دنیای من
دنـیـای مـن 
قالب وبلاگ

 

آدرس اینستاگرام من : یک راوی 

yek_ravi

________________________________

شب اول.. 

​​​شب اخر

فاصله 

جایی دور

دورتر از دور

یک روز در شرق    

حالا جایی در غرب 

جایی نزدیک غروب افتاب

 

پایان

 

هرچه از عمر آدم میگذره خیلی چیزها رو میفهمه.
تجربه میکنه.
خیلی از کارهایی که از روی احساس میکرده.
آدم هرچه پیرتر میشه به اصل خودش نزدیکتر میشه.
عاقلتر میشه.
آدم  آدم تر میشه
دیگه خیلی از حرفها مهم نیست
خیلی از کارها
اصلا خیلی از آدم‌ها براش مهم نیست
همین که گرد پیری میاد روی صورت
آدم باخودش رو راست تر میشه.
آخر راه رو بهتر میبینه.
آدم به خودش میاد.
آدم آدم میشه

[ پنجشنبه ششم خرداد ۱۴۰۰ ] [ 23:40 ] [ Timo ]

 

پیش طبیب امده ام

اما

هنوز

"درد میکشم"

 

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 23:26 ] [ Timo ]

ﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ؛

ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻮﺩ...

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺩﺛﻪﺍﯼ ﺭﺥ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻏﺼﻪﺩﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛

ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ،

ﺑﺮﮐﺎﺗﯽ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﯼ ﺗﻠﺦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯽﺩﻫﺪ!

 

ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ:

"ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺭﯾﺰﺩ ﺍﺯ ﻟﻄﻒ ﺍﻭﺳﺖ..."

 

ﺧﺪﺍﯾﺎ؛

ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﮏ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ...

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﺸﺎﻧﺪﯼ...


برچسب‌ها: دنیای من
[ شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 20:56 ] [ Timo ]

‏غلامحسین ساعدی یه نامه‌ای می‌نویسه سپتامبر سال ۱۹۸۱، انگار داره وضعیت الان رو شرح می‌ده:
"همه چیز تعطیل است؛
رفت و آمد تعطیل است، دیدار دوستان تعطیل است، کتاب تعطیل است.
خنده، خنده ی واقعی تعطیل است، گریه هم تعطیل است.
روده درازی چرا...
زندگی تعطیل است."

[ پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 22:7 ] [ Timo ]

گاهی اوقات فکر می‌کنم که

این دنیا

بدترین عذابیه

که یکی میتونه داشته باشه...

 

[ جمعه دهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 2:18 ] [ Timo ]

همه ایستاده بودند.
حتی یکی نمیتوانست بنشیند.
انتظار است دیگر، لعنتی...مثل بی خوابی،
دلت میخواهد بنشینی، خسته ای، اما نمیتوانی.
دلت میخواهد آب بخوری ،
اما جا نداری.
دلت میخواهد بایستی،
ولی مگر می شود همه اش ایستاد.

و اگر بخواهی قدم بزنی،
کجا بروی??? 


برچسب‌ها: دنیای من
[ جمعه بیستم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 4:19 ] [ Timo ]

من باید خوشحال باشم
اما یه غمی وجود داره
و نمی‌دونم
از کجا میاد...

[ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 3:28 ] [ Timo ]

‏همه اخلاق بد دارن ،

یکی میبینه ترکت میکنه ،  

یکی میبینه ترکت میده...!

[ جمعه ششم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 23:38 ] [ Timo ]

دور باشید از کسی که مدام


کُفر دارد نهفته، ایمانْ فاش

 

[ چهارشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 23:56 ] [ Timo ]

با یقین آمده بودیم


مردد رفتیم... 

[ دوشنبه دوم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 23:56 ] [ Timo ]

همیشه سال تحویل که می شد بهش زنگ می زدم، می خواستم تو سالِ جدید صدای اولین کسی که می شنوم اون باشه، اونم منتظر بود که بهش زنگ بزنم چون همیشه با اولین بوق گوشیو بر می داشت، گوشیمو برداشتم، با اینکه اسمش تو گوشیم سیو بود اما هیچوقت واسه زنگ زدن از رو اسم دنبالش نمی گشتم، همیشه شماره شو می گرفتم، این کارو دوست داشتم، شاید چون تنها شماره ای که حفظ بودم شماره ی اون بود، آخه من خیلی فراموشکارم، شمارشو گرفتم، بعد از چندتا بوق برداشت ! گفتم سال نوعت مبارک، گفت ممنون، من شمارو می شناسم؟ یهو تمامِ سال تحویلایی که بهش زنگ زده بودم اومد تو ذهنم، همیشه اولین جمله این بود؛ دلم برات تنگ شده، اونم می گفت ما که چند دیقه پیش به هم پیام داده بودیم، منم همون جمله ی کلیشه ای مسخره رو می گفتم، نه بابا یه سال گذشته، اونم می خندید، میگفت آره راست میگی حواسم نبود، منم دلم برات تنگ شده عزیزم، صدای اون کسی که پشتِ خط بود دوباره منو به خودم آورد؛ با شما بودم، گفتم فکر کنم خط رو خط شده، اشتباه گرفتم شرمنده، گوشیو که قطع کردم دیدم شماره ای که گرفته بودمو سیو نداشتم، فکر کنم همه چی فقط یه خواب بوده، آخه من تازه از خواب بیدار شده بودم، همیشه وقتی از خواب بیدار میشی تا چند لحظه هنوز ادامه خوابتو زندگی می کنی، تو فیلمِ inception یه دیالوگ جالب داشت، می گفت وقتی خوابتو باور می کنی دیگه نمی تونی واقعیتو بپذیری !


برچسب‌ها: دنیای من
[ دوشنبه دوم فروردین ۱۴۰۰ ] [ 23:53 ] [ Timo ]

مردی در مجلسی گفت: زن مثل کفش است!
هر وقت کهنه شد می شود
آن را عوض کرد و یک نو به پا کرد!

حکیمی در آن میان نشسته بود.
گفت: حرف این مرد کاملا درست است!

برای مردی ک خود را در حد پا بداند
زن همچون کفش است.

اما مردی که خود را چون پادشاه ببیند
زن همچون تاج است!

 

 


برچسب‌ها: دنیای من
[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 21:30 ] [ Timo ]

سياستمداران اگر با هم توافق كنند

دارائی مان را می‌دزدند

و اگر به اختلاف برسند جانمان را ...


برچسب‌ها: دنیای من
[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 21:19 ] [ Timo ]

روستای ما دو ارباب داشت که همیشه
بایکدیگر اختلاف داشتند هر کدام هم
کلی چماقدار دور و بر خود جمع کرده
بودند یک روز اختلافات بالا گرفته
بود و قرار شده بود فردا برای چماق
کشی با طرفداران اربابِ مقابل به
صحرا برویم اما من یک روز مانده
به چماق کشی ، به در خانه ارباب خودمان رفتم .

در نیم‌باز بود . باگفتن یاالله وارد حیاط
خانه شدم دیدم دو ارباب در حال
کشیدن قلیان هستند !

گفتم : ارباب مگر فردا چماق کشی نیست؟!
پس چرا با هم قلیان می کشید ؟ !
اربابمان گفت :
شماها قرار است دعوا کنید نه ما !!!!!

این هم چه حکایت آشناییست!


برچسب‌ها: ارباب دروغگو دنیای من
[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 21:16 ] [ Timo ]

ﺟﻐﺮﺍﻓﻴﺎﻯ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ 

ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﻦ ۱۴ ﺗﺎ ۱۸ ﺳﺎلگی
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺸﻮﺭ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎلی ﻫﺴﺘﻨﺪ:
ﻗﺪﺭتی ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﺍﺩﻋﺎی ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺳﺮکشی می ﮐﻨﻨﺪ 

ﺩﺭ ﺳﻦ ۱۸ ﺗﺎ ۲۰ ﺳﺎﻟﮕﻰ 
ﻣﺜﻞ ﻫﻨﺪﻭﺳﺘﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ :
ﺑﺮﺍﻱ ﺯﻧﺪگی ﮐﺮﺩﻥ ۴ ﺭﺍﻩ ﭘﻴﺶ ﺭﻭی ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺪ
ﻳﺎ ﮐﻨﮑﻮﺭ
ﻳﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯی
ﻳﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ
ﻭ ﻳﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺯﻧﺪگی ﻭ ﻣﺮﮒ !...

ﺩﺭ ﺳﻦ ۲۰ ﺗﺎ ۲۷ ﺳﺎﻟﮕﻰ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﻫﺴﺘﻨﺪ :
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ
ﻭ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺟﻮﺍنی ، ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺩﻟﺮﺑﺎ 
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮی ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻭﺩ ﻭﻳﺰﺍی ﭘﺬﻳﺮﺵ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ 
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺪﺕ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺯﻳﺮ ﻧﻈﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺑﻴﻦ ﺳﻦ ۲۷ ﺗﺎ ۳۲ ﺳﺎﻟﮕﻰ 
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺮﮐﻴﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ :
ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺭﺋﻴﺲ ﺑﺰﺭﮒ
ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ  ﭘﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ

ﺩﺭ ﺳﻦ ۳۲ ﺗﺎ ۴۰ ﺳﺎﻟﮕﻰ 
ﻣﺜﻞ ﮊﺍﭘﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ :
ﮐﺎﻣﻼ ﮐﺎﺭی ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،
ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺭﻭﺷﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯی ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺪ 

ﺑﻴﻦ ۴۰ ﺗﺎ ۵۰ ﺳﺎﻟﮕﻰ 
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺳﻴﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ :
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﻬﻨﺎﻭﺭ ، ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎ ﻭ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ

ﺩﺭ ﺳﻦ ۵۰ ﺗﺎ ۶۵ ﺳﺎﻟﮕﻰ 
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺷﻮﺭﻭی ﺳﺎﺑﻖ :
ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻳﻨﺪﻩ !

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۶۵ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﻣﺒﺎﺭﮐﺸﺎﻥ ، ﺷﺒﻴﻪ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ 
ﻫﺴﺘﻨﺪ :
ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺛﺮﻭﺗﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ می ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ!


برچسب‌ها: دنیای من
[ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 19:48 ] [ Timo ]

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!


ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!
ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!
ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!!
من می مانم و خدا.....   
با احساس خجالتی که ای مهربان چرا همیشه مرا از تو و دینت ترسانده اند..
چرا...؟؟؟

 


برچسب‌ها: وقتی بمیرم, دنیای من
[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 21:17 ] [ Timo ]

‍    با یک ترکیه ای حرف زدم و پرسیدم , مولانا از ترکیه هست یا ایران ؟ 
         خیلی راحت گفت : ترکیه . گفتم چرا ؟ 

گفت : چون در ترکیه دفن شده ! 
به این دوست ترک یک کتاب از مولانا دادم و گفتم بخوان, 
گفتت نمیتونم!....
من هم کتاب را براش باز کردم و این بیت مولانا را برایش خواندم :
 مسلمانان مسلمانان زبان پارسی گویم، 
      که نبود شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی
 
   سراغ یک فرد باکویی هم رفتم , گفتم نظامی از ایران هست یا از شما ؟   
         پاسخ داد : خجالت بکش , مال ماست ! 
         به او یک کتاب نظامی دادم گفتم بخون , 
          دیدم این هم توان خواندنش را ندارد!
من کتاب را برایش ورق زدم و این بیت را برایش از نظامی خواندم :
 همه عالم تن است و ایران دل،
          نیست گوینده زین قیاس خجل
  چون که ایران دل زمین باشد،
          دل ز تن بِه بود ، یقین باشد 
دیدم او هم از رو رفت ...

 از يک عرب آنسوی خلیج فارس پرسیدم, ابو علی سینا عرب هست یا ایرانی ؟
          قاطعانه پاسخ داد : عرب ! کتابهاش هم عربی بوده . 
          گفتم : پور سینا که در همدان دفن هست , 
          گفت: عربه اما همدان دفن شده ! 
          پرسید ,اصلا ببینم این ابن سینا پارسی بلد بود حرف بزنه ؟!

من هم این چکامه زیبای او را خواندم :
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت،
        یک موی ندانست ولی موی شکافت،
         اندر دل من هزارخورشید بتافت،
         آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت 

خجالت کشید و از رو رفت، 

 یک ازبک دیدم از او پرسیدم :   
         ابوریحان بیرونی ایرانی بود یا ازبک ؟! 
         قاطعانه پاسخ داد ترک ازبک بوده ! 
کتاب ابوریحان را باز کردم و چشمم به این جمله افتاد :
 و اما اهل خوارزم، و إن کانوا غصنا ً من دوحة الفُرس

یعنی
 
و اما مردم خوارزم، آنها شاخه‌ای از 
          درخت استوار پارسيان (ایرانیان) هستند...


برچسب‌ها: دنیای من
[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 21:8 ] [ Timo ]

بچه بودم 

به مادر گفتم: کمکم کن از درخت بالابروم

گفت: از جایی که دیگری قرارت داده 

پایین نمی آیی، می افتی!

حرفش راهیچوقت فراموش نکردم و وقتی بزرگ شدم فهمیدم چقدر درست گفت

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 21:4 ] [ Timo ]
.: Weblog Themes By T I M O :.

درباره وبلاگ



دلــــیـ که جاماند...

روحـــیـــ که پرکشید...

دیـــــــــــــر رسیدم مـــــــن....


موضوعات وب
امکانات وب