خوش آمد گویی(پست ثابت)
نگو بار گران بودیمو رفتیم....
نگو نامهربان بودیم و رفتیم....
آخه اینا دلیل محکمی نیست...
بگو با دیگران بودیمو رفتیم





نگو بار گران بودیمو رفتیم....
نگو نامهربان بودیم و رفتیم....
آخه اینا دلیل محکمی نیست...
بگو با دیگران بودیمو رفتیم





دلم گرفته...
دلم از این روزهای تکراری گرفته
از آسمان که نمی بارد از تو که نمی آیی
از خودم که باور ندارم رفته ای
به اندازه ی تمام روزهای با تو بودن دلتنگم
این روزها لذت های زندگیم شده تماشای اسمت
ورق زدن خاطراتت
باور کن سخت دلتنگم...


وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره !
وقتی نمیدونی از این دنیای لعنتی چی میخوای!
وقتی قبل از اینکه چیزی رو بخوای اون چیز نابود میشه !
وقتی همهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باهات قهرند!
وقتی نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین شده ای !
چه دلیلی داره که ارزوییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشته باشی؟
چه دلیلی داره چیزی رو دوستـــــــــــــــــــ داشته باشی ؟
چه دلیلی داره به زندگیــــــــــــــــــــــ ادامه بدی؟








من به قلبم افتخار می کنم



با آن بازی شد ، زخمی شد ، به آن خیانت شد ، سوخت و شکست

اما به طریقی هنوز کار می کند . . .


دلتنگ تو است..


لحظه دور بردن از تو خیلی برام سخت بود


دنیا با اون بزرگی هایش




هنوز دلم بی تو برام یه زندونه









سنگین است تکلیف بی تو بودن....
تو آسوده بخواب...
من مشق گریه هایم مانده است..
در به در کوچه ی تهنایی ام
خـيـلـي شـيـ ــريـنـِـه وَقـتـي تـو اِس اِم اِس بـآزي هآي شـَبآنـه 
خـوابـِـ ـت ميـبـَره ...
صـُبـح بـُلـَنـد ميـشـي ...
ميـبـيـنـي مـَسـِـ ـيـج اومـَده...
.
.
.
.
.
.
.
قـُـربـونِ عـِشـقـَ ـم بـِـرَم كـِـه خـوآبـِش بـُـردِه
از من هم گذشت.....
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ،
اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ،
من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما
اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ،
حالا مي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم
بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه
يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به
شرط اين که کلاه کاسکت
مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت
برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در
اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون
اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود
را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم
را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
تا الان ایجوری هم دیگرو دوست داشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
خاطرات را باید سطل سطل
از چاه زندگی بیرون کشید!
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند...
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند،داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند،زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند...تمامت می کنند!!


این روزهــــا زیادی ساکتــــ شده ام
حرفــــ هایم نمی دانم چــــرا به جای گلــــو ،
از چشــــم هایم بیرونــــ می آیند . . .

هر رابطه ای ؛
به هر دلیلی برایت تمام شد !
پی اش را دیگر نگیر
هیچ شوک مصنوعی !
آدمها و رابطه های مرده را زنده نمی کند . . .
