باید فراموشت کنم....

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

 

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

 

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

 

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

 

 من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

 

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

 

 خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

 

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است

از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

 

 هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

 

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست

اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

 

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را

در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

 

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم

این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

 

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

اشکامو هدیه میکنم....

تقدیم به عشق,به افسانه ای که هرگز به حقیقت نزدیک نشد....!!!


اشکامو هدیه میکنم به جاده ی جداییمون


به التماس اخرم,دو وازه ی *نرو* *بمون*


اشکامو هدیه میکنم به بودنت بدون من


به تلخی این واقعه,حادثه ی جداشدن


اشکامو هدیه میکنم به قاب عکس روبه روم


قطره به قطره میچکم,تابشکنه بغض تو گلوم


حس میکنم بی اختیار,این همه عکس و یادگار


حریف رفتنت نشن,میری به رسم روزگار


اشکامو هدیه میکنم به این ترانه,این صدا


به اینکه تو اول راه قصه رسید به انتها..........

هرچه میخواهد دل تنگت بگووووووو


این پست را سکوت میکنم!

تو بنویس....


از دلتنگی هایتــــــ، از دردهایتــــــ ، از حــــرف هایت ...

از هرچه دلتـــــ می گوید !

چشم هایت راببند...

حرف های دلت را بنویس ....

بنویس برایـــــــــم

*****

غمگینم …

 وقتی همه ی جفت ها تنهاییَم را به رخم میکشند ،

حتی جوراب هایم …

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید !

دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که

راهشان را گم می کنند ! !

نـــــــه میتوانی خبری دهی

و نــــــــه خبری بگیری !

از این تکرار ساعتها

                              از این بیهوده بودنها

                             از این بی تاب ماندنها

از این تردیدها

                               نیرنگها

                               شکها

خیانتها

                              از این رنگین کمان سرد آدمها

                              و از این مرگ باورها و رویاها

پریشانم …

                              دلم پرواز میخواهد !

ashe jadid www.patugh.ir 7 عکس های عاشقانه رمانتیک آذر 91

آنگاهی که به بن بست میرسی نا امید نشو

راه آسمان همیشه به روی تو باز است

” خداوند ” مهربان تمام درها را به روی بنده گانش نمی بندد . . .

بگذار ســکـــو ت …

قانون زندگی من باشد،

وقتی واژه ها درد را نمی فهمند…


aks haye asheghane (2)


????؟؟؟؟؟؟

وای باران ....باران....



وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :

"گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است "




وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...

 

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه‌ میكنیم
و تو را نفس‌ میكشیم

 

وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...


در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از

 عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را

 دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

 . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم 

و  ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم



نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق
 - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!! 


خزان .....



deborah.mihanblog.com


تنهایی



نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


مي دانم چرا اينگونه است؟ 
                        وقتي نگاه عاشق کسي به توست 
مي بيني اما 
                                        دلت بسته به مهر ديگري است 
         بي اعتنا مي گذري 
                          و عاشقانه به کسي مي نگري 
                                                                       که دلش پيش تو نيست...



مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. 
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. 
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. 
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. 
مرد جوان: منو محکم بگیر. 
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. 
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.



نه به اون عشقو امیدو آرزو،نه به این جنگ و جدال و گفتگو،نه به اون گریه و دوست دارمو دلتنگی ، نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی ، نه به دلبستگیات نه به ایت خستگیات!

کاش تو ی فصلای زشت سرنوشت یکی این دلتنگیامو می نوشت
یکی از دستای سرد ارزو گرمی دستای عشق و می گرفت
یکی که سکوت تنهاییم رو با صدای ساز شکستش بشکنه
یکی که تو قاب خالی دلم نقش زیبای خدا رو بکشه




 

هرگزلحظات با تو بودن را از یاد نخواهم برد .هرگز لبخند های ملیح وبی ریایت

را از یاد نخواهم برد.لحظات در گذر است ودقیقه دقیقه های ساعت برایمان مهم

است زیرا که دیگر تکرار نمیشوند شاید روزگاری یادمان آری که دیگر هیچ

نشانی از ما نباشد اما برگه ها بیانگوی دوستی بین ماست .بدان که هرگز

ازخاطرم نمی روی وبا تو بودن برایم لذت بخش است .

  اینک تو را به خدای زیبایی ها میسپارم

روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند

ولی ای تنهاترین رویای عشق  هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند


عاشقانه

اخر زنگ دنیا کی میخورد

خدا می داند،ولی........................
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.


به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟

به نگاهم که در آن ... هاله ی غم

چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران

بال گسترده در این دشت سکوت

به چه می اندیشی؟

به هم آغوشی من با غمها

یا به این رشته ی مرواریدی

که ز چشمم ریزد؟

به چه می اندیشی؟

کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سر و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

خنده ات از سر زور

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟



گالری عکس گل رز

اشک....

همیشه با بدست اوردن کسی که دوستش داری نمیتوانی صاحبش بشی گاهی وقتا لازم است که ازش بگذری  تا بتوانی صاحبش بشی همه ما با اراده به دنیا میاییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت می میریم این است مفهوم زندگی کردن پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن ومگذار این زمین پست شونده ی اوای غمگین دلت باشد......افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم ان زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد........برای انچه از دست رفته اه میکشیم


deborah.mihanblog.com







فرق من و تو:گفتی عاشقمی، گفتم دوستت دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم، گفتم من فقط ناراحت می شم. گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر . گفتی تا ابد تو قلب منی، گفتم فعلا تو قلبم جا داری. گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط میخوام طرف رو خفه کنم.گفتی.....،گفتم..... . حالا فکر کردی فرق ما اینهاست؟ نه فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو






دل بی تاب من با دیدنت ارام میگیرد اگر دوری ز اغوشم نگاهم کام میگیرد مرا گر مست می خواهی نگاهت را مگیر از من




عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی ست که از چشمانت جاری ست. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک حالت شکسته استعمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که به ان تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی. عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیست که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام برسانی


deborah.mihanblog.com

رویای باتو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت وحتی نمی توان سرود .با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هرچه تاریکی در نداشتند و....... ومن همچون غربت زدای در اغوش بیکران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد و تا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید .بانوی دریای من........کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت......

deborah.mihanblog.com

صدای چک چک اشک هایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی ومن می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد اه ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیز من می شنوم و به اسمان بگو که من می شکنم هر انچه تورا شکسته و می شنوم هر انچه در سکوت تو نهفته


deborah.mihanblog.com

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یک سار شروع به خواندن کرد

اما مرد نشنید

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن، آذرخش در آسمان غرید

 اما مرد گوش نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم

ستاره ای درخشید

اما مرد ندید

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده، نوزادی متولد شد

اما مرد توجهی نکرد

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری

در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد

 اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد

deborah.mihanblog.com

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....

همه جا پر میشه از این كه:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم

شاید كه دیگر فردایی نباشد.

زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست ... بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است

یکی محبت میکنه و یکی ناز میکنه ! اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت میکنه همیشه تنهای تنهاست

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

 باشد که نباشیم و بدانند که بودیم 

دل كه رنجید از كسی خرسند كردن مشكل است

شیشه بشكسته را پیوند كردن مشكل است


deborah.mihanblog.com

گریه های ابر...


 

 

 deborah.mihanblog.com


ای اشک هابریزید.....

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم

 
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود


کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود


شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه


شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه


***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه

به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه


هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره


ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره


هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه


يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون


اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون


بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه


ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه


***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست


بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست
!

 http://up.patoghu.com/images/3hrggehto7mhdpf0i5ew.gif

گفتم نرو پرپر میشم گفتی: میخوام رها باشم گفتم: آخه

 عاشق شدم گفتی:میخوام تنها باشم گفتم: دلم گفتی:

 بسوز گفتی: یه عمری باز هنوز گفتم: پس عمرم چی

 میشه گفتی: هدر شد شب و روز گفتم: آخه داغون

 میشم گفتی: به من خوش میگذره گفتم: بیا چشمام

 تویی گفتی: آخر کی میخره گفتم: منو جنس میبینی

 گفتی: آره بی قیمتی گفتم: یه روز کسی بودم با من

 نکن بی حرمتی گفتم: صدام میمیره باز گفتی: با درد

 بسوز بساز گفتم : حالا که پیر شدم گفتی: که از تو

 سیر شدم گفتم: تمنا میکنم

دل شکسته......

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده 
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده 
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه 
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من 
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده 
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون 
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم 
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده 
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده 
اونی رو که دوسش نداری دنبالت میاد تا آخر 
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده 
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد 
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده 
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما 
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده 
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم 
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده




یه جوری عاشقت هستم که خوابم با تو بیداره

میخوام تنها بشم اما خیال تو نمیذاره

یه جوری عاشقت هستم که تو شاید نمیدونی

ولی بازم یه احساسی به من میگه نمیمونی

چرا نشکسته میمونن همه بغضای ناخونده

بگو تا مرز آغوشت چقدر دلواپسی مونده؟

کدوم خوابه که دور از تو هنوز آرومه آرومه؟

نمیدونم شبم تا کی از آغوش تو محرومه!

از این تنهایی میترسم از این آینده ی مبهم

از اینکه هردومون باشیم ولی دوراز نگاه هم!

اتاق و سقف نزدیک و یه قاب عکس و بیداری

ببین تو خلوتت آیا تو هم حال منو داری؟...





غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو

اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم ٬ تو تو خیال من بودی

کاشکی میون من و تو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمیخواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمیشه فکر دیگه کرد ٬ ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرورو میگذاشت زیر پا

آروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز با خبر از غصه ی پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم

کاش توی دنیا هیچکسی قربونی غرور نشه

راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!درب کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو. حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي


تنهایی...................


خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات می میره ، بره و

 دیگه سراغی ازتو و نگات نگیره .  

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی ، اما وقتی که بهار شد

 یه جوری ازش جدا شی .

 خیلی سخته که دلی رو با نگاهت دزدیده باشی ، وسط راه اما از

 عشق یه کمی ترسیده باشی .

 خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی تا رسیدی

 اونجا ببینی روز شد دوباره !

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

دارم میرم نگو نرو هوا هوای رفتنه

هر چی بوده تموم شده چاره ما گذشتنه

دارم میرم تا سرنوشت ما رو به بازی نگیره

خوب میدونم این زمان از یاد هر دومون میره

دارم میرم نگو نرو دارم میرم نگو بمون

وقت خداحافظیه قصه ی موندنو نخون

تو را خدا گریه نکن غصه ی رفتن و نخور

بهتره که تموم کنیم تو هم دلو ازم ببر

شاید دیگه نبینمت شاید نگاه اخره

بودن و مهربونیات آتیش به جونم میزنه

سادگی اشتباه ما ، گناه ما دلبستنه

جدایی سرنوشت تو ، تنهایی تقدیره منه

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز



مرا این گونه باور کن

کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟ !

نمی دانم مرا ایا گناهی هست...؟؟؟؟؟؟؟؟

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

مرا اینگونه باور کن...


رسم زمونه.....

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه


درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه


اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه


گرداي روي آينه فقط غم زندگيه


اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه


مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه


اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه


آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه


اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه


جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه


اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه


بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه


اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه


ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه


اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه


جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه


اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه


رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه


اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه


خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

وقتی

وقتي كسي رو دوست داري حاضري جونتو فداش كني

        حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش كن

   وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه

                  فقط اوني كه عاشقشي ، عاشقي رو بلد باشه

 قيد تموم عالمه بخاطر اون ميزني

      خيلي چيزا رو زير پا ميزاري

           خيلي چيزا رو ميشكني

   تا دل اونو نشكني

    حاضري قلبت باشه پيش چشماي اون گرو

                                    فقط خدا نكرده اون يه بار بهت نگه "برو"

     وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري

                 تولد دوبارته

                                     اسمشو وقتي مي بري

دلباختگان...

نوبت من شده بود

                          که معلم پرسید

                                      صرف کن رفتن را

و شروع کردم
من                             
                         
رفتم

           رفتی.،

                         رفت ...


و سکوتی سرسخت                                  

همه جا را پر کرد

                     سردی ِ احساسش

                                فاصله را رو کرد

آری رفتی ... رفت                                   
 
           و من اکنون تنها           

            مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد                                        

من شکستم در خود               

سهم من غربت شد

من دچارش بودم                                    
 
بغض یک عادت شد            

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد                                     

رفت و در شکوه شب              

 با خدا تنها شد

                   و حضورش در من

آسمانی تر شد                                         

اشک من جاری شد                    

صرف ِ فعل ِ رفتن          

بین غم ها گم شد

و معلم آرام                                           


 اشک را شد همگام              


نزدیکتر آمد

               روی دفترم نوشت:

            تلخ ترین فعل جهان رفتن شد
 ....                   

داستان حقیقت عشق؟؟؟؟؟؟

نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

خداحافظ....

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند

یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ ...


خداحافظ

دعا میکنم......

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

من تو را دوست دارم و تو کسی دیگر را و کسی دیگر مرا ، و ... ما همه تنهاییم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . 
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . 
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . 
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" 
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . 

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم .................

داستان عاشقی......

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،
کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…
http://www.askquran.ir/picture.php?albumid=568&pictureid=4010



ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

http://surrealist.persiangig.com/pmo823.JPG

لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”
http://dl7.glitter-graphics.net/pub/2871/2871777hmb3kcwr1z.gif
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم