غرض رفتن است........

زندگي كلاف سردر گمي است...........

به هيچ جا را نمي برد.......

اما نبايد ايستاد.....

با اين كه ميدانيم نخواهيم رسيد.نبايد ايستاد.

وقتي هم كه مرديم ،مرديم به درك.....


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


دلم پر است…

پر پر ..

آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم می چکد…


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

*خدايا اين چه وضعيه ديگه.......

دارم ميتركم ديگه ...نميتونم جلو اشكامو بگيرم...

اعصابم داغونه اومدم اينجا  يكم  خط خطي كنم تا مگه آروم بشم....

خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است

ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

*لحظه هاي خوش با دوستان در ادامه مطلب:

ادامه نوشته


هرچه از دست ميرود ....بگذار برود.........

چيزي كه به التماس آلوده باشد نمي خواهم...

هر چه باشد..........حتي زندگي....

ادامه نوشته

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


مســـافــری کــه صــراط مستــقیم اش


از والضـــالیــن آغــوش تـــو ســردر مـی آورد


نـمــاز و دل


هـــرچــه شــکســتـه تـــر


بــهــتـر . . .


شاید اگر

انسانیت

هم مارک دار بود

خیلی از آدم ها آن را به تن می کردند !

 

ادامه نوشته

 
 
 
 
زندگي:
 
 
كـــــ ــــــ ــــاشــــ میـــــــــ شــــــد

زنــــ ـــدگیـــــــ راهــــم عــ ــوض کـ ـــرد

مــــثلــــ«چــ ــایی»وقــــتیـــــ کـــ ـه ســــردمیـــــ شـــ ــود...

تجديد خاطره

امروز بعد از مدت ها تنبلي زياد يه تكوني به بدنم دادم

 فك كنم كل بدنم تعجب كرده بود 

يه سه سالي ميشد كه دور دو ميداني خط قرمز كشيده بودم

وقتي مي رفتم تمرينات دو ميداني مثه يه مرده برمي گشتم خونه

،۱۲۰۰ يا ۱۶۰۰ مترحداقل مسافتي بود كه مي دويديم

 اي يادش بخير دوراني بود ها....چه مسابقاتي رفتم .......

دونده ۴۰۰ و ۱۰۰ متر بودم پرتاپ وزنه و پرش طول هم كه كار مي كردم يه جوررايي آچار فرانسه..

بدترين لحظه مسابقه دو، استارت زدنش بود كه روبرو خودم ۴۰۰ متر ميديدم كه بايد بيشترين تلاشمو

مي كردم

و بهترين لحظه عبور از خط پايان.........

پراسترس ترين لحظه هم وقتي بود كه از تريبون نفرات اول تا سوم رشته ها اعلام ميشد 

چقدر خبر خوشحالي دادم از اون پيست به مامان و بابام.....(واي مامان اول شدم دوم شدم يا ........). 

راستي توپيست كاشمر كه تمرين مي كرديم مشوق هاي

 بسيار عالي داشتيم 

كارگرهايي كه داشتن ساختمون مي ساختن از همون بالا

واسمون دست و سوت مي زدن و ........

 حواسشون كلا به ما بود من كه همش مي ترسيدم كه نكنه جو گير بشن

خودشونو از اون بالا بندازن پايين به خاطر ما.....

جاداره ازشون تشكر كنم

امروز كه تمرين رفتم اونم واسه كسب  آمادگي بدني مثه يه مرده متحرك برگشتم خونه

احساس مي كنم رگ هام باز شدن بعد از مدت ها.........

 

تا نفس در سینه و نگاه در چشم دارم ،

 برای دیدنت انتظار را خسته تر از خستگی ها خواهم کرد .....

 ای آنکه با تو در آسمان پر خواهم کشید !

همیشه دلتنگی هایم را با مهتاب قسمت می کنم

و شادی هایم را با آفتاب .....

ولی افسوس که امشب مهتاب دلتنگتر از من ،

 روی در نقابی تیره تر از سیاهی کشیده است

و مرا در این تنهایی ، بیگانه تر از غریبه ای در دیار غربت

رها کرده است و من چون آشنای غریبه ، در این بی سامانی ،

مونسی جز زانوان فشرده در سینه ندارم ......

ای کاش نگاه دلفریبی که معصومانه در جاده ای افتاده است

به سراغم بیاید و دیاری را که در آن ،

 گلهایی به رنگ نور و لطیف تر از نسیم می رویند نشانم دهد .....

شنیده ام که در آن  ، دیار رویایی را نشانم خواهی داد و آن

 دستان توست  که به طرف ما خواهد آمد ..... پس بیا ... بیا

و مارا با خود به دور دست ها ببر ، جایی که هیچ ناپاکی نتواند

حتی سوسویی از روشنی آن ببیند ...  بیا که آمدنت چشمان

دریا را در خود غرق خواهد کرد و شعر زیبای باریدن به ابر

خواهد آموخت و انتظار شرمنده تر از همیشه در مقابلم زانو خواهد زد .....

پس بیا تا انتظار را شرمنده تمام روزهای انتظارت کنم ......

 

 

 

گاو ماما می کرد!گوسفند بع بع می کرد!سگ واق واق می کرد.

همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی!

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های

 زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته ! و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات!جلوی آینه به مو های خود

 ژل می زند! موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،

چون او موهای خود را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد!

کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است!

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند!

چون کبری با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد

چون زیاد چت کرده بود

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد

ریز علی چراغ قوه هم داشت

اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد? کبری و همه مسافران مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت

خانه مثل همیشه سوت و کور بود

الان چند سالی هست که کوکب خانم! همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد!

او حتی مهمان خوانده هم ندارد!

او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند!

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد!

او آخرین بار که گوشت خرید!

چوپان دروغگو به او گوشت الاغ فروخته بود.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد!

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

دنيا...

[تصویر:  201009121312253564.jpg]

چقدر بي انصاف شده اي

باتوام دنيا.......

لحظه اي ريسمانت را از  گردنمان باز كن

بگذار مانند يك آدميزاد نفس بكشيم

 به همان پاكي كه خدا آفريد

لحظه اي رهايمان كن بگذار با چشم خود ببنيم

كجا رد پايمان كسي را آزرده........

كجا........؟؟

 

 

رويا

 

 عکس رمانتیک دختر زیر باران

وقتي به دنبال آب مي روي،

وقتي به دنبال رويا مي روي،

به ابر وباد به عنوان يه دوست فكر كن

و قلبت را آرام كن.....،

وقتي  با روياي خود مي تواني راه بروي

جايي نيست ك نتواني به آن برسي

روياهاي بي خاصيتت را فراموش كن

و آن ها را تكه تكه كن........

اينم از امروز

اومدم يه آپ بكنم اما هر چي تو ذهنم بود الان كاملا پريد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آخه امروز هم طبخ ناهار هم شام بامن بود ظهر كه مرغ

درست كردم براي اولين بار آخه از درست كردن مرغ خيلي مي ترسيدم...

واسه شام هم كباب درست كردم 

 امروز نمي دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

 ولي ۴ بار دستمو سوزوندم.الان اگه بخوام آپ كنم فقط بايد بگم فووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت

فوووووووووووووتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

نامردي بود آخه من يه دستم ديروز ضربه خورد و يه عالمه درد

 مي كرد يه دستي سخته آشپزي بكني الان هم كه به سلامتي دست

ديگم.......فوووووووووووووووووووووتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

يه دستي ظرف هم شستمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 چه بگويم ؟كه سوختم.!!!!.....................تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

و در آخر بايد بگم كه مطالبي كه توي وبم ميذارم براي هيچكس خاصي نيس

من فقط چيزايي ك به ذهنم ميرسه مي نويسم اون هم براي دل خودم

پس لطفا كسي بهش بر نخوره...

اي دل بهانه گير بايد به همه چيز عادت كني..

همينه...................

به همين سادگي كه شنيدي...............نمي تونم.كاردارم.نمي رسم.

اي دل حرفم با توئه ،تو هم بايد خودتو سرگرم كني....

خفه شو..

 

 

 در دلم  خفه شو

وقتي گوشي نيس كه به تو گوش بسپارد

 تو چرا آهنگ مي نوازي............؟؟

خفه شو لعنتي.............

صدايت گوشت هاي بدنم را پاره پاره مي كند ....خفه شو

به نسل های بعد بگویید ...

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...

نسل ما خود پیاز بود ...

که هر که ما رو دید گریه کرد...

 

ديد گاه ما..

 

 

برگزيده از كتاب (سوپ جوجه براي روح):

4 سالگي :باباي من مي تونه هر كاري رو انجام

بده.

 ۵ سالگي: باباي من خيلي چيزا مي دونه.

 6 سالگي: باباي من زرنگتر از باباي توست.

 8 سالگي: باباي من همه چيز رو هم نمي دونه.

 10 سالگي: قديما اون وقتا كه بابابم همسن من

 بود مطمئنا همه چيز با حالا فرق داشت.

 12 سالگي: اوه بله طبيعتا بابا همه چيز رو در مورد

 اون نمي دونه.بابا به قدري پير شده كه بچگي های

  خودشم فراموش كرده.

 14سالگي: به حرفهاي بابام توجه نكن.او ديگه از

 مد افتاده!

21 سالگي: بابام؟خدا مرگم بده او ديگه كاملا از رده

  خارجه.

 25سالگي: بابا يه چيزايي در مورد اون مي دونه

  البته خوب بايد هم بدونه چون يه پيراهن هم كه

 باشه بيشتر از ماپاره كرده.

 30 سالگي: شايد بهتر باشه از بابا بپرسيم كه

 نظرش در اين مورد چيه.از هرچه بگذريم او تجارب

 زيادي در زندگي كسب كرده.

 35 سالگي: من دست به هيچ كاري نمي زنم مگر

 اينكه اول با بابام مشورت كنم.

 40 سالگي: موندم كه باباي خدا بيامرزم چه جوري

 كارا رو راست و ريس مي كرد.او خيلي عاقل بود

  دنيايي تجربه ذاشت.

 50 سالگي: حاضرم همه چيزمو بدم و در عوض

 بتونم چند لحظه اي در اين مورد با باباي خدا

 بيامرزم مشورت كنم.حيف كه قدر اون همه هوش

 و ذكاوتش را ندونستم.خيلي چيزا بود كه مي

 تونستم ازش ياد بگيرم.

خدا كنه هميشه بابا هامونو كنارمون داشته باشيم.. از ته قلبم دوستش دارم..

وفادار

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

  خودم رادر آغوش گرفتـــه ام…!

نه چنـــدان با لطافتــــ

نه چنـــدان با محبتــــ…

امـــا

وفـــادار….وفـــادار….

پاييز

برگریزان همه خوبی‌هاست.
 
   
می‌بریم از همه پیوند قدیم
 
  
می‌گریزیم از هم
 
  
سبک و سوخته، برگی شده‌ایم
 
  
در کف باد هوا چرخنده.
  
 
از کران تا به کران
  
 
سبزی و سرکشی سروی نیست
 
  
وز گل یخ حتی
 
  
اثری در بغل سنگی نیست.
 
  
این‌همه بی‌برگی؟
 
  
این‌همه عریانی؟
 
 
 
چه کسی باور داشت!؟...
 
  
دل غافل! اینک
 
 
 تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
 
  
در تماشاگه پاییز که می‌ریزد برگ.
 

روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

 

  

گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

 

  

آرزو باز مي كشد فرياد:

 

 

 در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!

 

 

 

"فریدون مشیری"

 

فردا..........

 

 

 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

 فرداشد وباز هم تو گفتي فردا

 امروز دلم مانده و يك دنيا حرف

 يك هيچ به نفع تو تا فردا.....

 نمي دونم چرا امشب انقد دلم گرفته با اين كه همين الان از پيش دوستام ميام وكلي خنديديم..

 

هي........خدا جوونم شكرت...........

خدایا!

 کودکان گل فروش را می بینی؟!

 مردان خانه به دوش،

 دخترکان تن- فروش،

 مادران سیاه پوش،

 کاسبان دین فروش،

محراب های فرش پوش،

 پدران کلیه فروش،

  زبان های عشق فروش،

 انسانهای آدم فروش،

  همه رامی بینی؟!

 می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،

 دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!

دیدم به خواب حافظ

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس

 


دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس

                 

        

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

 

 
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

 

 
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

 

 
گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى

 

 
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

 

 
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

                   

       

گفتم: ز دولت عشق ؟ گفتا که: کودتا شد

 

  
گفتم: رقیب ؟ گفتا: بدبخت کله پا شد

 

                     

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟

 

  
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 

 
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

 

  
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 

 
گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

 

 
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 

 
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

 

 
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

                 

        

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

 

 

 
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش

 

 

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره

 

‏ 
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 

 
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

 

  
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 

 
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها

 

 
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

  
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى

 

  
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

                  

             

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى

 

 
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 

 
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

 

 
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره

 

‏ 
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد

 

 
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

                   

 

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

 

 
گفتا که: ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى

 

‏ 
گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى

 

 
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى

 

تابه حال خودم این شعرو کامل نشنیده بودم

 

گفتم شاید شما هم مثه من نشنیده باشید

 

امیدوارم خوشتون بیاد 

 در كودكي پاك كن هايي ز پاكي داشتيم ،

 

 

يك تراش سرخ لاكي داشتيم،

 

 

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت،

 

 

دوشمان ازحلقه هايش درد داشت،

 

 

گرمي دستانمان از آه بود،

 

 

برگ دفتر هايمان از كاه بود ،

 

 

تا درون نيمكت جا ميشديم ما پر از تصميم كبري مي شديم،

 

 

با وجود سوز وسرماي شديد ريز علي پيراهنش را مي دريد ،

 

 

كاش ميشد باز كو چك مي شديم،

 

 

لا اقل يك روز كودك ميشديم..........

 

 

اين متنو يكي از بهترين دوستام در واپسين روز هاي مدرسه

 

 

واسمون تو كلاس خوند دوست داشتم دانشگاه هم باهم باشيم

 

 

اما انگار قسمت نبود...دلم واسه مدرسه تنگ نيست ولي واسه

 

 

 دوستام و دوران هاي خوشمون از همين الان تنگه......

 

 

خدایا

 

راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست

 

همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را  . . .

 

سيب

 

و خدا سيب نينداخت ازآن بالاها

 

 

كه در عمق كمحرف نيوتن غرق شويم

 

 

وچنين با تقديس

 

 

و چنين با اجبار

 

 

جسم او در خودمان دفن كنيم

 

 

يادمان باشد سيب

 

 

با هزاران اميد

 

 

به لب ودندان كسي مي آيد

 

 

كه به ايمان ويقين

 

 

سيب را مي فهمد

 

 

سيب را مي نوشد

 

 

وبه حرف نيوتن مي خندد

 

 

با خودش مي گويد

 

 

آسمان جاذبه دارد نه زمين

 

همه مرا

 

به خنده های با صدا می شناسن

 

این بالش بیچاره ام اما…

 

به گریه های بی صدا…


هيچي....

 بعضي حرف ها گفتني است

 

بعضي نوشتني.........

 

و بعضي هيچكدام........

 

اين روزها به هيچكدام نزديك ترم

 

 

اعتماد

 
 
 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
 
 
 
خودت باش
 
 
 
 
 
به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز
 
 
 
 
و....................
 
 
 
 
به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش
 
 
 
 
آدمی به خودی خود نمی افتد
 
 
 
 
از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است...
 
 
 
 
 

دوستت دارم تا ابد...........

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

پر پروازم زخمی است...


خسته است..


برای نشستن گلی می خواهم...

 

با عطر خدا....


با طعم عسل...



 

عسل می خواهم...با طعم خدا...

 

دلی می خواهم با عطر و طعم خدا...

صبر کن سهراب!

 


گفته بودی قایقی خواهم ساخت..

 


خواهم انداخت به اب..

 


دور خواهم شد از این خاک غریب..


 

 

قایقت جا دارد؟؟

 

 


من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم...

 

 

چه زيباست كه چون صبح، پيام ظفر آريم

 

گل سرخ،

 

           گل نور،

 

                    ز باغ سحر آريم.

 

 

چه زيباست، چو خورشيد،

 

 

                                 درافشان و درخشان

 

 

زآفاق پر از نور، جهان را خبر آريم .

 

 

همانگونه كه خورشيد، بر اورنگ زر آيد،

 

 

خرد را بستاييم و،

 

 

                       بر اورنگ زر آريم.

 

 

چه زيباست، كه با مهر،

 

 

                            دل از كينه بشوييم.

 

 

چه نيكوست كه با عشق،

 

 

                             گل از خار برآريم.

 

 

گذرگاه زمان را،

 

 

                    سرافراز بپوييم.

 

شب تار جهان را

 

                     فروغ از هنر آريم.

 

 

اگر تيغ ببارند، جز از مهر نگوييم

 

 

وگر تلخ بگويند،

 

                   سخن از شكر آريم.

 

بياييد،

 

 

بياييد،

 

 

ازين عالم تاريك

 

 

دل‌افروزتر از صبح،

 

 

                      جهاني دگر آريم!