نیازمندی ها
به یک اتفاق نو
به شبی که نباشد
سیاه چون دو چشم تو ...
به یک اتفاق نو
به شبی که نباشد
سیاه چون دو چشم تو ...
سرد
سرد
چگونه خدا بیستون را
میان چشمان تو پنهان کرد؟
از سلسله تاتار بود
تا تار و پود زندگی را از من ربود...
انگار
شده ام عاشق !
ای غافلِ غافلِ غافل ...
غرورم کــوه بود اما به پژواک تو عادت کرد
چنان کاهی شد از کوهم که هر گردی حسادت کرد
ای غایتِ غمِ میان غزلم، بنشین
جان را به تو بسته است دلم، بنشین
من تنهاییِ تلخِ تبرِ فرهادم
ای تو شیرینِ شبِ بی عسلم، بنشین
دوست داشتنت تبر است
برداشته ام با عطش
به ریشه ام می زنمش !
کمی نزدیک تر بیا
بهار خرامانم
کمی شکوفه باش و
دست بکش به موهایم
مرا از نو
برویانم....
گیریم که کولاکِ بهمن
گیریم سرد!
اما من ...
از این کوهِ برف
آدم برفی خندانی شبیه تو را
باز بغل خواهم کرد !
شعر ساختن برای تو
مثل بافتن موهای سیاه زنی است
که سالهاست سرش را از بیخ می تراشد
میلادت مبارک بریندا! :)
پر از حرفهای ربط
که - اما - لیک - اگر...
که هیچ یک حتی به خبط
"من" را
اما
لیک
اگر...
به " تو "
ربط نمی دهند ...
لیک برای غیر من، پیوسته شیرین میشوی
هر شبم رویای تو در بستر است
تو برای خواب دشمن، ابن سیرین می شوی
مثل پرتگاهی است!
سمت آغوشت میپرم
سپس از خواب میپرم ...
پاشنه پای آشیل است
که آخر از پای دَرت می آورد ...
باید عاشق تو بود تا فهمید
به ترک دیوار هم باید گریست
نباید خندید ...
آرام...
ولی ...
عطر تو جاری است در جان باد
لعنت به باد حسود
این سیلی تندِ باد
کاش شبیه عطرِ تو نبود ...
درون من هیولاییست
که وقت تنهایی
به جان من چنگ میزند
گلوی خاطره را می درد
مرا با من تنها نگذارید
خدا را
من از هیولایی که شبیه توست
می ترسم !
کاش "غصه" ام پر داشت
نه اینکه از سرم بپرد - برود
بلکه برای اینکه
مرا هم با خودش به "آن روزها" ببرد...
چنان در اندیشه ام هستی
و چنان مرا نمیبینی
که انگار نیستم در هستی
به من که نه ظالم ،
کاش کمی
به "دکارت " رحم میکردی...
+ cagito ergo sum
خاطرات هم خائن اند
می آیند،
مرور میشوند،
تا آنجا که باز عاشقت شدم...
میروند!
بیچاره من که شعرم،
"نگاه" توست
و تو راه به راه
از من ،عمدا
"شعر" میدزدی...
اگر به من دل نبازی
می بازم به دنیا
دارم و ندارم را ...
در جنگ جهان چشمِ تو، حکمِ همه اعدام است
سربازِ دلم، اسیرِ صدها دام است
تسلیم توام ، مرا به آغوش بکش
بگذار نگویند که معشوقه من، صدام است....
قدم هایم را
به پاییز بدهکارم
بدهکارم که بی کار
نشسته ام تا باران نامم را بخواند
و من از پشت مه سنگین دلتنگی
برایش دست تکان دهم
من یک فنجان چای داغ
با قند پهلوی لبخند تو را
به آسمان این پاییز، بدهکارم ...
خاورمیانه قلب من است
جنگ است
بر سر خواستن یا نخواستنت...
عقب تر
زمانی خیلی دورتر
من میان بازی های کودکانه
تو را از یاد میبرم...
بی خیال غزل و قصیده و شعر نو
بیا کنارم
کمی بخند
که خنده تو...
عاشقانه ترین شعر دنیاست
زنی خسته از شعارهای فمنیستی
از تمام حقوق دنیا
تنها تو حق منی
که نیستی......