ارزو میکنم واسه عشق هیشکی ناراحتی به وجود نیاد

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید :
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت :
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت :
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت : اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت :
خوب … من تو رو دوست دارم …
چون … زیبا هستی…
چون… صدای تو گیراست …
چون… جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون … باملاحظه و بافکر هستی …
چون … به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …

چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد …؟
نه هرگز … و من هنوز دوستت دارم …

بالاخره....

بلاخره بعد از سالها امروز به دیدنم اومد

با یه دسته گل خیلی قشنگ

دیگه از اون همه غرور خبری نبود

نه قلبش سنگی بود نه نگاهش بی تفاوت

لبریز بود از پشیمونی

میگفت خیلی دلتنگم شده

حتی ازم خواست به خاطر کارای گذشتش ببخشمش

ساعت ها باهام درد و دل کرد

اما من هیچ جوابی بهش ندادم...

بهم خیره شده بود...

با اون چشمای معصومش

با همون نگاهی که همیشه
آرزوشو داشتم و ازم دریغ میکرد

چند باری اسممو صدا کرد

اما بازم جوابشو ندادم...

انگار اصلا باورش نمیشد منو تو این وضعیت بینه

وای...وای که چقدر اشک ریختو ناله کرد...

دلم میخواست اشکاشو از صورتش پاک کنم.

دستاشو توی دستم بگیرم

سرشو روی شونه هام بذارمو دلداریش بدم

ولی افسوسء افسوس که نتونستم...

اون رفتء رفتو من با ناباوری رفتم پیش و تماشا کردم

رفت اما سنگ قبر من از عشقش خیس خیس شده بود...

خدافظ

همیشه از همان  ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم

و کابوس خداحافظی را می دیدم اکنون شد آنچه نباید می شد

خداحافظ.

سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه.میخوام ازتون خدافظی کنم امیدوارم اگه حرفی چیزی دیدین  تواین مدت تو وبم که ناراحتتون کرده منو ببخشین لطفا.ارزو میکنم که همیشه لبخند به لباتون باشه.این اخرین پستیه که میذارم تو وبم.خدافظ همگی

راستی

دلم برای تو که نه, ولی برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده

 

برای تو که نه , ولی برای " مواظب خودت باش " شنیدن تنگ شده

 

برای تو که نه , ولی برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد تنگ شده

 

برای تو که نه , ولی برای دلی که نگرانم می شد تنگ شده

 

 

 

راستش برای اینها که نه, ولی برای خودت , دلم خیلی تنگ شده...

خدایااااا

خدایا

جای سوره ای به نام ” عشق ” در قرآنت خالیست ،

که اینگونه آغاز میگردد :

و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت .

خدایا

فاصله ها هیچوقت دوست داشتن را کمرنگ نمیکنند بلکه دلتنگی را بیشتر میکند .

خدایا

چرا دل های پاک خطا نمی کنند ،

فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست .

خدایا

برای خرید عشق هر کس هر چه داشت گذاشت .

دیوانه هیچ نداشت و گریست

گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید

اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است !

برا اخرین بار دوسم داری؟

دختر پسری با سرعت 120کیلومتر سواربر موتور سیکلت

دختر:آروم تر من می ترسم

پسر نه داره خوش میگذره

دختر:اصلا هم خوش نمی گذره تو رو خدا خواهشمیکنم خیلی وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داری

دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آروم تر

پسر:حالا بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر می تونی کلاه ایمنی منو بذاری سرت؟داره اذیتم می کنه.

و....

روزنامه های روز بعد:موتور سیکلتی با سرعت 120کیلومتر بر ساعت به ساختمان اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر
سر نشین داشت اما تنها یک نفر نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر متوجه شد ترمز بریده اما نخواست
دختر بفهمه در عوض خواست یه بار دیگه از دختره بشنوه که دوستش داره(برای آخرین بار)

نهایت ابراز عشق یه مرد به عشقش

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،



یه داستانی رو شرو کرد به گفتن

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

وقتی...!


وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی

حق نداری دستاشو بگیری که به دستات عادتش بدی

وقتی کسی رو سهم خودت نمی دونی

حق نداری پیچ و تابش بدنش رو زیرو رو کنی
...

وقتی موندنی نیست

حق نداری از آینده ای خوش باهاش حرف بزنی و براش رویا بسازی!

وقتی دلت با موندن کنارش شک داره

حق نداری بهش بگی عشقم
...

وقتی همیشه دونبال یه حرفی...بحثی...سندی

!بهانه ای که ترکش کنی

حق نداری ادعای دوست داشتن کنی
...

و وقتی به اعتماد کسی تکیه گاه شدی

حق نداری زمینش بزنی!!

....

دوتا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زیاد خوب نبود برای همین همیشه کار

میکرد تا زنش راحت زندگی کنه گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد. همه کار

میکرد.کارگری فروشندگی حمالی عملگی .سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست

خالی نمیومد خونه.وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.ماساژش

میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .همیشه به عشق شوهرش خونه

تمیز بود و برق میزد و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.هیچ

وقت دستشونو جلو کسی دراز نمیکردن.ساده زندگی میکردن اما خوشبخت بودن.تا

اینکه............. یه شب که پسره برای کار دیر کرده بود یه اس ام اس رو کوشی

دختره اومد.کارت شارژ بود.دختره تعجب کرده بود.بعد از اون هیچ کس زنگ نزد.منتظر

شد اما خبری نشد.فکر کرد اشتباهی اومده.خوابید.صبح که بیدار شد از رو کنجکاوی

کارت شارژ رو کارد کرد.شارژ شد.دختره تعجب کرده بود.فکر کرد شاید کسی براش

دلسوزی کرده.خیلی با خودش کلنجار رفت.شب بعد دوباره یکی اومد.باز شارژ شد.اما

نه کسی زنگ میزد نه اس میداد.از اون شب به بعد دختره هر شب براش شارژ

میومد.گوشیش پر بود.فکر میکرد یکی داره اینجوری بهشون کمک میکنه.میخواست به

شوهرش کمک کنه اما نمیخواست به غرور شوهرش بربخوره.بعد از اون این کارش بود

.شبا شارژ میکرد و روزا اونو به دوستاش و همسایه ها میفروخت و پولشو هر چند که

کم بود جمع میکرد.یک ماه گدشت.یه شب دختره هر چی منتظر موند اس ام اس

نیومد.هزارتا فکر و خیال کرد.اخرش این تصمیمو گرفت.چادر سرش کرد و رفت سر

کوچه و با تلفن عمومی زنگ زد.یه پسر گوشی رو برداشت.دختره نتونست حرف

بزنه.پسره گفت من این گوشی رو پیدا کردم صاحبش هم تصادف کرده و فلان

بیمارستانه.دختره قطع کرد و رفت خونه.تا صبح گریه کرد.برای مردی که بدون چشم

داشت به اون کمک میکرد.روز بعد دوباره زنگ زد.این بار با گوشی خودش.پسره

خودش برداشت.حالش بهتر شده بود.دختره کلی گریه کرد و تشکر کرد و قطع کرد.اون

شب دوتا کارت شارژ اومد.دختره به رسم ادب براش اس فرستاد ممنونم داداش.اما

جوابی نیومد.از اون شب هر موقع شارژ میرسید دختره پیام تشکر میفرستاد.تا

اینکه........ شوهر دختره اومد خونه.خیلی زود خوابش برد.دختره پیشونیشو بوسید و

رفت که لباساشو بشوره.دست تو جیبش کرد قلبش ایستاد.پاکت سیگار بود.بی

اختیار اشک از چشمش جاری شد.رفت یه گوشه و شروع کرد گریه کردن.پسره شارژ

فرستاد اما دختره متوجه نشد تا اس تشکر بفرسته.بعد از نیم ساعت پسره زنگ

زد.نگران شده بود.دختره هم بی اختیار گریه میکرد و شروع کرد به درددل کردن.از اون

روز به بعد هر چند وقت یکبار دختره تو جیب شوهره سیگار میدید .دیگه اروم اروم

عادی شده بود براش.اما به شوهرش نمیگفت.گریه ها و درددلاشو میبرد پیش

پسره.دیگه بهش نمیگفت داداش.دیگه اکه اس نمیداد نگران میشد.دیگه کمتر و کمتر

شوهرشو ماساژ میداد.دیگه لباساشو خوب تمیز نمیشست.دیگه براش نمیخندید.به

پسره میگفت شوهرم لیاقت نداره اکه داشت ترک میکرد.اروم اروم مهر پسره تو دلش

نشست.از شوهر قبلی فقط اسمی که تو شناسنامه ش بود مونده بود و اگه کاری

میکرد یا از سر اجبار بود یا از روی عادت.دختره گفت... میخوام ببینمت.پسره هم از

خداش بود.قرار گذاشتن.یه ماشین باکلاس جلوش ترمز زد.دختره تازه داشت میفهمید

این یعنی زندگی .با شوهرش فقط جوونیش حروم میشد.شده بودن دوتا دوست

صمیمی.یه روز دختره بهش گفت بیا خونه شوهرم تا شب نمیاد.پسره قبول کرد اما

گفت اول بریم بیرون دور بزنیم.سوار شد.یه خیابون دو خیابون یه چهار راه دو چهار

راه.اما پسره حرف نمیزد و فقط میگفت طاقت داشته باش یه سورپرایز برات

دارم.رسیدن به یه جایی.پسره گفت اونجا رو ببین.یه مرد بود با چهره ای خسته.شیک

بود اما کمرش خم شده بود.سیگار فروش بود .حرف اخر پسره این بود.برو پایین بی وفا




زن که باشی


زن کــــه باشــــی

گــــاهـــی کــم میاوری

دســـت هایی را کـــه

  مــــردانگی شان امــنیت میاورد


و شـــانه هایـــی را کــــه

اســتحــکام آغــــوششــان

لــــمس آرامــش را

بـــه همـــــراه دارد

دســـــت خودت نیســــت

زن کـــــه باشـــــی

گــــاهی دوســــت داری

تکـــیه بدهــــی

پنــــاه ببــــری

ضـــــعیف باشـــی

دســـت خودت نیســـت

زن کــــه باشـــی

گهگـــاه حریصــــانه بو میکـــنی

دســــتهایت را

شــــاید

عــــطر تلـــخ و گـــس مــــردانه اش

لابــــه لای انگـــشتانت

باقـــی مانده باشـــــد

زن کـــه باشـــــی گاهــی میزنــــی زیر گریـــه

کـــ ـه دلــــش بلرزد و صــــدایت کــــند بانـــــو...

دســـت خودت نیســـت

زن کــــه باشــــی

گـــاهــــی رهـــایـــش میکـــنی

و پشـــت ســـرش آب میریزی

و قـــــناعت میکـــنی به رویــــای حضــــورش

به امیـــــد اینـــکــه

او

خوشــــبخت باشــــد

زن کــــه باشـــی

همــــه ی دیوانگـــی های عالــــم را بلـــدی

میتوانــــی زیر لبــ ترانه بخوانــــی و آشــــپزی کنـــی

میتوانـــی جــــلوی آینــــه موهـــایت را شـــانه کــنــــی و حــــــس کنی نگــــاهش را

زن کــــه باشی

هــــزار بار هم کـــه بگویــد دوســـــتت دارد

باز هم خواهـــی پرسی دوســـتم داری؟

و ته دلــت همیــــشه خواهــــد لرزید

زن کــه باشـــی هـــر چـــقدر هم کـــه زیبا باشی نــــگران زیباترهایی میشـــوی که شــــاید

عاشقــش شوند

زن کــــه باشــــی هروقتــــ صـــدایت میکــــند خوشـــگلکم

خـــدارا شـــکر میکنی کــــه در چشمـــان او زیبـــایی

دســـت خودت نیســــت

زن کــه باشــــی

همــــه ی دیوانگــــی های عالــــم را بلــــدی!


دوستت دارم عشق من با تموم وجودم

زلیخا...


زن نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم

من از قبیله ی زلیخا امده ام.......

انقدر عشقت را جار میزنم تا خدا برایم کف بزند

فرقی نمیکند فرشته باشی یا ادم

یوسف باشی یا سلیمان

قالیچه دل من بدون اسم رمز نام"تو"پرواز نمیکند

زنانه پای این عشق می ایستم.

مردانه دوستم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! اقا....

قلبم ماله تو با خودت ببر


پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:



سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

عشق من تویی



مهربونم،

         نازنینم، بهترینم.

                    عشقم، نفسم، جونم.

                                        با توام ، با تو، دنیای من.

میخوام لحظه هام رو با تو بگذرونم. تمام لحظه های که حالا دارم و نمی دونم چند سال، چند ماه، چند هفته، یا چندروز دیگه میتونم و فرصت دارم با تو باشم یا نه؟!

ارزش این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه نمیتونم برابر بدونم.

میخوام تو تمام لحظه هایی که میتونیم داشته باشیم،با تو باشم.

 کنارت،

         همراهت،

                          هم قدم

                            و هم نفس با نفس کشیدنت.

میخوام تا میتونم صدای قلب مهربونت رو بشنوم. تا میتونم نفسهات رو بشنوم و حفظ کنم.

میخوام ضربان قلبت رو بشمارم تا وقتی نیستی، از حفظ بشمارم و ثانیه هام رو با تو تنظیم کنم.

کنارم بمون، تا زنده بمونم. با من باش، تا دووم بیارم.

مراقب چشمات باش، تا امیدوار بمونم. مراقب قلبت باش، تا زنده بمونم. مراقبم باش، تا کنارت بمونم.

گفتم، هزار بار دیگه هم میگم:

دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم  . . . تا هر زمان که زنده باشم.

دوستت دارم


 وقتی می گویم دوستت دارم

شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را کنارهم گذاشته ام

وجمله ای را بیان کرده ام

اما...

این تنها یک جمله نیست

دنیای لبریز از رویا های سبز و سرخ

همین جمله کوتاه

آری همین چند واژه خود کتابیست سرشار از معنا

دوستت دارم یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست

بی تو دنیای من به سردی می گراید وچشمانم بی فروغ می گردد

دوستت دارم یعنی قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزمینی که تخت پادشاهی را تنها لایق تو میدانم

دوستت دارم


ناجوره حالم....

شاید بگید تو که همیشه حالت بده

اما اینبار سنگینم

خیلی سنگین

وجودم داره تموم شادابیش تحلیل میره

دیگه حتی حفظ ظاهر برام سخت شده

دیگه کارم از بغضای طولانی مدت

رسیده به اشکایی که بی اختیار میریزن

تو جمع

دیگه قیافه مم تو آینه میبینم فقط گریه میکنم

اعتراف میکنم

اعتراف میکنم هر چقد حالم بد باشه

چشامو با هزار بدبختی ارایش میکنم

تا باد چشام به چشم نخوره

تا وقتی آینه رو میبینم یادم نره

اینا همون چشایی بودن که با همه زشتیش

اون دوسشون داشت.....

 آخرین بار که با صدا بلند از ته دل خالی شدم 7 ماه پیش بود

انگار 1 دنیا غم ریخته تو قلبم

لعنت به من

لعنت به سرنوشتم

لعنت به این روزایی که تموم نمیشن

خداااااااااااااااااااااااااااا

کجای کارم؟

چقد دیگه مونده؟

بسههههههههههههههه


شب ها

شب هایی که دلم میگیره  گوشیمو بر میدارم مینویســـم:
"
خوابـــم نمیبـــره...ولی بعدش یادم می افته.....

ما از هم جدا شدیم


لبخند ساده


یه بارم تو احساستو روو کن و



یه بارم بیا پشت این پنجره



یه حرفی بزن تا که آروم بشم



یه چیزی بگو شاید این غم بره




 

یه لبخند ساده، همین کافیه



همین بودنت خوبه، بسه برام



تو که سهم دستای من نیستی!!



 

من از تو به جز دیدنت چی بخوام؟؟!



 

چه سخته نگام از نگات خالیه



چه تلخه همین بغضِ توی گلوم



یه کاری بکن تا دلم وا بشه



یه راهی بذار لااقل پیشِ روم



 

زمین و زمانو به هم ریختم



که تسلیم این دلسپردن بشی



که شاید دلت عشقو باور کنه



که شاید یه روز عاشق من بشی



 

یه روزی که خیلی ازم دور نیس



ببینی نگامو که پر خواهشه



یه روزی که احساستو روو کنی،



که این پنجره روو به من وا بشه

تویی همه کسم

تویی همه کسم!


چند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که باید آن را ابراز کنم به تو...

از اول خط تا اینجا خیسی چشمهایی بود که مرا تا آنجا همراهی کردند

آن جایی که تو هستی و من در برابر توام

و چند نقطه تا لحظه ای دوباره و یک احساس عاشقانه

چقدر سختی کشیدم ، از اول این خط تا آخرش شیرینی

و تلخی های زندگی را چشیدم

و شیرین ترین لحظه ی آن بدجور به دلم نشست ،

تو آمدی و همه تلخی ها از یادم رفت

همه احساساتم بوی عطر تو را میدهد ،

وقتی صدای قلبت را میشنوم ، قلبت به من نفس میدهد

در اوج تو را خواستن ، بی نیاز از همه کس و نیاز دارم

به کسی که همه کس من است

در شور و شوق عشقم و در خیال کسی که بی خیالش نمیشوم

و این عاشقانه ترین لحظه ی زندگی من است ،

که در آغوش توام و تسلیم هیچ حس دیگری نمیشوم

چند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که مرا مجنون میکند

از اول خط تا اینجا رنگ چشمهایت مرا دیوانه میکند

و چند نقطه تا این حس تازه

و اینگونه میشود که زندگی برای من و تو بی انتهاست ،

تو را داشتن یک هدیه زیباست

در حال و هوای زندگی ام و در دنیایی که تو همه زندگی منی....

و آخرین خط و هزاران نقطه چین برای رسیدن به آغازها...

دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه بی پایان زندگی ام....

کاش عاشقت نبودم


کاش عاشقت نبودم

 

کاش عاشقت نبودم ، که اینگونه بسوزم به پایت ،

که اینگونه بمانم در حسرت دیدارت

کاش عاشقت نبودم که عذاب بکشم ،

تمام دردهای دنیا را بر دوش بکشم...

که شبهایم را با چشمان خیس سحر کنم،

روزهایم را با دلتنگی و انتظار به سر کنم

کاش عاشقت نبودم که اینگونه دلم سوخته نباشد ،

در هوای سرد عشقت افسرده نباشد

کاش عاشقت نبودم که اینک تنها باشم ،

تو نباشی و من پریشان باشم ،

تو نباشی و من دیوانه و سرگردان باشم...

کاش عاشقت نبودم که اینک لحظه هایم بیهوده بگذرد ،

فصلهایم بی رنگ بگذرند ،تا حتی دلم به خزان نیز خوش نباشد...

تقصیر خودم بود که هوای عاشقی به سرم زد ، تا خواستم فرار کنم ،

عشق تیر خلاصش را به بال و پرم زد ،

تا خواستم دلم را پشیمان کنم ، دلم ، دل به دریا زد....

دل به دریا زد و بدجور غرق شد ، همه امیدهایم زیر آب محو شد....

کاش عاشقت نبودم که اینک از دست تو ناله کنم ،

شب و روز دلم را سرزنش کنم ....

قلبم میلرزد ، تمام وجودم تمنای آغوشی را میکند که آن آغوش

رویاییست که گاهی فکر میکنم رسیدن به آن محال است

چشمانم دیگر از اشک ریختن سویی ندارند ،

چشمانی که تمام لحظه ها انتظار این را میکشند که به دیدار چشمان تو بیایند

کاش عاشق دل بی وفایت نبودم ، بی نیاز بودم ،

مثل خودت بیخیال بودم ، کاش مهم نبود برایم بودنت ،

دیگر احساس نیاز نمیکردم در تمام لحظه های نبودنت !