شاهین....
سقوط یا سعود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تولد
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آيد باز.
قصه ای هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يک پرسش بی پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمی خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه می ماند از اين جهد به جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
سلام دوستان از اینکه یه مدته به روز نمی شم و به پیامای قشنگتون جواب نمی دم عذر می خوام
دیروز تولدم بود و من طبق عادت خودشیفتگی که دارم این روز رو خیلی دوست دارم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشم
شما هم برام دعا کنید.
ممنون
هما ايرانپور
مونس خورشیدهای آشفته
باز کنج ترانه ام دری باز شد به وادی بهشت
بی تاب از بقیع و مدینه گذشت
قلب واژه ها را کبوترانه پر زد
پیچید میان معبد ترانه ها نوای غربت
آسمان ترک برداشت از نیش خند تاک
فرو ریخت آفتاب و یک خروار قاصدک روی نقاشی های پریده رنگ
نخلی خم شد به بوسه بر پیشانی درد
همه آهوها عزا گرفتند
قد تکتم خم شد روی شانه ی رضوان
علفهای هرز مرگ شقایق را جشن گرفتند
به صبح ، به آفتاب
از بقیع تا باران ، دست آهوان تا بال کبوتران
گندم زائران تا خلوص خادمان
نگاه مات ماه و چشم شرمسار صیاد
و به قلب پریشان من تسلیت بگویید...
باز هم "حسین پناهی"
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی:
تعطیل است!
و بچسبانی پشت شیشۀ افکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سر بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشۀ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند!
چوپان قصه ما دورغگو نبود ، تنها بود ، و از فرط تنهایی فریاد گرگ گرگ سر می داد ، افسوس که کسی تنهاییش را درک نکرد ، و همه در پی گرگ بودند ، در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.......!
آرزو
تولد....
بازم لطف خدا شامل حالم شد و در مسابقات تالیف کتاب نماز -نویسندگان جوان و جوانان نویسنده- مقام سوم رو کسب کردم
سال ۸۶ در دهمین دوره این مسابقات مقام اول رو کسب کردم و امسال در چهاردهمین دوره آن مقام سوم رو کسب کردم
دوستانی که تمایل دارند نوشته های انتخاب شده رو بخونن به این آدرس سر بزنن
مطلب دیگه اینکه ۲۴/۶ تولدمه تو ایستگاه ۲۲ سالگی پیاده میشم و سوار ماشین زمان ۲۳ سالگی میشم
برخاستن از عدم و درآمدن بر سیرت انسانی باشکوهترین پدیده هستی است
این باشکوه ترین، بر من مبارک باد . . .
زنده یاد حسین پناهی
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند :
معذرت می خواهم ، چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چون که
مرداد
گور ِ عشق ِ گُـل ِ خونرنگ ِ دل ما بوده است!
دعوت
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،تو ای والاترین مهمان دنیایم،بدان آغوش من باز است،شروع کن!
یک قدم با تو،تمام گام های مانده اش با من...
رمضان ماه نور مبارک،دعا یادتون نره!
گاندی
امید
هوا گرفته بود
باران میبارید
کودکی آهسته گفت:
خدایا گریه نکن درست میشه
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند
1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون
شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون
ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد
فریدکو گارسیا لورکا
نغمه ی خوابگرد
سبز، تویی که سبز میخواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخهها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب میبیند
بر نردهی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت میخواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمیتواندشان دید.
□
سبز، تویی که سبز میخواهم.
خوشهی ستارهگان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشایندهی راه ِ سپیدهدمان است
تشییع میکند.
انجیربُن با سمبادهی شاخسارش
باد را خِنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربهیی وحشی
موهای دراز ِ گیاهیاش را راست برمیافرازد.
«ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخاش دریا است.
□
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی
خانهات را در برابر اسبم
آینهات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنههای کابرا باز میآیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانهام دیگر از آن ِ من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافههای کتان...
این زخم را میبینی
که سینهی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای سبز،
بر نردههای ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نردههای بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوسهای قلعی ِ چندی
بر مهتابیها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
□
سبز، تویی که سبز میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهانشان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نردههای سبز!»
□
بر آیینهی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپارهی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودیتر شد
به گونهی میدانچهی کوچکی
و گزمهگان، مست
بر درها کوفتند...
□
سبز، تویی که سبزت میخواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
شعری دیگر
گناه
چه دلپذیراست 
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
هدف خدا
قصه ما به سر رسیدُ خدا به خواستش نرسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اعتقاد
"این یعنی اعتقاد"

هر آنچه بر صفحه اين وبلاگ مى چکد،از سقف اندشه ام فرود مى آيد،آنچه مى خوانم و دوست مى دارم،آنچه مى نويسم و...