفت تو اتاقش و در نیومد.دو روز بعد که دوباره رفت بازم اون دختر اونجا بود٬ حالا تو این دو روز چی بهش گذشته بود دیگه.......

یک ماه بعد با هم دوست شده بودن٬ تقریبا همه آموزشگاه اینو میدونستن٬ بازم مثل همیشه راحت اون چیزی و که میخواست بدست آورده بود.با هم میرفتن آموزشگاه ٬ با هم بر میگشتن٬ با هم بیرون میرفتن٬ خیلی با هم خوش بودن.یه سال همینجوری گذشت٬ سال دوم هم آخراش بود و اونا روز به روز به هم وابسته تر میشدن٬ نزدیک امتحانای نهایی سال سوم بود که یه روز با هم قرار گذاشتن ازدواج کنن٬ قرار شد تا آخر عمر با هم باشن٬ شیرین ترین قرار زندگی شونو گذاشتن ولی نمیدونستن که تموم تلخی های زندگی یه دفعه میخواد بیاد تو دلشون.

یه مدت گذشت٬ امتحاناشون تموم شد٬ حالا چه جوری به خونواده اش میگفت؟ اها٬ اول به خواهرم میگم٬ اون که همیشه به حرفم گوش میده٬ یه روز با خواهرش و اون دختره رفتن بیرون که با هم آشنا بشن٬ خواهرش کلی سوال از دختره پرسید٬ تا رسید به محل زندگیشون٬ وااااااااااااااااااااااای٬ اسم محلشون که اومد ٬ خواهره انگار یخ زد.

_ماهان٬ چی بگم بهت٬ چه جوری فکر کردی میتونی با این دختر زندگی کنی٬ ماهان خونه اشو دیدی کجاست؟ میدونی اونجا چه جور آدمایی زندگی میکنن؟ درآمد یه سال باباش پول تو جیبی یه ماه منو تو نمیشه٬ همینجا تمومش میکنی دیگه حق نداری ببینیش٬ اگه مامان بفهمه میکشه تورو٬ تو چه جوری باهاش قرار ازدواج گذاشتی؟ دیوونه ای به خدااااااااااااااا

ولی ماهان که این حرفا حالیش نبود٬ اون دختره و دوس داشت ٬ به خواهرش گفت تو دیوونه ای ٬ نمیخوای به مامان بگی خودم میگم٬ مامان به حرفم گوش میده٬ کمکم میکنه ٬ خواهرش یه لبخندی زد و گفت باشه بگو٬ حتما به حرفت گوش میده

یه مدت گذشت تا اینکه خواهره به مامان گفت٬ که یه دونه پسرت عاشق شده میخواد ازدواج کنه٬ اونم عاششق یه دختر.........  اونشب ٬ ماهان همه چیو واسه مامانش گفت٬ تنها حرفی که مامانش زد این بود: از فردا حق نداری نه اونو ببینی نه باهاش حرف بزنی ٬ دوست میخوای اینهمه دختر دور و بر خودمون هستن.

اولین بار بود تو زندگیش که نه میشنید٬ خیلی براش سخت بود٬ اصلا درک نمیکرد چرا اینا یه دفعه اینجوری شدن؟ مگه اون چی ازشون میخواست؟خب٬ مگه بهار چه گناهی کرده که اونجا دنیا اومده؟

اولش فکر کرد دارن شوخی میکنن٬ جدی نگرفت ٬ گفت یه کم بگذره راضی میشن٬ ولی کم کم داشت همه چی عوض میشد٬ بیشتر وقتها مامانش باهاش بود٬ هر جا میخواست بره میرسوند ش٬خلاصه حسابی بهش سخت میگرفتن٬ ولی اونم بلد بود چه جوری ٬ بره و بهار و ببینه٬ بازم مثل قبلا همدیگه رو میدیدن٬ ولی ماهان اینجوری نمیخواست٬ اون میخواست٬ بهار همیشه پیشش باشه٬ میخواست هر جور شده مامان باباشو راضی کنه

یه هفته تو خونه نه غذا خورد نه  با کسی حرف زد٬ ولی دید بازم فایده نداره که هیچ بدتر هم شد٬ باباش دیگه بهش پول تو جیبی نمیداد٬ ولی چه اهمیتی داشت؟ اون بهارو میخواست٬ تابستون تموم شد٬ پاییز هم تموم شد٬ روزای سختی واسه ماهان بود٬ از یه طرف کنکور داشت٬ از یه طرف خونواده اذیتش میکردن٬ همه آزادیشو ازش گرفته بودن٬ دیگه هر چی دلش میخواست نداشت٬ تو خونه فقط موقع غذا خوردن بقیه و میدید٬ تو اون روزای سخت فقط دیدن نازی آرومش میکرد٬ بهش روحیه میداد.تا اینکه   یه شب زمستونی ٬ تصمیم گرفت ٬ بره واسه خودش٬ ولی نمیدونست کجا٬ میخواست به خونواده بفهمونه که اگه بازم مخالفت کنن ٬ خودش تنهایی تصمیم میگیره. یه هفته با یکی از دوستاش رفتن شمال٬ خونواده اش با هزار زحمت پیداش کردن.

اونا هم دیگه کم آورده بودن٬ گفتن حالا که خودش نمیفهمه بزار هر کاری که میخواد بکنه٬ باباش بهش گفت من براتون عروسی میگیرم٬ ولی از تو تالار هر کجا خواستین میرین٬ من دیگه پسری به اسم ماهان ندارم٬ و انتظار هیچی و از من نداشته باشی٬ همه چیزایی و هم که بهت دادم ازت میگیرم.

بهار دیگه شده بود یکی از اعضای خونواده ماهان٬ بیشتر وقتا اونجا بود٬ روزای خوبشون رسیده بود٬ همه باور کرده بودن که بهارو ماهان مال هم هستن

همینجوری گذشت تا نتایج کنکور اومد٬ ماهان کنکور سراسری رتبه اش خوب نشد٬ ولی دانشگاه آزاد تو یه شهر دیگه ٬ تو رشته ای که دوس داشت قبول شد.اون 2تا باید از هم جدا میشدن...............................................

ترم دوم بود٬ بهار دیگه جواب تلفن های  ماهان و نمیداد٬ ماهان نگران بود٬ یعنی چی شده؟

اومد تهران....... بهار نامزد کرده بود٬ 2 ماه دیگه هم عروسیش بود.................................

ببخشید٬ آخرشو خسته شدم دیگه خیلی خلاصه نوشتم .

کاش به روزی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود.................

منو ببخش

یه مرد٬ تو یه روز سرد زمستونی داشته از کوه میرفته بالا ٬ که یهو پاش سر میخوره و میوفته٬ بین راه دستشو به یه شاخه میگیره٬ هوا مه آلود بوده و پایین دیده نمیشده٬ مرد از همه نا امید میشه با اینکه به خدا ایمان نداشته ولی یه ندایی تو درونش میگه از خدا کمک بخواه٬ با تموم وجود خدا رو صدا میزنه٬ میگه خدایا به وجودت ایمان آوردم٬ از اینجا نجاتم بده

صدایی میاد بهش میگه اگه بهم ایمان آوردی و میخوای نجاتت بدم٬ همین الان اون شاخه و رها کن و خودتو به دستای من بسپار٬ ولی مرد که واقعا ایمان نداشت٬ ترسید و شاخه و رها نکرد.

روز بعد که گروه نجات میرن دنبالش با جسد بیجون مردی روبرو میشن که تو 1 متری زمین یه شاخه و  گرفته و یخ زده.........

بعضی وقتا ما ادما دستای خدا تو دستمونه٬ ولی صداش میزنیم که چرا دستمو نمیگیری٬ داره با ما حرف میزنه٬ تو گوشمون داد میزنه ولی٬ ما همش میگیم خدا چرا منو فراموش کردی٬ داریم نفس میکشیم٬ داریم رو فرش خونه اش راه میریم٬ آسمونش مثل یه سقف بالا سرمونه٬ولی میگیم خدایا تو کجایی٬ چرا نیستی؟

خدا جون ما بنده های بدی هستیم٬ همیشه فقط وقتی بهت نیاز داریم صدات میکنیم٬ تازه اون موقع هم که کمکمون میکنی یا تورو نمیبینیم یا بهت اعتماد نمیکنیم٬ ولی تو که خوبی و مهربون٬ هیچ وقت تنهامون نزار٬ بازم مثل همیشه مواظبمون باش

همیشه وقتی باهات حرف میزنم به خاطر کارای بدی که کردم٬ گریه ام میگیره ٬ خدا جونم به خاطر اشکهایی که هر شب برات میریزم٬ همه بدیهامو ببخش٬ همه اون روزایی که تو بودی و من نبودم٬ همه اون روزایی که سرم رو شونه هات بود و نمیدیدمت٬ همه روزایی که زمین میخوردم٬ ولی وقتی بلندم میکردی به جای تشکر٬ بهت میگفتم چرا گذاشتی زمین بخورم٬

به خاطر همه چیزایی که بهم دادی ممنونم.

                                                                 عاشقتم

                                            عاشقتم      عاشقتم      عاشقتم 

                       عاشقتم      عاشقتم     عاشقتم      عاشقتم          عاشقتم    

                                           عاشقتم      عاشقتم      عاشقتم 

                                                                عاشقتم 

 

واسه همه اونایی که نا امیدن

یه روزایی بود خیلی تنها بودم٬ یعنی یه جورایی تنهایی داشت خفه ام میکرد٬ حس میکردم تو این دنیا هیشکی و هیچی ندارم٬ با اینکه همه چی داشتم٬ حس میکردم دیگه واسه هیشکی مهم نیستم٬ یه حس عجیبی بود٬ حس اینکه بودن و نبودنم فرقی نداره. هیشکی هم کمکم نمیکرد٬ همه میپرسیدن چی شده٬ ولی خودم هم نمیدونستم چه مرگمه.تو اون روزا فکر میکردم٬ خدا هم تنهام گذاشته٬ فکر میکردم صدام بهش نمیرسه٬ جالب بود اصلا صداش نکرده بودم٬ ولی میگفتم صدام بهش نمیرسه

یه بار.... فقط یه بار صداش کردم..... همه اون حرفای بدی که بهش زده بودمو فراموش کرد٬ جوابمو داد.... فقط یه بار....

بهم گفت یه چیزی هست که خیلی با ارزشه٬ واسه بدست آوردنش باید تلاش کنی٬ شاید تا آخر عمر هم بهش نرسی ولی باید تلاش کنی.

گفتم آخه خدا جون من که تا حالا واسه چیزی تلاش نکردم٬ من که هرچی خواستم خودت بهم دادی٬ اینم بده. گفت نه٬ اگه اینجوری بهت بدم مثل خیلی چیزای دیگه قدرشو نمیدونی٬ باید ارزششو بفهمی

اولش خیلی سخت بود٬ هر کاری میکردم میدیدم هنوز یه قدم هم نرفتم جلو٬ ولی نا امید نشدم٬ هر وقت خسته میشدم با خدا حرف میزدم ازش میخواستم کمکم کنه٬ نا امید نشدم......... نا امید نشدم............. تا اینکه به اون چیزی که میخواستم رسیدم٬ ولی این دفعه فهمیدم که بدست آوردن بعضی چیزا خیلی سخته٬ واسه اینکه  ارزش خیلی زیادی دارن..........

بچه ها تورو خدا وقتی از همه چی نا امید میشین٬ برید سراغ خودش٬ خیلی مهربونه٬ از مامانتونم مهربونتره٬ کمکتون میکنه

بهترین عید من....

سلام

سال نو همه تون مبارک

امسال بهترین عید من بود٬ واسه اینکه بهترین عیدی عمرمو از خدا گرفتم

سر سفره هفت سین امسال یه چیزی از خدا خواستم٬ گفتم بهم بده٬ بعد همش فکر میکردم خدا کی اینو بهم میده٬ آخه فکر میکردم خدا هم مثل ما آدما هستش که تا چیزی از کسی نخوایم بهمون نمیده٬ ولی بعدش فهمیدم که خدا خیلی وقت پیش میدونسته من چی ازش میخوام و اونو بهم داده٬ فقط من باید چشمامو باز میکردم و میدیدم

از خدا خیلی ممنونم که اونو بهم داد٬ تا آخر عمرم دیگه هیچی ازش نمیخوام٬ سعی هم میکنم همیشه مواظبش باشم٬ واسه اینکه هدیه ای هستش که خدا بهم داده ٬ خیلی هم دوسش دارم.

راستی من یه دوست کوچولو(7ساله) دارم که یه وبلاگ خیلی خوشمل داره٬ دوس دارم شما هم به وبلاگش سر بزنید٬ اینم آدرس وبلاگ دوست جونم :     http://negar07.blogfa.com/ بهش سر بزنید.

 

مرسی که تو این مدت تنهام نذاشتین و بهم سر زدین.......

نزدیک عیده، توی خونه تکونیه دلت، مارو بیرون نکنی!!!

 

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است
پیشاپیش آغاز بهار بر شما مبارک

سلام به همه دوستای گلم

سال جدید رو پیشاپیش به همه شما و خونواده تون تبریک میگم و براتون تو سال جدید آرزوی سلامتی و پیروزی دارم و از خدا میخوام تو همه کارهاتون موفق باشید و تو سال جدید به هر چی که میخواین و به صلاحتونه برسید.

سر سفره هفت سین واسه همه مریض ها و واسه همه اونایی که احتیاج به کمک دارن دعا کنید تا مشکلشون حل بشه.

اما خودم:

من فردا دارم میرم مسافرت و فکر کنم تا 13 بر نگردم٬ دیگه خودتون هم که میدونید٬ مسافرت اینقدر خوش میگذره که آدم هوس اومدن به نت به سرش نمیزنه٬ واسه همین هم فکر نکنم دیگه  بتونم آپ کنم.

دلم واسه همه تنگ میشه٬ از خدا جونم میخوام مواظب همه شماها باشه٬ خیلی دوستون دارم٬ دعا میکنم عید به همه تون خوش بگذره

خلاصه بگم سعی کنید بهتون خوش بگذره٬ {شیرینی و آجیل هم زیاد نخورید٬ به جاش میوه بخورید٬ دندوناتونم مسواک بزنید}

دیگه اینکه حالا من نیستم شما که میتونید بیاین به وبم سر بزنید٬ نیگاشون کن از همین الان میخوان برن دیگه نیان٬ بیاین شاید من زودتر اومدم٬ شاید آپ کردم٬ بیاین

خوب دیگه مواظب خودتون باشید٬ سال نو هم مبارک٬ من از همه تون کوچیکترم پس عیدی من یادتون نره٬ برگردم ازتون عیدی میخوام

بای تا نمیدونم کی..................

دنیا را برایتان شاد شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

دیدی چی شد؟

مگه نگفتی راهی که داره میره اشتباهه؟ خب منم که همین حرف تورو بهش گفتم٬ من که به حرف تو گوش دادم٬ پس چرا آخرش اینجوری شد؟ خب چرا یادم ندادی که چطوری باهاش حرف بزنم٬ چطوری بهش بفهمونم٬ چطوری .............

خودت که بهتر از هر کسی میدونی تو این 7 سال هیچ وقت چیز بدی براش نخواستم٬ همیشه هر کاری کردم که شاد باشه٬ خودت که دیدی با اینکه دوستم بود ولی همیشه فقط شریک شادی های من بود٬ هیچ وقت غم هامو بهش نگفتم نکنه دلش بگیره ٬ خودت گفتی با مهربونی٬ اونو متوجه اشتباهش کنم٬ هر کاریو که بلد بودم انجام دادم٬ ولی گوش نمیده٬ انگار گوش و چشمش بسته شده.

من فقط ازش خواستم مثل همه آدما باشه٬ دیدی آخرش جواب همه چیو چطوری داد؟دیدی بهم گفت برو بمیر٬ به من که هیچ وقت حاضر نبودم حتی یه لحظه ناراحتیشو ببینم٬ من که خیلی وقتها ازخودم گذشتم به خاطر اون٬ به من که همیشه اونو مثل داداش خودم میدونستم و میدونم.

خدا جون من که هر کاری کردم نشد که بدتر هم شد٬ حالا از خودت میخوام که کمکش کنی٬ اونو متوجه اشتباهش کنی٬ کاری کن بفهمه راهی که داره میره اشتباهه٬ فقط ازت میخوام کاری کن که خیلی زود بفهمه ٬ وقتی نفهمه که دیگه خیلی دیر شده باشه  با مهربونی بهش بفهمون٬ کاری نکنی که ناراحت بشه٬ یه وقت دلش نگیره ها٬ اون تحملش زیاد نیست٬ کاری نکنی گریه کنه٬ میدونم که اگه بخوای واسه تو کاری نداره٬ فقط اروم باهاش حرف بزن٬ کاری کن که به حرفات گوش بده

اخرش هم بهش بگو که من چقدر دوسش دارم٬بهش بگو من اگه چیزی بهش گفتم فقط واسه خودش بوده٬ بهش بگو اینقدر زود همه چیو فراموش نکنه٬ بگو یادش بیاد اون روزا٬ اون روزایی که به جز همدیگه هیشکیو نداشتیم....................

کاشکی دوباره اون روزا بیاد ...

سلام خدا جونم

سلام خدا جونم

امروز یه کم دلم ازت گرفته٬ خودت میدونی واسه چی.

خدا جون هر اتفاقی برام افتاد همه گفتن یه امتحانه از طرف خدا٬ همه گفتن خدا اونایی رو که دوسشون داره امتحان می کنه٬ منم همیشه گفتم باشه ٬ خدا که چیز بدی واسه من نمیخواد.

ولی امروز اومدم بهت بگم دیگه خسته شدم٬ چرا همش از من امتحان میگیری؟ این همه امتحان گرفتی یعنی یه بار هم قبول نشدم؟

میدونم خودت خوب میدونی ولی بازم میگم٬تا همه بدونن:

 تا وقتی تو دبستان بودیم و بعدش هم که اومدیم راهنمایی همیشه نمره قبولی 10 بود٬دبیرستان هم همینجوری بود٬ ولی خوب اونجا کنکور هم بود٬ اونو میگفتن خیلی امتحان سختیه٬ ولی من که قبول شدم٬ رفتم دانشگاه اونجا هم نمره قبولی 10 بود٬ اونجا میگفتن اگه معدلتون زیر 12 بشه مشروط میشین ولی از دانشگاه بیرونمون نمیکردن٬ اونجا هم تموم شد خیلی هم ساده بود

میدونی امتحانی که تو این16سال میگرفتن رو کی میگرفت؟ خوب میدونی٬ بنده های خودت میگرفتن

خدا جونم ٬ من تو امتحان کسایی قبول شدم نه مهربونن٬ نه خوبن٬ نه به کسی رحم میکنن٬ بنده های خودت هستن میشناسیشون

حالا خودت بگو تو که اینقدر مهرونی ٬ اینقدر خوبی٬ اینقد منو دوسم داری٬ نمره ی قبولی تو امتحان تو چنده؟

اگه نمره قبولی اونا 10 باشه نمره قبولی تو که باید با این همه مهربونی 0 باشه

خدا جون من امتحانامو خوب ندادم میدونم٬ ولی اگه 20 نشدم ٬ حداقل 10 که شدم٬ نشدم؟

خدا جون یا دیگه ازم امتحان نگیر یا اگه میگیری یه کم صبر هم بهم بده

دیدی بازم چقدر گریه کردم٬ دوس داری گریه هامو ببینی؟ گریه کردن من راضی میکنه تورو؟

باشه٬ من که همیشه کاریو کردم که تو دوس داری ٬ پس گریه میکنم٬ اونقدر گریه میکنم که تو امتحانت قبول بشم

راستی بچه ها شما فکر میکنید من چند بگیرم قبول میشم؟

نیمکت



می نشینم روی این نیمکت دونفره و فکر می کنم به همه چیزبه خدایی که خیلی وقت است گم شده
فکر می کنم انقدر فراموشم کرده که تا اخر قرار است روی همین نیمکت مرا مثل یک بازیکن ذخیره رها کند . 
خدا هیچ وقت باورش نمی شود من هم می توانم...کفر می گویم ..نه؟
خدا را می توان همه جور پرستید..و من این گونه...
حالا که دارم می روم..بگذار همه حرفهایم را بدون سانسور بزنم...حتی انهایی را که از ترس غلط گیر گرفتم..بی گمان این گونه بیشتر می پسندی..
یک وقت هایی بدجور به هم ریخته می شوم..مثل همین الان و خیال می کنم هیچ کدام از حرف هایم را باور نداری تا انجایی که اصلا خودم هم شک می کنم که چه گفته ام..اصلا من گفته ام؟!
هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به نوشته هایم شک می کنم.
می روم..قرار است خدا را پیدا کنم و این نامه را برایش بفرستم.
راستی روی این نیمکت به اندازه تنهایی تو هم جا هست...هر وقت پیدایش کردم برمی گردم و با هم روی همین نیمکت می نشینیم .

خسته ام

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.


خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

سازنده‌ترین كلمه گذشت است، آن را تمرین كن.

پرمعنی‌ترین كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.

عمیق‌ترین كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.

بی‌رحم‌ترین كلمه "تنفر" است، از بین ببرش.

ادامه نوشته

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره

 ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

 فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست

 خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

 قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود

 به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود 

بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

 هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

 براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

 دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

 

می دونم یه روز می ری با یه بهونه قشنگ
می مونم تنها و بی کس با یه دنیا دلِ تنگ
می یاد اون روزی که تنها می مونم با عکس تو
می شینم چشم به راهت تا ببینم چهره تو
نمی دونی با رفتنت دنیامو ویرون می کنی
قلبمو می شکونیو سینمو پرخون می کنی
دیگه نیستی پاک کنی گونه های خیس منو
تو که نیستی بگیری دستهای لرزون منو
غروب های جمعه رو چی کار کنم اگه نیایی
بعد تو چی کارکنه این دل من با تنهایی

هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم  تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم.


  آرزو دارم بفهمي درد را

 تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي كه بي من سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم.

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريغت را نثارم كني.

تقديم به تو که :

 يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن بود.
  دوست دارم حتی اگه دوسم نداشته باشی. با تو میمونم حتی اگه با من نباشی

بیا و ملامتم مکن که امشب اشک را روی صورتم نمی یابی .بگذار زمان تا میانه رود و من رفتن را احساس کنم و آندم از فراق تو گریه کنم .از جدایی و ندیدنت از غربت آینده ام و از محبت سبزت .که من امشب می روم و غمناک تر از لاله صحرایی گریه خواهم کرد .

می خواهم برای تو بنویسم و بنویسم که شاید دوری تورا با نوشتنم سهل گردانم اما افسوس که بیشتر خواهد شد این روز جدایی ..جدایی از تو و تمام لحظه های تلخ و شیرین ، جدایی از خنده هامان و گریه هامان.جدایی از تمام دقایقی که با هم بودیم و اکنون افسرده و تنها می روم تا با ماه و تک ستاره آسمان همسفر گردم.

امشب به یاد من آسمان را نگاه کن تا بدانی که چه سخت است تنهایی . و یادم کن که همیشه ملتمس دعای خیرت هستم به نیکی یادم کن و از بدی هایم هیچ مگو که دیگران از سر درونم آگاه نگردند.

جدایی

من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم

توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود

کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم

توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم

اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم

تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم

قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من

سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من

چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم

دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم