پست ثابت

دلـبــ ــسته به سـ ـکـه های قلــ ـک بــودیــ ـم
دنبـ ـال بــهانـ ـه هـ ـای کـ ــوچــ ـک بــودیـ ــم
رویــ ـای بزرگتـ ــر شـ ــدن خــ ــوب نـبــ ـود
ای کــاش تمام عــمــ ــر کــ ــودک بــ ــودیــ ــم...


دلـبــ ــسته به سـ ـکـه های قلــ ـک بــودیــ ـم
دنبـ ـال بــهانـ ـه هـ ـای کـ ــوچــ ـک بــودیـ ــم
رویــ ـای بزرگتـ ــر شـ ــدن خــ ــوب نـبــ ـود
ای کــاش تمام عــمــ ــر کــ ــودک بــ ــودیــ ــم...

لحظه های خوب من در خواب بود
باغ گل از اشک من سیراب بود
دل به اقیانوس میدادم ولی
قسمت من خلوت مرداب بود
دوستت دارم بابایی...!
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.
ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.
مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد.
او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد.
در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد.
پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
به سلامتی اون کسی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه
به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاش و بدوزه
بهسلامتی اون روزگاری، که روزگارش گذشته دیگه
به سلامتی همه اونهایی که تلخ میخورن و شیرین سخن میگن
به سلامتی راه که آخرش معلوم نیست به کجا میره
به سلامتی سرنوشت! که نمیشه اونو از سر نوشت...
خداوندا ... مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!
تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد ...(دکتر شریعتی)
گل سرخ دلم آب میخواهد...و من تکرار باران را...
از آتش پرسیدم محبت چیست؟
گفت از من سوزان تر است
از گل پرسیدم محبت چیست؟
گفت از من زیباتر است
از شمع پرسیدم محبت چیست؟
گفت از من عاشق تر است
از خودش پرسیدم محبت چیست؟
گفت نغمه ای بیش نیست...
کاش بیاموزیم که اگر ستاره نیستیم ،
ابر هم نباشیم که جلوی درخشش ستاره ها را بگیریم...
کاش رها می کردند مرا
ماه و ستارگان
مردم ماه وستاره را می بینند
نه آسمان!
مرا رها کنید تا بدانم
در نگاه دیگران
ماه و ستاره است یا آسمان!
دریا صفحه ای آبی ست تا بی کران
و من
آسمان
آبی ام تا انتها بی کران
آبی دریا از دریا نیست
از من است
از آسمان
پس چرا نگاه مردم به دریاست!
نه آسمان!
دریا آبی مجهولی ست بر روی زمین
و من حقیقتی آبی ام
در آسمان!
پس چرا نگاه مردم به دریاست نه آسمان!
سلام به دوستای گلم
ممنون که با حضورتون خوشحالم میکنید
اینبار هم با یکی از ترانه هام آپیدم
امیدوارم که خوشتون بیاد...
راستی نظر یادتون نره
دلتنگی
یه کاری کن که تنهایی از این لحظه فراری شه
یا کاری کن وجود من از احساس تو خالی شه
تو اونقدر دوری که شاید نبینی هرگز این عشقو
ببین دلتنگی هات بازم بهم نزدیکترن تا تو
دیگه کم کم بدون تو دارم میترسم از تقدیر
نذار باور کنم هستی فقط در حد یه تعبیر
اگه عاشق شدن اینه میخوام عاشق ترین باشم
بذار تا مثل یه خورشید تو بغض سایه روشن شم
اگه تو ابر رویامی منم همرنگ بارونم
از این دوری نترسونم که از دلتنگی داغونم
هنوزم قد یه دنیا از این فاصله دلگیرم
تو جشن خیس این گریه سراغ تو رو میگیرم
زندگی داستان غم است
غم داستان زندگی من
من داستان تنهایی
تنهایی حکم من
تنها ترین تنهای عالمم
اگر روزی کسی از من بپرسد که:
دیگر قصدت از این زندگی چیست؟
به او گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست...!!!
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا...
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما به نظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نگاه بنداز …!
لا لا لا لا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصه اش نشه تنها بیداره
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیفته بی نصیبه
لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی
اونی که ما ها رو بیدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی
لا لا لا لا این هم بود سرنوشتم این از امروزم و این از گذشتم
نمیخوابم تا تو برگردی یک روز منم خوابو واسه اون روز گذاشتم...
(مریم حیدرزاده)
خیلی سخته وقتی همه کنارت باشن و باز احساس تنهایی کنی
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشه
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریونی
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمیدونه
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمه
وقتی فریاد می زنی و کسی صداتو نمی شنوه
وقتی تمام درها به روت بسته شده...
اونوقت دستهاتو به سوی آسمون بلند می کنی
و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریونت فریاد می زنی که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم! »
و حس می کنی که دیگه تنها نخواهی موند...
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد .
جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .
و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود.
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ،
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند.
پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.
پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود ...
خدایا! سکوت می کنم چون هرچه که بخواهم حق من نیست...
خدایا! سکوت می کنم چون هرچه که می کنم کار من نیست...
خدایا! سکوت می کنم چون هرچه که دارم از من نیست...
خدا یا! سکوت میکنم چون خودت بودی که عشق را درقلبم کاشتی
خدایا! سکوت تنها راه حلی هست که برام مونده
پس به خاطر خودت هم که شده سکوت میکنم
سکوت سکوت سکوت
خدایا من ماندم و حسرت وسکوت و صبوری و ...
در سکوت شب من ستاره ای نیست
در سکوت من دیگر امیدی نیست
در سکوت من غمی نهفته است
که دیگر پیدانیست
دراین سکوت مرگ بار دیگر راه فراری نیست
در این سکوت اشک های ریخته شده
دراین تنهایی چیزها نهفته شده
اینان همه دست به دست هم دادهاند که من را در سکوتم به تنهایی برسانند...
راز زندگی
در افسانهها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد،
فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن.
فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده.
و سومي گفت: راز زندگي را در کوهها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههاي شما عمل کنم،
فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند،
در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت:
فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده،
زيرا هيچکس به اين فکر نميافتد که براي پيدا کردن آن
بايد به قلب و درون خودش نگاه کند
و خداوند اين فکر را پسنديد...
ســلام...
این بار با یکی از ترانه های خـودم آپــم
خوشحال میـشم احسـاستون رو دربارش بگیـن
امیـدوارم کـه خوشـتون بیاد...
جادوی تنهایی...
دلم میگیره از اینجا از عشقو کاراین دنیا
ازاینکه تو نگاه شب شدم آواره و تنها
دلم میگیره وقتی غم کنار لحظه می شینه
یا وقتی بی کسی بازم دست تقدیرو میگیره
دلم امشب یه حالیه همش درگیر احساسم
تو فصل سرد تنهایی دارم با غصه می سازم
چشای آسمون خیسه هنوز خورشیدی پیدانیست
واسه این باور خسته دیگه هیچ روزی فردانیست
چرا با اینهمه جاده ته این قصه بن بسته
شاید جادوی تنهایی با دنیای من همدسته...!
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...!
شاعر و فرشته
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت
و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد
و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود .
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک
و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ است...
زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد
و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد..
بچه که بودیم ” بچه بودیم
بزرگ که شدیم ” بزرگ که نشدیم هیچ
دیگه همون بچه هم نیستیم
برای عشق پاک بچه گیها دلم تنگ است …
(دکتر شریعتی)
گاهی آنقدر درد انسان بودن آزارت میدهد که تمام وجودت آتش میشود
و تنها خاطره یک خدا است که تمامت نمی کند وخدایا تو خود میدانی
که انسان بودن و ماندن چه دشوار است.
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار...
خستگی چند دهه زندگی را در وجودم حس میکنم......
...گویی روحم چند صد سال عمر کرده است.
در آیینه به نظاره پیری زودرسی
می نگرم که ذره ذره وجودم را در بر می گیرد.....
به نظاره باتلاقی نشسته ام که روحم را به آرامی میبلعد
افسوس که دست و پایم را زنجیر کرده اند افسوس......![]()
سرنوشتم اگر اینست که می بینم
حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟
آی خط خوردگی صفحه پیشانی من!
این همه خط خطا را به که باید گفت؟
قلب کوچک من گنجایش عشق همچون تویی را نداشت
اما دستان معجزه گر تو خالق باورنکردنی ها بود
تو گره زدی رشته فاصله من با خودت را
تا باور کنم عشق با تو رنگ دیگری است...
به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها
در زمان گریستن قلبها
و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی
و چه دشوار و طاقت فرساست
گذراندن روزهای تنهایی
در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز
برایت اهمیت ندارد
اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت
به حال خود گریستن...![]()
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت
واز او پرسید: “میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟”
خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان،
من یکی را برای تو در نظر گرفتهام.
او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم
و اینها برای شادی من کافی هستند.”
خداوند لبخند زدوگفت...
همیشه در آن سوی ناکامی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست...
از تمام داشته هایت که به آن می بالى خدا را جدا کن بعد ببین چه دارى ؟
به همه کمبودهایت که از آن می نالى خدا را بیفزا و ببین دیگر چه کم دارى ؟
خدا پنداریست ! اما چه کسی است که این پندار را بیاشامد و نمیرد؟..
( فردریش نیچه)
زندگی را دوست دارم به شرط آن که:
(ز) آن زندان نباشد
(ن) آن ندامت نباشد
(د) آن در ماندگی نباشد
(گ) آن گورستان نباشد
(ی) آن یاس نباشد...
بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند
و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نخواست..!