از وقتی نمی نوشتk

از وقتی نمی نوشت، به هم ریخته بود. یادش از روز هایی می آمد که از صبح تا شب چندین صفحه می نوشت و در آخر، همه را دور می ریخت. نوشته هایش، به نظر مسخره می آمدند: ترهات، بدیهیات، تکرار، تقلید، سرقت ادبی...اما آنها، نوشته هایش، به او آرامش می دادند. نه! نوشتن به اون آرامش می داد.

آنقدر تایپ کرده بود که دستش تُند شده بود. گاهی، در حال تایپ، به آسمان نگاه می کرد، یا به چپ و راست سر می گرداند و لبخند می زد: چون پیانیست ماهری بود که در اوج نواختن، فارغ از نت ها، در نوا غرق می شد و گویی خود، موسیقی ای بود که می نواخت. اما افسوس که نه پیانویی در کار بود و نه نوشته های او آنقدر با پیانو سوناتا های بتوون برابری می کرد. اما هر چه بود، او را خالی می کرد. اکنون، انگشتان آن پیانیست خیال پرداز شکسته بود. گاهی پای پیانوَش می نشست اما دریغ...

نوشتن به او تمرکز می داد: برای نوشتن، باید می خواند؛ سرچ می کرد؛ فکر می کرد و کلمات و ساختار ها را با وسواس انتخاب می کرد. این تنها چیزی بود که او را ساعت ها ساکت می کرد. خود او را که نه -چون همیشه ساکت بود- فکرش را. در سرش گویی طوفانی بود. می دانست که مدارهایش دارند کار می کنند، بی وقفه و بی نظم؛ بیچارگی این بود که دقیقا نمی دانست چه کار! ذهنش، سریع ازین شاخه به آن شاخه می پرید، اوایل، آنقدر وقت داشت که روی هر شاخه آواز مختصری سر دهد. اما، از وقتی نمی نوشت، آنقدر سریع فکرش می پرید که گویی اصلا جایی ننشته. فکرش بیتاب و بیخواب شده بود، و خسته.  تصاویر آنقدر سریع از مقابل دیدگان مغزش می گذشتند که اصلا نمی توانست آنها را تفکیک کند. این بود که نام نومیدی و تباهی را بر آن فیلمِ دورِ تُند برگزیده بود.

او خود را در همه زمینه ها صاحب نظر می دانست. هر نوشته اش چیزی را یا کسی را به انتقاد و سخره و هزل و هجو می گرفت. هر روز به سرزمین جدیدی سر می زد و در مورد آن می نوشت؛ به قدر فهم خودش. از وقتی نمی نوشت، دیگر از این سفر ها خبری نبود. ماشینش بنزین داشت و روشن می شد. اما گویی یک نامرد خرابکار کلاچش را دزدیده بود. شاید هم دسته دنده اش را، و او را -خلاص- رها کرده بود تا هر چقدر دلش می خواهد گاز دهد، بی حتی یک سانت حرکت، و دست آخر آنقدر داغ می کرد که خاموش می شد و به خواب فرو می رفت.

قبلا در کارش -که هیچ ربطی به نوشتن نداشت- موفق بود. و درسهایش -که آنها هم هیچ ربطی به نوشتن نداشتند- را خوب می خواند. گاهی این مزخرفات بیربط را، هر طور بود می چلِّاند تا چند کلمه ای از آنها در بیاورد. گاهی هم آن بی ربط ها را به وعده ی جایزه ای از جنس نوشتن، به خوردِ خود می داد. اما از وقتی نمی نوشت، دیگر حوصله ی هیچ کاری را نداشت. نه حوصله هیچ خواندنی را. نه حتی هیچ نوشتنی! 

ذهنش کاملا کپک زده بود. و دل و دماغ هیچ کاری را نداشت. چیز زیادی یادش نمی آمد. تنها اینکه دیگر نمی نوشت. این بود که یک روز پشت سازش نشست، ولی ننواخت. در ماشین نشست ولی گاز نداد. شاید ترمز دستی را پایین کشید، ولی موتور را روشن نکرد. از وقتی نمی نوشت، تنها چیزی که می توانست بنویسد، این بود که دیگر نمی نوشت.

گفت نیکو روزیست روز ولنتاین.
گفتند از آن صلیبیان ست.
گفت نیکو روزیست سپندارمزد.
گفتند از آن گبریانست.
گفت توب-آو نیکو روزیست
گفتند از یهود است.
گفت کی-کیااُ نیک روزیست.
گفتند از آن چینیان است.

خنده ای بزد: در بند چه اید ای غافلان؟ چون عشق آمد توران و ایران و چین و ماچین یکی شد. چون عشق آمد کفر و ایمان به کنار رفت. چون عشق آمد فصل برخاست و وصل آمد. ثم قرَاَ: "لکل جعلنا مَنسَکا هم ناسکوه فلا یُنازعُنّک فی الامر"

کشتی سازی

"کارش این شده بود که کشتی می ساخت و هر زمان گروهی از سرشناسان قومش از کنارش رد می شدند او را مسخره می کردند. گفت: اگر شما ما را مسخره می کنید، ما نیز شما را مسخره می کنیم همانطور که شما مسخره می کنید. بزودی خواهید دانست که سراغ چه کسی عذابی می رود که او را خوار می کند و عذابی پایدار بر او استوار می شود." 38-39 هود

گاهی آدم جایی سرمایه گذاری می کنه که به نظر منطقی نمیاد. بازدهی نداره. برگشتی نداره. ولی یه روزی اون سرمایه به بار می نشینه...خیلیا آدمو judge می کنن، و مسخره ش می کنن. ولی حتی نمی تونن تصور بکنن که روزی که اون سرمایه گذاری جواب بده چی گیر اون کسی که مسخره ش می کنن میاد. سرمایه فقط پول نیست. زمان، اندیشه،  ambition و اراده و خودِ زندگی هم هست. برای همین گفتن که از راه درست بخاطر کمیِ روندگانش هراس نداشته باشین

رسیدن

رسیدن... یکی هست که میگه من میخوام به بازی برسم. یکی هست که میگه من میخوام ظرف ۵ سال آینده به تیم ملی برسم. اونی که میخواد به بازی برسه فقط کافیه صبر کنه و تلویزیونو روشن کنه. خیلی دو آتیشه باشه، یه بلیط بخره و خودشو به باشگاه برسونه. اما اونی که میخواد به تیم ملی برسه باید کار کنه، تلاش کنه و عرق بریزه، همه ی اون پنج سالو... تفاوت انتظار اول با انتظار دوم اینه که اولی یک فاصله زمانی رو طی میکنه و دومی یه فاصله تکاملیو. اولی در حقیقت کاری نمیکنه که شایسته تقدیر و توجه باشه ولی کار دومی ارزشمنده. در هر دو حالت زمان میگذره ولی تو اولی فقط گذشت زمان مهمه و تو دومی احراز یک کیفیت و یه توانایی. حکایت این بزرگوارانی که دنبال تا کردن اسکناس و مردن یه پیرمرد ۹۰ ساله و ... هستن و به شدت پیگیر این "نشانه ها" هستند تا رسیدن آخرالزمانو جشن بگیرن حکایت اون کسیه که منتظر فوتباله تا شروع بشه. مشخصا قضیه رو از اساس اشتباه متوجه شدن. تمسکشون به خیال پردازیها و نشانه شناسی های آبدوغ خیاری و خرافات هست، طوری که ادعاها و حرفهاشون نتیجه ای جز مضحکه مخالفاشون شدن و سست شدن ایمان خودشون نداشته. یک روز دجال رو پیدا میکنند یه روز سفیانی رو رویت میکنن..یه روزم با یمانی و خراسانی و حسنی و حسینی و... بیعت میکنن. در حالی که تلاش اونا صرفا به مثابه خریدن تخمه برای بازی شب و دونستن شماره کفش نامزد سابق و اسم آرایشگر هافبک دفاعی فلان تیمه...و نتیجه ای جز خرافه گرایی و افسردگی و گمراهی و گمراه کردن بقیه نداره.

بعد از تو

بعد از تو

عشق

تجارت است

ازدواج

قرار داد

و روز و شب

دو دلقک

که به امید لبخندی یکدیگر را هُل می دهند.

بعد از تو تمام راه ها،

نرفته اند.

تمام آهنگ ها، قژ قژ ناخن و استخوان مُردارند،

بر پوست و زه روده.

و گل چیزی نیست

جز تولید مثل گیاه، با حشره.

بعد از تو سفر

یعنی فرار از کار

و خواب

یعنی اوج نفرت از زندگی.

بعد از تو تمام نامه ها

اداری ست.

بعد از تو زندگی تکراری مُهوع است.

بعد از تو رویا چیزی نیست

جز بد مستی سلول های مغزی

و رقص چشم ها زیر پلک.

بعد از تو

زن

چندمین اشتباه خداست.

یک فرضِ غلط

تو دبیرستان یه مدت کلاسای نجوم می رفتم. یه قسمتش هندسه ی کُرَوی و علم هیئت بود. توی هندسه ی کروی یه کُره ی فرضی رسم می کردیم به نام کُره ی سماوی. برای محاسبه ی بُعد و مِیل و مختصات نجومی، فرض رو بر این می گذاری که زمین مرکز عالمه (مرکز کره ی سماوی). درسته، آدم می دونه که زمین مرکز نیست، ولی برای حل مساله و محاسبه ی طلوع و غروب خورشید این فرض رو میکنی. این فرض کارِت رو راحت می کنه.

توی زندگی هم گاهی آدم مجبوره همین کار رو بکنه. خصوصا وقتی یه مشکل بزرگ پیدا می کنه. گاهی آدم مجبوره فرض رو بر این بگذاره که خودش مرکز مشکلیه که براش ایجاد شده و در نتیجه فقط خودشه که می تونه مشکل خودشو حل کنه. دقت کنید این یه فرضه و آدم خودش هم می دونه که این فرض صحیح نیست. یعنی همه ی مشکل رو خود آدم ایجاد نکرده و عوامل زیادی توش دخیل بودن یا بعبارتی "مقصر" هستند. ولی این که آدم "فرض کنه" ("باور" نه! "فرض" کنه.) خودش مسبب همه چیزه و خودش همه کاره یِ حلِّ مشکلشه، کار رو ساده می کنه. چون اینطوری دیگه آدم انتظار نداره که بقیه بیان بهش کمک کنن و از چیزی که توش گیر افتاده درش بیارن. بر خلاف انتظار،این فرض، آدم رو با مشکلش تنها نمی گذاره، بلکه به آدم کمک می کنه تا ببینه که هر کسی توی زندگیش دقیقا چه جایگاهی نسبت بهش داره و از اون مهمتر، برای حل مشکلش چه کمکی از دستش بر میاد و چطور میشه ازش برای حل مشکل استفاده کرد. اینه که فرد با هر کس ارتباطِ به معنای واقع "موثر" بر قرار می کنه و رهبریِ حلّ مشکلشو بدست میگیره. اینطوری دیگه لازم نیست تا اَبَد منتظر یک شوالیه شجاع بمونی تا بیاد مشکلتو حل کنه؛ یا اینقدر عواملِ مختلفِ ایجادِ مشکل رو بررسی کنی که مغزت گیر کنه و به این نتیجه برسی که از اساس مشکلت راه حلی نداره؛ یا وجودت رو پر از نفرت نسبت که افرادی که در ایجاد مشکلت سهیمند پُر کنی بدون اینکه واقعا بتونی کاری علیهشون انجام بدی.

تکرار می کنم این فقط یک فرضه، یه فرضِ غلط، آگاهانه، و مُفید.

پاکدامنی دشوار

زنِ رئیسی، پسرکِ نوجوانِ خدمتکار را در اتاقی گیر می اندازد و با زبان نرم و شرایط آماده او را به عمل جنسی با خودش تشویق می کند. پسرک نمی پذیرد و فرار می کند، و زن دنبال او می دَوَد؛ از او اصرار و از پسرک انکار! تشت زن از بام می افتد و همه زبان به طعن او می گشایند. زن آشکارا می گوید: اگر این پسرک کاری که می خواهم نکند، زندانی و "تحقیرش" می کنم.

سه مرحله:

1. تشویق، تطمیع

2. اصرار

3. تحقیر.

نکته: زن مذکور به یک شریک جنسی بسنده نمی کند. و گاهی این جزئی از تحقیر است.

 

خلاصه: پسرک باید بین "تحقیر" و "گناه" یکی را انتخاب کند. و این دشوار است.