...
این مدت زندگیمون مثل همیشه بدون تو گذشته و نبودت ی جاهایی بیشتر از همیشه سوزوندتم...اما خدای مهربون بهم توان داد تا اون موقعیت ها رو بگذرونم و با تجربه تر و بزرگتر و پخته تر بشم...چقدر خدا رو دوست دارم...چقدر دوسم داره هیچ کاری برای بندگیش نکردم.....
12مرداد نوه ات اومد...داشتم میرفتم خرید زنگ زدم به شوهر آجی گفتم چه خبر گفت هیچی بیمارستانیم من چشمام شد چهارتا گفنم چی میگی؟چرا؟کاشف بعمل اومده فعلا نمیخواستن به من و بابا بگن...
با اینکه شدیدا منتظرش بودیم اما شوک شدم خوشحالم شدم اما استرس داشتم دلم آشوب بود میترسیدم...تازه باید جای تو رو هم میگرفتم...دیگه نباید ی دختر لوس و مامانی میبودم..باید بزرگ عمل میکردم تنها خواهرش و جای مادرش...با اینکه خاله بود اما میخواستم همه بارش رو دوش خودم باشه...نگن تنها بود...تا جایی ک میتونستم از بیمارستان بیرون نمیومدم شاید سر هم 8ساعت برای انجام کارا و استراحت بیمارستان نبودم از دو سه روزی ک اونجا بود....خیلی سعی میکردم محکم باشم و ضعف نشون ندم وقتی درد کشیدنشو میدیدم پودر میشدم...میخواستم بمیرم اما جلو خودمو میگفتم گریه نمیکردم..خاله و مادرشوهرش گریه میکردن اما من نه..بعدا اعظم بهم گفت خیلی محکم بودی خیلی پاش وایسادی انتظار نداشتم اینطور باشی...الحمدلله..
ساعت 3شب بدنیا اومد فداش بشم...وقتی دیدمش با وجود اینکه عاشقش بودم احساس غریبی میکردم باهاش بهش عادت نداشتم..خود آجی ام هی بهش میگفت تو جوجه ی منی؟باورمون نمیشد این همونه که این همه مدت کنارمون بود و همون شیطونیه که همه تصمیم داشتیم بخاطر اینکه انقدر آجیمونو اذیت کرده وقتی بدنیا اومد ی سیلی بهش بزنیم...من و بابا که هرکدوم جداگانه تصمیم گرفته بودیم...وقتی شنیدم بابا هم گفته وقتی این پدرسوخته ی کوچولو اومد ی کتک پیشم داره که انقدر دخترمو اذیت کرد...
واقعا مردیم و زنده شدیم تا اومد ولی وقتی اومد مگ کسی دلش میومد بش بگه اه انقدر مظلوم و کوچیک و بی آزار بود که فقط میشد قربون صدقش بری....عزیز خاله... پارسای مهربونمون...
وقتی آجی مرخص شد برای هیچکدوم از خاله ها جور نشد بیان خونمون ک وقتی آجی رو مادر شوهرش میاره ی بزرگتر باشه...خیی دلم گرفت...همه کارا رو به نحو احسن انجام داده بودم..اما خوب ی بزرگتر باید باشه...ی مادر...اما نبود...خیلی دلم آشوب بود که آجی اذیت بشه وقتی بفهمه آخه قرار بود بیان...هنوزم وقتی بهش فکر میکنم دلم با خاله بزرگه صاف نشده...یعنی انقدر سختت بود بیای؟وقتی از خونتون 20دقیقه راهم نیس با ماشین میارن و میبرنت...هرچی تو بیمارستان که حضورت فایده نداشت گفتم برو اذیت نشی اصل کارا بعد این چند روزه نرفتی حالا که زنگ زدم میگم بیا رومو زمین میذاری؟...اگ مجبور نبودم که نمیگفتم...خودمو از پس همه کارا خواهرمو بچش برمیام..فقط میخواستم ی بزرگتر وقت اومدنش باشه...وقتی آجی اومد دید کسی نیس خیلی گرفت...منم بغضم گرفت وقتی دیدم میگه حالا من با این وضع چیکارکنم با این بچه من بلد نیستم..منم بلد نبودم...واقعا درموندم که چیکار کنم نمیتونم غمشو ببینم....واقعا نمیتونم...رفتم براش غذا بیارم بخوره...ظرفو که گذاشتم جلوش و شروع کرد به خوردن دیدم سرش پایینه...گفتم ببینمت...سرشو آورد بالا دیدم چشاش از زوره گریه سرخه...واقعا نابود شدم... گفت من میخوام برم خونه خودم اونجا مادرشوهرم هست..خیلی ناراحت شدم....خیلی ..میتونستم حال دختری رو که زایمان کرده و مادرش نیست و بعد اونهمه درد و بهم ریختگی روحی دغدغه رسیدگی و تنهایی رو هم داره...گریم گرفت...کاری از دستم برنمیومد من شاید میتونستم مهمون داری و کارا خونه و خودشو انجام بدم اما از بچه داری که هیچی نمیدونستم...رفتم تو اتاق زنگ زدم به اعظم دخترعمو ...تا شنید گفت اومدم ..دستش درد نکنه خیلی کمکون کرد هم بیمارستان هم خونه...معرفت بعضی آدما به نسبت فامیلی و سن و سال نیست...
روزای اول خیلی آجی بهم ریخته بود تو خواب گریه میکرد خواب میدید...خلاصه اون روزای اول با همه فشار و استرسش گذاشت..بماند که خواهرم نیومده مجبور شد بخاطر زردیش پنج روز به بیمارستان...بماند اوضاع بیمارستان اخلاق گند پرستارا و خدمه...کاش ی ذره شعور اینو داشتن که اثر کلام و رفتار بیشتر هرچیزیه...
خلاصه الان پارسا حدودا دو ماهشه و عزیز دل هممونه...جونمونه...زندگیمونو واقعا تغییر داده...ولی واقعا هیچ وقت از یادم نمیره ک اگر مادربزرگ داشت چی میشد...چقدر دوسش داشتی؟براش چیکارا میکردی؟مامان خوشحالی آره؟بغض و اشک الانم واسه کیه مامان؟خیلی دوس داشتم بجای یادت خودت بودی ...مادر یعنی امنیت...آغوش گرم و دلسوزی مادر ک باشه همیشه از همه چی خیالت راحته....اما من آشوبم...
میدونم برات دختری نکردم...دختر خوبی برات نبودم و نیستم نمیدونم ازم راضی ایی یا نه...اما تو همیشه مادرمی...همیشه برام مادری میکنی...با همین غم تربیتم میکنی که چجور باشم...مامان خیلی دلم مامان میخواد...خیلی....چند وقت پیش واقعا دلم میخواد این احساس که ی مادر تو خونه باشه چه حسیه..ی مادر واقعی اونی که مال خودته...فرشته ای که تو رو بدنیا اورده...دلم میخواد بدونم اینکه فقط دختر 18ساله ی ی خونه باشی چه حسیه...شاید بخندی اما گاهی دلم برا خودم میسوزه...برا بی مادریم...برا اینکه یادم رفته مادر داشتن چه حسیه...انگار دیگ نمیتونم درک کنم مادر داشتن چطوریه...
اینکه تو هر مرحله از زندگیت مادر باشه...وقتی صبح پا میشی یکی تو آشپزخونه منتظرت باشه...تو لم بدی اون تمام وقت درگیر کاراست...میری داشنگاه میای اگ کلید نبردی پشت در نمیمونی..مادر خونست....
مهمونی که میزی یکی تو ماشین هس ک مادرته..شونش به شونت میخوره...نه اینکه فقط وقتی از دوروبر مزارش میگذری چشم بندازی تا بتونی از تو ماشین سنگ سرد مزارشو ببینی...سنگ سرد؟سنگ مزار مادرم گرمه...وقتی میام پیشت میگم واقعا فاصله من و تو این سنگه؟اگ بزنمش کنار میتونم بغلت کنم؟چیزی از آغوش گرم مامانم مونده برا دخترش که وقتی کم میاره بتونه بغلش کنه.؟گاهی تو ذهنم میگم اگ امام زمان اومد قسمش میدم به مادرش تو رو برگردونه فقط یک لحظه بغلت کنم ....
قاطی کردم برای اینکه بتونم دوباره آغوشتو حس کنم به هرچیزی فکر کردم...مامانی قول بده قیامت ک میگن مادر بچشو نمیشناسه تو منو بشناسی ..بغلم کنی و برا اینهمه غصه که تو دلم بود تو این دنیا از نبودت با هم گریه کنیم...
بعضی اوقات میگم واقعا من مادرم رفته؟؟
داداشی اومد...من برم ...
خلاصه حال ما خوب است اما تو باور نکن...
فغلا

من؟مگ قراره من ببرم؟گفت پ کی ببره..گفتم تو...خاله گفت آره تو بیارشون..داداشی هی میگفت؟چی ؟ من ؟ من بیارم؟مگ برا من خواستگار اومده؟چرا من ببرم؟داشتم میمردم از خنده بهش خیلی بامزه شده بود...گفتم آره داداشم تو ببرشون این رسم مال قدیمه... 

من یه نوجوونم که تو بچگیم مامانمو از دست دادم خیلی وقتا کسی نبود باهاش درد و دل کنم نه که نبود..غرورم نمیذاشت از دردم حرف بزنم خیلی وقتها نوشتن روی کاغذ آرومم نمیکردم خیلی وقتا گریه توی رختخواب گریه ای که صداش درنمیومد و فقط اشک...خالیم نمیکرد خیلی وقتها دل تنگ مامانم میشم و دوست دارم همه چیزمو بدم یه لحظه دیگه کنارش باشم ..........