دیدی؟؟؟؟

شاید در جهانی دیگر، دوباره همدیگر را ملاقات کردیم...
آن‌وقت برایت می‌گویم
چطور تن خسته‌ام را روی دوش خودم گذاشتم
و از میان تمام تاریکی‌هایی که می‌خواستند مرا در خودشان فرو ببرند، عبور کردم.
می‌گویم آسان نبود...
آنقدر سخت بود که گاهی خودم هم نمی‌دانستم
چطور هنوز ایستاده‌ام.
اما درست همانجا،
وقتی هیچ دستی برای گرفتنم نبود،
خودم، پناه خودم شدم؛
روحم زبان مادری‌ام شد
و چراغ راهم...
یاد گرفتم وقتی تمام جهان خاموش می‌شود،
باید نوری را که درونت جا گذاشته‌اند، پیدا کنی.
من توانستم...
نه چون قوی‌تر از درد بودم،
بلکه چون یاد گرفتم با تمام زخم‌هایم
باز هم قدم بردارم.
و اگر روزی در جهانی دیگر دیدمت،
فقط لبخند می‌زنم و می‌گویم:
«دیدی؟
گفتم که از این تاریکی هم عبور می‌کنم...
من توانستم.»

تولد و جاهای خالی

سلام
فردا که پنج شنبه است تولدمه یک سال دیگه هم گذشت سیاه تاریک پر از اتفاق و غم توی عصر دلچسب #چهار_شنبه_دوست_داشتنی با صدای گنجیشک ها خلوت کردم.
از نگاه کردن به اتفاقات گذشته و فکر کردن بهشون فراری ام جای خیلی چیزها خالی مونده اما از همه چی دردناک تر برام جای خالی باباست