ﮔــــﻮﺷـــﺖ ﺭﺍﺗــﯿﺰ ﻧـــﮑـــﻦ،
ﺩﻟـــﮯ ﮐـــﻪ ﺷـــﮑﺴﺖ ﺻــــﺪﺍﻧـــﺪﺍﺭﺩ؛
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ … ﺩﺭﺩ …
ﺍﮔــــﺮ ﻣـــﮯ ﺧـــﻮﺍﻫـــﮯ ﺻـــﺪﺍﮮ ﺩﻝِ ﺷـــﮑﺴﺘﮧ ﺍﺵ ﺭﺍ
ﺑﺸــــﻨﻮﮮ،
ﭼﺸﻤﺎﻧــﺖ ﺭﺍﺑــﺎﺯ ﮐـــﻦ،
ﺁﻧـــﻬﺎﯾــــﮯ ﮐـــﻪ ﺍﺯﭼــــﺸﻤﺶ ﻣـــﮯ ﺭﯾـــﺰﺩ،
ﺻـــﺪﺍﮮ ﺷﮑﺴﺘﮧ ﺷـــﺪﻥِ ﺩﻟــﺶ ﺍﺳــﺖ

این روزها...

این روزها زیاد خوب نباش

زیادهم دم دست نباش

این روزها زیاد که خوب باشی

زیادی میشوی

اين روزها زيادي ساکت شده ام ،

نمي دانم چرا حرفهايم، به جاي گلو

از چشمهايم بيرون مي آيند!

امـروز بـه " آنـهـایـی" مـی انـدیـشـم
کـه روی شـانـه هـایـم گـریـه کـردنـد ....
و نـوبـت "مـن" کـه شـد،
دیـگـر نـبـودنـد !!!!

نبودن هیچ کس سخت نیست

فراموش کردن یک بودن سخت است ....

اینجا زمین است٬

رسم آدم هایش عجیب است٬

اینجا گم که میشوی به جای اینکه دنبالت بگردند٬...

فراموشت میکنند.

ﺧــﺪﺍﻳﺎ ؟ﮐــﻤــﻲ ﺑــﻴـﺎ ﺟــﻠــﻮﺗــــﺮ . .ﻣــﻲ ﺧــﻮﺍﻫـــﻢ ﺩﺭ ﮔﻮﺷــﺖ ﭼــﻴــﺰﻱﺑــﮕــﻮﻳﻢ . . . !
 
ﺍﻳـﻦ ﻳـﮏ ﺍﻋــﺘـﺮﺍﻑ ﺍﺳــﺖ . . .ﻣــﻦ .. ﺑــﻲ ﺍﻭ ..ﺩﻭﺍﻡ ﻧــﻤﻲ آورم...
 

* * *
تــمام هوا را بو مـی کشم
 
چشم مـیدوزم
 
زل مـی زنم...
 
انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم:
 
" هــــیس...
 
!مـی خواهم رد نفس هایش بـه گوش برسد...!"
 
امــــــــــا...!
گوشم درد مـیگیرد از ایـن همـه بـی صدایـی
 
دل تنگـی هایم را مچالـه مـی کنم و
 
پرت مـی کنم سمت اسمان!
 
دلواپس تو مـی شوم کـه کجای قصـه مان سکوت کرده ایـی
 

* * *
تــمام هوا را بو مـی کشم
 
چشم مـیدوزم
 
زل مـی زنم...
 
انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم:
 
" هــــیس...
 
!مـی خواهم رد نفس هایش بـه گوش برسد...!"
 
امــــــــــا...!
گوشم درد مـیگیرد از ایـن همـه بـی صدایـی
 
دل تنگـی هایم را مچالـه مـی کنم و
 
پرت مـی کنم سمت اسمان!
 
دلواپس تو مـی شوم کـه کجای قصـه مان سکوت کرده ایـی
 

نمی دانم
 

آلزایـمر بودی یا عـشق؟
 

از روزی کـه مبتلایت شدم
 

خودم را
 

از یاد بردم …