هزاره ها و ضرورت تغییر رویکردهای سنتی

 

در میان خارجی ها و آمریکایی ها کمتر کسی را میتوان سراغ کرد که دغدغه اتحاد و انسجام هزاره ها را داشته باشند. اما یکی از همکاران آمریکایی الاصل که مدتی است با هم دوست شده ایم، در مواردی بنحوی از بی تفاوتی و بی خاصیتی هزاره ها در برابر سرنوشت سیاسی شان بخصوص بعد از سال 2014 اظهاراتی بزبان میراند. بگفته وی، هزاره ها مردم فعال و با استعداد هستند و قبل از آنکه خیلی دیر شود باید برای همبستگی شان و ایجاد یک جنبش نیرومند ضد طالبانی کار کنند تا چانس حیات را بعد از سال 2014 داشته باشند. وی در صحبت هایش تاکید میکرد که هزاره ها برای شکل دادن قدرت سیاسی که بتواند در امور ملی و بین الملی مطرح باشند و نقش ایفا کنند، باید گروههای متعدد زیر زمینی ایجاد کنند. وی با اینکه در یک نمایندگی رسمی کشورش کار میکند، در صحبت های خصوصی اش معتقد است که هزاره ها باید روابط شانرا با کشور ایران ادامه دهند و از آنجا که هزاره ها هیچ کشور حامی در میان کشورهای منطقه و جهان ندارند تا آنها را در شرایط دشوار حمایت و یاری کنند، لازم است با کشور ایران با تمام بدیهایش روابط خود را حفظ کنند. وی ادامه داده و گفت که اکثر آمریکایی ها در برابر جریانات افغانستان و وضعیت هزاره ها بعنوان یکی از اقوام ساکن در آنکشور عاری از هرگونه احساس اند و هیچ علاقه ای ندارند در این مورد حتی فکر کنند. از طرفی، هزاره ها نیز نتوانسته اند نمایندگی فعال در برخی کشورهای غربی ایجاد نمایند. همچنین مهاجرین هزاره نتوانسته اند توجه آنها را بخود معطوف دارند و پشتیبانی کشورهای خارجی را نسبت بخود جلب نمایند. صحبت ها و نقل و قول های آنشخص را در همینجا خاتمه میدهم و حالا میخواهم موضوع را یک زاویه دیگر مورد بحث قرار دهم.

سالهایی که در بامیان بودم یکی از دوستان و رفقا همواره از صداقت و بی آلایش بودنم بخوبی یاد میکرد و این امر ظاهرا عامل تداوم دوستی ما گردیده بود که همچنان ادامه دارد. بگفته وی در عصر کنونی که صداقت و راستی اغلبا جای شانرا به تزویر و سیاست دو پهلو داده، هرکی اگر صداقت بورزد و راست گویی و سادگی را پیشه کند، در روزگارش دچار خسران میگردد. زیرا تمام معادلات زندگی امروز اغلب بر اساس تزویر و رفتارها و گفتارهای دو پهلو رقم میخورد. صداقت معادل ساده لوحی و زودباوری دانسته میشود و انسانهای صادق در عصر پریشان رفتاریها که ایجاب میکند تا انسانها در رفتار و گفتارهایشان چند لایه و رازآلود باشند، به انسانهای ساده لوح و احمق تعبیر میشوند. تصور میکنم عین این قاعده بر یک گروه، قوم و جامعه نیز صدق میکند. دید و سیاست های متصلبانه و مطلق گرایانه امروز تدریجا جای شانرا به رویکردهای چند بعدی و کثرت گرایانه داده است و اگر جامعه یا گروه قومی همه چیز را سیاه و سفید ببیند و موضع گیریهای شانرا برهمان شیوه تنظیم کند، احتمال زیاد وجود دارد که با سرخوردگی و شکست مواجه گردد.

تصور میکنم یکی از عوامل عمده شکست هزاره ها اینست که شعار شان با شعور شان در اغلب رویکردها و معادلات سیاسی و اجتماعی یکی است، هنوز که هنوز است سیاست مداران و روشنفکران ما بر یگانگی ایندو تاکید میکنند و تلاش میورزند با همان شیوه به امور بپردازند. اما از آنجاییکه همه چیز من جمله پدیده ها و جریانهای سیاسی و اجتماعی حالت پیچیده بخود گرفته و رویکرد کلاسیک «همه چیز را سیاه یا سفید دیدن» در این آشفته بازار کاربرد چندان ندارد، لازم است جامعه هزاره بمقتضی شعری فلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم، با تاکتیک ها و اسلوب های جدید خود را عیار سازد. برای اینکه عینا متوجه پیامدهای این رویکردهای سنتی گردیم، یکی دو مثال را بعنوان نمونه ذیلا بیان میکنم:   

با آمدن نیروهای خارجی و جامعه جهانی در افغانستان به تعقیب شکست طالبان، هزاره ها دچار خوشبینی مفرط شدند و تمام سلاحها و ابزار محاربوی شانرا بنا بر طینت ساده لوحانه و خوشباورانه شان به پروسه های دی. دی. آر و دایاگ تسلیم نمودند و ولسوالیهای شان بدون کدام امتیاز خاص یکی پس از دیگری بعنوان ولسوالیها و ولایات صلح اعلان گردید. آنزمان همه دچار خوشبینی مفرط شده بودند و تمام سلاحهای شانرا بدون هیچگونه اکراه تحویل دادند. در حالیکه پشتونها و تاجیکها چنین نکردند و برای جمع آوری سلاحها در مناطق شان علیه همدیگر به جاسوسی نپرداختند. اکنون که خطر و احتمال برگشت طالبان و القاعده هر روز تقویت می یابد و اگر روزی دوباره برگردند، مسلما اولین قربانی آنها هزاره ها خواهد بود، همه نگرانیم که چگونه با دست خالی از هستی و موجودیت خویش در برابر آنها دفاع کنیم. مثال دوم را از جریانها اخیر جامعه مان ذکر میکنیم. همین چند روز قبل مصادف بود با سالروز درگذشت آیت الله خمینی، رهبر فقید ایران که سنتا و بنابر بعضی ملحوظات برخی افراد و حلقات سالروز رحلت وی را از سالهای قبل بدینسو بزرگداشت میکنند. یکعده قلم بدستان و موج سواران بتصور اینکه جامعه جهانی و آمریکا از افغانستان و هزاره ها کمک های بی شایبه میکنند و دیگر نیازی به ایران و حتی تداوم رابطه با این کشور احساس نمیکنند، هرگونه توهین و افترا را در نوشته ها، شعارها و گفته های شان نصیب آنمرحوم نمودند. جدا از اینکه اینگونه حرکتهای احساساتی و بدور از خرد ورزی ما چی پیامدهای منفی برای وضعیت و زندگی چند میلیون مهاجر افغانی که اکثریت آنها هزاره ها می باشند ببار می آورد، بندرت در این مورد با خود تعقل نموده ایم که تا بحال این همه شعارها و حرکت های دموکراسی خواهانه ما خیلی کم مورد توجه جامعه جهانی و آمریکا قرار گرفته است. مهم تر از آن، در شرایطیکه جامعه جهانی عزم جدی برای خارج شدن از افغانستان دارد که طی یکی دو سال دیگر تحقق خواهد یافت و همزمان خطر بازگشت طالبان متحجر تقویت می یابد و هزاره ها بازهم مجبورند بدامن ایران پناه ببرند، شخصا تصور میکنم اینگونه حرکتهای افراطی و احساساتی ما علیه این کشور جز تاوان هیچ فایده ای بحال ما ندارد. یکعده افراد که خود را بنحوی در کشورهای غربی رسانده و ضمن مجذوب شدن در تمدن فرنگ، خطر بازگشت طالبان و انارشی بر زندگی آنها چندان تاثیر ندارد و از این ناحیه نگرانی خاص هم ندارند، فضای مجازی را آزاد یافته و هرچه دل شان خواست بدون در نظر داشت شرایط آسیب پذیر جامعه شان مینویسند و به نشر میرسانند و یکعده قلم بدستان داخلی نیز برای مطرح شدن و موج سواری کردن حرفهای آنها را در نهایت با الفاظ و عبارات دیگر نشخوار میکنند. نمیخواهم از اصل موضوع که همواره نگرانی و دغدغه فکری ام را تشکیل میدهد دور شوم و در این قسمت صرف میخواهم این نکته را یاد آوری کنم که آمریکا و جامعه جهانی رفتنی است و همسایه های ما همچنان در همسایگی مان خواهند ماند و بفرض اینکه آمریکا برای سالهای بعدی نیز حضورش را در کشور ما حفظ کند، به کمک های آن خیلی امیدوار نباید بود و هزاره ها بنا بر دلایل متعدد من جمله در اقلیت بودن از لحاظ قومی و مذهبی، آسیب پذیری سیاسی و جغرافیایی و غیره احتمالا هیچگاه مشمول حمایت های موثر و همه جانبه آمریکا نخواهند شد. ولی نیازمندی ما به کشورهای همسایه منجمله ایران همچنان باقی خواهد ماند. بنابر این در چنین شرایطی مناسب نیست اینگونه به ایران و مخصوصا به رهبرانش تاخت و توهین کردن بویژه به شخصیت آیت الله خمینی بنظرم به هیچ وجه قابل قبول نیست.

بر خلاف یکعده دوستان، تصور میکنم اشتراک حاجی محمد محقق در سالگرد آیت الله خمینی در کابل تا حدی بنفع هزاره ها تمام شد. زیرا احتمالا این باعث گردید که از شدت خشم و حس انتقام جویی ایرانیها در برابر مهاجرین افغانی که در نتیجه تظاهرات یکعده مخالفان برگذاری سالگرد خمینی در کابل بوجود آمده بود، کاسته شود. مخصوصا اگر آقای محقق بهدف گیج و متحیر ساختن دیگران و اینکه از یکطرف هزاره ها با نفوذ رو به گسترش ایران در کشورشان مخالفند و سودای ایرادتمندی برای ایران را دیگر در سر ندارند، و از سوی دیگر برخی آنها در سالگرد رهبر فقید ایران اشتراک میکنند (نظمی اندر بی نظمی و نشانه های از تمایز قایل شدن بین شعار و شعور که مورد تاکید این قلم است) در این مراسم اشتراک نمودند، قابل تحسین است. بیاد داشته باشیم که اگر حرکت های سیاسی ما و تاکید بر کنار گذاشتن رویکردهای سنتی (همه چیز را سیاه یا سفید دیدن) با محوریت و در نظرداشت «نظمی اندر بی نظمی» باشد، بجرئت میتوان گفت که تلاشها و خط مشی ما در این صورت مقرون به موفقیت خواهد بود. بنابر این اگر مقوله نظمی اندر بی نظمی را مورد غفلت قرار دهیم و یکسره تاکید بر تمایز قایل شدن بین شعور و شعار بورزیم که بطور اجتناب نا پذیر منتهی به یکنوع آشفتگی و هرج و مرج میگردد، وضعیت و جایگاه سیاسی و اجتماعی ما نه تنها بهتر نخواهد شد بلکه بیشتر تضعیف خواهد گردید.

بر میگردیم به اصل موضوع: شرایط پیچیده و راز آلود سیاست حد اقل در کشورمان اقتصا میکند که هزاره ها رویکرد مبتنی بر یگانگی شعار با شعور را مورد تجدید نظر قرار دهند. در نتیجه همین رویکردهای صادقانه بوده است که هزاره ها نسبت به سایر اقوام طی ده سال گذشته از مقدار ناچیز کمکهای سرسام آور جهانی مستفید شده اند. آنها بگفته خارجی ها و آمریکایی ها که بارها خود اعتراف نموده، قربانی امنیت در ولایات و ولسوالیهای شان شده اند. همان شعارهای آتشین دموکراسی و صلح طلبی را که هزاره ها سر میدهند سایر اقوام نیز سر میدهند. صرف با این تفاوت که دیگران در پس شعارهای صلح و عدالت خواهی نیت ها و عملهای متفاوت در نظر دارند و توانسته منافع شانرا در آشفته بازار کنونی با دو رنگی و دوگانگی تامین نمایند. اما هزاره ها سعی نموده این منافع و امتیازات را با یکسان سازی شعار و شعور بدست آورند که متاسفانه تا بحال کمتر موثربوده است. زیرا همانطوریکه در فوق ذکر گردید، صداقت تمام عیار در رفتار و گفتار زمانی در یک جامعه از ارزش و کارکرد واقعی برخوردار است که همه چیز بر مبنای عدالت و صداقت و بدور از هرگونه تزویر و ریاکاری تنظیم گردد. همانطوریکه در نظام بین الملل حالت انارشی حاکم است و قوه فایقه مشخص وجود ندارد تا روابط کشورها بر مبنای آن تنظیم گردد و علیه کشورهای سرکش و متجاوز اقدامات موثر صورت گیرد، در سطح ملی عمدتا کشورهای جهان سوم نیز تا حدی زیاد این مسئله صادق است. عقل سلیم حکم میکند که عدالت ورزی و تاکید در عمل و گفتار به عدالت محوری در کشوریکه زمامداران آن در طول تاریخ با سر نیزه و در خوشبینانه ترین حالت با پشتوانه قومی حکمرانی کرده و از هیچگونه جرم و جنایت - پدیده شوم و شرم آور کوچی گری و طالب سازی بعضی نمونه های آنست – علیه سایر اقوام اباه نورزیده و حتی به توحش و بربریت شان افتخار میکنند، کاملا مضحک و بی معنی می باشد. در سر زمینکه کوچی گری و توحش افتخار شمرده میشود، باورهای کاذب و گمراه کننده عین مسلمانی دانسته میشود و حملات انتحاری و کشتن افراد بیگناه را عین مسلمانی قلمداد میکنند، بر طبل دموکراسی کوبیدن و برای صلح و عدالت گلو پاره کردن بی معنی است. و بالاخره نباید فراموش کرد که در جامعه ای که مردم صادق و صلحدوست همه ساله محکوم به قتل عام توسط پروژه های کوچی و طالبان سازی شوند و دار و ندار شان بتاراج برده شود و زمین های شان مورد تاخت و تاز این گروه وحشی با تبانی دولت قبیله گرا و حلقات فاشیستی قرار گیرد، همواره ضرورت به مزاری و مزاری ها احساس میشود تا اگر متجاوزان با زبان ملایم نمی فهمند، آماده نبرد شوند.

تصور میکنم فضا همواره برای فعالیت در راستای انسجام و هماهنگی هزاره ها مناسب بوده است و نیاز است که یک گروه افراد دلسوز و آگاه ابتکار بخرج داده و برای تقویت و تسریع اتحاد هزاره ها کار را از یک جای نه یک جایی شروع کنند. بطور مثال شبکه اجتماعی فیس بوک را اگر بررسی کنیم دهها کاربر تحت نام انجمن و شورا بنام اتحاد هزاره ها، انجمن زنان هزاره، مقاومت هزاره، شورای هزاره های خارج از افغانستان، مردم هزاره، فیس بوک هزاره ها و غیره در فیس بوک و ویبلاگها فعالیت دارند که نشان میدهد اراده عمومی بنحوی برای وحدت هزاره ها وجود دارد. برای اتحاد و انسجام هزاره ها لازم نیست ابتدا با پلانها و برنامه های وسیع و پر هزینه کار را شروع کرد. زیرا ایجاد تشکیلات منظم و رسمی مستلزم هزینه فراوان است و در صورتیکه منابع قابل اعتماد برای تمویل آن تشکیلات و برنامه ها وجود نداشته باشد، هرگونه تلاش در این زمینه با شکست مواجه خواهد شد. تا آنجا که میدانم قلم بدستان و دردمندان زیاد هزاره از قبیل انجنیر محسن زردادی، کاظم وحیدی، علی تقوایی و غیره پیرامون میکانیزمها و راههای تقویت انسجام هزاره ها مقاله های نوشتند و راهکارهای متعدد را برای اقدامات عملی را در این راستا پیشنهاد کردند و متاسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفت. تصور میکنم یکی از دلایل عمده که به پیشنهادات و راهکارهای این دردمندان در عمل اهتمام ورزیده نشده اینست که طرحهای آنها در شرایط کنونی چندان عملی بنظر نمیرسد. مثلا انجنیر زردادی در نوشته اش خواهان ایجاد یک تشکل سرتا سری هزاره ها در سطح ولایات و ولسوالیها با هزینه هنگفت و در عین حال پایدار بود، بدون اینکه مشخص سازد کدام منابع آنرا تمویل خواهد نمود. بهرحال تصور میکنم باید راهکارهای را جستجو کرد که عملی و کم هزینه باشد. از طرف دیگر، باید تلاش ورزید در زمینه انسجام هزاره ها چهره های سیاسی  جامعه مانرا نیز دخیل ساخت و به نقش آفرینی آنها اهتمام ورزید. نویسندگان و افراد اکادمیک در نهایت میتوانند راهکارهایی پیشنهاد کنند و اقدامات عملی و چگونگی بررسی گزینه های متعدد بعهده نخبه گان سیاسی یک جامعه است. با توجه به اینکه هزاره ها از لحاظ جغرافیایی خیلی پراکنده اند و این پراکندگی و آسیب پذیری های سیاسی و اجتماعی بر تضعیف هویت قومی آنها افزوده است و هم اکنون تعداد زیاد هزاره ها به تعقیب گرویدن به مذهب سنی بنا به هر دلیلی هویت قومی کاذب را پذیرفته، اگر در راستای انسجام هزاره ها کارهای جدی صورت نگیرد یقینا به آسیب پذیری تمام عیار ما افزوده خواهد شد و در معادلات سیاسی افغانستان نیز بعنوان یک بدنه قدرت قابل توجه شناخته نخواهیم شد. این موضوع روایت طولانی دارد و در فرصت های مناسب به آن خواهم پرداخت.

سخن آخر اینکه انسجام هزاره ها و تشکیل هسته های مقاومت پسا 1214 در برابر نیروهای ارتجاعی و افراطی باید بعنوان اولویت درجه یک آنها در نظر گرفته و به آن پرداخته شود. تجدید نظر هزاره ها پیرامون رویکردهای سنتی شان که بنحوی همان مطلق گرایی است میتواند تمهیدی باشد برای خط مشی جدید آنها در معادلات سیاسی و سرنوشت جمعی.  

 

 ۲۸ جوزا ۱۳۹۱

پارلمان

 

تاملی در مورد شیخ غفاری

بخش اول

 

دیشب از رسانه بی بی سی شنیدم که شیخ نعمت الله غفاری و داکتر عارف شاه جهان برای سمت معاونت دوم پارلمان باهم رقابت نمودند و بعد از آنکه هیچکدام رای لازم بدست نیاوردند و لابد انتخابات به دور دوم کشانیده میشد، شاه جهان از کاندیداتوری اش بنفع غفاری انصراف نمود. بدنبال آن، عده ای از وکلا عمل شاه جهان را مورد انتقاد قرار دادند و عده ای من جمله سید عالمی بلخی و سید سجادی حمایت خویش را از احراز کرسی معاونت توسط وی اعلام نمودند. اندکی در مورد موضع گیری آنها به حمایت از حق هزاره ها و احراز کرسی معاونت توسط شیخ غفاری هزاره تبار، حسن نظر برایم دست داد و در دلم آنها را تحسین نمودم. زیرا برای اولین بار است که میدیدم این وکلای سادات تبار گرایشهای تبانی محور را کنار گذاشته و از حق قومی دفاع میکنند که عمدتا با رای آنها وارد پارلمان شده اند. اقدام شاه جهان را که ظاهرا منجر به رفع بن بست پارلمانی گردید نیز قابل ستایش دانستم.

اندکی در مورد سابقه شیخ غفاری کنجکاو شده و ازیکی دو همکارم که سالها در شهر لشکرگاه زندگی نموده- جاییکه این شخص نیز سالها است که از قره باغ غزنی کوچیده و ساکن آنجا شده- و اکنون نیز خانواده های آنها در لشکرگاه بسر میبرند، در مورد وی تحقیق کردم. بالاخره معلوم شد که شیخ غفاری با پذیرفتن حلقه ننگین اسارت (عضویت در حزب نام نهاد شیخ محسنی قندهاری) از جمله نوکران و دست و پا بوسان وی می باشد. علاوتا وی با جمعی از همکیشانش در شهر لشکرگاه بکمک و حمایت ایران یک مرکز خیریه را ایجاد نموده که از طریق آن زمینه نفوذ شوم این کشور میان هزاره های ساکن آن ولایت را گسترش میدهد. یکی از دوستان بیان نمود که شیخ غفاری در شهر لشکرگاه مکتب خصوصی بکمک شیخ آصف قندهاری تاسیس نموده و از هزاره ها صرف آنعده متعلمین در آن مکتب شمولیت داده میشوند و درس میخوانند که خانواده های شان وابسته به حزب محسنی باشند. پس دانسته میشود که این شخص وابستگی حزبی و آنهم حزب منفور شیخ قندهاری را نسبت به هر چیز دیگر مقدم میشمارد و هر آنچه را که در راستای منافع بادارها و ولیان نعمت شان (صدای کارتونی و مرکز صدور تروریزم ولایت فقیه و تروریزم) نباشد، برای وی قابل پذیرش نیست. تازه اینجا بود که دلیل حمایت سید حسین بلخی و سید سجادی از وی برای کسب معاونت دوم را متوجه شدم. همه ای آنها از یک قماش هستند و از درباریان پر و پا قرص شیخ عیاش محسوب میگردند.

کاندید شدن و انصراف شاه جهان بنفع غفاری نیز از قبل برنامه ریزی شده بوده که متاسفانه وکلای هزاره در پارلمان اصلا متوجه نمیشوند و یا دیر آنرا درک میکنند. انصراف شاه جهان بنفع شیخ غفاری ممکن است یک اقدام خیر خواهانه در نزد دیگران (پشتونها، تاجیکها و ازبکها) که در فضای فکری ما قرار ندارد، تلقی گردد و همه او را ستایش و تحسین کنند. اما واقعیت اینست که شاه جهان با این تاکتیک خواست از آدرس هزاره ها، همکیش و هم حزبی خود را بمقام معاونت برساند تا روح مجددا در کالبد این حزب منفور بدمد. من باور دارم که اگر رقیب شاه جهان بیات تبار یک هزاره مستقل و یا وابسته به حزب محقق و خلیلی میبود، هرگز بنفع وی انصراف نمیکرد.

بهرحال شاه جهان با این تاکتیک خود بخوبی توانست برای شیخ قندهاری ادای وظیفه نماید و هم محبت خود را ولو برای مدت زمان محدود در قلب یکعده جاه دهد. کما اینکه دیروز همه نا خود آگاه عمل وی را در صفحات فیس بوک چنان تقدیر نمودند که گویا وی برای آنها تبدیل به منجی گردیده است. اما دیری نخواهد گذشت که همه چیز عیان خواهد شد. متاسفانه ریخت و پاشهای حزب محسنی قندهاری در جامعه ما کم نیست. در بخش دوم این نوشته به تحلیل این موضوع خواهم پرداخت.

 

۲۴ دلو ۱۳۹۰

 

سفرنامه

سفرنامه هرات
قسمت اول:

بعد از چهار سال برای اولین بار در آستانه سال جاری با هواپیما و آنهم هواپیمای فرسوده افغانستان سفر کردم. روند تلاشی مسافرین در فرودگاه کابل خیلی وقت گیر و پیچیده است. بعد از ختم تلاشی و بازرسی، مسافرین همگی به سالن انتظار فرودگاه حضور می یابند و سپس هرکدام پرنده دیارهای دور و نزدیک میشوند.

از سفرهای هوایی می ترسم. در سالهای که در دفتر ملل متحد در بامیان کار میکردم و هرگاه لازم میشد در ولایت دایکندی به ماموریت بروم، سفرهای هوایی آن برایم خیلی سخت و اضطراب آور بود. رفتن و رسیدن در آنجا یک اضطراب و برگشتن به محل کار (بامیان) یک عالم دلهره و اضطراب دیگر بود. حتی در روزهای که در دایکندی بسر میبردم یکی از نگرانیهای من برگشتن به بامیان بود. هربار وقتی با مصئونیت برمیگشتم، خیلی خوشحال میشدم و ده ها بار خدا را سپاسگذار میکردم و به نشانه تشکری، تا چند روز بعدش همیشه بموقع و بطور منظم به نمازهایم رسیدگی میکردم. هربار سفرهای هوایی  را بیاد می آوردم و اینکه چگونه هواپیما حین فرو رفتن در میان ابرها سیر پر فراز و نشیب توام با ارتعاش داشت، مجددا اضطراب ها بر من مستولی میشد.

بهرحال، در سفرهای هوایی دچار اضطراب عجیب می شوم و نمیدانم چگونه از آن جلوگیری کنم. به همین ترتیب، از سوار شدن در کشتی نیز خیلی میترسم. وقتی روی قایق های کوچک در آب بند امیر سوار میشدم یکنوع هراس شدید بمن دست میداد. آنانیکه مثل من از آب میترسند، تصور میکنم هرگز حاضر نخواهند شد سفرهای دریایی چندین روزه  را که به احتمال زیاد با خطرات مرگبار همراه است، در مسیر کشورهای خارجی در پیش گیرند.  در سفر به هرات وقتی وارد هواپیمای آریانا شدم، راستش هر لحظه با خود تصمیم میگرفتم از هوا پیما پیاده شده و از سفر هوایی منصرف شوم. اما از آنجاییکه برای بلیط آن قبلا پول پرداخت نموده بودم و وقت کافی برای سفر زمینی در اختیار نداشتم و از لحاظی سفر زمینی لا اقل از لحاظ امنیتی مشکلات خاص خود را دارد، ناچار چوکی ام را ترک نکردم تا اینکه هواپیما با بیش از صد نفر مسافرش آماده پرواز گردید و من لابد ایده پائین شدن از آن را از ذهنم خارج ساختم. صندلی که در پهلویم قرار داشت به شخصی تعلق گرفت که از لحاظ سن از من بزرگتر بنظر میرسید. با بی صبری شروع به پرسیدن سوالاتی از قبیل اینکه فاصله هرات با کابل در سفر هوایی چقدر است و غیره، از وی نمودم. وقتی جواب داد که بیشتر از یکساعت است، اضطرابم بیشتر شد و با خود گفتم آیا این هواپیما مطمئینا مسیر یکساعته را بطور اطمینانی و بدور از هرگونه حادثه طی خواهد نمود؟ سپس صحبت از هواپیماهای افغانستان و شرکت آریانا شد و وی گفت شرکت مذکور صرف دو هواپیمای جدید در اختیار دارد و بقیه هواپیماهایش کهنه و فرسوده است. با عجله پرسیدم: آیا هواپیمای کنونی نیز از آن جمله است؟ جواب مثبت وی به اضطرابم افزود.

تازه هواپیما در فراز آسمان قرار گرفته بود که شخص همجوارم چشمانش را با خیال راحت بست و گویا بخواب رفت. اما من همچنان در تب و تاب اضطراب بسر میبردم و با نگرانی از شیشه های هواپیما به بیرون نگاه میکردم. کوهها اکثرا پوشیده از برف بنظر میرسید. یک زمان متوجه شدم که هواپیما درحالیکه ارتعاش دارد از ارتفاعش میکاهد. از شدت اضطراب ناگهان در صندلی جاه خوردم  و این باعث بیدار شدن شخص همجوارم گردید. "خلبان ممکن است معتاد و تریاکی باشد، ورنه اینقدر فراز و نشیب و ارتعاش ضرورت نیست" واکنش خونسرد وی بود که لحظه ای ذهنم را به این نکته مشغول ساخت که متاسفانه میزان اعتیاد در کشور ما چنان بالا رفته که حتی اذهان در مورد خلبانها – افرادیکه هرگونه حدس و گمان اعتیاد نسبت دادن به آنها بعید است – مشکوک میشود. و شاید هم سهل انگاریها و فساد اداری در کشور آنقدر گسترده شده که ولو اینکه یک خلبان معتاد باشد، هیچگونه اقدام تنبیهی و بازدارنده متوجه وی نمیگردد و او میتواند با خیال راحت اعتیاد و شغل خلبانی اش را ادامه دهد!

در مسیر هوایی کابل – هرات شاید از فراز ولایات متعدد عبور نمودیم. اما آنچه که مشهود بود وضعیت کوهستانی بودن اکثر ساحات بین کابل و هرات بود که این امر برایم یاد آور کوهستانی بودن مناطق مرکزی (هزارستان) بود. با اعلام بلندگوها مبنی بر اینکه الی فرود گاه شهر هرات فاصله کم باقی مانده و مسافرین کمربندهای شانرا ببندند، احساس راحتی کردم. هواپیما بسلامت در فرودگاه هرات ساعت 10 قبل از ظهر به زمین نشست. در یک نگاه گذری، فرودگاه هرات را که اخیرا به کمک نیروهای خارجی مستقر در هرات به فرودگاه بین المللی هرات ارتقا یافته، خیلی معمولی و فاقد امکانات یافتم. وقتی از هواپیما پاین شدم، از موظف امنیتی تقاضای اجازت نمودم تا از هواپیما و فرودگاه عکس بگیرم. درخواستم محترمانه از جانب وی رد گردید و من در حالیکه برای اولین بار وارد شهر هرات شده بودم، راه منتهی به شهر را ابتدا با پای پیاده در پیش گرفتم.

3 ثور 1390

از سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران

 

آخرین بار وقتی به عیادت خسر مادرم رفتم یک هفته قبل از وفاتش بود. خیلی نحیف و استخوانی شده بود و با دیدن وضعیت صحی اش سخت متاثر شدم. پدر خسر و بچه هایش وی را با نا امیدی در همان شب به زیارت موسوم به ابوالفضل واقع در مرکز شهر کابل برد و تا صبح در آنجا به امید بهبودی وی دعا و نیایش کردند. اما وضعیت صحی اش همچنان رو به وخامت بود و هیچ امیدی برای بهبودی اش احساس نمیشد. در روزهای نزدیک به نوروز به هرات رفتم و مدت چهار روز که در آنجا اقامت داشتم، هر لحظه گوش به زنگ بودم. در ساعات نا وقت روز اول نوروز به کابل برگشتم و روز دوم می بایستی به و ظیفه میرفتم. صبح آنروز هنگام ترک منزل بمقصد وظیفه، خانمم گفت میخواهد امروز از مادر بیمارش دیدن کند. بیچاره، اخیرا از نوع بیماری مادرش اطلاع یافته بود و روزی خیلی گریه کرد و میگفت که در نبود مادرش، نگران یگانه خواهرش کوچکش است.

بهرحال، در آنروز نتوانستم از رفتن به خانه مادرش ممانعت کنم و میدانستم که هردوی ما دیر یا زود از مادر رنجور و درحال احتضار محروم خواهیم شد و نباید با رفتن به خانه مادر مخالفت ورزم و درد بیشتر در دل وی بکارم. اما خودم اخیرا ببهانه های مختلف از رفتن و عیادت خسر مادرم سرباز میزدم. زیرا میدیدم که هر روز وضعیت صحی اش رو به وخامت میگرایید و در روزهای قبل از مرگش تبدیل به یک مشت استخوان شده بود و من از دیدن چنین حالت وی می ترسیدم و سخت متاثر میشدم.

صبح آنروز به وظیفه رفتم و خانمم مصمم بود که از مادرش دیدن کند. ساعت 4:30 بعد از ظهر بود و من در راه بطرف خانه در حرکت بودم که خانمم زنگ زد و گفت مادرش در حال کوما است و از دهانش خون می آید. این حالت اخیرا برایش گاهی اتفاق می افتاد. در صحبت تلفنی، خانمم نیز ترسیده و پر اضطراب بنظر میرسید. نزدیک خانه رسیده بودم و بیشتر از 15 دقیقه نگذشته بود که دوباره زنگ زد. اینبار در آنطرف خط تلفن گریه و شیون داشت و از من خواست هرچه زودتر خود را بمنزل مادر برسانم. دانستم که بیچاره مادر در همان لحظه جان را به جان آفرین سپرده است. وقتی آنجا رسیدم، با یک مشت جسد استخوانی خسر مادرم مواجه شدم که در وسط اتاق گذشته شده بود. فرزندان و وابستگانش دورش جمع شده و گریه میکردند. بیشتر از یکساعت به آذان مغرب نمانده بود و همه به اتفاق هم موافقت نمودیم که بدون ضیاع وقت، جسد مادر بخاک سپرده شود. ساعت 10:30 شب بود که مراسم تشییع جنازه خاتمه یافت و بخانه برگشتیم.

مرحوم خسر مادرم کمتر از یکسال بود که به مرض کشنده سرطان مبتلا شده بود. بیچاره، طی مدت بیماری اش رنجها و دردهای فراوان را متحمل شد و از سه ماه بدین سو زبانش کاملا بند آمده بود و صحبت نمیتوانست. در این اواخر غذا نیز خورده نمیتوانست و گلویش بند شده بود. تقریبا دو هفته بود که از گرسنگی و بندش گلو نیر رنج جانکاه میکشید. دیدن این وضعیت واقعا متاثر کننده بود.

مرحوم خسر مادرم، آدم دلسوز و مهربان بود. در شرایطیکه تنها بودم و هیچ یک از برادران، پدر و مادر در کنار من و خانمم نبود و همه بعد از سپری نمودن مراسم عروسی ما به منطقه برگشتند و ما تنها ماندیم، خسر مادرم با حوصله مندی کارها را رو براه میکرد و در حل مشکلات مارا یاری میرساند. یادم می آید هرگاه خانمم و یا دخترم الهه جان مریض میشد و خودم در وظیفه بودم، این خسر مادرم بود که آنها را به داکتر میبرد و من از این ناحیه خیال راحت داشتم. خسرمادرم بالاخره به دیار باقی شتافت و کمتر از یکسال در درد جانکاه میسوخت. خدا میداند وقتی که از شدت درد در عالم بی زبانی بخود می پیچید، چقدر متاثر میشدیم.     

مرحوم خسرمادرم زن توانا و صحت مند بود. اولین بار وقتی دکتران نوع بیماری اش را برایم اعلان نمودند، به آسانی تصور نمیکردم این بیماری وی را به زانو در آورد و نفسش را بگیرد. اما تدریجا باید واقعیت را می پذیرفتم و این بیماری مرگبار، بالاخره کمتر یکسال بعد در روز دوم سال نو ساعت 5:20 دقیقه بعد از ظهر نفسش را بیرحمانه گرفت و ما را ماتم زده و محزون ساخت. اکنون این ما هستیم که در فراق همیشگی مادر دردمندانه بسر میبریم و دلهای ما تبدیل به غمخانه برای دردهای بی مادری گردیده است. نوروز امسال سخت بی رمق و بی روح بود برای ما. درختان باغچه خانه پرگل شده، شاخ و برگ کشیده و آمدن موسم بهاران را جشن گرفته اند. اما دلهای ما سخت اندوهناک و افسرده است و توانایی همراهی آنها و فصل بهار را نداریم.

روحش شاد و یادش گرامی باد!

۱۰ حمل ۱۳۹۰

روزهای دشوار زندگی من و خانمم

 

بیچاره خسر مادرم کمتر از یکسال است که در بیستر بیماری مهلک سرطان افتاده و اینروزها وضعیتش بشدت وخیم است. زبانش طی یکی دو ماه اخیر بند آمده و هرگونه قدرت سخن گفتن و حرف زدن را از دست داده است. واقعا دلم برایش میسوزد و با دیدن حالت اسفناک صحی اش به سختی اشکهایم را جلوگیری میکنم. خانمم که از نوع بیماری مادرش آگاه نیست و لابد اکثر روزها به مراقبت از وی می پردازد بعضا شکایت میکند که از کثرت رفت و آمد و رسیده گی به مادر رنجورش خسته شده و آنگاه با نگرانی سوال میکند که چرا وضعیت مادرش بیشتر رو به وخامت است تا صحت یابی؟ "نمیدانم" تا بحال همواره جواب من بوده است و جرئت نمیتوانم که بگویم صحت یابی مادر بیچاره ما تقریبا غیر ممکن است و مرض مهلک سرطان هر لحظه ممکن است به حیاتش خاتمه دهد. نمیدانم بیچاره خانمم بعد از مرگ مادرش که خیلی به او وابسته است چی حالی خواهد داشت. نگرانیها از عواقب بیماری و رفتن احتمالی وی از جمع ما بشدت ذهنم را بخود مشغول ساخته به حدیکه طی چند ماه اخیر قادر به تمرکز فکری نیستم و همه اش به وی و سرنوشت شوهر و فرزندانش می اندیشم. خدایا! میدانی چقدر دشوار است این وضعیت! به این مریض و خانواده رحم کنید و همه ی مریضان را شفا عنایت کنید. آمین یا رب العالمین 

۱۷ دلو ۱۳۸۹

دلم گم شده ، پیداش میکنم من!

 

یاد آنروزها بخیر! سالهای که در بامیان بودم، آهنگهای خانم شهلا سرشار و مرحوم هایده را بویژه هنگام افسرده گیها خیلی زیاد گوش میکردم و آن سالها فرصت زیاد برای گوش دادن به موسیقی و نوشتن و خواندن داشتم. شب گذشته تا دیر وقت در دفتر ماندم و وقتی سوار ماشین شده و بطرف خانه در حرکت شدم، فورا متوجه گردیدم که راننده ماشین، نوار این دو خواننده همیشه بخاطر مانده نی را گذاشته و خوب میدانم که برای لحظه ای بیاد خاطرات دل انگیز بامیان افتادم و همان لحظه تصور کردم که در مسیر راه بامیان در حرکتم.

این یادداشت مختصر را به نشانه بزرگداشت از خاطرات بامیان و اشعار و آهنگهای دوست داشتنی این دو خواننده همیشه جاوید، در ویبلاگم گذاشتم.  

 

کابل

۲۲ جدی ۱۳۸۹

تصمیم متزلزل

 

  دانشجوی رشته روابط بین الملل در دانشگاه خصوصی کاتب هستم و طی یکسال گذشته(1388)دو سمیستر آنرا خواندم. بعضی چیزهای جدید آموختم و کم نبود موضوعات و مطالبی که قبلا کم و بیش برایم آشنا بودند و با آنهم اساتید بما درس میدادند. همزمان با آغاز سال جدید ۱۳۸۹ سمیستر سوم- سال دوم تحصیلی را آغاز نمودیم و در تقسیم اوقات متوجه شدم که مضامین عادی و معمولی کماکان فراوان است که در سمیستر جدید گنجانیده شده است. نزدیک به دو هفته در صنف اشتراک کردم و احساس نمودم در انتخاب رشته روابط بین الملل اشتباه کرده ام و هر روز نسبت به ادامه آن بی میل میشدم. رشته با نام و نشان بلند و بالا و دهن پرکن. ولی درون تهی! بالاخر تصمیم گرفتم رشته حقوق را بعنوان انتخاب دومم بخوانم و درخواستی ام را بدین منظور به اداره دانشگاه تسلیم نمودم و در عین حال با عده ای از آشنایان پیرامون این موضوع صحبت نمودم و هرکدام مشورتهای گوناگون بمن میداد. عده ای رای مثبت میداد و عده ای رای منفی. چند روز بایستی انتظار کشید تا صنوف جدید شروع و سروسامان یاید و اکنون که تصمیم گرفته بودم رشته تحصیلی را عوض کنم از اشتراک نمودن در کلاس روابط بین الملل منصرف شدم و در عوض حدود یک هفته را در خانه گذراندم.

 برای اینکه بتوانم بهتر و عاقلانه تر تصمیم بگیرم با یکی از آشنایان که هم اکنون سمیستر چهارم رشته روابط بین الملل را ادامه میدهد وارد صحبت در دنیای مجازی انترنیت شدم. در مجموع حرفهای منطقی داشت و از جمله اینکه در هر سمیستر تعداد از مضامین اساسی اند و تعداد از آنها بصورت نیمه فرعی. سعی کنیم مضامین اساسی و کلیدی را هرچه بیشتر و عمیق تر مطالعه کنیم و بیشتر اوقات خویش صرف مطالعه کنیم. در این صورت علاقه مندی ما بیشتر میگردد. مشورتهای آندوست برایم جالب بود و بالاخره تصمیم گرفتم رشته روابط بین الملل را ادامه دهم. با تجدید نظر نمودن تصمیم قبلی ام، حال نمیدانم گمراه شدم یا به صراط مستقیم برگشتم. مرور زمان آنرا به اثبات خواهد رساند.

۲۴ حمل ۱۳۸۹

زندگی پر مصروفیت

 

سلام دوستان!

همزمان با آغاز سال جدید، درسهای دانشگاه نیز شروع شده و از این ببعد علاوه کار کردن لابد به درس و بحث نیز بپردازم. زندگی در کابل پر مصروفیت است و صرف فاصله محل کار با منزل بیش از یک ساعت است و هر روز در جاده های خاک آلود و مزدهم این شهر باید دو الی سه ساعت را صرف رفت و آمد کنم. تصور میکنم بیشتر اوقات فراغت من در رفت و آمد سپری میشود، درحالیکه در بامیان اینطوری نبود و علاوه بر اینکه در آنجا زندگی مختصر داشتم فاصله محل کار با محل بود و باش بیش از ده دقیقه نبود. ممنون از همه ای دوستان و بازدید کنندگان که تا بحال با کامنتها و پیشنهادات شان همراهی ام نموده اند. با توجه به مصروفیتها و درسهای دانشگاه، از این ببعد ویبلاگ تولدی دیگر بندرت آپ می شود.

 

حمل ۱۳۸۹   

لهجه و زبان هزاره گی

 

حاشیه نشینی زبان هزاره گی در شهر نشینی گویندگان آن

 

 اخیرا همکار جدید که از لحاظ اتنیکی تاجیک می باشد در شعبه کاری ما استخدام شده است. باهم بیشتر آشنا شده ایم و گاهی در باب موضوعات مختلف باهم وارد سخن میشویم. بگفته خودش، حدود 20 سال را در کشور ایران مهاجر بوده و زمانیکه شش ماهه بوده پدر و مادرش به کشور ایران مهاجرت نمودند. با اینحال، کاملا به زبان تاجیکی/کابلی تکلم میکند و به گفته خودش تازه وقتی از ایران برگشته بود گاهی عادتا بعضی کلیمات ایرانی را در صحبتهایش استفاده مینمود و دیگران تصور میکردند اهل ولایت هرات است. اما حالا استفاده آن کلیمات و واژه هارا بکلی کنار گذاشته و به زبان مادری اش تکلم میکند. در جواب سوالم مبنی بر اینکه چگونه باوجودیکه مدتهای طولانی را در ایران سپری نموده لهجه ایرانی ندارد، گفت در ایران والدینم و سایر اقاریب مداوم بما توصیه میکرد که با زبان اصلی مان تکلم کنیم و خود ما نیز دوست نداشتیم در صحبتها از لهجه ایرانی استفاده کنیم. در نتیجه فرهنگ و زبان ایرانی برما تاثیر گذار  واقع نشد.

 تا آنجائیکه میدانم، تاجیکها که تعداد شان در ایران شاید کم نباشد، برخلاف هزاره ها، به حفظ زبان شان خیلی متعهد و وفادار می باشند و سعی میکنند به همان زبان اصلی و مادری شان تکلم نمایند. اما چرا هزاره ها زبان و لهجه شان در عالم مهاجرت دچار دگرگونی میگردد؟ نه تنها در عالم مهاجرت، بلکه با اختیار نمودن زندگی شهری در داخل کشوراز گویش و لهجه زبان هزارگی شان فاصله میگیرند. ابتدا باید خاطر نشان نمود که بحثهای حرفه ای و تکنیکی زبان شناسی را به اهل تخصص آن می سپارم و در اینجا بیشتر از استنباطات، برداشتها و قضاوتهای شخصی ام دراستدلال این موضوع استفاده می نمایم. فکر میکنم دلایل ذیل پاسخ سوال فوق را تشکیل میدهند:

1- کاملا هویدا است که زبان هزاره گی در مقایسه با زبان تاجیکی زبان اطرافی و دهاتی است که بیشتر در مرز و بوم اصلی شان تکلم میشود. زیرا هزاره ها بنا بر موقعیت جغرافیائی شان عمدتا دهاتی اند و زبان دسته اول و اصلی هزاره گی که عاری از هرگونه تکلف و تظاهر و تعارف  و در عین حال رک و راست و صریح بوده انعکاس دهنده زندگی و روابط بی آلایش گویندگان آن می باشد. تاجیکها در مقایسه با هزاره ها دارای سابقه طولاتی تر شهرنشینی می باشند و زبان شان نیز به مقیاس شهر نشینی آنها بیشتر تکامل نموده است. زبان کابلی که بیشتر زبان تاجیکی می باشد بخاطر سابقه طولانی شهری اش بعنوان زبان غالب جلوه مینماید بطوریکه هرگاه پشتونها، هزاره ها، ازبکها و سایر اقوام مخصوصا در شهرکابل بزبان دری/فارسی صحبت می نمایند سعی میکنند با همان لهجه خاص کابلی تاجیکها صحبت نمایند. از هزاره ها مخصوصا قشر جوان شان نیز بعد از سپری نمودن چند صباحی در کابل شروع به کنار گذاشتن زبان و لهجه هزاره گی و استفاده ولو ناشیانه لهجه کابلی/تاجیکی می نمایند تا به سایرین چنین وانمود نمایند که کابلی است و سالها قبل زندگی در هزاره جات را ترک نموده اند. اگر سوالی از عده ای آنها که مخصوصا از لحاظ اقتصادی کم و بیش رشده نموده پرسیده شود که از کدام مناطق هزاره جات هستند بعضا با اکراه جواب میدهند که از بهسود و یا جاغوری مثلا هستند. عده ای آنها که با لهجه غلیظ کابلی صحبت می نمایند خود را کابلی می شمارند و استدلال میکنند که پدر و پدر کلان آنها در کابل بدنیا آمده اند، در حالیکه بباور این حقیر هزاره های کابلی الاصل یا اصلا وجود ندارد ویا هم خیلی اندک است که حالا شاید در شهر خاک آلود و مخروبه کابل نباشند.

 2- زبان و لهجه هزاره گی علا رغم اینکه گویندگان آن عمدتا دهاتی اند، در مقایسه با لهجه کابلی شرین و دلچسپ میباشد و حتی اکثر تاجیکها نیز به آن معترفند. در مواردی دیده شده که وقتی هزاره ها با  تاجیکها و کابلی زبانها و یا در میان خود به زبان و لهجه هزاره گی تکلم می نمایند، دیگران در برابر ما لبخند میزنند. تا آنجائیکه من متوجه شده ام لبخند و خنده آنها نه بعنوان تمسخر لهجه هزاره گی بلکه بیشتر بخاطر حلاوت و جذابیت آن میباشد که آنها هنگام شنیدن و مکالمه کردن آن لذت میبرند. ولی عده ای زیاد هزاره ها خنده آنهارا به عنوان تمسخر زبان شان دانسته و برای آنکه در معرض خنده آنها قرار نگیرند  سعی میکنند لهجه هزاره گی شانرا کنار بگذارند. در شهر کابل فرهنگ و لهجه تاجیکی «غالب» است و متعاقبا استفاده  زبانهای محلی من جمله هزارگی که در این شهر کمرنگ میگردد (زیرا اکثر ساکنان غیر هزاره شهر کابل چندان زبان و لهجه هزاره گی را نمی فهمند) نیز سبب تضعیف و تقلیل جرئت و اعتماد بنفس هزاره ها در استفاده لهجه و زبان هزارگی شان میگردد.   

3-   هزاره ها بر اثر رویدادها و محرومیتهای تاریخی، برخلاف تاجیکها و پشتونها، نتوانسته یک فرهنگ منسجم و تهاجمی در داخل کشور شکل دهند. از طرفی، با توجه به اینکه اکثر هزاره ها در مناطق شدیدا کوهستانی بصورت تک افتاده و پراکنده بسر میبرند و پراکندگی در میان کوهپایه های هزاره جات زمینه تعریف نمودن منافع و استراتیژی مشترک را از آنها سلب نموده، عملا از شکل گرفتن فرهنگ منسجم و تهاجمی هزاره گی نیز جلوگیری نموده است. در نتیجه با فرهنگ و زبان منفعل و نیم بند بدنیا می آیند و با همان خاصیت و ویژه گیها تا بحال به کشورهای همسایه و خارج مهاجر میشوند. مسئله­ی مهم در این زمینه اینست که آنها در ایران بدور از تنشها و تحقیر و توهین قوم برتری- جوی حاکم زندگی میکنند و عمدتا به­ همین دلیل از واقعیتهای عینی جامعه درک درستی ندارند و نمی­دانند که در جامعه­ ای ما چیزی به ­نام هویت جمعی از نوع فراقومی (ملی) وجود عینی نداشته و این تنها توهمی است که درخارج کشور و به­خاطر فشار بر آنها  به عنوان یک تبعه­ ای کشوری به­نام افغانستان در ذهن آنها شکل گرفته است. طی این چند سال اخیر شاهد موارد زیادی از این مسئله بوده­ایم که مهاجرین برگشته از ایران و اروپا داد سخن از ملی و ملت دارند و از همان زاویه و با همان نگاه و پیش فرض به نقد می کشند.  پس از گذراندن دوسه سال در داخل، تازه پی می­برند که در این جامعه تنها چیز برجسته و قابل لمس، تبعیض و ستم قومی است و بس.   

 سخن آخر اینکه گرچه لهجه هزاره گی در شهرها و عالم مهاجرت در حاشیه قرار دارد و امروز حتی اکثر هزاره های شهری و شهر نشین از صحبت کردن با لهجه هزاره گی احساس ننگ و خفت می کنند. ولی نباید فراموش کرد که حامی اصلی و موثر زبان دری/فارسی در افغانستان هزاره ها اند و تا کنون بیشترین مبارزات برای شگوفائی زبان دری/فارسی و متحمل شدن قربانیهای گوناگون در این راستا از جانب هزاره ها صورت گرفته است.

۱۱ حوت ۱۳۸۸

 

روایت محرم

 

روایت محرّم

 

یادم می آید وقتی کوچک بودم شبهای محرم برای من و بچه های هم سن و سال در قریه ما نوعی سرور و تفریح بود. شبهای محرم در فصلهای تابستان و خزان سال فرصتی بود برای دستبرد زدن میوه های درختان، بی رحمانه شکستن شاخه های آنها و زیر پا نمودن زمین های زراعتی. در شرایطیکه خانواده ها از لحاظ اقتصادی سخت وابسته به محصولات زراعتی بودند و تقریبا یگانه گزینه تمویل آنان محسوب میگردید، خانواده ها در شبهای محرم با مشکل زیاد از طرف ما مواجه بود و بعضی آنها مجبور بودند باغهای شانرا محافظت نمایند. از محرم صرفا سینه زدن و نوحه خواندن و شنیدن را با همان لهجه خاص میدانستیم و عده ای از نوجوانان که صدای خوب داشتند، در نوحه خواندن در آن شبها با همدیگر رقابت میکردند و کسانیکه دارای صدای دلنشین بودند از شهرت خاص در میان مردم و خانواده ها برخوردار بودند. بزرگان و ریش سفیدان نیز از محرم درک چندان بالاتر از زنجیر زدن و سینه زنی ویژه که اکنون در کابل مشهور به «سینه زنی وطنی» است نداشتند. ملای مسجد نیز وقتی در عقب مایکروفون و بلند گو قرار میگرفت واقعه و رویداد کربلا را با خونسردی و آرام قرائت میکرد و در آخر آن هر شب چیزی بنام روضه را با لهجه خاص میخواند. وقتی روضه اش شروع میشد بزرگان مجلس قیافه غمگین بخود میگرفتند و سپس دستمال از جیبهای شان بیرون کشیده و اشکهای شانرا با آن خشک میکردند. ما نیز در آن هنگام به رسم بزرگان قیافه غمگین بخود میگرفتیم، سرهای مانرا بر زانوهای مان میگذاشتیم و برخی از ما همانند بزرگان گریه میکردیم و اشک می ریختیم. یادم می آید وقتی از یکی از بچه ها پرسیدم که چگونه با روضه ملای مسجد گریه اش میگیرد در جوابم گفت: ابتدا اصلا گریه اش نمیگیرد، از بدنش محکم نیشگون میگیرد و یا صحنه جان دادن پدر فلانی را مثلا در ذهنش مجسم می سازد و در آن هنگام گریه اش میگیرد.

 روز عاشورا دسته های سینه زنی از قریه های مختلف اطراف سنگماشه با شکل و شمایل خاص در بازار سنگماشه جمع می شدند و در سینه زدن و نوحه خواندن با همدیگر به رقابت می پرداختند. از لحاظی، این صحنه و حال و هوا در این روز بیشتر شباهت به نمایش قدرت و تا حدی ریاکاری داشت. در آخر روز به دسته سینه زنی هر منطقه و قریه بر اساس نظم و نوحه خوب خواندن و خوب سینه زدن نمره داده میشد و هر قریه و منطقه که به مقام اول دست می یافت احساس غرور میکرد و اهالی آن منطقه از آن با غرور خاص یاد میکرد.  

 کمی بزرگ و بزرگتر شدم و راه کوئته پاکستان را در پیش گرفتم و چند سال را در آندیار سپری نمودم. محرم با شاخصهای تقریبا مشابه در آنجا برگذار میگردد. نوحه خوانی و سینه زدن در آنجا نیز بیشترین تعداد هواخواه و بیننده را دارد و فکر می کنم قمه زدن بیشتر از همه جا در پاکستان رایج است و روحانیون آنجا نیز بنابر بعضی ملاحظات و مصلحت جوئی آنرا رسما ممنوع اعلان نمی کنند.

 بعضی افراد و اشخاصیکه به روزه و نماز چندان پایبند نیستند در روزها و شبهای محرم و عاشورا چنان به قمه زنی در خیابانها می پردازند که خون از بدن آنها جاری میشود، غش میکنند و به زمین می افتند. در پاکستان فضای خاص توام با تعصب شدید مذهبی میان شیعیان و سنی های افراطی متمایل به وهابیت حاکم است. روشن است که اینگونه مراسم مذهبی برگذار نمودن بیشتر در همچو فضای تغذیه میگردد. بعضی خانواده ها شدیدا مذهبی می باشند و برای چند روز مداوم مراسم روضه خوانی را در منازل شان برگذار می نمایند و از شخص روضه خوان ملبس به لباس آخوندی که خوب روضه بلد است و صدای خوب برای روضه خواندن دارد دعوت می کنند برای آنها در مجلس شان روضه بخواند. منبع ارتزاق اکثر روحانیون را دعوت شدن در مجلس روضه و روضه خواندن تشکیل میدهد و برای اینکه بتوانند روضه شان پرسوز واقع شود و اشکهای بیشتر زنان را جاری سازند سعی می کنند هرچه بیشتر عاطفی و احساساتی بخوانند. احساسات پرشور مذهبی زنان (ولو بطور سنتی)، نبود سیستم نظارت بر مراسم روضه خوانی، میل اشباع نا پذیر روضه خوانها به سود جوئی، زمینه تحریف روضه خوانی را برای آنها فراهم نموده است. از لحاظی، وابستگی اقتصادی و مالی اکثر روحانیون کوئته به جیب حاجیها و افراد سرمایه دار می باشد و از این زاویه روحانیون سعی می کنند حمایت و حسن نظر حاجیها را باخود داشته باشند و برقرار نمودن رابطه حسنه با این قشر جامعه همواره اولویتهای درجه اول روحانیون بشمار میرود. برای آنکه قشر حاجی و سرمایه دار را از دست ندهند سعی می کنند امور دینی را با احتیاط و محافظه کاری خاص به پیش برند.

 تعداد زیاد محصلین حوزه های دینی تا زمانیکه برای ادامه تحصیلات شان در مدرسه بسر میبرند منتقد جریان حاکم ارشاد دینی و دینداری در کوئته می باشند. اما وقتی مدرسه را ترک نموده و لباس خاص روحانی را گویا برای تبلیغ دین بتن می کنند ترجیح میدهند از انتقادات گذشته شان صرف نظر کنند و دنباله رو پیشینیان باشند تا دل یار را نرنجانند و منبع ارتزاق را از دست ندهند.

 محرم و عاشورا در کابل نیز چندان متفاوت تر از آنچه که در جاغوری و کوئته برگذار می شود، نمی باشد. امسال دوره امتحانات دانشگاه مصادف بود با شبها و روزهای محرم و بدلیل آمادگی گرفتن برای امتحانات نتوانستم در مراسم عزا داری اشتراک نمایم. علت دیگر آن عدم انگیزه قوی برای اشتراک کردن بود که در خود احساس میکردم. بهرحال، با یکی از دوستان روز عاشورا تصمیم گرفتیم در مسجد قلعه ناظر اشتراک نمائیم. وقتی آنجا رسیدیم مسجد پر از جمعیت بود، برگشتیم به مسجد قرآن و عترت که در ناحیه ایستگاه شفاخانه واقع است. جمعیت کثیر در آن مسجد گردهم آمده بودند و ما نیز در میان اشتراک کنندگان و حضار جا گرفتیم. سخنران یکی از ملاهای جوان بود و در لابلای سخنرانی شان متوجه شدیم که بعضی حرفهای برای گفتن دارد. گرچه با بعضی اشارات و نکات شان در باب اجتماع و سیاست چندان موافق نبودم. ولی همینکه صرفا با تکرار موضوعات کلیشه ای که جزء لاینفک محرم سنتی می باشد، اکتفا ننموده و خواسته به امور اجتماعی و دینی عینی نیز بپردازد خوشم آمد. در آن هنگام سید عبد القیوم سجادی- نماینده در پارلمان- در مجلس وارد گردید و سخنران اعلان نمود که شخص نامبرده من حیث سخنران ویژه دعوت شده است. سجادی در سخنرانی کوتاهش از سیکولاریزم و لیبرالیزم سخن راند، بدون آنکه این دو مکتب فکری را بطور دقیق تشریح نماید. در آخر، حرف اصلی وی این بود که جوامع اسلامی با پیمودن مسیر لیبرالیستی و سیکولاریستی به سعادت نمیرسند.

 سید سجادی با طرح این موضوعات در سخنرانی نه چندان طولانی اش بنظرم بیشتر سطح دانش خود را نشان داد تا ایفای مسئولیت. با توجه به اینکه اکثر مطلق اشتراک کنندگان در مراسم حتی سواد کافی خواندان و نوشتن را نداشتند  چی رسد به درک موضوعات یاد شده و نقد آنها، و همچنین با توجه به اینکه فضای سنتی حاکم در افغانستان که هنوز فاصله زیاد با این جریانات دارد و فعلا جریانات سیکولاریزم و لیبرالیزم هیچگونه چالش برای فضای سنتی حاکم ایجاد نمیکند، بنظر من وی می بایستی به معضلات کثیر اجتماعی و دینی می پرداخت که امروز دینداری جامعه و مردم را مخدوش نموده است. قطع نظر از اینکه حمله بی رحمانه شان به سیکولاریزم و لیبرالیزم در سخنرانی کوتاهش قابل نقد بود، بنظر من آنچه که امروز دینداری مارا تهدید می کند بیشتر خرافات دینی است که رنگ و بوی مذهبی بخود گرفته است، نه جریانات نامبرده.

 سپس گرداننده برنامه با تشریفات و احترام خاص شخص روحانی حاضر در مراسم را که گویا مسئول مجتمع نامبرده بود دعوت نمود سخنرانی نماید. آرام و با وقار در جایگاه قرار گرفت و بعد از قرائت چند آیه و حدیث سخنرانی اش را شروع نمود. راستش ابتدا وقتی گرداننده برنامه از وی با احترام خاص دعوت به سخنرانی نمود تصور کردم حرفهای جالب برای گفتن و شنیدن دارد و آمدن و اشتراک کردنم را مفید و با ارزش تلقی کردم.  اما دیری نپایید که همه ای اشتراک کنندگان و خودم در سخنرانی اش احساس خستگی کردیم. سخنرانی طولانی و یکنواخت داشت؛ موضوع آن انقلاب امام حسین (ع) بود. طوریکه اشاره نمود، در شبهای قبل از عاشورا داستان انقلاب را شروع نموده بود و در سخنرانی روز عاشورا مصمم بود که حکایت این داستان را بپایان برساند. در همینجا متوجه شدم که روحانی بیچاره علی رغم جمعیت کثیر حاضر در مراسم عمدتا برای شخص خود سخنرانی میکند و اشتراک کنندگان در سخنرانی اش چندان علاقه نمیگرفت و همه بقول استادم «تعطیل تشریف داشتند».

  با توجه به اینکه در محافل متعدد دینی بشمول ایام محرم تابحال اشتراک نموده ام، تصور میکنم بعضی دلایل عمده عدم موفقیت روحانیون و مبلغین دینی در جلب  توجه و تسخیر نمودن اذهان و قلبهای اشتراک کنندگان ذیلا می باشد که بطور فشرده بیان می گردد:

۱- اکثر مطلق عالمان و روحانیون دینی در سخنرانیها و خطابه های شان از ادبیات و واژه های قلمبه سلمبه عربی و فارسی استفاده می نمایند. با در نظرداشت اینکه اکثر مخاطبین آنهارا عوام الناس تشکیل میدهند و اکثرا با این نوع ادبیات و واژه های ثقیل آشنائی ندارند، وقتی نکات و مطالب در قالب اینگونه ادبیات و جمله بندیها و واژه ها بیان میگردد آنها جذب نمی توانند و در نتیجه سخنرانی ملال آور و خسته کن میگردد. فکر می کنم سخنرانان دینی لازم است از ادبیات ساده و عوام فهم کار بگیرند تا همه بفهمند. استفاده از واژه های غلیظ عربی و ادبیات مغلق بنظرم بیانگر سطح عالی دانش عالم دین نمی باشد. سخنرانی در حقیقت برای اصلاح مردم صورت میگیرد. از این لحاظ، سخنرانی وسیله برای هدف یعنی اصلاح اعتقادات و تفکرات دینی، می باشد. در صورتیکه مردم با وسیله مشکل داشته باشند و زبان سخنور را نفهمند محال است که بخوبی به هدف برسند. بناءً روحانیون و عالمان دینی سعی کنند طوری با مردم سخن گویند که کسب اطمینان نمایند مردم زبان آنها را می فهمند. تسهیل نمودن افهام و تفهیم یکی از شرایط جلب توجه مخاطبین است.

۲- محرم و عاشورا که سالانه یکبار برگذار می شود فرصتی برای پرداختن به چالشهای اجتماعی و خرافات می باشد که اگر شناسائی نشوند و مبارزه بر علیه آنها صورت نگیرد ممکن است با اعتقادات دینی مومنان و مسلمانان آمیخته شود، کما اینکه تا بحال چنین هم شده است. من باب مثال، گرانفروشی، دوغگوئی، جعل و تقلب، عوامفریبی، ایجاد زیارتگاههای دروغین مذهبی و تحمیق مذهبی بمنظور فریب دادن و جیب خالی نمودن مردم، و غیره آفات و خرافات متاسفانه امروز تقریبا جزء لاینفک زندگی خصوصی و اجتماعی مردم گردیده است. از محرم و عاشورا صرفا روضه خواندن و سینه زنی را میدانیم و فضا طوری بوجود آمده است که هرگاه کسی بموضوعات غیر در این مراسم بپردازد عامه مردم بشمول روحانیون تصور میکنند هدف شخصی دارد و یا حد اقل طرح این موضوعات در ایام محرم مناسب نیست!

 سال گذشته پسر سید فاضل بیرق دروغین خود را که منصوب به زیارتگاه امام حسین (ع) نموده بود در قلعه ناظر با تبلیغات فراوان و پر طمطراق نصب نمود و مردم ساده لوح نیز به زیارت نمودن آن شتافتند و صندوقهای گذشته شده پسر سید فاضل را مملو از پول نمودند. امسال بازهم ببهانه مشابه مردم را تحمیق نمودند و پولهای شانرا قاپیدند و روحانیون در مساجد و تکایا هیچگونه واکنش و مبارزه بر علیه شیادی و فریبکاری پسر سید فاضل و تیم شان نشان نداد و همه بنحوی سکوت کردند؛ گویا اینکه اصل مسلمانی در خرافات پرستی است و ایمان مؤمنان را نباید شوراند! هر روز دهها و صدها نفر به زیارت این بیرق میرود و پولهای شانرا در صندوقهای گذاشته شده میریزند. هیچ نهاد و مرجعیت وجود ندارد که لا اقل از این شخص بپرسد پولهای جمع آوری شده را بکجا مصرف می کند. سکوت روحانیون در برابر اشاعه اینگونه خرافات پرستیها و دهها آفت اجتماعی و دینی دیگر که دامنگیر مردم ما می باشد و محدود نمودن محرم به ذکر داستان انقلاب امام حسین و روضه و سینه زنی، فکر می کنم محرم را از محتوای واقعی اش تهی می سازد. برگذاری مراسم محرم و اشتراک در آن از نقطه نظر ایدآلی باید یک نیاز باشد تا سنت. هرگاه سنت جایگزین نیاز گردد جنبه های ارشادی و الهامی آن بی رنگ میگردد و آنوقت مردم حضور و اشتراک شانرا در آن صرفا یک سنت فرض می کنند. بنظر من محرم نباید تبدیل به سنت محض گردد.  

 ۳- عالمان دین علاوه بر موارد یاد شده فوق لازم است در عمل تقوا و پرهیزگاری داشته باشند و هر آنچه را که در مساجد و تکایا تبلیغ می نمایند قبل از همه خود شان باید به آن پایبند و متعهد باشند. حدیث معروف است که میگوید: «عالم بی عمل مثل درخت بدون ثمر است». شخصیکه خودش آلوده به فساد و رشوت است نمیتواند  دیگران را از فساد و رشوه گیری منع نماید. ذکر این نکته نیز لازم است که داشتن سطح عالی دانش معیار کامل عالم دین بودن نیست. تعداد عالمان دینی با وجودیکه دارای دانش نسبتا عالی می باشند و پایگاههای علمی و دینی را تاسیس نموده اند، به نسبت عملکردهای زشت و منفور سیاسی و دینی گذشته و کنونی شان امروز حیثیت عالم دین واقعی را در نزد جامعه و مردم ندارند و وجهه عالم دین بودن را از دست داده اند. خلاصه، عدم تقوا و کفّ نفس یک آفت بزرگ عالم دین است. در باب آفات مشابه طیف روحانیون و مشکلات نظام روحانیت آقایان شهید مرتضی مطهری و دوکتور عبد الکریم سروش به ترتیب در کتاب ده گفتار تحت عنوان« سازمان روحانیت» و کتاب مدارا و مدیرت تحت عنوان «سقف معیشت بر ستون روحانیت» بحثهای مفصل دارند و علاقه مندان میتوانند به این منابع مراجعه نمایند.

 

۸ دلو ۱۳۸۸