...

سلام مامانم...خیلی دیر اومدم؟خیلی وقته میخوام بیام اما نمیشد... 

 این مدت زندگیمون مثل همیشه بدون تو گذشته و نبودت ی جاهایی بیشتر از همیشه سوزوندتم...اما خدای مهربون بهم توان داد تا اون موقعیت ها رو بگذرونم و با تجربه تر و بزرگتر و پخته تر بشم...چقدر خدا رو دوست دارم...چقدر دوسم داره هیچ کاری برای بندگیش نکردم..... 

12مرداد نوه ات اومد...داشتم میرفتم خرید زنگ زدم به شوهر آجی گفتم چه خبر گفت هیچی بیمارستانیم من چشمام شد چهارتا گفنم چی میگی؟چرا؟کاشف بعمل اومده فعلا نمیخواستن به من و بابا بگن... 

با اینکه شدیدا منتظرش بودیم اما شوک شدم خوشحالم شدم اما استرس داشتم دلم آشوب بود میترسیدم...تازه باید جای تو رو هم میگرفتم...دیگه نباید ی دختر لوس و مامانی میبودم..باید بزرگ عمل میکردم تنها خواهرش و جای مادرش...با اینکه خاله بود اما میخواستم همه بارش رو دوش خودم باشه...نگن تنها بود...تا جایی ک میتونستم از بیمارستان بیرون نمیومدم شاید  سر هم 8ساعت برای انجام کارا و استراحت بیمارستان نبودم از دو سه روزی ک اونجا بود....خیلی سعی میکردم محکم باشم و ضعف نشون ندم وقتی درد کشیدنشو میدیدم پودر میشدم...میخواستم بمیرم اما جلو خودمو میگفتم گریه نمیکردم..خاله و مادرشوهرش گریه میکردن اما من نه..بعدا اعظم بهم گفت خیلی محکم بودی خیلی پاش وایسادی انتظار نداشتم اینطور باشی...الحمدلله.. 

ساعت 3شب بدنیا اومد فداش بشم...وقتی دیدمش با وجود اینکه عاشقش بودم احساس غریبی میکردم باهاش بهش عادت نداشتم..خود آجی ام هی بهش میگفت تو جوجه ی منی؟باورمون نمیشد این همونه که این همه مدت کنارمون بود و همون شیطونیه که همه تصمیم داشتیم بخاطر اینکه انقدر آجیمونو اذیت کرده وقتی بدنیا اومد ی سیلی بهش بزنیم...من و بابا که هرکدوم جداگانه تصمیم گرفته بودیم...وقتی شنیدم بابا هم گفته وقتی این پدرسوخته ی کوچولو اومد ی کتک پیشم داره که انقدر دخترمو اذیت کرد... 

واقعا مردیم و زنده شدیم تا اومد ولی وقتی اومد مگ کسی دلش میومد بش بگه اه انقدر مظلوم و کوچیک و بی آزار بود که فقط میشد قربون صدقش بری....عزیز خاله... پارسای مهربونمون... 

وقتی آجی مرخص شد برای هیچکدوم از خاله ها جور نشد بیان خونمون ک وقتی آجی رو مادر شوهرش میاره ی بزرگتر باشه...خیی دلم گرفت...همه کارا رو به نحو احسن انجام داده بودم..اما خوب ی بزرگتر باید باشه...ی مادر...اما نبود...خیلی دلم آشوب بود که آجی اذیت بشه وقتی بفهمه آخه قرار بود بیان...هنوزم وقتی بهش فکر میکنم دلم با خاله بزرگه صاف نشده...یعنی انقدر سختت بود بیای؟وقتی از خونتون 20دقیقه راهم نیس با ماشین میارن و میبرنت...هرچی تو بیمارستان که حضورت فایده نداشت گفتم برو اذیت نشی اصل کارا بعد این چند روزه نرفتی حالا که زنگ زدم میگم بیا رومو زمین میذاری؟...اگ مجبور نبودم که نمیگفتم...خودمو از پس همه کارا خواهرمو بچش برمیام..فقط میخواستم ی بزرگتر وقت اومدنش باشه...وقتی آجی اومد دید کسی نیس خیلی گرفت...منم بغضم گرفت وقتی دیدم میگه حالا من با این وضع چیکارکنم با این بچه من بلد نیستم..منم بلد نبودم...واقعا درموندم که چیکار کنم نمیتونم غمشو ببینم....واقعا نمیتونم...رفتم براش غذا بیارم بخوره...ظرفو که گذاشتم جلوش و شروع کرد به خوردن دیدم سرش پایینه...گفتم ببینمت...سرشو آورد بالا دیدم چشاش از زوره گریه سرخه...واقعا نابود شدم... گفت من میخوام برم خونه خودم اونجا مادرشوهرم هست..خیلی ناراحت شدم....خیلی ..میتونستم حال دختری رو که زایمان کرده و مادرش نیست و بعد اونهمه درد و بهم ریختگی روحی دغدغه رسیدگی و تنهایی رو هم داره...گریم گرفت...کاری از دستم برنمیومد من شاید میتونستم مهمون داری و کارا خونه و خودشو انجام بدم اما از بچه داری که هیچی نمیدونستم...رفتم تو اتاق زنگ زدم به اعظم دخترعمو ...تا شنید گفت اومدم ..دستش درد نکنه خیلی کمکون کرد هم بیمارستان هم خونه...معرفت بعضی آدما به نسبت فامیلی و سن و سال نیست... 

روزای اول خیلی آجی بهم ریخته بود تو خواب گریه میکرد خواب میدید...خلاصه اون روزای اول با همه فشار و استرسش گذاشت..بماند که خواهرم نیومده مجبور شد بخاطر زردیش پنج روز به بیمارستان...بماند اوضاع بیمارستان اخلاق گند پرستارا و خدمه...کاش ی ذره شعور اینو داشتن که اثر کلام و رفتار بیشتر هرچیزیه... 

خلاصه الان پارسا حدودا دو ماهشه و عزیز دل هممونه...جونمونه...زندگیمونو واقعا تغییر داده...ولی واقعا هیچ وقت از یادم نمیره ک اگر مادربزرگ داشت چی میشد...چقدر دوسش داشتی؟براش چیکارا میکردی؟مامان خوشحالی آره؟بغض و اشک الانم واسه کیه مامان؟خیلی دوس داشتم بجای یادت خودت بودی ...مادر یعنی امنیت...آغوش گرم و دلسوزی مادر ک باشه همیشه از همه چی خیالت راحته....اما من آشوبم... 

میدونم برات دختری نکردم...دختر خوبی برات نبودم و نیستم نمیدونم ازم راضی ایی یا نه...اما تو همیشه مادرمی...همیشه برام مادری میکنی...با همین غم تربیتم میکنی که چجور باشم...مامان خیلی دلم مامان میخواد...خیلی....چند وقت پیش واقعا دلم میخواد این احساس که ی مادر تو خونه باشه چه حسیه..ی مادر واقعی اونی که مال خودته...فرشته ای که تو رو بدنیا اورده...دلم میخواد بدونم اینکه فقط دختر 18ساله ی ی خونه باشی چه حسیه...شاید بخندی اما گاهی دلم برا خودم میسوزه...برا بی مادریم...برا اینکه یادم رفته مادر داشتن چه حسیه...انگار دیگ نمیتونم درک کنم مادر داشتن چطوریه... 

اینکه تو هر مرحله از زندگیت مادر باشه...وقتی صبح پا میشی یکی تو آشپزخونه منتظرت باشه...تو لم بدی اون تمام وقت درگیر کاراست...میری داشنگاه میای اگ کلید نبردی پشت در نمیمونی..مادر خونست.... 

مهمونی که میزی یکی تو ماشین هس ک مادرته..شونش به شونت میخوره...نه اینکه فقط وقتی از دوروبر مزارش میگذری چشم بندازی تا بتونی از تو ماشین سنگ سرد مزارشو ببینی...سنگ سرد؟سنگ مزار مادرم گرمه...وقتی میام پیشت میگم واقعا فاصله من و تو این سنگه؟اگ بزنمش کنار میتونم بغلت کنم؟چیزی از آغوش گرم مامانم مونده برا دخترش که وقتی کم میاره بتونه بغلش کنه.؟گاهی تو ذهنم میگم اگ امام زمان اومد قسمش میدم به مادرش تو رو برگردونه فقط یک لحظه بغلت کنم .... 

قاطی کردم برای اینکه بتونم دوباره آغوشتو حس کنم به هرچیزی فکر کردم...مامانی قول بده قیامت ک میگن مادر بچشو نمیشناسه تو منو بشناسی ..بغلم کنی و برا اینهمه غصه که تو دلم بود تو این دنیا از نبودت با هم گریه کنیم... 

بعضی اوقات میگم واقعا من مادرم رفته؟؟ 

داداشی اومد...من برم ... 

خلاصه حال ما خوب است اما تو باور نکن... 

فغلا

سخته

میدونی مامان...بی مادری خیلی سخته ...خیلی

مامانمو میخوام

سلام مامانی...خوفی؟ 

چیکارا میکنی؟ 

 مامانی خیلی بد شدم....اصلا درس نمیخونم...تا کتاب میگیرم دستم خوابم میبره 

خوب مامانی بذار  بگم برات از بعد اون روزی که برات نوشتم 

خاله گفت باهام تماس گرفتن و قرار گذاشتن برای پنجشنبه همین هفته .. 

من پنجشنبه اومدم پیش تو .بعدش رفتیم سرمزار دختر عموی زنداداش...ی دعا پخش کردن ثوابش زیاد بود برگشتنی اومدم پیشت برات خوندمش 

مامانی دختر 6ساله دخترعموی زنداداش آتیش به جونم میزد...منو یاد خودم مینداخت...میدونستم خودشو زده به اون راه و از همه چی ام با خبره...بعدا زنداداشم گفت آره وقتی بهش گفتن باور نکرده از باباش پرسیده و زده زیر گریه وقتی بردنش سرمزار مامانش قلبش تند تند میزده..گفتم دیدی زنداداش دیدی گفتم میدونه و میفهمه...گفت آره.. 

گلاب میریخت تو دست مردم....گریم گرفت به جوونی مادرش و بچگیه خودش 

گفتم تو دلم..تازه اولشه کوچولو...بذار بزرگ بشی بری مدرسه...مادرت نباشه برای جلسه اولیا مربیانت هی خالت بیاد و هی تو بگی ببخشید خاله به زحمت افتادی  

فصل امتحانات درگیر خونه داری و درس بشی.. 

برسی به دانشگاه برای ثبت نام و مصاحبه ای چیزی خالت بیاد و تو شرمنده بشی و بگی ببخشید خاله به زحمت افتادی 

تنهاییای بابات..البته اگر بابات تنها بمونه...تنهاییای خودت که هیچ خواهر و برادری ام نداری تا حامیت باشن...شاید توام بخاطر بابات دانشگاهو ول کنی بمونی پیشش تو ی دانشگاه نزدیک درس بخونی... 

برسه وقت ازدواجت و هی خواستگار بیاد و تماس بگیرن یا کسی نیس جواب بده یا باید بگی بذارید پدرم بیاد خونه یا شماره خونه خالتو بدی و هفت خان رستمیه برا خودش خلاصه ....آخرشم  همش استرس داری نکنه خالت دیر بیاد و ...وقتی میان خالت باید بیاد و تو باز باید بگی ببخشید خاله به زحمت افتادی... 

اگر ازدواج کردی مثل آجی من گریه کنی از نبود مامانت و تنهایی بابات.... 

مثل من وقتی ی شب خانوادگی میرید رستوران میبینی همه اعضا خانواده دوتا دوتان ..پدرت تنهاس...زهرمارت میشه اون خوشی... 

مثل من بمونی تو خیلی از دو راهیا... 

خلاصه هرچی بزرگتر بشی بیشتر میفهمیو بیشتر آتیش میگیری... و تهش میشه همین دو کلمه...مامانمو میخوام... 

 

هعیییی بگذریم  

برگشتم...خونه رو مرتب کردم میوه شستم خلاصه همه کارا رو انجام دادم...زنداداشو داداش رفته بودن شام بیرون آجی ام که حنابندون دعوت بود ...فقط منو بابام خونه بودیم قرار بود نه و نیم ده بیان ...نه و نیم بود خاله هنوز نیومده بود ....همش استرس داشتم نکنه نرسه... 

خلاصه خاله هم اومد...منم آماده شدم...داداشی هم اومد ...از این داداشی خیلی خجالت نمیکشم بس که خودش دیوونس... 

اومده میگه سوالا رو میذاری جلوش تستیا 10 دقیقه تشریحیا فلان دقیقه... 

کلی خندیدیم بش...ساعت ده شد اومدن...خوشم اومد که در هر دو قرار راس ساعت اومدن... 

من داشتم از استرس میمردم...داداشی مونده بود پیشم هی میخندوندم...که استرسم کمتر شه...هی میخندیدیم خاله میومد بیرون مثلا چایی ببره  قیافه ها ما رو میدید که داریم مخندیدم خندش میگرفت 

هی میگفت آروم صداتون نره ی وقت... قبلش با داداشی سر بردن چاییا هی بحث میکردیم...هی گفت تو باید ببری..من هی میگفتم نه قدیمیه...مگ میخوای پسر مردم دچار سوختگی درجه سوم بشه

خاله اومد گفت چایی رو بیارید...داداشی میگفت د ببر چاییا رو...گفتم چی گفتی؟من؟مگ قراره من ببرم؟گفت پ کی ببره..گفتم تو...خاله گفت آره تو بیارشون..داداشی هی میگفت؟چی ؟ من ؟ من بیارم؟مگ برا من خواستگار اومده؟چرا من ببرم؟داشتم میمردم از خنده بهش خیلی بامزه شده بود...گفتم آره داداشم تو ببرشون این رسم مال قدیمه... 

خلاصه چاییا رو بردن  رفتن و منو با استراسام تنها گذاشتن...دوباره استرس گرفتم هی تو اتاقم راه میرفتم و منتظرر خاله بودم..همزمان با مهدیه که تو راه بله برون داییش بودن مسیج بازی میکردم هی میگفت آروم باش.هیچی نیس 

خاله ک اومد دنبالم نزدیک بود پس بیفتم...اما چادرمو مرتب کردم اونطوری که داداشی گفت خوبه...البته خودم گفتم خوبه اونم تایید کرد..اون که کلا نظر نمیده... 

و رفتم دنبال خالم...دم در به توصیه مهدیه ی بسم الله گفتمو رفتم داخل...واقعا آروم شدم با این بسم الله 

...فقط ی پسره رو دیدم که با لباس سبز آبی نشسته رو مبل و تا منو دید سرشو انداخت پایین و تا آخر مجلس نیاورد بالا... 

رفتم با مادرش و خواهرش دست دادم...گفتم ببینم سرش پایینه یا بالا که بهش سلام کنم دیدم طفلی رفته تو سجده تقریبا منم رفتم نشستم پیش داداشی 

 

خدایی عجب هیبتی داشتماااا...خخخخخ 

مامانش پرسید امتحانات نزدیکن ؟گفتم تقریبا... 

یک سکوت مرگباری حاکم شد مامانی...مادرش  گفت میشه حرف بزنن...گفتن نه 

از مادره و خواهره اصرار از بابا و خاله انکار...یکم بعدش خاله بهم ی اشاره ای داد منم بلند شدم خداحافظی کردم 

پشت سر من هنوز اصرار میکردن که بذارید حرف بزنن... 

اینا میگفتن نه امادگی نداریمو اینا....خلاصه یخورده بعد رفتن...بابا میگفت من چه میدونم کیه ک بذارم جلسه اولی با دخترم حرف بزنه...خوب راستم میگفت جلسه اول معمولا صحبت نمیکنن...

خلاصه بعدش کاشف به عمل اومده بابا اصلا ازش خوشش نیومده وگرنه ی شناخت نسبی ازش داشت...بابا از من حساس تره رو همه چی...چاق نباشه لاغرم نباشه...سیاه نباشه بور  بی نمک نباشه...خخخ خلاصه خنده ایه  وقتی اینا رو بابا میگه...

خاله میگفت اگر زنگ زدن چی بگم.بگم هفته بعد؟من گفتم چییی؟من نمیدونم اصلا ...خاله گفت خوب نظرت چیه گفتم من نمیدونم من اصلا ندیدمش... 

راستش مامان پسر سنگینی بنظر میرسید از متانتش خوشم اومد ولی از چهرش ن زیاد...ولی چون شرایطش خوب بود گفتم میشه باهاش صحبت کرد .... من پیش خودم میگفتم خانواده محترمی بودن..سروقت میان بی شیله پیلن......و اینا رو که تو ذهنم میذاشتم کنار هم ...و شرایط خودشو خونوادشو به نظرم میرسید که ارزش صحبت کردنو داره

ولی از اونجایی ک بابا اصلا خوشش نیومده بود اما چیزی هم نمیگفت تا نظر منو بشنوه  و خاله هم ی جوری بود بنا شد ک ردشون کنیم...گفتم من ک تکلیفم با خودمم مشخص نیس اینا رو معطل نکنیم... گفتم انگار قسمت نیس..چیزی که قسمته همون اول به دل همه هست....خود منم خیلییی پسندم نبود و ترجیح میدادم دوره شیرین مجردی فعلا ادامه پیدا کنه..خاله هم میگفت حالا که مورد پسند بابات نیس بدرد نمیخوره... 

راست میگه....

خلاصه فرداش تماس گرفتن و خاله گفت نه... و عذر خواهی کرد ازشون 

 

خوووب این از این 

 

مامانی دیشب رفتیم رستوران و بعدشم پارک زنداداش و آبجی مهمونی گرفته بود برا شوهراشون ی فیلمی بودن اینا هی مفگتن یادتون باشه هااا و... 

نی نی هم خوبه ان شاالله مرداد بدنیا میاد فندق خالش... 

شب قبلشم رفته بودم خونه عمو مونده بودم 

کاملا احساس میکنم با بودنم حالا سکینه بهتره....کاش بشه تابستون ی مشهد بریم باهم حالش جا بیاد

 وقتایی که تنهان همش گریه میکنه....منم خوب امتحانام نزدیکه نمیتونم مثل همیشه برم پیششون...

خوب مامان.... 

 

 

داشتم میگفتم که امروز ساعت 9بیدار شدم رفتم سلام کردم 

دیدم زنداداش داره میزهای پذیرایی رو تمیز میکنه...با چشای پف کرده و صدای گرفته گفتم کسی میخاد بیاد؟  

گفت خواستگار...چشام چهارتا شد...گفتم چییی؟گفت خواستگار...گفتم شوخی میکنی باهام؟گفت نه مگ خبر نداری ها راستی دیشب تو خواب بودی زنگ زدن به خاله برا 11:30دقیقه هماهنگ کردن...من گفتم عاغا چشممای من پفه من چیکار کنم اصلا چرا و ...گفت خوب برو کاراتو انجام بده دیگه وقت داری که...منم بهش کمک کردم خونه رو جمع کردیم بهش گفتم زنداداش پس چرا من هیچ احساسی ندارم خندید گفت خوب نداری دیگه گفتم خوب باید خجالت بکشم خوب...حالا من چجوری سلام کنم... 

و بعد ی مدتی آجی و خاله اومدن...اون موقع تازه خجالت کشیدم از خاله 

آجیو گفتم پس چی شد اینا کی ان چرا انقدر ی دفه ای...آجیم گفت  معرفیشون کرد...بعدش بابا اومد آی من خجالت میکشیدم آی خجالت میکشیدم از بابا...آجی داشت موهامو خشک میکرد.بابا اومد تو اتاق گفت دخترم خودش خوشکله از این چیزا نمیخواد که..آجیم گفت مگه ما گفتیم زشته موهاش خیسن خوب...آی من خجالت میکشیدم بابا همینجوری مونده بود نگام میکرد نمیرفت منم لباسمو گرفتم تو صورتم گفتم بابایی نگام نکن خجالت میکشم خووووب....بابایی خندید و رفت . 

منم آماده شدم رفتم نشستم پیششون داداشی نگام میکرد گفتمش چتهههه نگام نکن

حالا اعصابشم خورد بود که چرا خواستگار میخواد بیاد...خجالت از بابایی هم به کنار 

سر موقع اومدن ..ی خانومه بود تنها ...بعد ی مدتی آجی اومد منو برد تو ...رفتم با خانومه دست دادم سلام کردم نشستم..باورم نمیشد که به سنی رسیدم که خواستگار برام بیاد که منو ببینه..من اون بچه ی شیطون لوس نق نقووو...حالا انگاری دارم بزرگ میشم...دختر ته تغاری مامان بابایی بزرگ شده ...اما مامانی نیس... 

 منم همش سرم پایین بود پرسید چادری هستی گفتم بله...گفت همه جا؟ گفتم بله..اینو قبلا از خالم پرسیده بود..

تو این اوضاع قاراش میش دراومده میگه چه خصوصیتی برای همسر آیندتون مد نظر دارید...من کپ کردم..اخه سوال قحط بود؟منم گفتم ایمان داشته باشه ادم خیالش از همه چی راحته...آخ یک کلمه پس میگفتم یک کلمه پیش میگفتم...میخواست بره خوش امدید رو اصلا نمیدونم چی گفتم 

ولی خانومه میگفت پسرمو کی بیارم من که فکر میکردم میگه این دختره چه بی دست و پاس میره که میره 

خاله گفت این هفته من نیستم آخر هفته ی دیگه....خداحافظی کردن و وسط راه برگشت گفت پسرم دم دره میشه بیارمش ...من قیاافم این بود تا صداشو شنیدم  

دیدم الحمدلله خاله گفت اجازه بدید هفته بعد. 

بعد مجلس به آجی میگفتم آجی من اصلا نمیخوام بیان من بدم میاد از خودم...ی جوری ام... و .. آجی میگفت دفعه اولاینجوری میشی...بعدش عادیه ...گفت مگه حالا میخوای با این ازدواج کنی خوب ردش کن...راستم میگه هاا... 

 

اصلا برام نمیگنجه که ازدواج کنم... فکر میکنم اونی که به من بخوره به این راحتی پیدا نمیشه

برا همین دیگه ردش میکنیم... ظهر بعد ناهار یکی به زنداداش زنگ زد دیدم شروع کرد به گریه...دخترعموش فوت شده بود...من اون روز تو تشییع عمو که مادر زنداداش اومده بود بهش گفتم ان شاالله تو شادیاتون جبران کنم...نمیدونستم برعکس میشه

بعد ظهر اومدم  پیشت...دلم برات تنگ شده بود این دو هفته بخاطر عمو نیومده بودم

 

ادامه مطلب رمز داره...

...

سلام مامانی 

دیر اومدم؟ببخشید...

اومدم که بگم اومدم دانشگاه آزاد رشته روانشناسی... ولی راضی ام..با اینکه بعضی استادا اعصابمو خورد میکنن ولی راضی ام...آروم گرفتم ...با اینکه عوارض اون اتفاق تربیت معلم هنوز باعث میشه بعضی شبا سخت بخوابم...  

ولی قرار گرفتم....دیگه همش تو مسیرای شلوغ و طولانی نیستم تو خوابگاه ها بین همه جور آدمی نیستم 

میرم کلاس بعد برمیگردم فرصت دارم به همه جی برسم خونه تفریح سرزدن پیش اقوام ... 

در کل راضی ام..الحمدلله...خدا رو شکر من واقعا نمیدونستم تو تربیت معلم چی میخواست بشه...خدایا معذرت میخوام....ولی هنوز یادش که میفتم که کی رفته به جام عصبی میشم کاش یکی بود که رتبه و معدلش بهتر من بود مثل مرحله اول تا انقدر حرص نخورم...ولی از اینکه پیش خونوادمم خیلی راضی ام مخصوصا بعد اتفاقی که افتاد که الان میگم... 

 خوب آبجی ام خوبه و روز به روز به اومدن نی نی نزدیک میشیم ...تقریبا سیسمونیو خریدیم اما بدون تو... 

وای چه سخته مامان....که نیستی...خیلی غصه آجیو میخورم چه الان که بارداره چه برا زایمانش چه بعدش...چقدر جات خالیه مامانم...داری مامانبزرگ میشی باورت میشه؟منم خاله شدم... 

اونقدر که من بچه دوست دارم همه میگن بچه آبجیتو مثل ساندویچ میخوری...مامان جات خالیه که وقتی اومد بگیریش بغلت .... 

وقتی زن عمو از سر دلسوزی میگه خودم بعد زایمانت میارمت خونمون ازت مراقبت میکنم...دلم میشکنه؟مگه من مردم؟خودم هستم ...از آجیو بچش مثل خودت مراقبت میکنم....زن عمو همیشه میگه بچه های احمد مادر ندارن دلشون شکستس....راست میگه...وقتی به بی مادریمون فکر میکنم اشکم میریزه مثل الان...و چقدر روز به روز بیشتر به بودنت نیاز داریم ...دلم کبابه برا تنهایی بابا.... 

خوب... 

مامان 15 ام فروردین عمو رفت....عموی مهربون و دلسوزم رفت از پیشمون...حالا بچه های همون زن عموی دلسوزم بی پدر شدن...چقدر سخت بود... 

عمو ضعیف شده بود...دکتر میگفت احتمالا تو جبهه ضربه به مغزش خورده و الان پارکینسون گرفته..هم جانباز اعصاب و روان بود هم شیمیایی...آخرم عفونت ریه وارد خونش شد و مغزش تب کرد و از پیشمون رفت...ای وای عمو.... 

اون روز من حیاطو شسته بودم رفتم نماز بخونم...تو نماز بودم داداشی و زنداداش صدام کردن فهمیدن نماز میخونم رفتن...بعد نماز گفتم کارم داشتید؟گفتن الان میایم میگیم...من سجادمو جمع کرده بودم..گفتم شاید میخوایم بریم بیرون .و ..منتظر بودم فکر هرچیزیو میکردم جز اینکه داداش در رو باز کنه و بگه عمو فوت شده لباس بپوش بریم...کپ کردم.. گریه کردم 

اماده شدم فقط گوشیم باهام بود و رفتیم تو راه از فکر همشون داشتم دیوونه میشدم...ای وای سکینه...دخترعموی ناز و مظلومم...حجت...زهرا...بابااااا ...بابا خیلی دلسوز و شکنندس واسه خانوادش.... 

رفتیم رسیدم در خونشون پرده های سیاهو که دیدم موندم...یاد اون روزی که خبر تو رو بهم دادن افتادم... 

رفتم تو...همینطور چشم میگردوندم که سکینه رو پیدا کنم...که یهو جیغ زهرا بلند شد....بهم میگفت دیدی چیشد ؟ داد میزد رفتم پیشش ...سکینه رو بروش بی حال افتاده بود هی بهم میگفت  مگه تو نگفتی خوب میشه میاریمش خونه مگه تو نگفتی...سکینه رو بردم تو اتاق که کاری بهش نداشته باشن مردم..هی میگفتن گریه نکن ولی من میگفتم گریه کن...به بقیه میگفتم چرا گریه نکنه باباش مرده بذارید گریه کنه ...دیدم تواتاف اعظم نشسته ساکت و آروم قرآن میخونه...رفتم پیشش  اعظم مثل همیشه ساکت و بود تو دل اذیت میشد...

ی لحظه پیش سکینه بودم ...یهو داد زهرا بلند میشد میرفتم پبش اون  نگام میکرد میگفتی بابام خیلی مظلوم بود راحت جون داد... 

دوباره می اومدم پیش سکینه  

میگفتن حال اعظم بده... 

رفتم دیدم پاهاشو به دیوار زده ..فشارش افتاده بود..رفتم پیشش گفتم آبجی تو رو خدا گریه کن خالی شی..میترسم بلایی سرت بیاد اصلا انگار نه انگار انگار صدامو نمیشنوه... 

خلاصه اون شب گذشت...شب خوابم نمی گرفت....سکینه هم بیدار بود..گاهی مینشستم گاهی میرفتم بیرون ولی میدیدم سکینه داره نوحه گوش میده و سینه میزنه ... گفتم این داره خودشو به کربلای حسین وصل میکنه تا آروم شه 

خوابیدیم و ساعت 6 و خورده ای با صدای گریه های زن عمو بیدار شدیم رفتم دیدم بابا نشسته زار زار گریه میکنه دلم میخواست بترکه...محمدرضا از تهران اومده بود تو اتاق پبش رختخواب عمو گریه میکرد.... 

همینطوری زمان میگذشت و هرچی به ساعت تشییع جنازه نزدیک میشدیم جیغ و دادشون بیشتر...سکینه رو بردم سرم زد حالش بهم میخورد...حالش از همه بدتر بود...بعدش زهرا و بعد حجت  

منتظر بودیم عمو رو بیارن تو خونه بعد تشییع جنازه.. 

سکینه از دوساعت قبل تو حیاط نشسته بود .تا صدای ماشین میومد میگفت اومد تا درش باز شد داد میزد آوردنش بیرون  

من گرفته بودمش اما وقتی عمو رو آوردن خودم سست شدم سکینه رو گم کردم.مثل ی ماهی که از دستت بره...رفت... 

بعدشم بردیم عمو رو دفن کردیم ...اولین بار بود میدیدم...ولی خوب نگاه میکردم سعی میکردم اشکام بذاره ببینم...تا عاقبت خودمو ببینم...عمو رو گداشتن تو قبر...لحد و بعدش خاک ریختن...چقدر دنیا بی ارزشه مامان عمو رو چقدر راحت تنهاش گذاشتیم...حالا عمو شهید بود خیالمون راحت ولی اونایی که به خاطر بچه هاشون اخرتشونو میفروشن چی؟همون بچه ها به راحتی بعد دفن ولشون میکنن و میان...فقط و فقط وفقط خودت و اعمالت...اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا... 

 

همه به دنیا میایم ضعیفیم و بی جون بزرگ میشیم بچه ایم نوجوانیم جوان و رشیدیم بعد پیر و ناتوان و ضعیف مثل همون مرحله اول برمیگردیم جایی که ازش اومدیم... 

بعد عمو باورم شده میمیرم....کل نفس  ...باورم شده...خدایا کمکم کن اعمالمو خوب کنم.... 

بعد اون همش خونه عموام که تنها نباشن...فقط برای کلاسام میام ...طوری شده که الان ک برگشتم خونه از دستم ناراحتن ی جورایی... ولی خوب اون روز پنجشنبه واقعا حالم بد بود و میخواستم خونه خودمون باشم هیچی ام درس نخوندم این چند روز... 

 

پنجشنبه که از خونه عمو اومدم حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم تا فردا 9صبح!!!بیدار شدم با چشای پف کرده... 

 

بقیشو شب میگم برات آجی میخواد ازم کار بکشه ...فعلا مامان تا شب

در موندم...

سلام مامان 

 درموندم....واقعا درموندم 

نمیدونم باید چیکارکنم آخه... 

27 ام امتحانام تموم شد و برگشتم خونه...بماند که حسابی خونه رو برق انداختم.. 

پنجشنبش سالگرد تو بود 

حوصله تو خونه موندن نداشتم رفتم خونه آجی موندم 

روز مراسمت یکی میشید با روز اعلام نتایج نیمه متمرکز تربیت معلم 

خیلی با خدا حرف زده بودم کلی از برنامه هام براش گفته بودم گفتم اگر قبول بشم این خوبیو داره اینکارو میتونم انجام بدم همه چیو بهش گفتم 

وقتی شنیدم روز اعلام نتایج با سالگرد تو یکی شده گفتم بعیده خدا تو این روز منو ناامید کنه 

گفتم حتما قبول میشم چون رتبمم از بقیه متقاضی ها بهتر بود 

ولی نشدم 

انقدر ناراحت و عصبی شدم که فقط گفتم باید بخابم  

هیچی حالمو خوب نمیکرد 

الانم داغونم 

مخصوصا وقتی فهمیدم کسی قبول شده که...هه مامان باورت میشه رتبش 4000هس  

من 3000بودم 

باور نمیکنم پارتی بازی نشده باشه...اما صدام به کجا میرسه؟ 

مامان دارم میترکم بخدا جات خالیه که بگی بدرک 

که بگی چیکار باید بکنم 

بابا من به کی بگم از چمران متنفرم از رشتم متنفرم 

گفتم اینو قبول میشم از این رشته مزخرف بدون تلف شدن وقتو عمرم میرم بیرون 

اما نشده 

عصبی ام 

ناراحتم 

حرف نمیزنم 

بدخلقم 

حوصله هیچ کسو ندارم 

تو دلم بال بال میزنم بابا بیاد خونه ببینمش ولی وقتی میاد حوصله ندارم بهش سلامم بکنمم 

من میخام علوم سیاسی یا تاریخ بخونم 

قبلا میگفتم مدیریتو میصرفه شبانه خوند 

اما با اینکه بقیه رشته ها رو روزانه آودم چون شبانه میخونم الان حتی اگ ب اون رشته ها تغییر رشته بدم باید شبانه بخونم 

بعد اصلا برام نمیصرفه ک مثلا تاریخو بیام شبانه بخونم 

من الان ترمی یک و خورده ای هزینه میدم 

میگم با خودم برم پیام نور...ک اصلا ازش خوشم نمیاد 

ول کنم بیام آزاد ...ک اسمش آزااااده خیلیا ک چش نداشتن ببینن رفتم چمران منتظرن تا برگردم و بگن نکشید 

اونوقت تو هی بگو بابا نمره های من 18 19 بوده ولی علاقه ندارم به رشتم...مگ باور خواهند کرد؟فکر میکنن همه مث خودشون دو رو دارن 

اینه که میگم درموندم 

همه چی خراب شده رو سرم  

اصلا حوصله ندارم انتخاب واحد کنم  

وای مامان چیکار کنم 

کاش بودی میگقتی بابا ول کن پاشو بیا پیش خودمون هرجی دوس داری بخون تو فکر هیچی نباش 

اما الان همه پشت منو خالی کردن 

داداشا ک حتی حاضر نمیشن ببرنم اعتراض کنم ب نتایج تربیت معلم...میگن حالا فکر کردی جلوت خمو راست میشن میگن ببخشید؟منم میدونمم اینکارو نمیکنن ولی فقط میخام بپرسم چراااااا 

بابا ک هیچی نمیگه.......گذاشته به عهده خودم فقط میگه اینجوری غصه نخور

همین الان که دارم مینویسم دودستی زدم تو سرم 

هیچکی حالمو نمیفهمه مامان هیچکی 

احساس میکنم خدا هم دیگه دوسم نداره 

مامان کسیو عیر تو ندارم که باهاش حرف بزنم  

اشکام نمیذارن صفحه کیبوردو ببینم 

همه ی جوری میگن بابا بیخیال انگار هیچی نشده 

همه میگن خوب تو داری ی رشته خوب تو ی دانشگاه خوب میخونی حالا اینم قول نشدی ک نشدی....ولی هیچی نمیفهمه که من داغون شدم 

نمیدونم خدا داره با من چیکار میکنه 

ولی به تدبیرش اعتماد دارم 

همون موقعم بهش گفتم اگر قراره با قبول شدنم ی چیز مهمترو از دست بدم نمیخام 

ولی حالا نمیتونم بیتیابی نکنم 

مخصوصا وقتی فهمیدم کی قبول شده 

فقط میتونم بگم داغونم درموندم 

چند روز بیشتر تا انتخاب واحد نمونده و من باید تصمیمی بگیرم مهم ترین تصمیم زندگیم 

تصمیمی که هر چی باشه باید بخاطرش زجر بکشم 

موندن تو رشته ای ک ازش متنفرم 

رفتن از ی دانشگاه معتبر 

و اومدن تو ی دانشگاهی ک اسمشم نمیدونم چرا ولی مردمو فراری میده 

گاهی بخودم میگم بابا بجهنم بمون تو رشته خودت درسته دوسش نداری ولی تو ی ترم خوندی و  دانشگاتم حتی اگ دوسش نداری عوضش اسمش بلنده 

ولی فقط اسمش بلنده 

ازینورم اوضاع نابسااااااامان خونه 

ایندفه که حیاطو شستم خاکا ماسیده بودن نمیرفتن 

بقول یکی از بچه ها چرا ما با این رتبه ها بریم بشینیم کنار دست کسایی ک تو دبیرستان ب زور پاس میشدن 

حالم خوب نیس 

بین همه چی معلقم 

همه چی روسرم خراب شده 

خدایا چیکار کنم 

چیکار کنم 

چیکارکنم 

تنها چیزی ک تو این دو روز شادم کرد ابوالفضل بود  

ی ده ماهی بود ندیده بودمش عزیزم چقدرم شیرین زبون شده فسقلی 

بهش میگم تو عشق منی 

اونم میگه تو جیگررری 

خیلی عزیزه برام خیلی...یعنی بچه آجیو بیشتر این دوس خواهم داشت؟مامانش میگه خو معلومه 

اون شبم با ماشین اومد بردم رفتیم بیرون ولی من همش بی حال بودم مامانشم میگفت خودت باید فکر کنی 

که تصمیم بگیری 

آخرشم ابوالفضل خوابش گرفت این دو روز فقط بودن اون شادم کرده ..یعنی این فرشته کوچولو رو خدا فرستاد بعد ده ماه ک منو بخندونه؟ 

امیدوارم بچه آجی ام انقدر بامزه بشه 

وای چی میگفتم رفتم سر چی... 

خلاصه این که مادرم 

حال دخترت خرابه 

از خودمم بدم میاد میگا ایمانم ضعیفه که بجای رضیت برضاک اینطوری میکنم 

اما مامان من فقط حرف تربیت معلم نیس 

حرف اینه که همه چیم رو هواس نمیدونم چ کنم 

این چند روز فقط به اماما فکر میکردم که چقدر راضی بودن  

مقام رضایت خیلی بالاس 

با اون مقام و عظمت بیفتی زیر دست ی آدم پست که سرت رو ببره و تو بگی رضیت برضاک 

بعد منم فقط با ی نتیجه تربیت معلم رم کردم 

مردم تو کشورای دیگه سر میبرن  

از گشنگی دارن میمیرن بعد من دارم بخاطر این مسئله اینطور میکنم 

 حس میکنم قدر خدا رو ندونستم...من که از هیچی خبر ندارم...شاید قبول میشدمو ب غلط کردن میفتادم خودم...ولی چون اون تنها راه حل مشکلاتم بود برام اینطور شدم...راستی مامان راه حل های دیگه چی ان؟

 مامان منو درک میکنی؟خدا جونم ک این چند روز بنده ی بدی بودم برات حال منو قبول داری؟قبول داری حالم بده؟سر ی هزار راهی موندم؟خیلی چیزا رو هم نگفتم چون اینجا جاش نبود ...تو این چند روز خودمم میدونستم بیخودی حرف میزنم حالم درست نبود...

میبینی حالم بده؟؟خودت به دادم برس 

اگ مامانم بود فکرکنم نصف مشکلاتم نبود ... 

من این چند روز خیلی ناامید شدم....درمونده شدم...ولی  

رضیت برضاک 

کمکم کن

 حداقل ی تصمیم درست بگیرم 

که انصراف بدم بیام آزاد 

تغییر رشته بودم تو چمران  

بمونم تو رشته خودم 

که هرکدومش هزار مشکل و مسئله و حاشیه داره برام که خودت بهتر میدونی 

کمک کن منو خدایا 

خدایا مقام رضایت بهم بده

خدااااایااااااا آرومم کن 

آشوبم آرامشم تویی

تموم دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی...

سلام مامانی....

خیلی وقته برات ننوشتم

اما خوب میدونی این مدت بیشتر از همیشه به یادت بودم و زخم نبودنت بیشتر از همیشه سوزنده منو...

آخه مامان ...اتفاقات جدیدی افتاده

من رفتم دانشگاه....

اوننجا همش به فکر تنهاییه بابام وقتی بهش زنگ میزنم میگم کجایی میگه خونه تنهام بعدش میشینم کلی گریه میکنم...همش خودمو سرزنش میکنم که چرا اومدم شهر دیگه

آخه اگه تو بودی که اینطور نمیشد..

یکشنبه شب رفته بودیم روضه خونه ایی که رو به روی خوابگاهمون بود

من خودم خیلی دلم گرفته بود و همش بخاطر اینکه محمد رفت کربلا دوباره و من نرفتم گریه میکردم ...یهو برام مسیج اومد از طرف آجی....

مامان فکرشم نمیکنی که چی نوشته بود...نوشته بود نی نی دارم...میخاستم بمیرم از خوشحالی و غم..همش گریه میکردم

خوشحالم بالاخره از اینکه خاله شدم

خوشحال از اینکه بابا بالاخره نوشو میبینه...ناراحتم از اینکه تو ندیدی...تو نیستی...آبجیم مادر نداره که بهش خبر بده باهاش بره سیسمونی بخره من لعنتی ام که تو اون اهواز خراب شده دانشگاهم

مامان دیدی دختر بزرگت اکه از همون سالا به فکر ازدواجش بودی و براش جهیزیه خریده بودی مادر شد و تو نیستی که ببینی

وای مامان دارم خفه میشم

دو روزه همش بغضم

مامان میخام باشی

تا  آجی تو رو داشته باشه بابا تو رو داشته باشه من داشته باشمت...مامانم زندگی بی تو خیلی سخت داره میگذره خیلیی

هی ام دارم جلوتر میرم سختر میشه...میدونم الان دل آجیم خونه

مامان خسته شدم از اینکه هرهفته میام که دور از شلوغی خوابگاه درس بخونم ولی وقتی که میام همش دارم کار میکنم

همش دارم میشورمو میپزم

دیشب به آجی میگم چرا کمرتو بستی میگه دیروز اومدم انقدر کار کردم که کمرم گرفته...انقدر عصبی شدم که نگوو...گفتمش ببینم میتونی این بچه رو بندازی یا نه...خونه کثیفه که کثیفه بجهنم ک کثیفه تحمل کن خودم آخر هفته ها میام ی گلی به سرم میگیرم

بعد خودشم میگه دیگ خسته شدم از بس میام اینجا همش کار میکنم 

میگه از وقتی تو رفتی دانشگاه همه چیز ریخته بهم

به وسط ماه نرسیده همه حقوق رو خرج میکنن  خونه تو بودی همش برق میزد الان نه..

خوب چیکار کنم مامان؟دیگه خسته شدم

من میرم اونطرف زیر فشار درسا مشکلات زندگی خوابگاهی ناامنی اهواز همش تو مسیرم 

نرفته میام نرسیده میرم ...اصن نمیدونم این چند ماه عمرم چطور گذشت...

گاهی میگم واقعا میصرفه؟چرا من دارم سختی میکشم؟بخاطر اسم دانشگاه؟بخاطر رشته ایی که پدرمو درآورده تا الان...چیکار دارم میکنم نمیدونم...اینکه چیکار باید بکنمم نمیدونم

برگردمو انصراف بدم...بمونم همینجور پیش برم...

میبینی مامان...همش بخاطر نبود توئه...نقطه ثبات زندگیمون بودی که رفتی

الان اگه بودی من کدوم یکی از این دغدغه ها رو داشتم...اگر بودی من راحت میرفتم درسمو میخوندم دیگه نه تو فکر بابا و محمد بودم نه خونه نه ساجده

اون موقع من دخترکوچیک خونوتده بودم که باید فقط ب درس خوندنم تو ی دانشگاه خوب فکر میکردم....

مامان اینا رو ک گفتم فکرنکنی ناشکری میکنم بخداااا ناشکری نمیکنم

همش نعمته

خونه ای که داریم که به فکرتمیز کردنش باشم

پدری ک دارم که به فکر باشم

دانشگاهی که قبول شدم

بچه ایی که آجی داره و خیلیا تو آرزوش موندن

به خداوندی خدا که همش نعمته من فقط دلم واسه تو تنگ شده ...این حقو که دارم که دلم برات تنگ بشه؟نگو ناشکری...من ناشکری نمیکنم فقط نبودتو حس میکنم....و هنوز به این فرم زندگیم عادت نکردم

دعا کن ی تصمیم درست بگیرم و عادت کنم...

برام دعا کن

دلم بدجور گرفته

سلام مامانم...

داشتم فرما و مدارک دانشگاهو مرتب میکردم که بد جور دلم گرفت...گفتم بیام با تو حرف بزنم...

پارسال همین موقعا بود که برات نوشتم آجی عروس شد داداش دوماد شد من رفتم پیش دانشگاهی و تو نبودی که ببینی...

 

حالا امسال وضع فرق  کرده اومدم چیزایی رو بنویسم که مطمئنم با اینکه نبودی که ببینی ولی خوب خبر داری...

مامانم دلم گرفته...خیلی وقته ک گرفته....شاید از وقتی که نتایجو زدن و دیدم تربیت معلم قبول نشدم ...شکستم دلم گرفت ولی ریختم تو خودم...شاید از وقتی که دوربین به دست با بغض توگلوم از عروسی داداشی فیلم میگرفتم و نبود تو داشت خفم میکرد...جات خیلی خالی بود...خیلی...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی..جای خالیتو برای ما هیچ کلمه ای نمیتونه بیان کنه...

شاید از وقتی دلم گرفت که دیدم ای دل غافل اول مهره و من نرفتم مدرسه... دبیرستان تموم شد...دارم بزرگ میشم...من نمیخام بزرگ بشم......شایدم از وقتی  ک دیدم خیلی از بچه ها تازه دارن میرن کلاس اول..ب سن کمشون  ب فرصتاشون دلم گرفت...ب وقتی ک داشتم فرمامو پر میکردم...نام پدر احمد نام مادر مریم...ی روزی خودت تو این فرما اینجانب بودی...حالا مادر منی حتی اگر نیستی من دختر توام...چقدر قشنگه مادر بودن....حتی اگر نباشی...دلم گرفت که ی روزی شاید دیگه من اینجانب توی فرم نباشم و بچم باشه ...حالا خودم باشم یا نباشم...وقتی دمورد کسایی حرف میزنم که تو آینده میان دلم میگیره....میگم انگاری واقعا جهان ثابت نیست...انگار منم دارم بزرگ میشم قطعا ی روزی دیگه نخواهم بود....فقط از خدا میخام رفتنم بیهوده و الکی نباشه...شهادت...

نمیدونم دلم از کی گرفت....

شاید از یکماه پیش .از مشهد. شاید از اون نگاه..شاید از وقتی دلم تنگش شد....

 

میبینی؟نمیدونم از کی و کجا...فقط میدونم دلم گرفته...فقط میدونم دلم گریه میخاد...شدید ...بلند...اما اشکم نمیاد...فکرکنم سنگ شدم...مامان  کاش بودی باهات حرف میزدم...تو ک منو میشناسی تا وقتی ساکتم اشکم نمیاد تا دو جمله ب زبون بیارم مثل بچه ها گریه میکنم...نمیخای بیای ببینی درد دخترت چیه؟چه مرگشه...چرا انقدر بدخلق و بد شده...چرا انقدر درونش نا آرومه..تو که مامان بی فکر و بیخیالی نبودی....چرا بهم کمک نمیکنی...پس چرا مهر مادریت به من ک میرسه وا میرسه؟...مامان من تو رو میخام...بخدا بهت نیاز دارم....

 

دلم گرفته از شنبه که باید برم چمران..دلم از خریدام  گرفته...خریدای خوابگاه...دلم از کفشای قشنگی ک امروز با زنداداش خریدم گرفته...دلم از رشتم گرفته....با اینکه اولویت اول خودم بود....میترسم توش کم بیارم...

 

 

از همه بیشتر...دلم از خودم گرفته...از بد بودنم...از این که بنده ی خوبی برای خدا نیستم...از اینکه سرحرفام باهاش نمیمونم....احساس میکنم بی ایمان و بدردنخورم....خدا منو میبخشه؟

از شکوندن دل امام زمان خسته شدم....بزرگترین حق الناسی که بر گردنم دارم از آقاس...

دلم از اینکه برات دختر خوبی نیستم گرفته...مامان من برات هیچ کاری جز نوشتن تو این وبلاگ نکردم..هیچی...همش میگم چرا فلان نمیکنی...اما نمیگم چرا فلان نکردم......مامان اصن بیا وارد مذاکره بشیم ...چی میخای چی میخام...چطوره؟...از مذاکرات هسته ای ک سختر نی..بالاخره مادری گفتن دختری گفتن...بهم بگو چیکار کنم...

 

این روزا فقط  از این خوشحال شدم  که خوندم زندگینامه شهیدی رو و  دیدم همون کاری ک تو ذهن من هس و شاید  متعارف نباشه رو اون انجام داده...قبلا پیش اومده بود...کیفور میشم وقی میبینم  بعضی چیزام شبیهشون شده ناخواسته....البته اونا کجااااااا و ما کجا...یعنی میشه منم شهید بشم؟....میشه....اگر بخام

 مامان دلم ی بلند گو با ویژگی صور اسرافیل میخاد....دلم میخاد بگم و همه دنیا بشنوه.... تو رو خدا جنگ بسه...چرا ما آدما باید هم دیگرو بکشیم...چرا؟واقعا چرا؟چرا نامهربونیم...چرا انسان نیستیم...چرا باید از سربریدن هم لذت ببریم ...چرا؟فقط چون عقایدمون متفاوته؟.....چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

 

کاش بشنوم که بگه: الا یا اهل العالم انا الامام القائم...

 

 

 

 

سلام آقا...

سلام آقای خوبی ها....بازم وقت خداحافظی جمعه رسید و صدای انا بقیه الله شما رو هیچ گوشی نشنید....

آقا جانم ..مولای مهربونم....دلت چقدر داغه؟؟آقا اصلا دیگه دلی برات مونده؟

/ناه وجودمون رو گرفته از اهل دین تا بی دینا کارمون شده فقط گناه...و شما گفتید :فاصله شیعیان از ما به اندازه گناهانشان است....آقا ما از شما دوریم....خیلییییی....اما تاوان این دوری رو بچه های معصوم عراق و سوریه و جاهای دیگه میدن....اونان که یتیم میشن...سربریده میشن...فقط به جرم شیعگی....آقا دیگه قلبم داره میترکه...کی میشه بیای؟

بدبخت از من...بدبخت از ما....از ما جوونای این دوران که جوونیم تو این دوره فساد داره میگذره  .... بدبخت از ما که جوونی و شادیمون تو دوره حکومت عدل شما نیست...بدبخت از ما که تو دوره ای هستیم که از خونه بیرون میریم میترسیم هییییچ تو خونه هم نشستیم میترسیم....تازه تو کشوری که خودتون گفتید نمیذارید بشکنه....عراق سوریه  لبنان فلسطین همه دنیای اسلام ریخته بهم ...آقا کجایی که مسلمون داره مسلمون میکشه...

 

آقا راستشو بگو...نکند منتظر مردن مایی؟آقا خیلی دلم میخاد خوب بشم..خودت شاهدی....دلم میخاد گناه نکنم تا اون فاصله ای که گفتی بینمون نباشه...آقا کمک میکنی؟؟آًاقا تو رو به جان علی اصغر دستمو بگیر....آقا باور کن نه من ن هیچ کس دیگه اگر گناه میکنیم قصد تاخیر ظهور شما رو نداریم قصد شکستن دلتونو نداریم به مولا....آقا ولی چکار کنیم که گناهمون هم دلتو میشکنه هم ظهورتونو به تاخیر میندازه...آقا روم نیس چیزی بگم...اصلا موندم چطور این حرفا رو باهاتون زدم...با چه رویی؟آقا میدونم ردم نمیکنی...آقا کمکم کن....من نمیخام پیر بشم نبینمتون...من نمیخام شما رو ندیده برم....بقول اون شعره : بی دیدن او به چکار آید چشم؟

آقا من میخام جوونیمو تو دوره حکومت شما بگذرونم....میشه....میشه اگر همه بخوایم ....شرایط الان میگه چیزی به ظهور نمونده....فقط ما باید بیدار بشیم....همین....

 

خودتون گفتید اگر شیعیان ما به اندازه یک لیوان آب به ما میل میداشتند ظهور میکردیم....خودتون گفتید اگر در انجام پیمان الهی اتحاد و اتفاق....آقا شما همه چی رو گفتید مائیم که خوابیم....خواب....آقا میدونم کامپیوتر رو که خاموش کنم باز میشم همون ابلهی که بودم.....شما دعا کن ..شما٬دعا کن 

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که ئر گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدایمان دوباره سنگ . چوب شد نیامدی؟

این بقیه الله؟

صبحت بخیر آقای من

آقای دلتنگی

صبحت بخیر آقای من

آقای تنهایی

من دور افتادم ازت اما تو نزدیکی

امروزمو با تو شروع کردم که اینجایی

گناه من به انتظار تو نشستنه ...

نشسته عاشقی گناه عشق رفتنه

اگر که دلخوشی  به من گناه از تو نیست

اگر که خیسه چشم تو گناه از منه

اللهم ارنی الطلعه الرشیده دیگه جونم به لب رسیده ت

همه دنیا ازم برید تو اما نه

عهد می بندم دیگه اشکاتو در نیارم

ولی سخته دووم بیارم توی عشق تو کم میذارم تو اما نه

تو هفته ای دو بار گریه میکنی برام

تو هفته ای دوبار توبه میکنی به جام 

تو منتظر تر از منی تموم شه غیبتم دروغ میگم عاشقم ولی بذار بیام

خدا کنه بهم نگی تمومه فرصتت دعا بکن که خوب بشم آقا به حرمتت

ی کاری کن که من نشم دلیل گریه هات ی کاری کن نشم دلیل طول غیبتت

پی نوشت : نکند منتظر مردن مایی آقا؟