گریه بچگی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ,
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست,که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
***
هر کجا هستم, باشم
آسمان مال من است
پنجره, فکر, هوا , عشق , زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است, کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست ,جور دیگر باید دید
واژه را باید شست
واژه باید خود باد, واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را, خاطره را, زیر باران باید برد
با همه مردم شه زیر باران باید رفت
دوست را, زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد, نیلوفر کاشت,
زندگی تر شدن پی در پی,
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است
((سهراب سپهری))
یا مدبّر اللیل و النّهار . سایه های شب و آفتاب روز را تویی که تدبیر می کنی .
یا محول الحول و الأحوال . حال دل های ما در دست های توست ؛ تو مانند گردش حال دانه ها به گیاه ، مثل رویاندن سبزی زندگی از متن تیره خاک ، در کار آفریدنی . دل ها را می گردانی .
حَوِّلْ حالنا إلی احسَن الحال . تدبیر قلب ما را ، تو ساز کن . گردش آفتاب گردان دل ما را تو هموار کن و ما را به بهترین وقت و نیکوترین حال در این بهار ، بی نیاز کن
ما امروز داشتم کتابی می خوندم که نوشته بود قدیمی ها اشکدان داشتند یعنی اشک هاشون آنقدر با ارزش بود که توی یه شیشه کوچک جمع می کردند
چون معتقد بودند اشک بخار دله... واقعا تعبیر خوبیه هر کسی لایق نیست که براش اشک بریزیم... اما چشمان من هر نگاه خیس می شوند...
الو؟
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خودت ...
به کلينيک خدا رفتم تا چکاپ هميشگی ام را انجام دهم، فهميدم که بيمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پايين آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجيد، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمايش ضربان قلب نشان داد که به چندين گذرگاه عشق نياز دارم، تنهايی سرخرگهايم را مسدود کرده بود ... و آنها ديگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.
به بخش ارتوپد رفتم چون ديگر نمي توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگيرم. بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شکستگی پيدا کرده بودم ...
فهميدم که مشکل نزديک بينی هم دارم، چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوايی ام شکايت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گويد نمی شنوم ...! خدای مهربانم برای همه اين مشکلات به من مشاوره رايگان داد.
به شکرانه اش تصميم گرفتم از اين پس تنها از داروهايی که در کلمات راستينش برايم تجويز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح يک ليوان قدرداني بنوشم قبل از رفتم به محل کار يک قاشق آرامش بخورم هر ساعت يک کپسول صبر، يک فنجان برادری و يک ليوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برميگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم...
اميدوارم خدا نعمتهايش را بر شما سرازير کند: رنگين کمانی به ازای هر طوفان لبخندی به ازای هر اشک دوستی فداکار به ازای هر مشکل نغمه ای شيرين به ازای هر آه و اجابتی نزديک برای هر دعا
و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم
میان این دو سادگی معمایی می سازیم به نام زندگی.
آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم کسانی که در عشق عاقلند.بیشتر عاشقند و کمتر حرف میزنند
دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد که کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.
عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست : خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت. اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم، وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم...
آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود واوراخوشحال کند .
داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود. او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
اما آن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .
البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
استادگفت: احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري بزني مرا خبر کن .اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي ، مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .
دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت: فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام . من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي ممنونم...
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در
رختخواب نیست، لباسش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین
میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان
قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری
عمیق فرو رفته بود...
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده
عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون
موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات
میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود،
چشمهایش پر از اشک شد گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی گفت:
_ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا
کرد؟
_ آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست..)
_ یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا
با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_ آره اونم یادمه...
مرد آهی میکشد و میگوید:
اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم !!










غذا نيست که بهش ناخونک بزني، رفيق نيست که بهش کلک بزني
عشق مقدسه , بايد جلوش زانو بزني
سقف قفست شکسته!چرا پرواز نمی کنی!؟
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بي جا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال
دوست دارم تو را با تمام وجود در آغوش گیرم و از لحظه لحظه ات
بهره ها ببرم که فرموده اند:با دیدن بهار قیامت را یاد کنید
دوستت دارم ای بهار زیبا!
جوانی را به من آموختی و عشق را!عشق پاکی که ثمره اش بندگی خداست و انجام وظیفه.
سلام ای بهار!
بهار فصل نوشدن زنده شدن جوانه زدن و جوان شدن!
بهار فصل من است. چون تازه میشوم و شاداب!
پروردگارا!یاریم کن تا بتوانم تغییر دهم خود را و بهتر
ازقبل شوم
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره ي پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
و حفظا من مشروطي و فلجا استادي
و لغوا امتحاني بحق برفا و آلودگي جوا
یا لطیف خیلی دوست دارم
چه شد افتادم از چشمت؟
منم فانوس لبخندت!غرورت!گریه ات!خشمت!
اسیرم!خسته ام!سیرم!
مرا دریاب!
میمیرم!!!!
نمیخواهد فکر کنید بابا تولدمه دیگه چقدر پرتید شماها
این م تقدیم به شماها که خیلی گلید
يه صدايی تو سکوتم
يه وجودی از وجودم
يه نگاه از عمق احساس
که همون شد تارو پودم
تويی اون راه ستاره
تو شبی که تيرو تاره
تويی اون سوسوی يک نور
که واسم راه فراره
تو واسم زندگی هستی
که تو قلب من نشستی
بگو از کجا رسيدی؟
تو رو هر که می پرستی