خدانگهدار
قشنگی نوشتن تو وبلاگ به این هست که کسی تورو نشناسه
اما حالا که هویت "بوهارا " بین دوستان نزدیکم فاش شده
رفتن را بر ماندن ترجیح می دهم
شاید این بهترین کار باشه
پی نوشت:
این اولین گام است...
قشنگی نوشتن تو وبلاگ به این هست که کسی تورو نشناسه
اما حالا که هویت "بوهارا " بین دوستان نزدیکم فاش شده
رفتن را بر ماندن ترجیح می دهم
شاید این بهترین کار باشه
پی نوشت:
این اولین گام است...
دوست دارم وقتی دارم قدم میزنم
هیچ پسری حرف زیادی نزنه...(زر زر)
پی نوشت:
"این نیز برای ما آرزویی دست نیافتنیست."
خوب کاریش نمیشه کرد"مملکت ما اسلامیست..."
واین باعث میشه نتونی به مسائل دیگه فکر کنی
پی نوشت:
پیش میرویم تا پیش رود...
پاییز فصل دوست داشتنی من
پاییز آرامش دهنده قلب هاست
پاییز را باید سلطان موسیقی عاشقان نامید...
پاییز را باور داشته باش
پی نوشت:
شاید این آخرین پاییز عمر تو باشد
شاید در سال دگر پاییزی باشد،اما پاییزی نباشد...
ما از کی شانس داشتیم که از داداش شانس داشته باشیم
وقتی از آشناها رو دست میخوری،دیگه غریبه ها جای خود دارند...
پی نوشت:
اصلا میدونین چیه؟
ذات مرد خرابه،فرقی نمیکنه میخواد آشنا باشه یا هفت پشت غریبه
همشون مثل همن و هیچ باجی هم بهم نمیدن...
وقتی تو یه جمعی داری به نحو احسن کاراتو انجام میدی
اما بدون دلیل بهت انتقاد میکنند
بدون یه خاری شدی تو چشمشون...
پس موفقیت با توست...
پی نوشت:
ما که هستیم اگه میخواید شما برین
خدا را باور کن ...
و گاهی سکوتش را معنا کن...
چشمانت را ببند و به آسمان بنگر
خدارا پیدا خواهی کرد...
شاید باید زودتر از این ها میرفتم
در حال حاضر دیگر نایی برای نوشتن نمانده
میروم شاید روزی بازگشتم
چه سکوتی....
آدم چون خودش مدام حالت سکوتش فعاله...
از سرو صدای زیادی هم خوشش نمیاد
دزدگیر ماشینشم میزاره رو حالت سکوت
چون وقتی یه پیکان با شتاب زیادی محکم میزنه به عقب ماشینش
دزدگیر ماشین از ترس صداش در نمیاد
این میشه که ماشینش میشه اوراقی...
در سفر بودم...
تجربه های خوبی به دست آوردم
تجاربی که هیچگاه از یاد نخواهم برد
در این سفر ،شادی بود غم نیز بود
خستگی بود شورو شوق نیز بود
گر غریبی بو اما تولد نیز بود...
و حال برایم چه مانده ...
جز دلتنگی ها و وابستگی ها...
حرف آخر:
از همه عزیزان پاییزی که تولد دختر پاییز را گرامی داشتند سپاسگزارم...
کسی یادی از ما نکرد،...
باشد تا ما هم دیگر یادی از کسی نکنیم...
گذر خوبیها....
و البت ماندگاری بدیها....
این روزها همه میخندند...
تو هم میخندی ...
اما خنده تو کجا و خنده آنها کجا..!!!
اینه معنای خنده من...
تلخ مثل زهر...
این روزا ٬اصلا حال خوبی ندارم٬خیلی دلم گرفته از دست همه
این روزا٬ هیچکس ازم نمیپرسه چت شده ٬حق هم دارن از کسی گله نیست همه درگیرن
این روزا ٬نمی دونم چرا زمانی که خودشون حالشون بده من مدام پیگیر احوالشون هستم
این روزا٬ با اینکه خیلی غمگینم اما مدام میخندم و هنوز آرامش ظاهریمو میتونم حفظ کنم
این روزا ٬یه بغضی تو گلومه٬چقدر دوست دارم یکی بگه چته٬تا من...
این روزا ٬پیش هرکس میرم تا یکم باهام حرف بزنه٬نمیزنه و فقط به نیاز خودش فکر میکنه
این روزا ٬خیلی تنهام٬تنهاتر از همیشه
این روزا٬همه فکر میکنن این دختره چقدر بی غمه که مدام میخنده
این روزا ٬کسی از دل من خبر نداره که توش چی میگذره
این روزا ٬حتی همون یه نفری که گاهی به حرفام گوش میداد٬هست اما به حرفام گوش نمیده
این روزا ٬مد شده که نسبت به همه بی تفاوت باشیم
این روزا ٬همچنان ادامه دارد٬اما "باشد که نباشیم و بدانند که بودیم"
این روزا٬از تمام دوستان عذرخواهم که دارم میشم یکی مثل خودشون....
این روزا هیچکس تپش نگاه نمیکنه ٬شما چطور؟؟؟
""ما از فراموش شدگانیم""
گاهی اوقات اطرافت اینقدر شلوغه که در خودت گم میشی
گاهی اوقات هم اینقدر اطرافت خالی هست که در تنهایی گم میشی...
کاش میشد همه فراموشت کنند(یکی نیست بگه : نه که الان فراموشت نکردند!!!...)
خصلت ما آدم ها اینه که هممون فراموش کاریم
وقتی نباشی یکی دیگه جاتو پر میکنه...
تا وقتی مثل خودت باهاشون رفتار میکنی دوست دارند
همینکه میشی یکی مثل خودشون دیگه دوست داشتنی در کار نیست
""این است حکایت امروز زندگانی من""
منم شدم مثل خودشون...
امروز از کلاس بر میگشتم خونه ٬ خسته خسته اصلا هم حوصله نداشتم
در حد تیم ملی هم گرسنه بودم که تو اتوبوس اتفاق جالبی افتاد...
گاهی اوقات این آقایون رفتار های جالبی از خودشون نشون میدن
و یا حرف های بس جالبتر میزنن...
تو اتوبوس نشسته بودیم و همین طور که آقایون داشتن از وجود ما خانم ها فیض میبردن
جناب راننده گرسنه تر از ما یه ایستگاه رو نگه نداشت و یه خانم محترمی اعتراض کرد
و آقای راننده جواب جالبی در جواب خانم داد
ایشون با کمال احترام فرمودند:
""خداوند شما زنها رو از رو زمین برداره که ما راحت شیم""
تعجب کردم٬یکی نبود بهش بگه :بیچاره اگه ماها نباشیم تو میخوای چیکار کنی
حالا شب که بری خونه کاملا مشخص هست که چقدر از وجود زن بدت میاد
فقط خدا به ما خانمها صبر بده که میخوایم شماها رو یه عمر تحمل کنیم
خوش به سعادت خودم ...
پی نوشت:
موندم عدل تو کار این خدا ٬ آخه قربونت برم اینم موجود بود خلق کردی
""میگن مردهایی که معشوقه دارن""
با خانم هاشون به خوبی و مهربانی رفتار میکنن
خانم ها زیاد خوشحال نباشین که شوهراتون مهربون هستند و رو حرف شما هر نمیزنن
زیر هر کاسه ای نیم کاسه ای هست![]()
اصولا مردها بی دلیل به کسی محبت نمیکنن
هشدار:
""و تو ای مرد با هرکس محرم شدی فکر خیانت را از سر بیرون کن""
"جهان دیدن از جهان خوردن بهتر است"
مدتی است که احساس میکنم بار گران شده ام ...
"اگر بار گران بودیم رفتیم"
و با همه نامهربانی ها ی این اواخر در حق دوستان ....
"اگر نامهربان بودیم رفتیم"
باشد که دگر نه بارگرانی باشد و نه نامهربانی...
"به او بگویید دوستش خواهم داشت..."
در کنارم بود وقتی کسی نبود...
وقتی لبریز از غصه بودم ،آرام در گوشم بودنش را زمزمه میکرد...
دلم گرفته از او که مرا با وجود هزاران دلبستگی تنها گذاشت...
و رفتن را بر ماندن ترجیح داد...
او رفت و تنها چیزی که برایم باقی گذاشت، دفتری از خاطرات بود
دفتری که هر ورقش خاطراتی را برایم زنده خواهد کرد
دفتری که دیگر بسته شده و باز نخواهد شد ،چون او اینگونه خواست...
نمیدانم حال چه احساسی دارم ،تنفر،عشق.. کدامیک؟؟
اما آرام هستم و می خواهم آرام بمانم،این آرامش به سختی به دست آمد...
ازهیچ کس گله ای ندارم چراکه دنیااستاد بی وفاییهاست وهمه ماشاگردان ممتازاین روزگار
چه بگویم که نگفتنم گرانبهاتراست....
و باز هم به تنهایی میاندیشم
رفیق همیشگی من که هیچ وقت مرا تنها نخواهد گذاشت...
ای بابا عجب دوره زمونه ای شده ها..!
نمیگم خسته شدم از زندگی ،اما میگم کلافه ام...
نمیگم از آدما متنفرم ،اما میگم از یه آدم به شدت متنفر شدم...
نمیگم "همه چی آرومه ،غصه ها خوابیدند" اما میگم این آرامش قبل طوفانه...
قربون خدا بشم که صدای بنده هاشو دوست داره ...
قدیما بهتر بود حداقل یکی بود واسه درد دل لامذهب،اما همونم رفت پی زندگیشامشب تا اومدم با یه دوست توچت حرف بزنم، گفت من برم "فاصله ها" ببینم،این سریاله هم
شده واسه ما قوز بالا قوز
تو تمام سریالا فرشته ها بدن و آدم ها خوب...
تو تمامشون پسر خوبه ریش داره و دختر خوبه چادر اما اون یکی چپه تراشه و بی چادر...
چی بگم تو پشت سر کسی حرفی نمی زنی ،اما تمام عالم پشت سرت حرف میزنن...(زر زر)
توباهمه صادقی،اماانگارصداقت هفت کفن پوسونده اما تو هنوز زنده ای ودست وپا می زنی
تمام زمانه با ما سر جنگ دارن ،اما باید بگم "زکی خیال باطل "من مبارز خوبیم!
قراربود برم سریه کلاس بشینیم اما "مادام شجاع" و"مسیو آرمش " دبه در اوردن...
بیخیال بازم دمه این تنهاییه گرم، که هیچ وقت تنهام نمیزاره...
نمی دونم چرا گیر داده به ما چرا مثه بقیه بیخیال ما نمیشه و دورمون نمیزنه...
تنهایی جون بیخیال شو این همه آدم چرا راست کلید کردی رو ما
اما خودمونیم ها این" دروغه" چقدر باحاله
مثه اینه که من الان بگم من مدیر عامل فلان شرکتم و اینقدر در آمد دارم و تو ایران نیستم
تحصیلاتمو فلان کشور گذروندمو...،زبونه حداقل این از آدم کرایه نمی خواد
و نا خودآگاه یاد ترانه ساسی مانکن میفتم ....
خیلی باحاله
کلا زندگی همه جوره به ما حال داده
زندگی شاید همین باشد یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت ،
من که باور کرده ام باید همین باشد..........
زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچ کس چون او گرامی نبوده نیست و نخواهد بود.........
بی گمان باید همین باشد . ..
"دوست خوب" کم پیدا میشه
اما داشتنش یه "ارزشه"
یه دوست "خوب" گاهی اوقات میتونه از خواهر یا برادرت بیشتر بهت کمک کنه
محبتش یا کمک یا لطفی که بهت میکنه از صمیم قلبش هست
ازت چیزی نمیخواد یا وقتی ازش کمک میخوای مسخره ات نمی کنه
دوست خوب تو این روزگار تنهایی یه نعمت هست،که خداوند به هرکس نمی بخشه...
بخشش...
بخشیدن و دیگر مشتقات آن تعاریف مختلفی دارد
اما بزرگترین مفهوم آن را من در این دو جمله یافتم :
"ببخش ،نه برای آنکه طرف مقابلت شایسته بخشیدن باشد..."
"ببخش ، برای آنکه تو سزاوار داشتن آرامش هستی..."
چه دنیای عجیبی داریم...!
از بس از دنیا نوشتم از دستم خسته شده دیگه...
اما نه از شوخی گذشته چرا ما آدم ها اینقدر بی وفا هستیم
چرا نسبت به همه چیز بی تفاوت شدیم
توی این دنیا اصلا نمیشه موجودی به نام آدم را بشناسی
وقتی احساس می کنی که به یه آدم خیلی نزدیک هستی،متوجه میشی که ازش دوری...
یا گاهی هم یه آدم خیلی ازت دوره ، اما خیلی بهت نزدیکه...!!!
نمی دونم من که دیگه گیج شدم
دنیارا نگهدارید می خواهم پیاده شوم...
"به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد..."
"مادرم..."!
نمی شود بدون تو عاشقانه گریست...
نمی شود بدون تو مستانه خندید...
آه...٬ نمی شود صدایت را بشتوم و تا اوج شادی بال و پر نگشایم
"مادرم "!مهربانترینم
دستانت بوی گل دارد ٬بوی گلاب٬ بوی بهار...
روز دیدار ما ٬ لحظه تولد عشق جاودانی بود میان منو تو..
نبض من همیشه با نوای لالایی تو می زند ای گل احساسم...
"مادرم" برایم بمان چرا که حال تنها تورا دارم
هرروز روز توست ولی امروز می توان
بدون بهانه گفت "مادرم" دوستت دارم و روزت مبارک باشد....
دغدغه من در این روزگار اینست که مجبورم در سرزمینی
زندگی کنم که در آن ٬ دویدن سهم کسانیست که
نمی رسند و رسیدن حق کسانیست که نمی دوند
چه روزگار عجیبی هست
یا بهتر بگم چه روزگار عجیبی واسه خودمون ساختیم
اصلا نمیشه تشخیص داد کی راست میگه کی دروغ میگه
روزگار استاد بازیگریه اینقدر خوب نقش بازی میکنه
و همه ما هم شاگرداشیم و همه هم بازیگرای ماهر...
اگه میشد یه دستگاه دروغ سنج به همه نصب کرد دستگاه از دروغ زیاد از کار میفتاد
جالبه دروغ تنقلات زندگیمون شده٬انسانیت فراموش شده اینقدر ساده دروغ میگیم
دل همدیگرو میشکنیم ٬ بهم تهمت می زنیم٬ یکی نیست ازمون بپرسه مسلمونی کجا شده...
نمی دونم به کجا میرویم چنین شتابان...
خداوند همه رو عاقبت بخیر کنه خوشا به حال کسانی که صادقانه رفتند
سال جدید را بزودی آغاز می کنیم ٬بدون کسانیکه زمانی پیش ما بوده اند...
پدرانی که تمام هستی مان بودند وحال دیگر در بین ما نیستند
مادرانی که عاشقانه دوستمان داشتند و تمام کسانیکه در بین ما می زیسته اند
آه خدا چه دلتنگم...
در آستانه سال جدید دلتنگم٬ دلتنگ کسی که عاشقانه دوستش داشتم
پنج بهار را بدون او می گذرانم٬ جایش بر سر سفره هفت سینمان خالیست
جای اورا تنها قاب عکسی پر کرده که صدایم را می شنود اما پاسخی نمی دهد
و دیگر خبری از عیدی که تمام محبتش بود نیست
و حال تنها یادی از او باقی مانده یادی که هرگز از یادم نخواهد رفت
با رفتنش دردی بر قلبم نهاد که هیچ گاه التیام نخواهد یافت
کاش می شد بگریم تا دلم آرام گیرد٬ اما افسوس....
"آقاجونم عیدت مبارک...."
اگر گاهی اوقات صبر برای انسان تلخ و گران می آید
اما با خود میوه شیرینی به همراه دارد...
پس صبور باش...
گر همه بیند به چشم بد سراپای مرا
کس نداند خوب تر از من بدی های مرا
چون قدح خندم به بخت خودکه دربزم وجود
باده از خون دل زار است مینای مرا
با تهی دستی کنارم پر گهر باشد ز اشک
هست منت ها به جان٬ چشم گهرزای مرا
بعد عمری وعده قتلم به فردا داد دوست
کاش فردایی نباشد باز٬فردای مرا
بس که مشتاق می ام از می کشان دارم امید
هرکه جایی پر کند ٬خالی کند جای مرا
ای دل ازشام فراقت شکوه ی بی جا ز چیست؟
با سحر کی آشنایی بود شب های مرا
برسر کویی که قدر جان و خاک ره یکی است
گر مرا دیدی دگر٬بشکن رهی پای مرا