دوباره دلم گرفته ... بی صدا گریه کردنم مثل نترکیدن بغض است ...
همه جا را شسته ام ... هفت سین چیده ام ( همان سفال هایی که آبی کردم ، اکلیل پاشیدم ، روبان بستم ، پاپیون زدم ... )
حتی آرایشگاه هم رفته ام ...
اما این بغض ...
وسایلم را جمع می کنم که بروم ... از این کرمانشاه غبارآلود ... از این دل تنگ ، چشم خیس ... از این تنهایی و بغض ... از این سال ... دلم می خواهد از همه و همه دور شوم ...
دارم سوا می کنم ، دردها توی یک چمدان ... بغض ها همین جا ... اشک هم مال این چمدان است ... کینه ته ته چمدان نشسته ...
ماشین آشغالی کی می آید ؟!! ساعت 9؟!!
می ترسم گربه چمدان را به هم بریزد ، مردم محتویاتش را ببینند ...
لبخندم کو؟!
آهان توی آن یکی چمدان که با خودم می برم ... اعتماد هم کنارش گذاشته ام ... شادی که زیاد سنگین نیست ، توی راه هم به کارم می آید ، دستم می گیرم ... امید را می پیچم دور تنم ...
بگذار که بر شاخه ی این صبح دل آویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله ی پر برف آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی ست که چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پروازبه آنجا که نشاط است وامید است پروازبه آنجا که سرود است وسروراست
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه ی گلگون تو در خواب از بوسه ی خورشید گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد چشمم به تماشا و تمنای تو بازاست