در شهر تو که مشکل بیکاری نیست دست همه کار داده چشمت ای دوست
هرچه گفتم خدا کند بشود تیغ با رگم بی حساب نشد
آسمان هرچه گریه و زاری کرد یک ذره آفتاب نشد
دل درآن زلف چون ببندم که هیچ پابند پیچ و تاب نشد
دربزن خانه ی دلم را غم که ازین در کسی جواب نشد
هاشم بهروز
مگر با زور چشمم را ببندی وگرنه چشم بستن کار من نیست
اگر دزدیده شد از باغ سیبی نمیگیرم به گردن کار من نیست
فقط مسحور رنگ و بوی سیبم عزیزان سیب چیدن کار من نیست
...درافسون گل سرخم شناور که سهرابم رسیدن کار من نیست
نکند دوباره گرگی نزند به گله ی شک و به جای گوسفند آبروی شبان بمیرد
نکند بهار امسال نیاورد گلی باز و خدا نکرده این مرتبه باغبان بمیرد
و شراب نوش دارو برسد به وقت اما یل ما بخاطر مزه ی داستان بمیرد
یک خالکوبی اول یک اسم یک حرف یک سر سری افتاده بر یک شانه یک زن
یک زن ولی اندوهگین در فکر یک مرد یک مرد اما کاملا دیوانه یک زن
مردی که روی بازوی خود کرده تصویر یک شاخه گل یک شمع یک پروانه یک زن
مردی که جز اینها خیالی در سرش نیست شغلی مناسب بعد هم یک خانه یک زن
خبر نداشت باغبان مگر نمی دانست اگر صلیب نسازند چوبه ی دارم
چرا به خاک سیاهم نشاند بی منظور بدون هیچ غرض کرد قصدازارم
حریص دیدن روی گلم درین گلشن اگر چه سرو ولی باز هم گرفتارم
ای عشق فریب دلبری شد کهنه
روباه و فن حیله گری شد کهنه
من گول ترا نمی خورم ترفند
به به چه دمی عجب پری شد کهنه
هاشم بهروز
من با تو وبی تو تک و تنها هستم فارغ ز بلاخیزی تنها هستم
باید پی کارش برود عزرائیل من کشته و مرده ی تو تنها هستم
علی گردوئی