HAPPY VALENTINE


تو اتاق بودم یهو داداشم درو باز کرد اومد تو
بهش میگیم بچه بودی در میزدی!
میگه خفه شو بابا

داره میره بیرون،بهش میگم درو ببند
میگه "چپه" شو بابا (خودش جواب خودشو میده)
خود درگیری مضمن داره بدبخت

 بچه ها به این وب سربزنید pagh.blogfa.com

پیشاپیش یلدارو به همتون تبریک میگم

  • به بعضیام باید گفت:ببخشید فهم ما درحد نفهمیدن شما نیست...!!!

 

بزرگی روحت را میان دستانت پنهان کن

که بزرگ بودن میان مردم کوچک سخت است . . .

چرا روان درمانی مردها کمتر از زنها طول میکشه؟


معمولا” باید در روان درمانی، به دوران کودکی بازگشت و مردها همیشه در همون دوران به سر 

می برند ..........!!!!!!!!!!! 

                                            

                   

 

 

امروز دست خط خودمو بردم داروخانه بهم دارو داد: دی...

                                    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد      

1376831697_95610328292976466526.jpg

مداد قرمز

معلم گفت: بنويس سياه و پسرك ننوشت معلم گفت: هر چه مي داني بنويس و پسرك گچ را در دست فشرد

معلم گفت: املائ آن را نمي داني؟ و معلم عصباني بود سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود.

معلم سر او داد كشيدو پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابي نداد.معلم

به تخته كوبيدو پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد

معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس

گفتم هر چه مي داني بنويس

و پسرك شروع به نوشتن كرد ( كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه

خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه

 مي گويد :پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بودچشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي

از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است. قفل در خانه مان سياه است.) بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس

و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت تخته مدرسه هم سياه

است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد. گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت معلم

هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود معلم گفت بنشين

پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست

معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند

اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت

معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.

و پسرك مي دانست كه :

قلب معلم هرگز سياه نيست

گاهی مرا به نام کوچکم صدا کن ...
 



دوست من امروز چشم های مرا به باران دعوت کردی..
 از تو پنهان نباشد، گریه کردن گاهی بهترین هدیه ای ست که دوستی به آدم می بخشد!
همین که چشم های آدم می بارند...
 همین که دلت سبک می شود همین که باور می کنی هنوز زنده ای اتفاق خوبی ست
حالا چه بهتر که این همه اتفاق های خوب را یک دوست..یک دوست خیلی عزیز  برایت رقم بزند..
. می دانی گاهی آدم باید بشکند... باید بریزد...
 
 باید نابود شود تا ببیند باز هم می تواند بلند شود و زندگی اش را از سر بگیرد؟
 
 
گاهی باید یاد گرفت که همیشه دلی که برایت می تپد ماندگار نیست.
.. باید یادگرفت که قدر بعضی از لحظه ها را بیشتر دانست..
 باید یاد گرفت که گاهی
 ممکن است آنقدر تنها شوی که هیچ چشمی اتفاقی هم ترا نبیند!
 


گاهی آنقدر تنها می شوی که حتی دلت برای  خودت هم تنگ می شود
گاهی آنقدر تنهایت می گذارند که نام کوچکت را هم از یاد می بری.
 مگر نه این که نام کوچک آدم برای این است که صدایت بزنند..
. که سراغت را بگیرند.
 و تو باور کنی هنوز برای خاطر کسی عزیزی!

 


من اما این روزها حتی نام کوچکم را هم از یاد برده ام..
 حتی دیگر نگران چین های روی پیشانی ام نیستم..
 یا نگران تارهای سفیدی که لا به لای موهایم دیده ام ..
 
 
 و حتی نگران این که اشک روی گونه هایم را کسی ببیند
 
می دانی دوست من ؟
گاهي سرنوشت مثل توفان شني است كه مدام تغيير جهت مي دهد.
هر چقدر هم تو تغيير جهت بدهي
 باز توفان شن تعقيبت مي كند.
دوباره برمي گردي، اما توفان هم با تو برمیگردد 
بارها و بارها اين حركت را تكرار مي كني
 
 
 اما طوفان به دنبال توست چرا؟
 چون اين توفان چيزي نيست كه از دوردست بيايد،
یا چيزي كه هيچ ارتباطي با تو نداشته باشد
 اين توفان تويي. چيزي درون توست
 
 
 پس تنها كاري كه از تو برمي آيد تسليم  است
 و شاید بستن  چشم هايت و گرفتن گوشهايت، تا شن ها درون آنها نرود،
و راه رفتن در ميان آن، قدم به قدم
 
 
جایی که  نه خورشيد است، نه ماه، نه جهت، نه حس زمان     
فقط شن سفيد نرم  .....  چرخ زنان برخاسته به آسمان
 اين آن نوع توفان شني است كه تو به تجسمش نياز داري.
و تو حقيقتا بايد از آن توفان خشن ماوراء الطبيعي و نمادين بگذري
 
 در مورد آن يك اشتباه نكن:اين توفان مثل هزاران تيغ تيز،
فقط تنت را زخمی نمی کند...
 
 
شاید زخمی پنهان هم در روحت بگذارد     
یا شاید دیگر به هیچ صحرایی اعتماد نکنی
یا حتی مطمئن نباشی که  توفان واقعا تمام شده باشد
 
 
 
 شاید هم  وقتي توفان تمام شد
 حتی یادت نیاید که چگونه از آن گذشتي،
 چطور جان به در بردي
 
 
اما يك چيز مسلم است.
 وقتي از توفان بيرون آمدي
 ديگر آني نيستي كه قدم به درون توفان گذاشت
 
 
 
     معني  توفان همين است

 

کاش شبی

روزی

جایی

برلبان تو تکرار میشد نامم

 

 

هراس یعنی من باشم تو باشی و حرفی برای گفتن نباشد....

 

سلام بچه ها.اونایی که امروز رفتن مدرسه مدرسه چطور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

همین که قاصدکی را ،


فوت کنی


تا عطر نفس هایت


را با خود بیاورد


برای دلم کافیست . . .

   

تکیــﮧ گـآهَـم بــآش !
 
میخـوآهَـم سَنـگـینـی نگــآه ایـن مَـردمِ حَـسـود شَهــر را
 
تـو هـَم حـِـس کنـی ..
 
ایـن مَـردم نمیتَــوآننـَـد ببیـننَــد دسـت هــآیمـآن تـآ ایـن اَنـدآزه بہم مـی آیَنـد
939d318729b950c45f234631b8ccfab4.jpg

چه باشد،

چه نباشد چیزکی،

باز هم مردمِ بیکار بگویند چیزهــــا!

پس به جای زندگی برای دیگران،

برای خودت زندگی کن...

رهـــــا و شـــاد و خوشحـــــال...

 

 

اشتباه می کنند بعضی ها

که اشتباه نمی کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها

که بعضی به دریا می رسند،

بعضی هم به دریا نمی رسند...

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم...

New Sad Girls Missing You Pictures For Girls Profile

گاهی با خود فکر میکنم...

آمدنم را گریستم ،

اما آیا ؛

رفتنم را خواهم خندید؟

نمی دانم ؛

اما میدانم که آن را

چگونه بودن و چگونه ماندنم مشخص خواهد کرد ...

آری گاهی ساعتها با خود...

  فکر میکنم... فکر میکنم... فکر میکنم...

 

 

         

 

 


 

 

خواستن ،هميشه توانستن نيست


گاهي فقط،


داغ بزرگي است


كه تا ابد بر دلت مي ماند


آدمها می آیند
 
خودشان را نشان میدهند
 
اصرار میکنند !
 
برای اثبات بودنشان و ماندنشان...
 
اصرار میکنند که تو نیز باشی همراهشان 

همان آدمها ، وقتی که پذیرفتی بودنشان را
وقتی که باورشان کردی ،
به سادگی میروند
و تو میمانی با باوری که...

 

حال کهـ آمــده ای، ديگر دوستت ندارم


من هنوز عاشق كسي هستم كه . . .


 

 اطمينان داشتم يك روز هم


مرا تنها نميگذارد ...!


ایرادی ندارد، این شب ها که من تو را آه میکشم... تو در آغوش دیگری نفس عمیق بکش تا

 

دیوانه ترش کنی..

 

هی تو کمی نزدیکتر بیا ،


 اما چیزی نگو


 بگذار فقط ،


 بگذار چشمهایمان این همه دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد.......

 


 
 

 

 

گفتم: دوستت دارم....

 

گفتم: دوستت دارم....

گفت: نداشته باش!!

حالا ندارم

"دنیایت قشنگتر شد؟؟؟