سلام جهان تنها دور کردن دوستان را دوست دارد انگار رفتن جناب حمید کارآمد(ازدوستان خوب وشاعر مشهد را) به دنیایی دیگر اگرچه کمی دیر (به دلیل دیرفهمیدن ونبود فکری آرام)تسلیت عرض می کنم همیشه جاویدان هست اگرچه میان مادیگر نیست باتشکراز دوستان بهتر از جانم رضاشجاعی نیا

توجهانم بوی باروت توگلوحرف نگفته راستی آخرش چی میشه سرنوشت ببرخفته توجهانم بوی باروت امروزم مال کسی نیست یک قراربی قراری حتی توفال کسی نیست کشوری روخط تبعید کشورم رنج وعذابم خونه ای بدون مادرپدرم کابوس خوابم این سرانجامم تموم شه عین شام پشت پرده دستی که هرگزنفهمید پرده روحاشاچه کرده باعذرخواهی ازدوستانی که به وبلاگ من می یان ومن کمتریادیرسرمی زنم تنهاازسرگرفتاری است دوستون دارم

توسرش یه گوله مرز

یه طرف خرده ای ایمان

بودنش غرور خونه

رنگ و روحش جنس سیمان

تو سرش یه گوله مرز

ناگهان اسم تو بوده

من هنوزم تورو می خوام

اون تورو دوس داره خوبه

خاطراتش زندگیم

 زندگیمم  پین پیرهن

پدرش خاک یه گور

مادرش تو نقش پیرزن

هرشبم شب مریضی

مادرم راستی کجا رفت

غربت سیزدم و می خوام

نحسیام و پس بده هفت

تو سرش یه گوله مرز

یه طرف خرده ای ایمان

بودنش غرور خونه

رنگ و روحش جنس سیمان

داخل تانک مرده ای هستم

پرچم تسلیم سربازی

قبل پرتاب گلوله    قبل تاخیر معشوقه

صادق فکرم مشغول فقط همین   دست خودم بود

کجا بودیم ؟هيج جا

برای کوفت شبم تنظیم تخم مرغ  خوب

 

دست خودم بود

 رنگ موهایش طرح ترس شب نمی شد

بعد اینکه ماه نشست

اسم تو نفس نشد

آینه کلافه گفت

دیدن تو بس نشد

بعد اینکه ماه نشست

جانماز خودش و نبست

خدا پایین نیومد

وقتی دید بتی نشست

بعد اینکه ماه نشست

این اتاق قصه نشد

حالا با رفتن تو

قصه پر غصه نشد

من هجوم پرچمم

قبل جنگ و قبل برد

یه کمی نفس بده

پرچمی گلوله خورد

 

 

تنت در آن واحد مال من شد

کمر باریک قرنم من سال من شد

تو در خطهای فنجانم نشستی

که این آسوده گی ها حال من شد

آشوب شب زیبای چندی قبل

تادست برگردنم نیامده

برگرد

دلبرکم

ببر ها از افتادن دندان نیششان دغ که نمی کنند  اما من به غوص در پیراهن نزدیکتر می شوم

توکه می گفتی وابسته خشم لبهای منی

بیداری تاصبح باتو هم کنار می اید

 

شاید به من ربطی ندارد

غم کثافت پهلو به پهلو تو

شاید

 

ازنبودنم می ترسم

غمگینی اتاقت را می درد

 

کلاغهای سمت موهایت

  عاشقانه ایست برای تمامم از تو بودن

 

هی دلبرکم

زیباییت

از ساختمانهای مرتفع چشم انداز بهتری دارد

زیباییت می تواند توحش دستم را سینه به سینه بچرخاند

عقلم را به تلخی الکل بزند

 

 

یک طور لمسم کند؟

منو ار فاجعه بردار

یکی از قبیله مونده

یکی با لرزش دستاش

قلب ببرارو شکونده

منو از فاجعه بردار

پدرم که دربه در شد

پسر پدر بزرگش

دست به دامن تبر شد

انقلابی پیش پام

موجباتش درد و کینه

یا به من خونم و می دن

یا گلوله توی سینه

آخرین لحظه دیدار

ریختی چایی توی فنجون

گفتی لبخندت کجا هست

مادرم گفت رفته زندون

منو از فاجعه بردار

یکی از قبیله مونده

یکی بالرزش دستاش

قلب ببرارو شکونده

 

تنهایی از پنجره می آمد

از رفتن چراغ

مردن گلهای باغچه روی روسری

لعنت به من به ستون بیمارستانی که عادت نشد

به اتاقی که خوابت را

از من می برد

عاشقت هستم واین حس را ‘این پرتاب کردن سررا

درون کتابی که مقدس می خواندیش

 گردن خدا می اندازم

عاشقت هستم   پرده ها را می برم  

جغرافیا دنبال تو می گردد

من اسیر برف وبادم

من اسیر درد سینه

من اسیر اون خمای

ابروهاش و کی میبینه

تو بغل کل اتاقم

آینه باچند تا سیگار

بده قافیه ندارم

عکسش و پس بده دیوار

تن من مرکز سیبری

تو تنت نفت روآتیش

آخر شمارش من

رمز لب یه جمله ازپیش

من اسیر برف وبادم

من اسیر درد سینه

من اسیر اون خمای

ابروهاش وکی می بینه