يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب رُو تماشا كردم!


خودت كه ميدونی، وقتي آدم خيــــــــلی دلش گرفته باشه 


از تماشای غروبِ آفتاب چه لذتـــــی می‌بَره ...!






شازدهِ کوچولو | آنتوان دوسنت اگزوپری | ترجمه‌ی احمد شاملو


یکی

خاطراتش را دود می‌کند.

یکی

دل تنگی‌هایش را،

و دیگری

خودش را،

بی آنکه - حتی -

سیگاری آتش زده باشد!



نسترن وثوقی

آنقدر که از دسـت دادن چیزی ما را افسـرده می‌کند ، 


 از داشتن همان چیز احسـاس خوشبختی نمی‌کنیـم...

افسوس و صد افسوس



آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم



آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم


و


بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

گـاه بـایـد بـر فـراز زنــدگـی


در نشــیبی، سختی آید سوی ما


تا به چنگاچنگ غم تنها شویم


بشــکند بت واره ی مغـرور ما


گاه بـایـد در چنـین تنگ آمدن


چشمهامان بینشی دیگر کند


نیمه ی پـر را پــر از حجـم تهی


بخش خالی را ز هستی پر کند

ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺁﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ


ﺩﺭ ﺑﺮﻫﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﯾﺎ


ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻭﺍﺧﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ


ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﺬﻣﻮﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﺮﺳﻨﺪ


ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺍﯼ،


ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﺤﻮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺍﻣﺎ


ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﻄﻠﻘﺎْ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻮﻥ


ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻗﻄﻌﺎْ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ


ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﺩ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ , ﻣﮕﺮ


ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ


ﻓﺮﺳﺎﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ


ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻋﺒﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ


ﺟﻮﺍﻧﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ …ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻤﯿﻦ ﺷﺎﻥ ﺍﺯ


ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻞ ,ﺫﻫﻨﯽ ﺷﺮﯾﻒ، ﺍﺧﻼﻗﯽ


ﻧﺎﺏ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩﯾﻨﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.


ﺍﺣﺘﻤﺎﻻْ ﺍﮔﺮ ﺑﺮ ﮔﺬﺷﺘﺸﺎﻥ ﻣﺮﻭﺭﯼ ﮐﻨﻨﺪ ،


ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ: ﺍﮔﺮ


ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺷﺮﺡ ﺍﻣﻀﺎﺀ


ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﯾﺎ


ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﮐﻨﻨﺪ: ﺍﻣﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ


ﻣﻔﻠﻮﮐﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻭﺍﺭﺛﺎﻥ ﻣﺬﺑﻮﺡ ﺗﺰﻫﺎﯼ


ﻣﻨﺤﻂ، ﻭ ﺧﺮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻨﻔﯽ ﻭ ﻋﻘﯿﻢ ﺍﺳﺖ . ﻣﺎ


ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﺧﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﯾﻢ، ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ


ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﮐﺸﻒ ﻭ ﺷﻬﻮﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﺭﯾﺎﺑﯿﻢ،


ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﺑﺮ ﻣﯽ


ﺁﯾﯿﻢ، ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻌﺎﻑ


ﮐﻨﺪ !... ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ


" ﭘﺮﻭﺳﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ

ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﮐﻨﺪ" / ﺁﻟﻦ ﺩﻭ ﺑﺎﺗﻦ / ﻣﺘﺮﺟﻢ:

ﮔﻠﯽ ﺍﻣﺎﻣﯽ


من آموختم که

عشق سرمایه عظیمی است 

که هر کسی و هر دلی آن را ندارد.



منه دیکه

یلدا یعنی بهانه ای برای در کنار هم شاد بودن و زندگی یعنی همین بهانه های کوچک !



یلداتان مبارک و زندگیتان پر از بهانه های شاد..


دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...


اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !


پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، 


فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز


 کاهش می یابد...


آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، 


و در رسیدن به هدف خود؛ لجوج تر و مصمم تر است.


سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.


اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.


در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را،


 در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.


گاهی لازم است کوتاه بیایی.


گاهی نمیتوان بخشید و گذشت.


اما می توان چشمان را بست و عبور کرد...به مانند آب.


گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...


گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی؛


ولی با آگاهی و شناخت ...


وآنگاه بخشیدن را نیک خواهی آموخت..

تنهایی مونس جان تنهایم شده


در فراسوی دالانهای ذهن تاریکم


دلتنگ دلتنگم ..


خاطره ها سر و صدا می کنند


و من تحمل شنیدنشان را ندارم...


چه بی رحمانه


برای در آغوش کشیدن تن رنجور و فرسوده ام


به انتظار نشسته اند


کاش چشمان خیره ام به افق


گاهی پلک می زد


و من


خواب خوابیدن را نمی دیدم


و آرام میخفتم در کنار دلتنگیم تا ابد


و کاش تنهایی دستانی هم داشت


برای آمیختن با وجودم ...