سعدی شیرازی2

ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. شهرت او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.

سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.سخن‌سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ در سال‌ 691 ه. ق‌ در شيراز بدرود حيات‌ گفت‌ و در زاويه‌ خود كه‌ امروز آرامگاه‌ سعدي‌ يا سعديه‌ خوانده‌ مي‌شد دفن‌ گرديد.

 

 

ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد

تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری

همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار

شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

 

 
 

اگــــر زباغ رعیت ملـــک خـــورد سیبی

بر آورنـــد غلامان او درخت از بیـــــــخ

بـــه پنج بیضه کـــه سلطان ستم روا دارد

زننــــد لشکـتریانش هزار مرغ به سیـــخ

 

 

 

چــــو کـــردی با کلوخ انداز پیکــار

سر خود را به دست خــود شکستی

چـــو تیر انداختی در روی دشمـــن

حــذر کن کانـــدر آماجش نشسـتــی

 

نگوینـــــد از ســـر بازیچـــه حـــــرفی

کــز آن پندی نگیـــــرد صــاحب هــوش

و گـــر صد باب حکمت پیش نـــــــادان

بخــــوانی آیدش بـــازیچـــه در گـــوش

 

 

 

آن یار که عهد دوستاری بشکست

می‌رفت و منش گرفته دامان در دست

می‌گفت دگرباره به خوابم بینی

پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

 

 

 

 

بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی

که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت

گرفتارست در پایش میفکن

 

 

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم

سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت

عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

 

 

 

غزل زیبایی از سعدی شیرازی

آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم

تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم

نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود

كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم

بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب

كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم

زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال

ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم

به تولاي تو در آتش محنت چو خليل

گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

 

 

 

 

 

 

انـوری ابیــــــوردی2

اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف بهانوری ابیوردی و «حجّة‌الحق» از جملهٔ شاعران و دانشمندان ایرانی سده ۶ قمری در دوران سلجوقیان است.

انوری استاد قصیده سرای شعر پارسی و آراسته به هنرهای خوش‌نویسی و موسیقی بوده‌است. او از دانش‌های ریاضیات، فلسفه و موسیقی بهره‌ور و در دستورات اخترشناسی به زبان خود مرجع بوده‌است. وجود گواه‌ها و نشانه‌هایی در شعر انوری سخن از آگاهی او از موسیقی دارد و همین امر برخی از پژوهندگان را برانگیخته تا او را موسیقی‌دانی تحصیل کرده بدانند.[۱بیشتر، سال ۵۸۳ را سال درگذشت او می‌دانند. انوری دارای طبعی قوی بوده، در بیان معانی مشکل به صورتی روان مهارت داشت، و چیره‌دستی خود در قصیده و غزل را به اثبات رسانید. آرامگاه وی در بلخ است.

 

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گـفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست
گـفت چـــون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای
صد چــو ما را روزهـــا بل سالهـــا برگ و نواست
گفتــش ای مسکین غلط اینک از اینجا کـــرده‌ای
آن همــه برگ و نـــوا دانی کــــه آنـــجا از کجاست
در و مــــروارید طـــوقش اشـــک اطفـــــال منســـت
لعـــل و یاقـــوت ستامـــش خـــون ایتـــام شماست...


ای دیــــر بــدست آمـــده بــس زود بـرفتی
آتــش زدی انــدر مــن و چون دود برفتی
چـــون آرزوی تنگـــدلان دیـــر رسیــدی
چــون دوستی سنگــدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فــراق تـــو بـــر آســود برفتی
ناگــشته من از بند تــو آزاد بجستی
نا کـــرده مــرا وصل تــو خشنود برفتی
آهنگ بـــه جان مـــن دلسوخته کــردی
چــون در دل مــن عشق بیفــزود برفتــی 

 

 

در همــه عالم وفاداری کجاســت
غم به خروارست غمخواری کجاست
درد دل چندان کـــه گنجــــد در ضمیـــر
حاصلســـت از عشــق دلداری کجاست
گــــر به گـیتـــی نیســـت دلــــداری مـــرا
ممکـــن است از بخــت دل‌باری کـــجاست
انــدریــن ایـــام در بـــاغ وفــــا
گــر نمی‌روید گلـی خاری کـجاست
جان فـــدای یار کـــردن هســت سهل
کـــاشکی یار بســـی یـــاری کـجاست
در جهـــــان عاشقـــی بینــــــم همــــی
یـــک جهــــان بـــی‌کـــار با کـاری کجاست

بیــا ای جان بیا ای جان بیــا فــــریاد رس مــا را
چـو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفــس ما را
ز عشــقت گــرچه با دردیم و در هجــرانت انـــدر غـم
ز عشــق تو نــه بس باشـــد ز هجــران تو، بس مــا را
کـــم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده
کـــه بـــر وصــل لبــت یــک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمــــه‌ی حیـــوان حیاتـــی انــوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

حسنت اندر جهان نمی‌گنجد
نامــت انـــدر دهـــان نمی‌گـنجد
راز عشـــقت نهان نخــواهد مــاند
زانکـــه در عقـــل و جان نمی‌گــنجد
با غـــم تــو چنـــان یگــــانه شـــــدم
کـــــه دل انــــــدر میـــان نمی‌گــنجـــد
آخـــــر ایــــن روزگــــــار چنــــدان مــــاند
کـــــه  دروغــــی  در  آن  نمـــی‌گــنجد...

 

وحــشـی بافقـی


من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را


یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد

مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد

مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است

گر چه هرگز یاد ما حوری نژاد ما نکرد

بر سر سد راه داد ما به گوش او رسید

یک ره آن بیداد گر گوشی به داد ما نکرد

دل به خاک رهگذارش عمرها پهلو نهاد

او گذاری بر دل خاکی نهاد ما نکرد

اعتماد ما یکی سد شد به وحشی زین غزل

کیست کو سد آفرین بر اعتقاد ما نکرد

خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشد

به هر جا پا نهم از بیخودی غوغای من باشد

خوش آن عشقی که در کوی جنونم خسروی بخشد

جهان پر لشکر از اشک جهان پیمای من باشد

هوس دارم دگر در عشق آن شب زنده‌داری ها

که در هر گوشه‌ای افسانهٔ سودای من باشد

خوش آن کز خار خار داغ عشق لاله رخساری

جهانی لاله زار چشم خون پالای من باشد

مرا دیوانه سازد این هوس وحشی که از یاری

مهی را گوش بر افسانهٔ شبهای من باشد

 
 
 

گلچین سخنان امام محمد غزالی

امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ — ۵۰۵ ه‍ ق) فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگ‌ترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل وی : ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ، ملقب به حجت‌الاسلام زین الدین الطوسی ، است. او در غرب بیشتر با نامهای Al-Ghazali و Algazel شناخته می‌شود.در میان متفکران اسلامی، هیچ یک به اندازه ابی حامد محمد الغزالی تألیف و تصنیف نکرده‌است. گویند تألیف‌هایش را شمار کردند و بر روزهای عمرش تقسیم نمودند، هر روز چهار جزوه شد و تردیدی در آن نیست که بسیاری از این آثار که اسامی بیشتر آنها در تاریخ نهضتهای فکری اسلامی از رودکی تا سهروردی آمده‌است، منسوب به اوست. می‌گویند تعداد کتابهایی که در طول زمان به وی نسبت داده‌اند شش برابر رقمی است که خود وی دو سال پیش از مرگش در نامه‌ای به سنجر یاد آور شده‌است: «بدان که این داعی در علوم دینی هفتاد کتاب کرد...» و همین موضوع کار پژوهش را بر اهل تحقیق تا حدی دشوار نموده‌است. از جمله خاورشناسان و دانشمندانی که در مورد تالیفات غزالی تحقیق کرده‌اند می‌توان گشه، مک دونالد، گلدزیهر، لویی ماسینیون، اسین پلاسیسوس، مونتگمری وات، موریس بوژیر، میشل آلار، و عبدالرحمن بدوی را نام برد. خصوصاً دکتر عبدالرحمن بدوی دانشمند مصری، با یاری گرفتن از مجموعه تالیفات خاورشناسان قبل از خود، کتاب مؤلفات الغزالی را به نگارش در آورده که در سال ۱۹۶۰ چاپ شده‌است. در این کتاب از ۴۵۷ کتاب اصلی و منسوب یاد شده به مؤلف، ۷۲ تای آنها را بی تردید متعلق به غزالی دانسته و در صحت بقیه تردید نموده‌است.بزرگترین اثرامام محمدغزالی کیمیای سعادت است.

 

گلچین کوتاه ازسخنان گهربارامام محمد غزالی

 

علم بی‌عمل، دیوانگی است و عمل بی‌علم، شدنی نیست. علمی که تو را از معاصی باز ندارد و به اطاعت معبود وادار نکند، فردای قیامت تو را از آتش دوزخ باز نخواهد داشت. اگر امروز به دانشت عمل نکنی و درصدد جبران روزهای گذشته برنیایی، روز قیامت از آنانی خواهی بود که می‌گویند: خداوندا! ما را به دنیا بازگردان تا کار شایسته انجام دهیم، و آن‌گاه به تو می‌گویند: احمق! تو خود از آنجا آمده‌ای.

 

فرق مومن و دنیاطلب:
مومن به فکر و عبرت مشغول بُود و منافق به حرص و اَمَل.
مومن از همه کس نومید بُود مگر از حق تعالی و منافق به همه کس امید دارد مگر حق تعالی.
مومن مال فدای دین کند و منافق دین فدای مال کند.
مومن طاعت همی دارد و همی گرید و منافق معصیت همی کند و همی خندد.
مومن تنهایی و خلوت را دوست دارد و منافق در جمع بودن و ازدحام و شلوغی را.
مومن همی کارد و ترسد که ندرود و منافق نکارد و طمع دارد که بدرود.

 

ده اصل مهلکات عبارتند از:بخل،کبر،عجب،ریا،حسد،خشم،شهوت(طعام و سخن و...)،دوستی مال و جاه و حرص
ده اصل منجیات عبارتند از:توبه،پشیمانی بر گناه،صبر بر بلا،رضا بر قضا،شکر بر نعمت،برابر داشتن خوف و رجا،زهد در دنیا،اخلاص در طاعات،خلق نیکو با مردم و دوستی خدای تعالی .

 

اگر طاعت شهوت داری،در تو صفت پلیدی،بی شرمی،حریصی،چاپلوسی،خسیسی،شماتت و حسد

 پدید آید و اگر مقهور گردانی ، در تو صفت قناعت،خویشتنداری،شرم،پارسایی و بی طمعی پدید آید...

 

 

 

همت در جان می‌باید داد و هزیمت در نفس و تن بر مرگ می‌باید نهاد؛ ‌چرا که منزل، گورستان است و اهل قبور منتظرند تا ببینند چه موقع به آنان می‌پیوندی. پس مبادا که بی‌زاد و توشه بروی. 

 

 

 

آن‌گونه که می‌پسندی زندگی کن، ولی بدان که عاقبت مرگ در انتظار توست.

 

 

 

 

سیمین بهبهانی

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم 
 

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم


از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين


صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم


در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري


از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم


بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم


چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم


گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود


گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم


هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي


رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم


چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من


منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم.

 

سیمین بهبهانی

 

ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم


زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم...


من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی


که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم...


تو و آن الفت دیرین ،من و این بوسه شیرین


به خدا باده پرستی ، به خدا باده فروشم...

 

سیمین بهبهانی

 

دارا جهان ندارد،                   سارا زبان ندارد


بابا ستاره ای در                   هفت آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکید          البرز لب فرو بست


حتا دل دماوند،                     آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند                     آسان رهید و بگریخت


رستم در این هیاهو               گرز گران ندارد


روز وداع خورشید،                  زاینده رود خشک

ید
زیرا دل سپاهان،                   نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا                    نامی دگر نهادند


گویی که آرش ما                   تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها                    بر کام دیگران شد


نادر ز خاک برخیز                   میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری                  دزدان سرزمینت


بر بیستون نویسند                 دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی                 فریادمان بلند است


اما چه سود،                       اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است       این بیرق کیانی


اما صد آه و افسوس              شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی                شهنامه ای سراید


شاید که شاعر ما                 دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش               ای مهرآریایی


بی نام تو ، وطن نیز               نام و نشان ندارد

 

 سیمین بهبهانی

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم


گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در


گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا


گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام


گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند


گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم


گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم


گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو


گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم.

 

 سیمین بهبهانی

 

پروین اعتصامی

شنیده اید که آسایش بزرگان چیست


برای خاطر بیچارگان نیاسودن


به کاخ دهر که آلایش است بنیادش


مقیم گشتن و دامان خون نیالودن


همی ز عادت و کردار زشت کم کردن


هماره بر صفت و خوی نیک افزودن


ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن


برای خدمت تن روح را نفرسودن


رهی که گمرهیش در پی است نسپردن


دری که فتنه اش اندر پس است نگشودن

 

پروین اعتصامی

 

تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر!


ريختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!


زين همه خواری که بينی زآفتاب و خاک و باد


چيست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!


از حقوق پای‌مال خويشتن کن پرسشی


چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!


جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بريز


وندر آن خون دست و پايی کن خضاب، ای رنجبر!

ديو آز و خودپرستی را بگير و حبس کن


تا شود چهر حقيقت بی‌حجاب، ای رنجبر!


حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد


که دهد عرض فقيران را جواب؟ ای رنجبر!...

 

پروین اعتصامی

 

نگردد پخته کس با فکر خامی


نپوید راه هستی را به گامی


تر توش هنر میباید اندوخت


حدیث زندگی میباید آموخت


ببید هر دو پا محکم نهادن


از آن پس، فکر بر پای ایستادن


پردن بی پر تدبیر، مستی است


جهان را گه بلندی، گاه پستی است 

 

پروین اعتصامی

 

وقت گذشته را نتوانی خرید باز


مفروش خیره کاین گهر پاک بی بهاست


گر زنده ای و مرده نه ای کار جان گزین


تن پروری چه سود چو جان تو ناشتاست


تو مردمی و دولت مردم فضیلت است


تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست


زان راه باز گرد که از رهروان تهیست


زان آدمی بترس که با دیو آشناست

 

پروین اعتصامی

 

 

عنصری بلخی

ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی شاعر پارسی‌گوی، نام‌آور به عنصری بلخی در سال ۳۵۰ هجری قمری در بلخ زاده شد. امیر نصر برادر سلطان محمود غزنوی، وی را به غزنه فراخواند. سلطان محمود غزنوی به او توجه نشان داد و به او عنوان ملک‌الشعرایی داد. عنصری در سال ۴۳۱ هجری قمری درگذشت.

اشعار بازمانده از عنصری به حدود دو هزار بیت می‌رسد؛ که شامل قصیده، رباعی، قطعه، ترکیب‌بند، و مثنوی است. بیشتر قصیده‌های او در ستایش سلطان محمود غزنوی و مسعود غزنوی‌است. در قصیده‌ها و غزل‌های عنصری اصطلاحات حکمت و منطق نیز وجود دارد. قصیده‌های عنصری بی‌مقدمه‌است و بیشتر به وصف می‌پردازد. مهم‌ترین مثنوی‌های عنصری عبارت‌اند از وامق و عذرا، شادبهر و عین‌الحیات، و سرخ‌بت و خنگ‌بت.

   تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

عجب مدار که نامرد، مردی آموزد

از آن خجسته رسوم و از آن خجسته سِیَر

 

 

 

 

به چند گاه دهد بوی عنبر آن جامه

که چند روز بماند نهاده با عنبر

 

 

 

دلی که رامش جوید نیابد آن دانش

سری که بالش جوید، نباید او افسر

 

 

 

ز زود خفتن و و از دیر خاستن هرگز

نه مُلک یابد مَرد و نه بر ملوک، ظفر

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ هم‌چون کلبهٔ بزاز پر دیبا شود راغ هم‌چون طبلهٔ عطار پر عنبر شود
روی‌بند هر زمینی حلهٔ چینی شود گوشوار هر درختی رشتهٔ گوهر شود
چون حجابی لعبتان خورشید را بینی به ناز گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود
افسر سیمین فروگیرد ز سر، کوه بلند باز میناچشم و زیباروی و مشکین‌سر شود

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

در عشق تو  کس  پای نداردجز من

در شوره  کسی  تخم نکارد جز من

با دشمن وبا دوست بدت می گویم

تا هیچ کست  دوست ندارد جز من


  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

 

اشعار زیبا درباره بهار ازشاعـران بـزرگ

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

“سعدی:


برخیز که می رود زمستان


بگشای در سرای بستان


نارنج و بنفشه بر طبق نه


منقل بگذار در شبستان


وین پرده بگوی تا به یک بار


زحمت ببرد زپیش ایوان


آواز دهل نهان نماند


در زیر گلیم عشق پنهان


بر خیز که باد صبح نوروز


در باغچه می کند گل افشان


خاموشی بلبلان مشتاق


در موسم گل ندارد امکان

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

مولانای بلخی:


اندر دل من مها دل‌افروز تویی


یاران هستند و لیک دلسوز تویی


شادند جهانیان به نوروز و به عید


عید من و نوروز من امروز تویی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

حافظ شیرازی:

 

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی


از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی


به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

 

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

چند گویی که چو هنگام بهار آید


 

گل بیارید و بادام به بار آید

 

روی بستان را چون چهره ی دلبندان


از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید

 

این چنین بیهوده ای نیز مگو با من


که مرا از سخن بیهوده عار آید

 

شصت بار آمد نوروز مرا مهمان


جز همان نیست اگر ششصد بار آید

 

هر که را شست ستمگر فلک آرایش


باغ آراسته او را به چه کار آید؟

 

سوی من خواب و خیال است جمال او


گر به چشم تو همی نقش و نگار آید

 

” ناصرخسرو ”

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

 

 ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید



کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید



کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید


تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید



چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید



ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید



کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید



چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید



بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید



ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید



بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی


 

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی


فرخي سيستاني

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

 

رهــی معـیــــری

http://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپhttp://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپ

http://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپخیال انگیزhttp://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپ

 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی

  
  نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
  تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو می آیی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
  خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
  مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی 


http://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپتشنه دردhttp://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپ

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
  و گر پرسی چه می خواهی ؟ ترا خواهم ترا خواهم
نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونا به میریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
  ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم ذر آمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم ترا خواهم
  بسودای محالم ساغر می خنده خواهد زد 

اگر پیمانه عیشی درین ماتم سرا خواهم
نیابد تا نشان از خک من ایینه رخساری
رهی خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم


http://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپسوزد مرا سازد مرا http://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپ

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
  غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد 
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
  سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
http://www.khavaranshop.com/   خرید پستی از خاوران شاپ
من برا آپم هیچکسو خبر نکردم پس لطفا ناراحت نشین.

 


حکایتی زیباازسعدی شیرین سخن


خدمت همه ي دوستان گلم سلام عرض ميکنم ازهمه ي دوستان عزيز که تا الان منو همراهي کردندوبه من لطف داشتن تشکر ميکنم... همتون رو دوست دارم.

حالا بریم سراغ حکایتی زیبا از سعدی شیرین سخن
 

پادشاهى چند پسر داشت ، ولى یكى از آنها كوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روى بودند. شاه به او با نظر نفرت و خواركننده مى نگریست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقیر مى كرد.

آن پسر از روى هوش و بصیرت فهمید كه چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مى نگرد، به پدر رو كرد و گفت :
اى پدر! كوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نیست كه هركس ‍ قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است ، چنانكه گوسفند پاكیزه است ، ولى فیل مردار بو گرفته مى باشد:

آن شنیدى كه لاغرى دانا

گفت بار به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت ، سخن او را پسندیدند، ولى برادران او، رنجیده خاطر شدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته با

هر پیسه  گمان مبر نهالى

شاید كه پلنگ خفته باشد

اتفاقا در آن ایام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین كسى كه از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر كوتاه قد و بدقیافه بود، كه با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاك هلاكت افكند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت

اى كه شخص منت حقیر نمود

تا درشتى هنر نپندارى

اسب لاغر میان ، به كار آید

روز میدان نه گاو پروارى

افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه ، اندك بودند. هنگام شدت درگیرى ، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد كوتاه خطاب ته آنان نعره زد كه : ((آهاى مردان ! بكوشید و یا جامه زنان بپوشید.))

همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله كردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شكست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیكان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بكشند. خواهر آنها از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محكم بر هم زد، پسر قد كوتاه با هوشیارى مخصوصى كه داشت جریان را فهمید و بى درنگ دست از غذا كشید و گفت :
((محال است كه هنرمندان بمیرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگیرند.))

كس نیابد به زیر سایه بوم

 

ور هماى  از جهان شود معدوم

پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه كرد و هر كدام از آنها را به یكى از گوشه هاى كشورش فرستاد، و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مركز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنى از میان رفت . چنانچه گفته اند: ((ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى نگنجند.))

نیم نانى گر خورد مرد خدا

 

بذل درویشان كند نیمى دگر

 

ملك اقلمى بگیرد پادشاه

 

همچنان در بند اقلیمى دگر

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



مناظره ادبی زیـبـا...

سلام به دوستای گلم......................

بابت نظرات قبلیتون ممنون.............................

امروز با یک اپ جدید اومدم امیدوارم خوشتون بیاد..............................

راستی یادتون نره ها که نظرات و امتیازهاتون  باعث دلگرمی من میشه................................

دوستون دارم.................................

خب حالا اگر نظر  و امتیاز یادتون بره دوستون ندارمممممممممممممممممممممممم.

 مناظـره ادبـی زیـبـا

سیمین بهبهانی


یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 



جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 
 یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com






جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com




عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی



شعــرازشاعــران نـامـی دربـاره بــهــــار

خوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدید    خوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدید

خوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدیدخوش آمدید


پیشا پیش فرارسیدن سال نو را به همه ی دوستان عزیزم که در طول این یک سال با نظرات وانتقادات وپیشنهادات خوب وارزشمندشان همواره این حقیر را مورد محبت خودشان قرار دادند تبریک وتهنیت  عرض می کنم وبرای همه ی شما آرزوی سال پر از خیر وبرکت وسلامتی دارم

این چندشعر زيبا تقدیم پیشگاه شما باد


آب زنید راه را هین که نگار می رسد


مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

راه دهید یار را، آن مه ده چهار را

کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد

چاک شده است آسمان غلغله ای است درجهان

عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد

رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد

غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد

تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود

ما چه نشسته ایم پس؟ شَه ز شکار می رسد

باغ سلام می کند، سرو قیام می کند

سبزه پیاده می رود، غنچه سوار می رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند!

روح خراب و مست شد،عقل خمار می رسد

چون برسی به کوی ما،خامشی است خوی ما

زان که ز گفتگوی ما گرد وغبار می رسد


«مولوی»

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید


کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید

چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید

بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید

ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی


فرخي سيستاني

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز


سعدي شيرازي

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

 
ازاین باد ار مددخواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

 
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی


حافظ شيرازي




فـایــــز دشتــــستـــانــی

 

محمد علی دشتی متخلص به فایز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان از توابع شهرستان دشتی دیده به جهان گشود.تحصیلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زیر نظر مدرسین مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی دوباره به کردوان بازگشت و نزد یکی از مشایخ آن ولایت که در زبان و ادبیات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شیخ احمد فرزند شیخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصیل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترویج علم بود و کتابت می کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستایی نزدیک به خورموج) تبعید کردند. به هر ترتیب فایز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1289 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز  وفات یافت.

 

اگر خواهی بسوزانی جهان را

رخی بنما بیفشان گیسوان را

بت فایز اشارت کن به ابرو

بکش تیغ و بکش پیر و جوان را

*****

به سیر باغ رفتم باختم من

نظر بر نو گلی انداختم من

الهی دیده ی فایز شود کور

که دلبر آمد و نشناختم من

*****
خداوندا دلم از دین بری شد

اسیر دام زلف آن پری شد

پری دید و پریشان گشت فایز

پری رو هر که دید از دین بری شد

*****
 مریضی کز جدایی گشته بیمار

علاجش چیست عناب لب یار

همین باشد علاج درد فایـــــــز

مکش زحمت طبیبم را میازار

*****

دلم ای کاش بیرون میشد از تن

دریغا دست بر می داشت از من

کسان دارند فایز دشمن از دور

من مسکین بود در خانه دشمن

*****

ز دستم رفتی ای حور بهشتی

مرا در دوزخ هجران بهشتی

نگفتی فایزی هم داشتم من

بریدی بی سبب تخمی که کشتی

*****

اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟

مسلمانی به دین گبر تا کی؟

اگر دانی که فایز کشتنی هست

بکش ای بی مروت صبر تا کی؟

*****
سراغ جان جانان از که پرسم؟

نشان ماه کنعان از که پرسم؟

چو اسکندر به ظلمت رفت فایز

گذار آب حیوان از که پرسم؟

***** مرو ای جان شیرین از بر من

توقف کن که آید دلبر من

بده فایز به تلخی جان شیرین

که جانانت بگیرد سر به دامن

*****

مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار

شود آن نازنین از خواب بیدار

ز بال خود حجابی کن به رویش

که تا شبنم نیفتد بر رخ یار

*****

زما آن چشم و ابرو میبرد دل

لب و دندان و گیسو می برد دل

بت فایز ز وضع طرز و رفتار

نه من دل داده ام او میبرد دل

*****

به گلشن تا زگل نام و نشانست

حديث بلبل و گل در ميانست

جهان تا هست ذکر شعر فايز

ميان دوستان این داستانست

*****

اگر صد تير ناز از دلبر آيد

مکن باور که آه از دل برايد

پس از صد سال بعد از فوت فايز

هنوز آواز دلبر دلبر آید

*****

دل من حالت پروانه دارد

به آتش سوختن پروا ندارد

دل فايز چو مرغ پر شکسته

به هر جا کو فتد پروا ندارد

*****

کنم مدح خم ابروت يا روت

نهم نام لبت ياقوت يا قوت

يقينم هست فايز زنده گردد

رسد بر تخته تابوت تا بوت

*****

اگر از روی تو مهجورم ای دوست

زدرد دوريت رنجورم ای دوست

جدا فايز زتو نز بی وفايست

خدا داند که مجبورم ای دوست

*****

 دلا نتوان به زلفش آرميدن

از اين زنجير بهتر پا كشيدن

تو اى فايز! مكن بازى به زلفش

كه اين مار آخرت خواهد گزيدن

*****


نمى‏بينم ز مردم آشنايى

نمى‏آيد ز كس بوى وفايى

مده فايز! به وصل گلرخان دل

كه آخر مى‏كشندت از جدايى

*****


سر زلف تو آشوب جهان شد

اسير زلف تو پير و جوان شد

هنوزم اول دنياست، فايز!

كه بر پا فتنه آخر زمان شد

*****

خبر دارى به من هجران چه ها كرد؟

دلم را ريش و جانم مبتلا كرد

ز مردم عشق تو پوشيده فايز

ولى شوق تو رازش بر ملا كرد

*****

برا امتیاز دادن وبلاگ برتر کلیک کن


 

صائـب تبـــریـــــزی2

میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان (و به روایتی در تبریز) زاده شد. در جوانی مانند اکثر شعرای آن زمان به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد. در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به کشمیر رفت و از آنجا به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد. در زمان پیری در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند. وی در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و در همین محل (باغ تکیه) در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد.


عشق عالمسوز را با کفر و ایمان کار نیست

گردن ما در کمند سبحه و زنّار نیست

کاسه ی منصور، خالی بود - پر آوازه شد

ورنه در میخانه ی وحدت کسی هشیار نیست

هرکه پیراهن به بد نامی درید، آسوده شد

بر زلیخا طعن ارباب ملامت عار نیست

بر رگ جان ها نپیچد، تا پریشان نیست زلف

نبض دل ها را نگیرد، چشم، تا بیمار نیست

طوطی، از آیینه می گویند، می آید به حرف

چون مرا در پیش رویش زهره ی گفتار نیست؟

پیش ما "صائب" که رطل خسروانی می زنیم

گنج باد آور به غیر از باده ی خمار نیست

 

*****

 

زهی رویت بهار زندگانی

به لعلت زنده، نام بی‌نشانی

دو روزی شوق اگر از پا نشیند

شود ارزان متاع سرگرانی

بدآموز هوس عاشق نگردد

نمی‌آید ز گلچین باغبانی

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

مترس از دور باش لن‌ترانی

شراب کهنه و یار کهن را

غنیمت دان چو ایام جوانی

اگر عاشق نمی‌بودیم صائب

چه می‌کردیم با این زندگانی؟

 

*****

 

مهربانی از میان خلق دامن چیده است

از تکلف، آشنایی برطرف گردیده است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است

جامه‌ها پاکیزه و دل‌ها به خون غلتیده است

رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است

روی دل از قبلهٔ مهر و وفا گردیده است

پردهٔ شرم و حیا، بال و پر عنقا شده است

صبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده است

نیست غیر از دست خالی پرده‌پوشی سرو را

خار چندین جامهٔ رنگین ز گل پوشیده است

گوهر و خرمهره در یک سلک جولان می‌کنند

تار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده است

هر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاه

در برابر ماه کنعان را دکانی چیده است

تر نگردد از زر قلبی که در کارش کنند

یوسف بی‌طالع ما گرگ باران‌دیده است

در دل ما آرزوی دولت بیدار نیست

چشم ما بسیار ازین خواب پریشان دیده است

برزمین آن کس که دامان می‌کشید از روی ناز

عمرها شد زیر دامان زمین خوابیده است

گر جهان زیر و زبر گردد، نمی‌جنبد ز جا

هر که صائب پا به دامان رضا پیچیده است

 *****

رابــــعــــه قــــزداری

         

"رابعه قزداری" نخستین زن شاعر فارسی گوی، مشهور به مگس رویین و ملقب به

"زین العرب"، دختر کعب،امیر بلخ و از اهالی قزدار (قصدار، خضدار، شهری

 قدیمی واقع میان سیستان، مکران و بست) و معاصر "رودکی" بود.

   رابعه دختر قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است، شاعر پارسی‌گوی

 نیمه نخست سده چهارم هجری (۹۱۴-۹۴۳میلادی) است.

رابعه همدوره با سامانیان و رودکی بود. بسیاری رابعه را نخستین

زن شاعر پارسی‌گوی می‌دانند. رابعه از عربهای کوچیده به خراسان بود. پدرش

 فرمانروای بلخ و سیستان وقندهار و بست بود.

رابعه شیفته شخصی به نام بَکتاش که غلام برادرش، حارث بود می‌شود و

برایش شعر می‌سراید. حارث که از این عشق آگاه می‌شود آشفته می‌شود و

 دستور می‌دهد که خواهرش را به حمام برند و رگهایش را بگشایند تا بمیرد.

حکایت او را فقیر نظم کرده نام آن مثنوی را گلستان ارم نهاده

و اشعار زیبایی گفنه‌است.

 

 

عشق او باز اندر آوردم به بند 

کوشش بسیار نامد سودمند

  
عشق دریایی کرانه ناپیدید  

کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری    

بس که بپسندید باید ناپسند


زشت باید دید و انگارید خوب   

زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی      

کز کشیدن تنگتر گردد کمند

 

*****

 

ز بس گل که در باغ مأوی

گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت


صبا نافهٔ مشک تبت نداشت        

جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است 

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

بمی ماند اندر عقیقین قدح 

سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر       

که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم       

نشان سر تاج کسری گرفت


چو رهبان شد اندر لباس کبود     

 بنفشه مگر دین ترسی گرفت

 

*****

 

مرا به عشق همی محتمل کنی به حیل

چه حجت آری پیش خدای عزّ و جل

 به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد

به دینم اندر طاغی همی شوم به مثل

 نعیم بی تو نخواهم٬ جحیم با تو رواست

که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

 به روی نیکو تکیه مکن که تا یک چند

به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

 هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم 

فمن تکبر یومآ فبعد عزّ ذلّ

 

*****

 

 

 

سلمـــان ساوجـی

 

جمال الدین سلمان ساوجی از خانواده مرفه و اهل علم در شهر ساوه به سال

 688 - 709جری - دیده به جهان گشود.پس از کسب و تحصیل علم

به شعر و شاعری روی آورد و قریحه خود را در دربارها و در خدمت مدح

و ستایش پادشاهان قرار داد.

اشعار سلمان و معنی ارزش چندانی ندارد ولی زیبایی

اواستحکام و استفاده شعر او ر لطیف کرده است . در قصیده سرایی مهارت داشت.

علاوه بر این به شیوه شاعران قصیده سرای گذشته مانند سنایی ،

انوری و خاقانی نظر داشته است.شاعر مدیحه سراغزلیات فصیح

او امیختگی عشق و عرفان است که تا حدی به اشعار

سعدی میماند .

آثار :

کلیات دیوان : مشتمل بر قصاید و غزلیات و رباعیات و ترجیعات و ترکیبات.

فراق نامه : یک مثنوی در هزار بیت است  که به قول مرحوم دکتر صفا شرح محبت میان سلطان اویس و بیرامشاه

پسر خواجه مرجان و مرگ او در گیلان است و هجر و فراقی که از این راه میان او و اویس افتاده است.

جمشید و خورشید : مثنوی عاشقانه به قول ری مثنوی عاشقانه به قول ریپکا ضرب تازه ای از سکه ی

قدیمی خسرو و شیرین است . ماجرای عشق جمشید و شرح سختیه ای او رد راه رسیدن به خورشید

 دختر قیصر روم است با دوهزاو نهصت بیت و پایان ان وصال عاشق و معشوق است.

قصیده بدایع الاسرار

 

 

یاقوت لبا، لعل بدخشانی کو؟

و آن راحت روح و راح ریحانی کو؟

گویند حرام در مسلمانی شد

تو می‌خور و غم مخور مسلمانی کو؟

 

*****

 

 ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ

از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

اول به خود آ چون به خود آیی به خدا

کاقرار نمایی به خدایی به خدا

 

*****

 

دی دیده به دل گفت که چرا پر خونی؟

ز آن سلسله زلف چرا مجنونی؟

من دیده‌ام از برای او پر خونم

آخر تو ندیده‌ای، چرا پر خونی؟

 

*****

 

آن یار که بی نظیر و بی مانند است

عقل و دل و جان به عشق او در بند است

در یک نظر از مقام عالی جان را

بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است

 

*****

 

دیشب سر زلف یار بگرفتم مست

کز دست من دلشده چون خواهی رست

گفتا که شب است دست از دستم بدار

تا با تو نگیردم کسی دست به دست

 

*****

 

در وصف لبت نطق زبان بسته بود

پیش دهنت پسته زبان بسته بود

ابروی تو آن سیاه پیشانی دار

پیوسته به قصد سرمیان بسته بود

 

*****


خود را شده غرق خون توانم دیدن

عالم همه سرنگون توانم  دیدن

جان از تن خود برون توانم دیدن

من جای تو بی تو چون توانم دیدن؟

 

*****

 

من باغ ارم بر سر کویت دیدم

من روز طرب در شب مویت دیدم

ابروی کج تو راست دیدم چو هلال

فرخنده هلالی که به رویت دیده‌ام

 

*****

 

بیمارم و کس نمی‌کند درمانم

خواهم که کنم ناله ولی نتوانم

از ضعف چنانم که اگر ناله کنم

با ناله بر آمدن بر آید جانم

 

*****

 

تا کی پی هر نگار مهوش، سلمان،

گردی چو سر زلف مشوش، سلمان؟

گر طلعت شاهد قناعت بینی

زلفش به کف آر و خوش فروکش سلمان

 

*****

 

از کوی مغان نیم شبی ناله ی نی خاست

زاهد به خرابات مغان آمد و می خواست

ما پیرو آن راهروانیم که نی را

هردم بنمایند به انگشت ره راست

من کعبه و بتخانه نمی دانم و دانم

کانجا که تویی قبله ی ارباب دل آن جاست

ای آن که به فردا دهی امروز مرا بیم

رو بیم کسی ده که امیدیش به فرداست

بسیار مشو غره بدین حسن دلاویز

کاین حسن دلاویز تو را عشق من آراست

جمعیت حسنی که سر زلف تو دارد

از جانب دلهای پراکنده ی شیداست

عشق تو ز سلمان دل و جان و خرد وهوش

بربود وکنون مانده و مسکین تن تنهاست

 

هر کی مهرداد رو دوست داره رو بوس کلیک کنه ببینه چه خبره

 

فرخی سیستانی

 ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی معروف به فرخی سیستانی از غلامان

 امیرخلف بانو آخرین امیر صفاری بود. علی بن جولوغ، از سر ناچاری شعری

در قالب قصیده سرود و آن را « با کاروان حله» نام نهاد؛ و شعر را به عمید

اسعد چغانی وزیر امیر صفاری تقدیم کرد. معروف است که روز بعد علی بن

 جولوغ قصیده‌ای به نام «داغگاه» ساخت و آن را برای امیر صفاری خواند.

 امیر صفاری، چهل کره اسب را به علی بن جولوغ هدیه کرد و او را از

 نزدیکان دربارش قرار داد.

علی بن جولوغ نیز با تخلص فرخی در دربار صفاریان، چغانیان و غزنویان

 شعر می‌گفت. محمود غزنوی او را به ملک الشعرایی دربار منصوب کرد.

 پس از مرگ محمود در سال ۴۲۱ هجری قمری، فرخی به دربار سلطان

 مسعود غزنوی روی آورد و تا پایان عمر به ستایش این امیر غزنوی

مشغول بود.

روایت شده‌است که فرخی علاوه بر شاعری آوازی خوش داشت و در

 نواختن بربط مهارت داشت. دیوان شعر فرخی شامل بیش از چند

هزار بیت است که در قالب‌های قصیده، غزل، قطعه، رباعی، ترکیب‌بند،

 و ترجیع‌بند سروده شده‌است.

از آن جا که بیشتر قصاید فرخی در دربار غزنویان سروده شده است؛

 ستایشگری و وصف در آن بسیار زیاد است؛ هر چند در میان شعرهای

 فرخی اشعاری نیز هستند که نکات آموزنده اخلاقی را در بر دارند.

 فرخی در سال ۴۲۹ هجری قمری در سنین جوانی در غزنه درگذشت.

از شاعر هم عصرش لبیبی در رثای اوست که:

 

گرفرخی بمردچراعنصری نمرد؟

پیری بمانددیروجوانی برفت زود

فرزانه ای برفت وازرفتنش هرزیان

دیوانه ای بماندوزماندنش هیچ سود.

 

*****

 

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است       

نه به دیدار و به دینار و به سود و به زبان

هر امیری که به فضل و به هنر گشت بزرگ           

نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان

گر چه بسیار بماند به نیام اندر،تیغ     

نشود کند و نگردد هنر تیغ، نهان

ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میغ        

نشود تیره و افروخته باشد به میان

شیر هم شیر بود گر چه به زنجیر بو            

نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

 

 

*****

 

برآمد پیلگون ابری زروی نیلگون دریا 

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده

چـــو گردان گرد باد تند گردی تیره اندروا

ببارید وزهم بگسست وگردان گشت بر گردون

 چـــو پیــلان پراگنده میــان آبــگون صحرا

تو گفتی گرد زنگارست بر آئینه چینی

تو گفتی موی سنجاست بر فیروزه گون دیبا

بسان مرغزار سبزرنگ اندر شده گردش

به یک ساعت ملون کرده روی گنبد صحرا

 

*****

 

دل من همی داد گفتی گوایی 
كه باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیكن
نه چندان كه یك سو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی

كه دانست كز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا كه اگه نبودم
كه تو بی وفا در جفا تا كجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیكن
نگویم كه تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی

 

*****

 

گل بخندید و باغ شد پدرام ای خوشا این جهان بدین هنگام
چون بناگوش نیکوان شد باغ از گل سیب و از گل بادام
هم‌چو لوح زمردین گشته‌ست دشت هم‌چون صحیفه زر خام
گل سوری به دست باد بهار سوی بوده همی‌دهد پیغام
که مرا با تو ار مناظره‌ای‌ست من به باغ آمدم، به باغ خرام
برا امتیاز دادن وبلاگ برتر کلیک کن

هاتف اصفهانی

سید احمد‌ متخلص‌ به‌ هاتف‌اصفهانی از شعرای‌ نامی‌ ایران‌ در عهد افشاریه‌ و زندیه‌ است‌.

 وی‌ اصالتا از خانواده‌ای‌ آذربایجانی‌ بود ولی‌ در اصفهان‌ بدنیا آمد. سید احمد درکودکی‌ به‌ تحصیل

‌ علوم‌ قدیمه‌ و از جمله‌ ادبیات‌ فارسی‌ و عربی‌، طب‌، منطق‌ و حکمت‌ پرداخت‌ و گذشته‌ از علم‌ طب‌

 که‌ در آن‌ تسلط داشت‌، به‌ یکی‌ از سرآمدان‌ زبان‌ عربی‌ مبدل‌ گشت‌ و اشعاری‌ به‌ زبان‌ عربی‌ سرود.

هاتف‌ در جوانی‌ به‌ سرودن‌ اشعار خود پرداخت‌ و در طول‌ زندگی‌ آرام‌ خود از مدح‌ شاهان‌ و

 روی‌ آوردن‌ به‌ دربار سلاطین‌ خود داری‌ کرد و بیشتر به‌ مطالعه‌ و حکمت‌ و عرفان‌ مشغول‌ بود.

وی‌ در سال‌ ۱۱۹۸ درگذشت‌.

هاتف‌ اصفهانی‌ شاعری‌ توانا و مسلط به‌ زبان‌ و ادب فارسی‌ بود. وی‌ از سبک‌ شعرای‌ متقدم

‌ ایران‌ به‌ ویژه‌ حافظ و سعدی‌ پیروی‌ می‌ کرد و طبع‌ خود را در سرایش‌ تمامی‌ قالبهای‌ شعری

‌ اعم‌ از غزل‌، قصیده‌ و رباعی‌، ترجیع‌‌بند و ترکیب‌‌بند آزمود. شهرت‌ عمده‌ هاتف‌ به‌ سبب‌ شاهکار

بزرگ‌ ادبی‌ او (ترجیع‌‌بند عرفانی‌) است‌ که‌ در آن‌ هم‌ از حیث حسن‌ ترکیب‌ الفاظ و هم

‌ از حیث‌ توصیف‌ معانی‌ زیبا سخن‌ گفته‌ است‌.

 

ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو چون تویی دلبر

جان نثار تو چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو راه پُرآسیب

درد عشق تو درد بی درمان

بندگانیم جان ودل بر کف

چشم برحکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری اینک صلح

ور سر جنگ داری اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه ی شوق

هرطرف می شتافتم حیران

آخر کار شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

هرطرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آن جا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه ای پنهان

پیرپرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بیقرار و سرگردان

گفت جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش پرست و آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر از آن و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می شنیدم از اعضا

همه حتی الورید والشریان

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الا هو

***** 

 

خار بدرودن به مژگان،خاره بشكستن به دست


سنگ خاييدن به دندان،كوه ببريدن به چنگ

لعب با دنبال عقرب،بوسه بر دندان مار


پنجه با چنگال ثعبان،غوص در كام نهنگ


از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب


در بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ


تيره (2) غولي روز بر گردن كشيدن خير خير


پير زالي در بغل شب بر گرفتن تنگ تنگ


طعمه بر كردن به خشم از كام شير گرسنه


صيد بگرفتن به قهر از بر تن غضبان پلنگ


تشنه كام و پا برهنه در تموز و سنگلاخ


ره بريدن بي عصا فرسنگ ها با پاي لنگ


نقش ها بستن شگرف از كلك مو بر آب تند


نقب ها كردن پديد از خارتر در خاره سنگ

صدره آسان تر بود بر من كه در بزم لئام

باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم رنگ رنگ


چرخ گرد از هستي من گر برآرد،گو برآر

دور بادا دور از دامان نامم گرد ننگ

 

*****

 

شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب 
 

شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
 

به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت 
 

ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب 
 

  دلا بردار از لب مهر خاموشی و با دلبر 
 

سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب

 
***** 

      سعدی1

      ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. شهرت او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدان‌جاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.

      سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.سخن‌سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ در سال‌ 691 ه. ق‌ در شيراز بدرود حيات‌ گفت‌ و در زاويه‌ خود كه‌ امروز آرامگاه‌ سعدي‌ يا سعديه‌ خوانده‌ مي‌شد دفن‌ گرديد.

       

      چندسخن شیرین وپندآمیز ازاین شاعرونوسنده بزرگ

       

      سه چيزپايدارنماند1مال بي تجارت2علم بي بحث3ملك بي سياست.


      تاكاربه زربرمي آيدجان درخطرافكندن نشايد.


      هركه بابزرگان ستيزدخون خوبريزد.


      مردبي مروت زن است وعابدباطمع رهزن.


      هركه سخن نسنجدازجوابش برنجد.


      سگ حق شناس به زآدم ناسپاس.


      گدايي نيك انجام به زپادشاهي نافرجام.


      دل دوستان آزردن مراد دشمنان برآوردن است.


      هركه بنيادبدمينهدبنيادخود ميكند.


      بدان راگوشمال دادن وگذاشتن همان مثل كه گرگ راگرفتن وسوگند دادن است.


      گرسنگي به كه ازسيري ازپهلوي درويشان.


      دروغي مصلحت انگيز به از راستي فتنه انگيز.


      شوي زن زشترو نابينابه.


      هرچه نپايددلبستگي رانشايد.


      هركه دست ازجان بشويدهرچه در دل دارد بگويد.


      ده درويش درگليمي بخسپندودو پادشاه دراقليمي نگنجند.


      هركه خيانت ورزدپشتش ازحساب بلرزد.


      توانگري به هنراست نه مال وبزرگي به عقل است نه به سال.


      قدرعافيت كسي داندكه به مصيبتي گرفتارشود.


      زن جوان راتيري برپهلونشيندبه كه پيري.


      اگرشبهاهمه قدربودي شب قدربي قدربودي.

      رودكي

      ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی

      رودکی شاعر قرن سوم و چهارم هجری است.نام و نسبش را ابوعبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی نوشته اند. وی در اواسط قرن سوم هجری در روستای بنج Banoj از قرای رودک سمرقند به دنیا آمده است و از این رو به رودکی معروف شده است.در خردسالی حافظه ای قوی داشت و گویند در هشت سالگی قران را حفظ کرد و به شاعری پرداخت. علاوه بر آن آوازی خوش داشت و بربط می نواخت.شاعران در اشعار خود او را استاد شاعران و سلطان شاعران خوانده‌اند.شیوه شعرش سادگی معنی و روانی الفاظ بوده است و وی را حقا بایدپدر شعر فارسی و پایه گذار سبک خراسانی یا ترکستانی خواند. نخستین غزل های دل انگیز فارسی را رودکی سروده است. در اشعار او شور و شادی، وجد و ملال، زهد و اندرز، شک و یقین به هم آمیخته است. تخیل او بسیار قوی و تصویرهای شعریش بسیار گویاست.امروزه فقط حدود 550 بیت از ماخذ کهن به دست آمده است.وفات وی را به سال 329 هـ.ق نوشته اند.


      در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان

      از گریهٔ خونین مژه‌ام شد مرجان

      القصه که: از بیم عذاب هجران

      در آتش رشکم دگر از دوزخیان


      *****
       

      آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر

      ترسنده ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر

      دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر

      لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر


      *****
                                                ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو

      وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو

      افغان خروس صبح گاه از غم تو

      آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!


      *****

      رویت دریای حسن و لعلت مرجان

      زلفت عنبر، صدف دهن، در دندان

      ابرو کشتی و چین پیشانی موج

      گرداب بلا غبغب و چشمت توفان


      *****

      با داده قناعت کن و با داد بزی

      در بند تکلف مشو، آزاد بزی

      در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور

      در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی


      *****
       
      از کعبه کلیسیا نشینم کردی

      آخر در کفر بی‌قرینم کردی

      بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست

      ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!



      *****

      زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده

      وندر گل سرخ ارغوان پیچیده

      در هر بندی هزار دل در بندش

      در هر پیچی هزار جان پیچیده


      *****
       
      نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود

      حال من از اقبال تو فرخنده شود

      وز غیر تو هر جا سخن آید به میان

      خاطر به هزار غم پراگنده شود


      *****
       
      با آن که دلم از غم هجرت خونست

      شادی به غم توام ز غم افزونست

      اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب

      هجرانش چنینست، وصالش چونست؟



      *****

      تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت

      بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت

      اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی

      جان بستد و از جمال تو شرم نداشت



      *****

      جایی که گذرگاه دل محزونست

      آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

      لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

      مجنون داند که حال مجنون چونست؟



      *****

      بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

      بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

      این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

      این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل



      *****

      دل سیر نگرددت ز بیدادگری

      چشم آب نگرددت، چو در من نگری

      این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم

      با آن که ز صد هزار دشمن بتری



      *****

      بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد

      هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد

      با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

      روزی که ترا نبینم آن روز مباد



      *****


      شهريار

      سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه‌ای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید. وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.


      مادري بود و دختر و پسري


                                                              پسرك از مي محبت مست

      دختر از غصه ي پدر مسلول

                                                         
                                                              پدرش تازه رفته بود از دست
       
      يك شب آهسته با كنايه طبيب

                                                              گفت با مادر اين نخواهد رست !

      ماه ديگر كه از  سموم خزان

                                                               برگ ها را بود به خاك نشست       

      صبري اي باغبان كه برگ اميد

                                                               خواهد از شاخه ي حيات گسست

      پسر اين راز را مگر دريافت

                                                                بنگر اينجا چه مايه رقت هست

      صبح فردا ,  دو دست كوچك طفل

                                                                برگ ها را به شاخه ها مي بست !!!


      *****


       طفل از غضب گاه به گاه مادر

                                                               باشد چه لطيف و عذر خواه مادر

      مادر چو به قهر خيزدش ,  بگريزد

                                                               داني به كجا؟ هم به پناه مادر !


      *****
      غزل شماره 39 گل پشت و رو ندارد

      با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد

      با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

      از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

      من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

      دارد متاع عفت از چار سو خریدار

      بازار خودفروشی این چار سو ندارد

      جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

      رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

      گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

      عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

      خورشید روی من چون رخساره برفروزد

      رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

      سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

      هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد

      او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

      من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

      با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است

      چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد.

      سيف فرغاني

      سیف الدین ابوالمحامد محمد فرغاني

      سیف فرغانی
       

      سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی از شاعران عالیقدر نیمهٔ دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است. وی بعد از خروج از زادگاه خود (فرغانه) مدتی در آذربایجان و بلاد روم و آسیای صغیر به سر برده است. به طوری که از آثار او استنباط می‌شود وی اهل تصوف و عرفان بوده و سالها به کسب کمالات معنوی و سیر و سیاحت پرداخته است. مجموعه اشعار او از غزل و فصیده و قطعه و رباعی حدود ده الی یازده هزار بیت است. وی ارادتی وافر به سعدی داشته و بین آن دو مکاتباتی نیز بوده است. این شاعر بزرگوار در سال ۷۴۹ هجری در یکی از خانقاه های آقسرا وفات یافت


      ببدكردن به جاي دشمن اي دوست

      اگر  چه مي تواني ناتوان باش

      اگرچه نيستي زرگر چوخورشيد

      چودي گرچند بي برگي خزان باش

      زمعني چون صدف شو سينه پر در

      وليكن همچو ماهي بي زبان باش

      گر از ديو ايمني خواهي پريوار

      برو از ديده مردم نهان باش

      ميان مردم اگرخواهي بزرگي

      رهاكن خرده گيري خرده دان باش

      چو سرمه نابرهرچشمي درآيي

      برو روشن چو ميل سرمه دان باش

      چو  نعمت يافتي بهر  دوامش

      به اخلاص اندر آن الحمدخوان باش

      وليكن از طبع دون مشنو كه گويد

      چوسگ برهر دري ازبهر نان باش

       

      *****


      من نيم شاعركه مدح كس كنم هرشاه را

      ازبراي قدرنعمت پنددادم اين قدر

       خوب شركس نگفتم ازهواي طبع ونفس

      مدح وذم كس نگفتم ازبراي سيم وزر

      ماكه اندرپايگاه فقردستي يافتيم

      گاوازمابه كه گردن فروآريم سر


      *****


      جانم از عشقت پریشانی گرفت

      کارم از هجر تو ویرانی گرفت

      وصل تو دشوار یابد چون منی

      مملکت نتوان به آسانی گرفت

      گرسعادت یار باشد بنده را

      سهل باشد ملک و سلطانی گرفت

      دست در زلفت به نادانی زدم

      مار را کودک به نادانی گرفت

      دوست بی‌همت نگردد ملک کس

      ملک بی‌شمشیر نتوانی گرفت

      حسن رویت ای صنم آفاق را

      راست چون دین مسلمانی گرفت

      بر سر بالین عشاقت به شب

      خواب چون بلبل سحر خوانی گرفت

      گفتمت کامم بده، گفتی به طنز

      من بدادم گر تو بتوانی گرفت

      در بهای وصل اگر جان میخواهی

      راضیم چون نرخش ارزانی گرفت

      اینچنین ملکی که سلطان را نبود

      چون تواند سیف فرغانی گرفت ؟


      غزل شماره 22


      *****




      انوری ابيوردي

      اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف بهانوری ابیوردی و «حجّةالحق» از جملهٔ شاعران و دانشمندان ایرانی سده ۶ قمری در دوران سلجوقیان است. انوری استاد قصیده سرای شعر پارسی و آراسته به هنرهای خوش‌نویسی و موسیقی بوده‌است. او از دانش‌های ریاضیات، فلسفه و موسیقی بهره‌ور و در دستورات اخترشناسی به زبان خود مرجع بوده‌است. وجود گواه‌ها و نشانه‌هایی در شعر انوری سخن از آگاهی او از موسیقی دارد و همین امر برخی از پژوهندگان را برانگیخته تا او را موسیقی‌دانی تحصیل کرده بدانند

      بیشتر، سال ۵۸۳ را سال درگذشت او می‌دانند. انوری دارای طبعی قوی بوده، در بیان معانی مشکل به صورتی روان مهارت داشت، و چیره‌دستی خود در قصیده و غزل را به اثبات رسانید. آرامگاه وی در بلخ است.
       

      گفتم که به پایان رسد این درد و عنا

      دستی بزند به شادمانی دل ما

      دل گفت کدام صبر ما را و چه کام

      ور غم سختست شادکامی ز کجا؟

      *****

      با آنکه دلم در غم هجرت خونست

      شادی به غم توام ز غم افزونست

      اندیشه کنم هر شب و گویم یارب

      هجرانش چنین است وصالش چونست؟

      *****

      گر شرح نمی‌دهم که حالم چونست

      یا از تو مرا چه درد روزافزونست

      پیداست چو روز نزد هرکس که مرا

      با این لب خندان چه دل پر خونست

      *****

      چون آتش سودای تو جز دود نداشت

      مسکین دل من امید بهبود نداشت

      در جستن وصل تو بسی کوشیدم

      چون بخت نبود کوششم سود نداشت

      *****

      بر من شب هجر تو سرآید آخر

      این صبح وصال تو برآید آخر

      دستی که ز هجران تو بر سر دارم

      از وصل به گردنت درآید آخر

      *****

      ای دل تو برو به نزد جانان می‌باش

      ساعت ساعت منتظر جان می‌باش

      ای تن تو بیا ندیم هجران می‌باش

      جان می‌کن و خون می‌خور و خندان می‌باش

      *****

      در منزل دل غم تو می‌آید و بس

      در سکنهٔ جان غم تو می‌باید و بس

      تا صبح جمال فتنه‌زای تو دمید

      گویی که ز شب غم تو می‌زاید و بس

      *****

      در هجر همی بسوزم از شرم خیال

      در وصل همی بسوزم از بیم زوال

      پروانهٔ شمع را همین باشد حال

      در هجر نسوزد و بسوزد ز وصال

      *****

      گفتم که نثار جان کنم گر آیی

      گفتا به رخم که باد می‌پیمایی

      تو زنده به جان دگران می‌باشی

      از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی

      *****

      گلها چو به باغ جلوه را ساز کنند

      وز غنچه نخست هفته‌ای ناز کنند

      چون دیده به دیدار جهان باز کنند

      از شرم رخت ریختن آغاز کنند

      *****

      با آنکه غم عشق تو از من جان برد

      وان جان به هزار درد بی‌درمان برد

      تا دسترسی بود مرا در غم تو

      انگشت به هیچ شادیی نتوان برد

      *****

      جانا غم تو به هر عطایی ارزد

      وصلت به کشیدن بلایی ارزد

      در تهمت تو اگر بریزندم خون

      این تهمت تو به خون بهایی ارزد

      *****

      در خدمت تست عقل و هوش و جانم

      گر پیش برون روم ور از پس مانم

      اقبال نیم که سال وماه و شب و روز

      واجب باشد که در رکابت رانم

      *****

      ای دل چو به غمهای جهان درمانم

      از دیده سرشکهای خونین رانم

      خود را چه دهم عشوه یقین می‌دانم

      کاندر سر دل شود به آخر جانم

      *****

      پندهاي انوشيروان2

      قابوس‌نامه:کتابی است پندی در آیین زندگی، تالیف عنصرالمعالی کیکاوس‌بن اسکندربن قابوس‌بن وشمگیربن زیار و تالیف آن به سال ۴۷۵ قمری.

      استنام قابوس‌نامه از نام مؤلف که در تواریخ به‌نام قابوس دوم معروف است، گرفته‌اند. وی این کتاب را به‌نام فرزندش گیلانشاه، در ۴۴ فصل نوشته، به‌این قصد که اگر وی پس از او حکومت را حفظ کند یا به‌رتق و فتق کارهای دیگر بپردازد، بداند چگونه وظایف خود را انجام دهد، و همچنین به‌منظور تربیت فرزند، رسوم لشکرکشی، مملکت داری، آداب اجتماعی و دانش و فنون متداول را مورد بحث قرار داده‌است. روش انشای این کتاب شیوه نثر مُرسَل معمول ِ قرنهای چهارم و پنجم هجری قمری است.


      `پندهاي انوشيروان2


      21اگرخواهي مردمان نيكوگوي توباشند مردمان رانيكوگوباش.


      22اگرخواهي كه رنج توبجاي مردمان ضايع نشود رنج مردمان بجاي

      خويش ضايع مكن.


      23اگرخواهي كه بي اندازه اندوهگين نباشي حسودمباش.


      24درجهان فرومايه تر از آن كسي نيست كه كسي رابدو حاجت بود

       وتواند اجابت كند حاجت اوبجانياورد.


      25اگرخواهي باآبروي باشي آزرم پيشه كن.


      26اگرخواهي كه ستوده مردمان باشي رازخود را درنزدكسي كه

      بيخرداست اظهارمكن.


      27اگرخواهي كه فريفته نباشي كارناكرده راانجام شده مشمر

       

      ۲۸ اگر خواهی پرده تو دریده نشود پرده کسان مدر.

       

      29اگرخواهي درقفاي تونخندند زيردستان را رعايت كن.


      30اگرخواهي كه ازپشيماني دراز ايمن گردي از روي هوس كارمكن.


      31اگرخواهي كه از زيركان باشي روي خود را در آينه كسان

       بين.يعني (خوب وبدخود رااز آنچه مردم ميگويند درياب.)


      32اگرخواهي قدرتوبجاي باشدقدر مردم شناس.


      33اگرخواهي برقول توكاركنند برقول خويش كاركن.


      34اگرخواهي برتر از مردمان باشي فراخ نان ونمك باش.


      35اگرخواهي كه ازشمار آزادان باشي طمع را در دل خويش جاي مده.


      36اگر خواهي در هر دلي محبوب باشي ومردمان از تونفورنباشند

      سخن برمراد مردمان گوي.


      37اگرخواهي بردلت جراحتي نيفتد كه به هيچ مرهم بهترنشود

      باهيچ نادان مناظره مكن.


      38اگرخواهي بهترين خلق باشي هيچ چيز از خلق دريغ مدار.


      39اگرخواهي انسان كامل باشي انچه به خويشتن پسندي به هيچ

      مپسند.

      40هركسيكه روزگار او را دانا نكند هيچ دانا را درآموزش اورنج

      نبايدبردن كه رنج اوضايع شود.


      پندهاي انوشيروان عادل1

      قابوس‌نامه:کتابی است پندی در آیین زندگی، تالیف عنصرالمعالی کیکاوس‌بن اسکندربن قابوس‌بن وشمگیربن زیار و تالیف آن به سال ۴۷۵ قمری.

      استنام قابوس‌نامه از نام مؤلف که در تواریخ به‌نام قابوس دوم معروف است، گرفته‌اند. وی این کتاب را به‌نام فرزندش گیلانشاه، در ۴۴ فصل نوشته، به‌این قصد که اگر وی پس از او حکومت را حفظ کند یا به‌رتق و فتق کارهای دیگر بپردازد، بداند چگونه وظایف خود را انجام دهد، و همچنین به‌منظور تربیت فرزند، رسوم لشکرکشی، مملکت داری، آداب اجتماعی و دانش و فنون متداول را مورد بحث قرار داده‌است. روش انشای این کتاب شیوه نثر مُرسَل معمول ِ قرنهای چهارم و پنجم هجری قمری است.

      پندهاي انوشيروان1


      1چرازنده شمردكسي خويشتن راكه زندگاني اوجزبه كام نيست.


      2چرانخواني كسي را دشمن كه جوانمردي خويش رادر آزار مردمان داند.


      3چرا دوست خواني كسي راكه دشمن دوستان تو باشد.


      4بامردم بي هنر دوستي نشايد كه مردم بي هنر نه دوستي راشايد

      نه دشمن را.


      5چرا مردمان از كاري پشيماني خورند كه از آن كار ديگري پشيماني

      خورده باشد.


      6بپرهيز از ناداني كه خودرا دانابشمرد.


      7ازخويشتن بده تااز داور مستغني باشي.


      8حق گوي اگرچه تلخ باشد.


      9اگرخواهي راز تو دشمن نداند بادوست مگوي.


      10اگرخواهي بي گنج توانگر باشي قانع باش.


      11بي قدرمردم را زنده مشمر.


      12به گزاف مخرتا به گزاف نبايد فروخت.


      13ازگرسنگي مردن به ازآن كه نان فرومايگان سير شدن.


      14به هرانديشه كه در ذهن پديدآيد برنامعتمدان اعتماد مكن واز

      معتمدان اعتماد مبر.


      15فاسق متواضع اين جهان جوي بهتر از عابد متكبر آن جهان جوي.


      16نادانتر از آن مردم نبود كه كهتري رابه مهتري رسيده وهمچنان

      بر وي به چشم كهتري نگردد.


      17فريفته تر از آنكس نبود كه يافته به نايافته دهد.


      18اگرخواهي كم دوست وكم يار نباشي كينه مدار.


                    19تاروزوشب آينده ورونده است ازگردش حالهاشگفت مدار.

                   20 اگرخواهي برقول توكاركنند برقول خويش كاركن.

      ادامه دارد....

                           20پندباقيمانده بماندانشاالله براي آپ بعدي.




      صائب تبریزی

       

      میرزا محمد علی صائب تبریزی از شاعران عهد صفویه است که در حدود سال ۱۰۰۰ هجری قمری در اصفهان (و به روایتی در تبریز) زاده شد. در جوانی مانند اکثر شعرای آن زمان به هندوستان رفت و از مقربین دربار شاه جهان شد. در سال ۱۰۴۲ هجری قمری به کشمیر رفت و از آنجا به ایران بازگشت و به منصب ملک‌الشعرایی شاه عباس ثانی درآمد. در زمان پیری در باغ تکیه در اصفهان اقامت کرد و همواره عده‌ای از ارباب هنر گرد او جمع می‌شدند. وی در سال ۱۰۸۰ هجری قمری وفات یافت و در همین محل (باغ تکیه) در کنار زاینده‌رود به خاک سپرده شد.

      چند تک بیتی زیبا وپرمحتوا از صائب تبریزی

      ****

      خودنمايي پرده برميدارد ازبالاي جهل

      نيست عيبي درنشستن جامه كوتاه را

      ****

      فردا چو غم زياده از امروز مي رسد

      امروز خوردن غم فردا چه حاجت است

      ****

      تاشوي چشم چراغ اين جهان چو آفتاب

      پوشش هرتنگدست وفرش هرويرانه باش

      ****

      خواهي كه دوستارتو گرددجوان وپير

      چو نخل پرثمر به تواضع خميده باش

      ****

      گريه شمع از براي ماتم پروانه  نيست

      صبح نزديك است درفكرشب تارخوداست

      ****

      آه دل مظلوم به سوهان ماند 

      گر خود نبرد برنده را تيز كند

      ****

      دست طمع چوپيش كسان ميكني دراز

      پل بسته اي كه بگذري زآبروي خويش

      ****

      چون وانميكني گرهي،خود گره مباش

      ابرو گشاده باش،چودستت گشاده نيست

      ****

      همت مردانه ميخواهد گذشتن از جهان

      يوسفي  بايد كه بازار زليخا  بشكند

      ****

      تا نبندد ادب عشق زليخا را چشم

      چشم يعقوب محال است كه بيناگردد

      ****

      جذبه عاشق اثر درسنگ خارا مي كند

      كوهكن محبوب خودازسنگ پيدامي كند

      ****

      نيكان ستم زجور فلك بيشتر كشند

      گندم چوپاك گشت ،خورد زخم آسياب

      ****

      مباداهيچ كس راروزسختي دركمين يارب

      دل گندم دو نيم از بيم سنگ آسيا گردد

      ****

      قناعت كن به نان خشك تابي آرزوگردي

      كه خواهشهاي الوان است الوان را

      ****

      ازضعيفان ميشود روشن چراغ سركشان

      بال آتش ازخس وخاشاك مي آيدبرون

      **** 

      آنانكه زخم ازسگ خاموش خورده اند

      از نفس آرميده حذر بيشتر كنند

      ****

      زابراهيم ادهم پرس قدر ملك درويشي

      كه طوفان ديده ازآسايش ساحل خبردارد

      ****





      مناجات

      به نام ایزد یکتا

      مختصری از زندگی نامه خواجه عبدالله انصاری 

      این عالم و عــارف مشهوردر سال 396 هجری قمری در کهندژ شهر تاریخی هرات تولد گردید. پدرش ابو منصور محمد که درزمان خود یکی از عالمان و پزهیزگاران و حافظان وقت بود.خواجه عبدالله انصاری ، آثار خود را با نثر زیبای مسجع به زبانهای عربی و دری نوشته است وی چندین کتاب را تالیف نموده که تعداد نوشته هایش به 32 اثر میرسد  این عارف ، صوفی بزرگ ، عالم دینی ، مبلغ، مدرس ، نویسنده و شاعر در سال 481 هجری قمری فوت نمود و در گازرگاه هرات به خـــاک سپرده شد و تا کنون آرامــگاه این بزرگمرد اندیشه و صفا زیارتگاه سوخته گان معرفت الهی است.

      .........................

      یارب دل پاک وجان آگاهم ده

      آه شب وگریه سحرگاهم ده

      درراه خوداول زخودم بیخودکن

      بیخودچوشدم زخودبخودراهم ده

      ****

      الهی یکتای بی همتایی،قیوم توانایی،

      برهمه چیزبینایی،درهمه حال دانایی،

      ازعیب مصفایی،ازشرک مبرا یی،اصل هردوایی،

      داروی دلهایی،شاهنشاه فرمانفرمایی،

       معزز به تاج کبریایی،بتورسدملک خدایی.

      الهی نام توماراجواز،مهرتوماراجهاز،

      شناخت تومارا امان،لطف تو ما را عیان

      الهی ضعیفان را پناهی،قاصدان رابرسرراهی،

      مومنان راگواهی،چه عزیزاست آنکس که توخواهی.

      ****

      الهی درجلال رحمانی،درکمال سبحانی،

      نه محتاج زمانی ونه آرزومندمکانی،

      نه کس به توماندونه  به کسی مانی،

      پیداست که درمیان جانی،

      بلکه جان زنده به چیزی است که توآنی.  

      ****

      الهی دلی ده که درکارتوجان بازیم

      وجانی ده که کارآن  جهان سازیم 

      الهی نفسی ده که حلقه بندگی توگوش کند

      وجانی ده که زهرحکمت تو نوش کند

      الهی پایی ده که باآن کوی مهرتوپوئیم

      وزبانی ده که باآن شکرآلای تو گوئیم

      الهی دانایی ده که درراه نیفتیم

      وبینایی ده که درچاه نیفتیم.

      ****

      این جهان وآن جهان وهرچه هست 

      عاشقان راروی معشوش است وبس 

      گر  نباشد  قبله   عالم   مرا 

      قبله من کوی معشوق است وبس 

      **** 

      برگرفته از (مناجات نامه )خواجه عبدالله انصاری