دوس دارم آخرش شما بگید این قصه واقعی هستش یا فقط داستانه ؟
سال اول دبیرستان و تموم کرده بود٬ تابستون بود. به خاطر علاقه ای که به پیانو داشت رفت تو یه کلاس موسیقی ثبت نام کرد. تو خونواده ای بزرگ شده بود که وضع مالیشون خوب بود٬ هیچ وقت هیچی کم نداشت٬ هر چی میخواست راحت بدست می- اورد٬ یه دونه پسر بود٬ خیلی هم لوس بود.هیچ وقت واسه بدست آوردن هیچ چیزی تلاش نکرده بود٬ همیشه همه چیز واسش آماده بود.
دو هفته بود میرفت کلاس موسیقی٬ تا اینکه یه روز اتفاقی افتاد که زندگیشو عوض کرد٬ یه دختر بود٬ داشت گیتار میزد٬ چشماشو که دید٬ دیگه انگار یکی دیگه شده بود٬ اون آدم قبلی نبود٬ قلبش داشت وا میستاد٬ چند دقیقه فقط نیگاش میکرد٬ تا اینکه دختر بلند شد و رفت یه جای دیگه نشست. شب که رفت خونه حال عجیبی داشت٬ رفت تو اتاقش و در نیومد.دو روز بعد که دوباره رفت بازم اون دختر اونجا بود٬ حالا تو این دو روز چی بهش گذشته بود دیگه.......
یک ماه بعد با هم دوست شده بودن٬ تقریبا همه آموزشگاه اینو میدونستن٬ بازم مثل همیشه راحت اون چیزی و که میخواست بدست آورده بود.با هم میرفتن آموزشگاه ٬ با هم بر میگشتن٬ با هم بیرون میرفتن٬ خیلی با هم خوش بودن.یه سال همینجوری گذشت٬ سال دوم هم آخراش بود و اونا روز به روز به هم وابسته تر میشدن٬ نزدیک امتحانای نهایی سال سوم بود که یه روز با هم قرار گذاشتن ازدواج کنن٬ قرار شد تا آخر عمر با هم باشن٬ شیرین ترین قرار زندگی شونو گذاشتن ولی نمیدونستن که تموم تلخی های زندگی یه دفعه میخواد بیاد تو دلشون.
یه مدت گذشت٬ امتحاناشون تموم شد٬ حالا چه جوری به خونواده اش میگفت؟ اها٬ اول به خواهرم میگم٬ اون که همیشه به حرفم گوش میده٬ یه روز با خواهرش و اون دختره رفتن بیرون که با هم آشنا بشن٬ خواهرش کلی سوال از دختره پرسید٬ تا رسید به محل زندگیشون٬ وااااااااااااااااااااااای٬ اسم محلشون که اومد ٬ خواهره انگار یخ زد.
_ماهان٬ چی بگم بهت٬ چه جوری فکر کردی میتونی با این دختر زندگی کنی٬ ماهان خونه اشو دیدی کجاست؟ میدونی اونجا چه جور آدمایی زندگی میکنن؟ درآمد یه سال باباش پول تو جیبی یه ماه منو تو نمیشه٬ همینجا تمومش میکنی دیگه حق نداری ببینیش٬ اگه مامان بفهمه میکشه تورو٬ تو چه جوری باهاش قرار ازدواج گذاشتی؟ دیوونه ای به خدااااااااااااااا
ولی ماهان که این حرفا حالیش نبود٬ اون دختره و دوس داشت ٬ به خواهرش گفت تو دیوونه ای ٬ نمیخوای به مامان بگی خودم میگم٬ مامان به حرفم گوش میده٬ کمکم میکنه ٬ خواهرش یه لبخندی زد و گفت باشه بگو٬ حتما به حرفت گوش میده
یه مدت گذشت تا اینکه خواهره به مامان گفت٬ که یه دونه پسرت عاشق شده میخواد ازدواج کنه٬ اونم عاششق یه دختر......... اونشب ٬ ماهان همه چیو واسه مامانش گفت٬ تنها حرفی که مامانش زد این بود: از فردا حق نداری نه اونو ببینی نه باهاش حرف بزنی ٬ دوست میخوای اینهمه دختر دور و بر خودمون هستن.
اولین بار بود تو زندگیش که نه میشنید٬ خیلی براش سخت بود٬ اصلا درک نمیکرد چرا اینا یه دفعه اینجوری شدن؟ مگه اون چی ازشون میخواست؟خب٬ مگه بهار چه گناهی کرده که اونجا دنیا اومده؟
اولش فکر کرد دارن شوخی میکنن٬ جدی نگرفت ٬ گفت یه کم بگذره راضی میشن٬ ولی کم کم داشت همه چی عوض میشد٬ بیشتر وقتها مامانش باهاش بود٬ هر جا میخواست بره میرسوند ش٬خلاصه حسابی بهش سخت میگرفتن٬ ولی اونم بلد بود چه جوری ٬ بره و بهار و ببینه٬ بازم مثل قبلا همدیگه رو میدیدن٬ ولی ماهان اینجوری نمیخواست٬ اون میخواست٬ بهار همیشه پیشش باشه٬ میخواست هر جور شده مامان باباشو راضی کنه
یه هفته تو خونه نه غذا خورد نه با کسی حرف زد٬ ولی دید بازم فایده نداره که هیچ بدتر هم شد٬ باباش دیگه بهش پول تو جیبی نمیداد٬ ولی چه اهمیتی داشت؟ اون بهارو میخواست٬ تابستون تموم شد٬ پاییز هم تموم شد٬ روزای سختی واسه ماهان بود٬ از یه طرف کنکور داشت٬ از یه طرف خونواده اذیتش میکردن٬ همه آزادیشو ازش گرفته بودن٬ دیگه هر چی دلش میخواست نداشت٬ تو خونه فقط موقع غذا خوردن بقیه و میدید٬ تو اون روزای سخت فقط دیدن نازی آرومش میکرد٬ بهش روحیه میداد.تا اینکه یه شب زمستونی ٬ تصمیم گرفت ٬ بره واسه خودش٬ ولی نمیدونست کجا٬ میخواست به خونواده بفهمونه که اگه بازم مخالفت کنن ٬ خودش تنهایی تصمیم میگیره. یه هفته با یکی از دوستاش رفتن شمال٬ خونواده اش با هزار زحمت پیداش کردن.
اونا هم دیگه کم آورده بودن٬ گفتن حالا که خودش نمیفهمه بزار هر کاری که میخواد بکنه٬ باباش بهش گفت من براتون عروسی میگیرم٬ ولی از تو تالار هر کجا خواستین میرین٬ من دیگه پسری به اسم ماهان ندارم٬ و انتظار هیچی و از من نداشته باشی٬ همه چیزایی و هم که بهت دادم ازت میگیرم.
بهار دیگه شده بود یکی از اعضای خونواده ماهان٬ بیشتر وقتا اونجا بود٬ روزای خوبشون رسیده بود٬ همه باور کرده بودن که بهارو ماهان مال هم هستن
همینجوری گذشت تا نتایج کنکور اومد٬ ماهان کنکور سراسری رتبه اش خوب نشد٬ ولی دانشگاه آزاد تو یه شهر دیگه ٬ تو رشته ای که دوس داشت قبول شد.اون 2تا باید از هم جدا میشدن...............................................
ترم دوم بود٬ بهار دیگه جواب تلفن های ماهان و نمیداد٬ ماهان نگران بود٬ یعنی چی شده؟
اومد تهران....... بهار نامزد کرده بود٬ 2 ماه دیگه هم عروسیش بود.................................
ببخشید٬ آخرشو خسته شدم دیگه خیلی خلاصه نوشتم .