الزایمر .زوال عقل . فراموشی

محیط وراثت . همیشه توی هر بحران بیماری مبحث و موضوعی رد پایی از این دو عنوان هست .دقیقا دو هفته پیش یه مستند زبان اصلی با عنوان الزایمرو تماشا کردهام .همین که تموم شد حسابی به فکر فرو رفته ام . نکنه .نه بابا هیچ کدام از اقوام پدری و مادری الزایمر نه نه . تخیلاتم خو که خیلی قویه . استاد خطم .دکتر به این خط استاد امیر خانی نیگاه کن چی میبینی .یاد جنگ سالامیس می افتم .کله استاد شبیهه به علامت سوال شده. به جای شامپاین  مارسلا وتکا از ترجمه جوشانده و دمنوش توی ترجمم به کار می برم .شعر شکسپیر رو با حضرت مولانا تلاقی می زنم .البته استاد هم از خجالتم درمیاد .نه محاله آلزایمر بگیرم . دو روز بعد .عطاری .کمی کندور خریدم .دو ساعت بعد از استفاده . برنامه امروز .عابر بانک کفش فروشی خدمات کامپیوتری .بعد از این که موجودی گرفته ام .گوشی ام زنگ خورد .رفته ام کفش فروشی .کفش رو خریدم .گوشی رو روی یکی از کفش های که چند لحظه پیش امتحان کرده بودم گذاشتم .خدمات کامپیوتری . وای خدای من سوییج ماشین نیست .بعد از کلی جستجو .توی خود ماشین جا گذاشتم. یک ساعت بعد خونه . 8 تماس از دست رفته .گوشی مامانم.خدای من این که شماره خودمه . گوشی ایم . فلشم . کارت عابر بانکم . گوشی ام توی کفش فروشی مونده بود. فلشم با شماره تلفنم ثبت شده بود .خدمات کامپیوتری زنگ زده .کفش فروشی جواب داده.اخر شب کل وسایلم به دستم رسید . بگذریم .کندورهارو دور ریخته ام .تا به امروز هم چیزی گم نکردهام.

جامعه شناسی خودم

جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی رو چند مدت پیش مطا لعه کرده ام .با اینکه از خوندن کتاب لذت بردم احساس کردم این کتاب کتابی محض و غیر کاربردیه و چندان تاثیری در زندگی روزمره و پیشرفت کشور عزیزمان ایران ندارد .صبح یک شنبه ایستگاه تا کسی . اموزش اموزش اموزش.  جمهوری خواه . دمکرات . سنا . کنگره. ایوانکاه . ملانیاووووووووووووووو. در یه ان احساس کردهام این برادران زحمت کش دانشجویان دکترای علوم سیاسی اند و برا اوقات فراقت اومدند خدمت به خلق الله کنند.  درمانگاه تامین اجتماعی. دکتر با سهمیه دکتر شده.یکی از اقوام ما رو فلج کرد . بی سواده .زن دوم داره .ماهی چندین میلیون درامد دارند. بعد از یک ساعت تاخیر دکتر تشریف اوردند.چقدر باسواده .فرزند شهیده. خیلی مهربون و دست بخیره . اهل نماز و روزه است . نه که فک کنید وضعیت من بهتره نه . اگه زیوس خدای خدایان یونانه .اپولون خدای روشنایی . ووووووو پروشات خدای نظر و مباحثه است . از پزشکی و معماری گرفته است تا زبان ماندارین چینی.   اگه یکی بگه کوروش زنده است براش سور می دم . لازمه یکی بگه زیباتزین زنان دنیا اکراینی هاست . یقینا تا حالا ایران نیومدهاند. و یقینا پروشات رو ندیده اند. حتی به پولشویی های کشورمون .به امار بالای بیکاری و کشته شدگان جاده ایمون کشورمون افتخار می کنیم . ما با هوش ترین مردمان دنیاییم . ما .خوشتیپ ترین مردمان دنیاییم وووووووو . خیلی تلاش کردهام به جای اینکه گوش بدم تا جواب بدم گوش کنم تا بفهمم.البته تا حدودی هم موفق بودهام .فردا شروع سی سالگی خودمه .دوست دارم با یه دید تازه و نو به مسایل نگاه کنم .برای ایرانی اباد و ازاد.        ان دخت پری وار که ایران من است پیدا و نهان بر سر پیمان من است .

حقیقت ناب

زیباترین . ساده ترین . حقیقی ترین فلسفه انسان شناسی در کلام حضرت مولاناست.گر تو با بد بد کنی پس فرق چیست.سخته ولی امکان پذیره .امروز رفتم مرکز خرید . یه کوچولویی 6 ساله داشت گریه می کرد تبلتش افتاده توی جوب اب.اولش خیلی ناراحت شدم بعد از یه مگث کوتاه متوجه شدم باباش همون افسر راهنماییو رانندگیه که یه بار جریمه ام کرده. خیلی زود منو شناخت خودم هم جا خوردم . از اونجایی که من هم منتظر بودم سکوت شکسته بشه.  گوشی موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن. دوباره سکوت .....جسارت به خرج دادم و گفتم با گوشی من بازی کن. خیلی زود قبول کرد . من بخشیده بودم اما فراموش هرگز.جالب این جاست اقا کوچولو اصرار داشت بیا بریم خونه ما اسباب بازی هامو نشونت بدم. راستی اسمش سپهره.  خیلی سخته .اما گاهی اوقات همین گذشت های روزمره تاثیری عمیق و ماندگار بر ذهن و روان ما می گذارند .گاهی جایی تصورات و تاثرات .عقل و اعتقاد .درک و حس عوض میشن .اما تنها انسانیت و حس هم دردی است که ماندگاره.

مرگ طلوع یا غروبی ابدی

دقیقا ساعت پنج ونیم صبح بود که با جیغ و فریاد خونه همسایه مون که البته از اقوامون هم بود بیدار که نه براشفته و سراسیمه پریدم . بدون توجه به ساعت تنها با پوشیدن روسری ویه دمپایی انگشتی اودم تو حیاط وزدم بیرون .با تعجب دیدم که همه همسایه ها از خرد تا کلان جمع و دارن مدام موضوع را برای هم تعریف می کنند. اره کامران شانزاده ساله خودکشی کرده خودشو دار زده : با دیدن صورت کبود ومتورم شدهاش یکه خودم .یکی از همسایه ها مماشینشو اورد و یه چندتای از همسایه ها کامرانو به بیمارستان منتقل کردیم . اصلا باورم نمی شه خدا را گواه می گیرم هیچ وقت اینقدر وحشت نکرده بودم. زمان به کندی میگذشت تا بالاخره دکتر گفت باید منتظر بمونید .با همون لباسهای نامناسب و قیافه بهم ریخته واشفته .نمی دونم چرا یه باره یاد خوابی که دو روز پیش دیده بودم افتادم. خواب دیدم تو یه کویر دارم من وکامران بازی میکنیم" که ناگهاه یه پیرمرد مو سپید دست هر دو مونو می گیره وبا خودش می بره به ناگاه من گریه می کنم میگم می خوام برو خونمون. صبح خوابمو برا مامانم تعریف کردم گفت باید صدقه بدی .و سفرتو به تعویق بندازی . ساعت هشتونیم دکتر مرگ قطعی رو به ما اعلام کرد .بیش تر از اون که ترسیده باشم بهم ریخته بودم .سردرگم و گیجومبهوت .اومدم خونه ساعت یازده ونیم ماشینو اود دنبالم برم شیراز نرفتم نمی دونم چرا .هیچ وقت هم نفهمیدم چرا . دو روز بعد متوجه شدم ماشین شخصی که باهاش نرفته بودم تصادف کرده و هر سه سرنشین اون در دم فوت کرده اند. دو سال از این موضوع گذشته و هر وقت یادش می افتم . با خودم فکر می کنم ایا مرگ یک حقیقت مطلقه .یا یک طلوع جاودانه است.

عدالت مطلق است یا نسبی

امروز یه کاره خیلی ضروری برام پیش اومد نیاز به ماشین داشتم . خیلی با خودم کلنجار رفتم در نهایت تصمیم خودمو گرفتم :و به داداشم گفتم یه یک ساعتی ماشینتو لازم دارم بعد از یک سکوت نه چندان خوشایند گفت باشه. یه کم که چه عرض کنم خیلی حالم گرفته شد ولی به رو خودم نیاورم. تاز از خیابون فرعی وارد اصلی شدم که دوستتمو دیدم یعنی مدرسه هم کلاسی بودیم .یه لحظه یاد مدرسه کلاس و نمره افتادم من همیشه شاگرد اول اون همیشه تجدیدی &من قد بلندو خوشتیپ اون قد کوتاههو بد تیپ من فارغ اتحصیل ممتاز دانشگاه تهران اون دانشگاه ازاد.حالا اون شاغل من بی کار اون متاهل من مجرد اون مالک ماشین من بدون داشتن حتی یه تایر ماشین. چنان این افکار ذهن منو درگیر خودش کرد که اصلا یادم رفت چراغ سبز شده دوستان هم پشت سر من مدام بوق که چه عرض کنم شیپور میزدند. بعد از اینکه کارمو انجام دادم قصد رفتن به سوی خانه کردم .در حالی که دچار یه سردر گمی وهم انگیز شده بودم

انتخاب بدون محدودیت ازادی یا سلب ازادی

امروز رفتم یه عینک افتابی بگیرم .با دیدن اولین عینک گران قیمت بدون اینکه ببینم این عینک به چشم من خوش میایید ویا حتی از نظر طبی برای من مناسب است خواهان که نه شیفته خرید عینک شدم در همین اثنا پسر بچه روستایی گرم سوخته ای وارد عینک فروشی شدو بدون اینکه به خو د عینک ها توجه کند تنها قیمت انها را ارام ارام زیر زبان محاسبه می کرد بالاخره تصمیم خودش را کرفت و ارزان ترین را برداشت .امروز چندین و چند بار این حادثه را در ذهنم مورد تحلیل قرار دادم .ولی موفق به یک نتیجه گیری جامع وکامل نشدم.من و ان پسر بچه ای روستایی در انتخاب ازاد بودیم یا اسیر مشتی از محدودیت ها . محدودیت ارزان بودن یا گران بودن......

حقیقت ناب

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد           از سر پیمان گذشت بر در پیمانه شد