یلدا مبارک!

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

«حافظ»

نامه عاشقانه.../شیرکو بیکس

درخت توت سایه ی خود را بر گرفت از خاک

آنگاه که فهمید

مسافری که میخواهد در سایه اش بیارامد

پشت تپه ای در آن نزدیکی

دو سه نهال را سربریده است



ماه نور خود را پس گرفت از آسمان

آنگاه که فهمید

تور زیر نورش تنیده می شود

برای اسارت سپیده دم



کلیدی در قفل دری

خود را گیر انداخت

آن گاه که فهمید

به کشتن چراغ آمده اند


راهی سربازانش را

یک به یک به بیراهه برد

آنگاه که فهمید

به غارت باغچه آمده اند


نامه ای خود را در پاکتش پاره کرد

آن گاه که فهمید

در او نوشته اند

خبر اعدام شعری عاشقانه را

«شیرکو بیکس»

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین

و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

«احمد شاملو»

همه ی ساعت های دنيا

نه ساعتی به وقت زمستان برای احساساتم وجود دارد

و نه ساعتی به وقت تابستان برای شوق و شور من!

همه ی ساعت های دنيا در یک زمان به صدا در می آیند

وقتی که قرار من و تو از راه می رسد

همه ی ساعت های دنیا در یک زمان از صدا می افتند

وقتی که بارانی ات را برمیداری و دور می شوی

- سعاد الصباح ترجمه: وحید امیری

 

عجیب!

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .

 

از : شمس لنگرودی

یارب مرا یاری بده

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دل نشین

صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ،از غصه بیمارش کنم

بذری به پایش افکنم ،گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر،کالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای،چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم،جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگندها،بار دگر یارش کنم

چون یار شد، بار دگر کوشم به آزاری دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

                                                         " سیمین بهبهانی"

چه مردی! چه مردی!

در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش

دیگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می‌خواست

و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان

که این‌اش

           به نظر

هدیّتی نه چنان کم‌بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

 

 

چه مردی! چه مردی!

                         که می‌گفت

قلب را شایسته‌تر آن

که به هفت شمشیرِ عشق

                                 در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن

که زیباترینِ نام‌ها را

                       بگوید.

و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق

میدانِ خونینِ سرنوشت

به پاشنه‌ی آشیل

                       درنوشت.ــ

رویینه‌تنی

           که رازِ مرگش

اندوهِ عشق و

غمِ تنهایی بود.

 

□

 

«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!

    تو را آن به که چشم

    فروپوشیده باشی!»

 

 □

 

«ــ آیا نه

          یکی نه

                  بسنده بود

    که سرنوشتِ مرا بسازد؟

 

    من

    تنها فریاد زدم

                     نه!

 

    من از

          فرورفتن

                   تن زدم.

 

    صدایی بودم من

    ــ شکلی میانِ اشکال ــ،

    و معنایی یافتم.

 

    من بودم

    و شدم،

    نه زانگونه که غنچه‌یی

                              گُلی
    یا ریشه‌یی

                 که جوانه‌یی

    یا یکی دانه

                 که جنگلی ــ

    راست بدانگونه

    که عامی‌مردی

                     شهیدی؛

    تا آسمان بر او نماز بَرَد.

 

 

□

 

    من بی‌نوا بند‌گکی سربراه

                                   نبودم

    و راهِ بهشتِ مینوی من

    بُز روِ طوع و خاکساری

                              نبود:

    مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست

    شایسته‌ی آفرینه‌یی

    که نواله‌ی ناگزیر را

                           گردن

                                کج نمی‌کند.

 

    و خدایی

    دیگرگونه

    آفریدم».

 

□

 

دریغا شیرآهن‌کوه مردا

                           که تو بودی،

و کوهوار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

                  مُرده بودی.

 

اما نه خدا و نه شیطان ــ

سرنوشتِ تو را

                  بُتی رقم زد

که دیگران

           می‌پرستیدند.

بُتی که

        دیگران‌اش

                   می‌پرستیدند.

جملاتی از کتاب دفاع از یک خلق

عبدالله اوجالان(رهبر آزاده کورد):

شناخت خود,

مبنای تمامی شناخت ها می باشد.

بدون شناخت از خود,

دیگر شناخت ها از حد یک

عقیده فراتر نمیروند.

دفاع از یک خلق

عبدالله اوجالان(رهبر آزاده کورد):

کسانی که میخواهند دیگران را به محاکمه مرگ بکشانند باید بتوانند خود را هم محاکمه نمایند.کسانی که میخواهند از دیگران دفاع کنند,قبل از هر چیز باید بتوانند از خود دفاع نمایند.کسانی که میخواهند دیگران را آزاد سازند,اول باید بدانند که چگونه خودشان را آزاد نمایند.بدین ترتیب شاید حق تولد آزادنه برای فرزندانمان که هیچگاه آزاد به دنیا نیامدند به واقعیت بپیوندد.

 کتاب دفاع از یک خلق- زندان انفرادی مودانیا

کلاغ

 

کلاغ را نمی شناسم من

گوش می سپارم به صدای ستاره

برهنه نیستم من

سایه ی چتر دخترکی را

تنم می کنم.


تو بودی صدا زدی مرا

یا آن کوه مرده؟

تو بودی کوله پشتی ام را بردی

یا رودخانه ی میهمان؟

پاییز بود

یا آینه ی رنگ و رو رفته ی خرد و خاکشیر شده؟

 

خواب نرو، ای باد!

تا جنگل های قهرکرده نمیرند

آهسته داخل شو، ای آینده!

تا یادگاری ها بدخواب نشوند.

ای شب!

ای شب!

به روز اجازه نده گیسوی سیاهت را بتراشد؛

تا پرندگان سرمستم

درخت های تو را خالی نکنند!

" لطیف هَلمَت "

لیلا کردبچه

 
یک عکسِ کوچکِ تاخورده
از مردی که پیراهنش هنوز روشن است
چند شعر عاشقانۀ کوتاه
از شماره‌ای که چند سال است خاموش است
و یک جفت چشم
که هرشب تا صبح
به این هردو خیره مانده است

نگهبانِ شبِ کارخانه‌ای ورشکسته‌ام
گاهی آرزو می‌کنم دزدی بیاید...
به‌جای دست‌ها و دهانم
چشم‌هایم را ببندد.

لیلا کردبچه | چراکه نبودی | فصل پنجم

هەرجاێ پاکە خاک منە..

هەرجاێ پاکە خاک منە..
شێعر : سەعێد عەبادەتێان "بانان"
* * * * * * * * * * * * * * * * *
لە دار بەرز کەڵهورم
بڵوور ژەنم،هوورە چڕم
شێرە کوڕەیل شێرە کوڕم
هەسەڵ لە تاش بەرز بڕم
گەزاف نێە،من من نیەکەم
تیەنی کەسێ لیخن نیەکەم
پەڕاو دێرم،سەرکەش دێرم
شکارەوانم بەش دێرم
بەدرە دێرم،جەسان دێرم
هزار هزار کەسان دێرم
ئەڵوەن ۆ خانەقین دێرم
شار قەسرشیرین دێرم
سەرپیەڵ ۆ مەنەلی دێرم
لە دڵ دنیا جی دێرم
شار ئسلام ئاوا دێرم
لە گشت مڵکێ ماوا دێرم
ئەیوان دێرم گوڵێن دێرم
گیەڵان سەربڵێن دێرم
ماێەشت دێرم،مانێشت دێرم
زەردەشت ۆ ماد لە پێشت دێرم
فەرهاد کوەیەل کەن دێرم
لە چەو شیرین وەتەن دێرم
کەڵهور کەڵهور بەهانەسە
کێیە وە م بێگانەسە
م لە ت راسی توام
هایدە هەر جاێ خاسی توام
هەرچێ خاکە خاک منە
هەرجاێ پاکە خاک منە

Gore Verbinski

شهردار: اونا رو می بینی آقای رنگو؟
اونا دوستها و همسایه هام هستن. زندگی اینجا سخته، خیلی سخت
می دونی اونا چه جوری تا الان دووم آوردن؟
اونا باور دارن! باور دارن که اوضاع بالاخره بهتر میشه ، اونا باور دارن که برخلاف همه ی شواهد و قرائن فردا بهتر از امروز میشه؛

مردم بایـــــــد به یه چیزی بــــاور داشته باشن...


Rango - Gore Verbinski

لطیف هلمت

شعری از شاعر نامدار کُرد «لطیف هلمت» به همراه ترجمه:

با پاشاکان گوێ ڕابگرن
شاعیرێ ده‌یهه‌وێ بدوێ!
با ڕه‌شه‌باکان ڕاوه‌ستن، ...
نێرگسێ ده‌یهه‌وێ بڕوێ!
با تفه‌نگه‌کان بێده‌نگ بن،
مناڵێ ده‌یهه‌وێ بنوێ

له‌تیف هه‌ڵمه‌ت


ترجمه:

سیاستمداران را بگو:
گوش فرا دهند!
شاعری می خواهد سخن بگوید
تندبادها:
آرام باشند!
نرگسی می خواهد جوانه زند
تفنگ ها: ساکت!
کودکی می خواهد بخوابد!

برگردان: م.م.ن

سخت است...

سخت است که هر ثانیه در شک باشی

در دنیایی بزرگ,کوچک باشی

بعد از عمری درخت بودن,حالا

جا کفشی عده ای مترسک باشی

محمد مرادی نصاری-نواختن ویولون با اره

آمد-بود-رفت

وقتی که آمدی نهال نازکی بودی

ظریف و ناتوان

با من که بودی غروری داشتی,غرور قناری ها

وقتی که رفتی:

باز خورده کبوتری بودم بی بال و گریان

 

-فرهاد شاکلی-

شبنم

در مقدمه انگلیسی رباعیات مولانا جلاالدین رومی آمده  است:

در کوهستان کنار نهری-نیمی آب و نیمی یخ-رفیقی شبنمی بلورین به دستم داد.

آن را در برابر چشمانم گرفتم

ناگهان,جهان در قطره ای بر سرم واژگون شد!

شیرکو بیکس

شیرکو بیکس

وقتی برف مهمانت شد
سردش نگه دار
 تا خانه ات را آب نبرد.
این را
از آتش سالخورده آموختم

 

دشت گندم(شیرکو بیکس)

شیرکو بیکس

من دشت گندم شعر بودم

مادرم باران رحمت

من سنگ درون گهواره‌ی كوهستان‌اش

مادرم سرزمین

من پیله ابریشم چرخ بهره بودم

مادرم درخت درد و رنج

من تن پرنده‌ای سپید

مادرم آسمان

من خواب و مادرم سرم

من خرگوش و او چمنزار

من تاب و او شاخه درخت

من نفس و مادرم سینه

من كبك و او قفس

من روایت و وی شب تارش...

شیرکو بیکس

ای بی نشان
در برابر چشم‌های آسمان
ابر را
در برابر چشم‌های ابر
باد را
در برابر چشم‌های باد
باران را
در برابر چشم‌های باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشم‌ها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.

عبدالجبار کاکایی /خاک...

خاک

بی خوابی خاک از انتظاری خسته ست

پیداست که جانش به کسی وابسته ست

یک نیمه شب است و نیمه ی دیگر روز

چشمی به تو باز و چشم دیگر بسته ست

شعری از احمد شاملو

برف نو، سلام
 
برف نو، برف نو، سلام، سلام
 

 

بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید!-


 

همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب


تلخ واری ست می چکد در جام


اشک واری ست می کشد لبخند


ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،


نقش هم رنگ می زند رسام.
مرغ شادی به دام گاه آمد


به زمانی که برگسیخته دام!


ره به هموار جای دشت افتاد


ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست


کاتش از آب می کند پیغام!


کام ما حاصل آن زمان آمد


که طمع برگرفته ایم از کام ...
خام سوزیم، الغرض، بدرود!


تو فرود آی، برف تازه، سلام!

شعری ازشاعری که نمیشناسمش 

ارزان! 

چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانیست
 
دل ربودن ارزان
دل شکستن ارزان
دوستی ارزان است
 
دشمنی ها ارزان
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
 
آبرو قیمت یک تکه نان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر کم شده است
کمتر از آب روان
 
و چه تخفیف بزرگی خورده، قیمت هر انسان

بیژن الهی

مرا دفن سراشيبها كنيد

كه تنها نمي از باران ها به من رسد

اما سيلابه اش از سرگذر كند

مثل عمري كه داشتم

پیچ خطرناک

در گلویم

مدت هاست

برگ های پاییزی خش خش میکنند

در نگاهم 

ابرهاش...

در دستانم

سرماش...

و در دلم

بهاری کپک زده

حالم را بهم میزند

مسمومیت بدی دارم

فصل پنجمت را رو کن

فانوس

نکند از همه‌ی پنجره‌ها دور شوی!؟
نکند گریه کنی، گریه کنی؛ کور شوی؟

نکند آخر این قصه به بن‌بست رسد؟
و تو با حادثه‌ها دوست شوی؛ جور شوی!؟

بزنی مشت به فانوس تماشات شبی
مانع آمدن قافیه‌ی نور شوی!؟

نکند بندگی عشق فراموش کنی؟
نکند با کلک شعبده مسحور شوی؟!

نکند پا نکشی از شب ناکامی‌ها؟
و به چشمان شب غم‌زده مشهور شوی؟

تو پر از قاصدک و پنجره و آوازی
باید آکنده از احساس و شر و شور شوی!
 
شیوا فرازمند