دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟
کشتیم خرد؛ دار زدیم دانش را،
دربند و اسیر صد خرافات شدیم!
#مولانا
کشتیم خرد؛ دار زدیم دانش را،
دربند و اسیر صد خرافات شدیم!
#مولانا
باورت بشود یا نه
روزی می رسد که دلت برای هیچکس به اندازه من تنگ نخواهد شد
برای نگاه کردنم . . .
اذیت کردنم . . .
خندیدنم...
قهر کردنم ...
برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی.
روزی خواهد رسید
که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود....
میدانم روزی دیگر نیستم . . .
و هیچکس تکرار من نخواهد شد.
ديشب هم بزرگترين كادو و فراموشيترين چيزدنيارو گرفتم تولدم مبارك.....
مرا پاپتي ميخواند انكسي كه كفشهايم درراهش پاره شد......
رفع بلاست
ای دل
تحمل کن
شایدحکمتی ست...
.
.
.
غمگینم
چونان پیرزنی که
آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست...
.
.
.
صدای خنده های خدا را می شنوی؟
به آنچه محال میپنداری
نیخندد ...
.
.
.
باز هم خیال تو مرا
برداشت
کجا می برد
نمی دانم...
سلااااااااااااام
بچه ها فک کنم بد متوجه شدید
من و امیر به جای حرفای عاشقونه سربه سرهم میزاریم
اینم یه نوع ابراز علاقه است
ولی بعضی موقع هم بدهاااااااااا
.
.
.
.
ما خیلی سختی کشیدیم تا اینکه به اینجای که هستیم رسیدیم
پس باید قدرشو بدونیم
دیونه وار میخوامش
.
.
یه روز داستانمو مینویسم فک کنم هیچ کس به اندازه من سختی تحمل نکرده باشه
ولی الان میگم خدایا شکرت بابت همه چیز
شماها هم واسم از دل دعا کنید..
من خیلی عجول شدم چی فک میکردیم چی شد....
امروز اومد نگو من زود گول خوردم و سر کارم گذاشت بازم شوخی ومسخره بازیهاش
گریییییییییییییییییه اون منو سر کارگذاشت رو دست خوردم..
چطوری تلافی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مال دوس داشتنه......
میگن دنیا خیلی کوچیکه الحق والانصاف که راست گفتن
بگذریم...
من اعتماد به نفس فوقلاده بالای دارم خودمو خیلی خیلی دوس دارم
بیشترازخودم نه ولی یه ذره پایینتر دختر خالم زهرا رو دوست دارم
میگن دخترا خیلییییییییی حرف میزنن راس میگن وقتی ما دوتا به هم میرسیم
یعنی قراره یه اتفاق بیفته کیو سر کار بذاریم واذیت کنیم دیگه با خداست ...
ولی جدیدا دیگه جنب وجوش قبلیمونو از دست دادیم
هیچ وقت فک نمیکردم اوضامون اینجوری بشه دنیای بزرگ ما هم کوچیک شد
اول خودمون کوچیک بودیم دنیامون بزرگ ولی حالاهرچی بزرگتر میشیم دنیامون کوچیکتر میشه....
ولی خیلی دوسش دارماااااا خیلی....
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگرکجا رفت خاطرات خوب و شیرین؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز...
یاد باران رفته بر باد...
باز باران میخوردبر بام خانه..
بی ترانه
بی بهانه
شاید گم کرده خانه ...
خورشید را به شب...
پرنده را به قفس..
و تو را به من
نمیدهند....
گاه از سردی یک نگاه هم می توان اتش گرفت
...
اینجا زمین است...
ساعت به وقت انسانیت خواب است ...
دل عجب موجود سخت جانی است ...
هزار با تتگ می شود ...
می شکند...
می سوزد...
می میرد...
و
باز می تپد...
...
می ایی
عاشق می کنی..!
محو می شوی تا فراموشت کنم!
دوباره می ایی
تازه می کنی خاطرات را .
محو می شوی!
به راستی که سراب
از تو با ثبات تر است .
مستی ...
می روم تا در میخوانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم انچه نبایست کنم
انقد مست که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند ...
امشب باز هم پستچی پیر محله ما نیامد...
یا باید خانه مان راعوض کنم...
یا پستچی را ...
تو که هر روز برایم نامه می نویسی
مگه نه ... ؟
شرم دارم که بگویم:
زندگی من هم هستم
به چه بهانه ای بگویم و بخوانم ؟
من که همه عمرم را به انکار عشق
گذراندم ....