بوم نقاشی تو

زندگی ام،

تابلوییست از نقاشی های تو

هر روز طرحی جدید میزنی مرا

و من آرام آرام در رنگ هایت گم می شوم

و من و تمام خنده هایم محو میشویم

تمام عقده هایت را 

با فرچه مشکی آبرنگت بر سرم هوار کردی

انتظارت چیست؟

نکند نمی بینی در وجودم این توان را

که بوم نقاشی ات را پاره کنم

و تنم را و روحم را رها سازم

غرق در غرور سیاهت بمان

من به دنبال خورشید به دنبال نور

تا طلوع خواهم رفت..

سکوتم پر از حرف است

حرفهایت را زدی و ...
راحت شدی؟
خیالت آسوده شد؟
حالا بگذار من بگویم
عزیزم،
حرفی ندارم، سکوتم پر از حرف است
اگر چشمانت خوب مرا میدید
می فهمیدی...

نگرانم

هنوز نگران واژه هایی هستم
که،
در نگاهت اسیر کردم
نگران احساسی که نگفته
در دستان تو پیدا کردم
نگران چشمانم هستم
نکند بغضش را یک روز
با تلنگری از حقیقت
در سکوتی شلوغ
بترکانی
نکند...

مرداب

گاهی گریه میکنم

گاهی حرف میزنم

گاهی قدم میزنم

آهسته، تند

تنها...

چه فرقی میکند

صدای ناله مرداب

همیشه دلگیر است

من

مرا فراموش کن

من از تارهای تنیده بر خود

آزاد نخواهم شد

دنیای من به وسعت خیالم

نهایتش آزادی از یک دو یا سه تاری است

که بر خود تنیده ام

کسی هست

در این حوالی

کسی پرسه میزند انگار

حرف هایش

 کمی طعنه می زند انگار

نمیدانم چرا نمی رود

سکوتم را تعبیر نمی کند انگار

کسی هست که

نبودنش مرا خسته میکند انگار

...

 

...

پایان زندگی است

آنگاه که از اوج نگاه تو

سقوط می کنم

این روزها

این روزها، روزهای ما نیست، روزهای من تنهاست، روزهای توی تنها.
این روزها، روزهای خندیدن از ته دل نیست، روزهای تبسم ظاهری است، خنده بی صداست.
این روزها، روزهای اعتماد نیست، اطمینان یعنی احمق بودن در توان هزار، حتی چشمها هم دروغ می گویند.
این روزها، روزهای دل های شکسته است، هیچ چینی بند زنی دل شکسته بند نمی زند، هیچ مرحمی در دل شکسته را دعوا نمی کند.
... این روزها، روزهای رفتن است و آمدن های الکی. همه مسافریم، از همون راهی که اومدیم برمیگردیم.
این روزها، حس ها لحظه ای است، در یک لحظه عاشقی و در یک لحظه فارغ.
این روزها، روزهای حرف های ناتمام است، حرفهایی که مثل بغض گلوتو فشار میده اما کاری نمی تونی بکنی.
این روزها، روزهای ...
پس سکوت کن، سکوت اولین، آخرین و بهترین راه است. سکوتی که هزاران جواب در خود دارد اما نه برای همه، برای آدمهایی که می فهمند، آدمهایی که درک دارند و انسان هایی که آدم هستند نه فقط پوششی در لباس آدمیت.
من از این روزها می گذرم و به خانه تنهایی ام قدم میگذارم، آنجا که من تنهام، خنده ام بی صداست، به کسی اعتماد نمی کنم تا احمقیتم به توان هزار شود، دلم را کسی نمی شکند، مسافری ندارم، عاشق نمی شوم، و حرف ناتمامی ندارم، سکوت می کنم و در سکوت خود خدایم را فریاد میزنم، من تنهاییم ام را با خدایم پر می کنم و به او اعتماد میکنم، حرفهای نا گفته ام را به او میگویم و عاشقش می شوم.

 

گویند:

عاشق که می شوی

شاعر هم می شوی

اما من،

عاشق شدم و

شاعری از سرم پرید

حال من

 
و حال آر امشی دارم
به وسعت آبی ها
و روحی لطیف
پر از احساس گرم
از جنس سبز
...نگاهم اما،
خاکستری است
از جنس هوایم
وقتی نیستی

ما...

ما را با آسمانی ها کاری نیست
ما اهل زمینیم
پایبند خاک
با دریا طوفانی میشویم
در ساحل آرامیم

 
لحظه هایم درگیرند
کمی سکوت
کمی دلتنگی
من با گریه جشن میگیرم
اما تو، میخندی

چرا؟

 
چرا در این تنهایی
کسی فریاد نمیزند مرا
کسی از دور نمی آید
در این خانه نمی زند، چرا؟

...چرا همه صبر دعا می کنن
برای من...

دلم رنجید
کنار تو ام
تو هم فریاد نمیزنی مرا

چه بد شد که نفهمیدی من ساده از گناه تو گذشتم تا تو ساده از من نگذری...

دماسنج را که زیر لب میگیرم

فشارش به سرعت بالا میرود

تب من از دماسنج گذشته

راهی برای شکایت ندارم

خسته ام

خسته ام

از خودم

از آدم ها

و از دیوارها

و حتی از زمان

که امروز تکرار دیروز است

و فردا تکرار امروز

 

...

 
آسمون اگه بغض کرده
یا یک لحظه ،
خورشید رنگ شب گرفته
اگه دریا
اگه ساحل
...اگه ماهی ها
وسعت از یادشون رفته
این که حرف تازه ای نیست
من و تو ،
خیلی وقته «ما» برامون
به قصه ها پیوسته

خدا...

 
نه، دگر جای ماندن نیست
دل بیچاره و ساده ام
اسیر این خاک سرد نیست
مانده ام حیران که چرا؟
مردمان این همه گرفتار زمین اند
...ای خدا مگر آسمان زیباتر نیست؟

مداد سفید

کاش میشد
 با مداد سفید
نقشی از تو کشید
رنگ چشای نازتو
تنها،
تو سفیدی مطلقش دید

 

 

تاب بازی

کاش گم میشدم
در نقاشی کودک همسایه
رودخانه ای جاری،
درختان سرسبز
و کوه های سر به فلک کشیده
تمام غصه اش
نداشتن تنابی است
برای تاب بازی
یعنی فقط همین است
دغدغه نقاشی !
کاش در آن گم می شدم
شاید دغدغه ی من هم
تنها همین تاب بازی بود
 

پدر

دیرزمانی است وصفت نکرده ام تو را
شعرهایم کوچک اند
مهرت در کلماتم نمی گنجد
عشق هم
برایت کم می آورد
دوستت دارم

در مقابلت زانو میزند

کمی که میاندیشم
انگار که ساده است
دوست داشتن کاکتوسها
دردها هم انگار
گاهی شیرین اند

اتاق تنهایی،کوچه

آینه و ماهی قرمز

گل سرخ و ...

اینها همه شعر من است

خسته ام از تکرار

خیالم وسعت میخواهد

تا آخر دنیا

آنجا که کلمات تکراری نیستند

مرا اندک اندک بخوان

تا دچار سوء تفاهم نشوی

برای باور

تا آخر دنیا زمان داری

 

تو نمیدانی

 
تو نمیدانی،
تنهایی گل سرخ میان باغچه بهار برای چیست
گریه بی امان ابر میان آسمان آفتابی برای چیست
تو نمیدانی،
ماهی قرمز حوض خانه ام دریا نمیخواهد چرا
پنجره یاس های بالا رفته تا پشت بام را نمی بوید چرا
تو نمیدانی

...

 
شاد بودن گناه من نیست
آسمان دلتنگ است و میبارد
بی تو بودن در مرامم نیست
این عاشق خسته یار دل میخواهد
عکس تو بود در آینه ماند
من چه کنم که آینه امروز ترک برمیدارد
بوی تو حرفهایم را پر می کند
این دفتر، خدایا چه دل صبوری دارد

تاریکی

تاریکی غم زده ای است

در گامهای سنگین شب

آفتابی نیست

از پنجره راهی به داخل یابد

روزنه ای بگشا

شاید خورشید هم

کمی خودنمایی کند

دل را لبریز نور کن

 

میخواهم که دوباره برویم

میخواهم که دوباره برویم

سبز از ریشه ای سخت

با طراوت بهاری

همپای شکوفه ها

پا به پای چکاوک بخوانم

و عشق

زمزمه ام باشد

و صدای جویبار

روح آوازم

میخواهم که دوباره برویم

سبز از ریشه ای سخت

...

کم آوردم

برف

آسمان شهرم برفی است

خشم را

با گوله برفی هام

روی دیوار طرح می زنم

آتشی برپاست

از درد و مشقت

گرمایی ندارد

تا دل ها یخ زده اند

آتش سودی ندارد