هنوز کسی سراغم رو میگیره؟
حالش خوبه
سرحال و تپل مپل و شنگول
اما من مدتهاست ننوشتم
انقدر که دیگه نوشتن یادم رفته
راستی کسی هنوز منو یادش هست؟
کسی هست که منتظر پستهای من باشه؟
بعد از زایمان افسردگی شدید گرفتم
فرزند سالم، همسر خوب و مهربون، خانواده عالی، همه چی خوب بود اما من نمیدونم چرا حالم بد شد چرا افسرده شدم و استرس و اضطراب گرفتم و کارم به روانپزشک کشید و داروهای اعصاب و روان...
شش ماه از دنیا اومدن پارسا گذشت. من خوب شدم و داروهام کم کم قطع شد
خونمون آماده شد و من از زندگی با خانواده م خداحافظی کردم و وارد خونه خودم شدم.
من موندم و پارسا و همسرم که صبح تا شب سرکار بود...
باز افسردگی اومد سراغم و همه علایم برگشت...
همه گفتند: چته آخه؟ ملت حسرت تو رو میخورن. رفتی تو خونه خودت. بچه سالم شوهر خوب خانواده خوب...
خیابونی به این قشنگی محله ای به این باصفایی پر از گل و گلخونه...
پاشو بچه تو بردار و برو بگرد تو محله. کیف کن از اینهمه گل و سبزه
هیچ کس نیست که حس درونی منو بفهمه. فکرای مسخره ای دارم که باعث میشه از زندگی لذت نبرم. حس تکرار. روزمرگی. همش میترسم مادر خوبی نباشم. یهو دست و پام میلرزه و بدنم رعشه میگیره و گریه م میگیره و توان هیچ کاری ندارم
هی حس بیهودگی و پوچی سراغم میاد. حس تنهایی شدید. پارسا که میخوابه بدتر میشم. حس تنهایی مطلق. خونه ساکت. حالا باید چکار کنم. بعد اضطراب بیدار شدن پارسا و باز غذا دادنش و نگهداری ازش و ...
کارم دوباره به دارو کشید...
چه دوران بارداری خوبی داشتم. چقد همه چی لذت بخش بود... و چقدر بعد زایمان همه چی عوض شد و زندگی برام سخت شد
افسردگی بعد زایمان خیلی سخته. خیلی دردآوره. با یه بچه کوچیک تو دستات که هم زمان با جنگیدن با افسردگی باید از اونم نگهداری کنی.
اومدم بنویسم. روان درمانم گفت برگرد به گذشته ت باز وبلاگ بنویس. و من شروع کردم شاید حالم بهتر شه.
اینطور نیست ک مدام درگیرش باشم. مث موج سینوسی یهو خوبم یهو میریزم به هم.
الان خوبم.
لطفا اگه کامنتی گذاشتید اظهار تاسف برام نکنید و دلسوزی. فقط اگه راهی برای بهتر شدنم دارید کمکم کنید و بگید.
ممنون که منو می خونید
شاد باشید
راستییییی
سال نو همه مبارک باشه. امسال رو برای هممون پر از شادی و موفقیت آرزو میکنم.
جوجه کلاغ 4 ماهه
راستی سلام
یه سلام بزرگ به جبران تمام مدتی که بلاگفا قاطی کرد و تمام مدتی که من ننوشتم
به مایی که شاید دو سه نفر بیشتر نباشید شاید هم کمتر! آخه خیلیا کوچ کردن و بلاگفا رو ول کردن و منم که مدت زیادی ننوشتم پس خواننده هامم از اینجا کوچ کردن
اما هنوزم هستن دوستای مهربونی مثل بهار که سراغمو گرفتن .ممنونم .
من خوبم. فرزندم، پسر کوچولوی من 12 مردادماه اول صبحی به دنیا اومد.
حالش خوبه
نازه
قیافش مث باباشه
چشاش فقط مث منه
مهربون و آرومه گرچه اولا خیلی نا آرومی میکرد
همه چی خوبه
به یاد همه شما دوستام هستم اما واقعا فرصتی برای نوشتن ندارم. و خب شرایطمون هم پیچیده شده.
خونه خریدیم
خونمون تکمیل نیست
از مرداد تا حالا خونه بابام هستیم منتظر وعده و وعید فروشنده. مونده که گاز خونه رو وصل کنه که ماههاست معطل مون کرده. و من حس مهمونی رو دارم که دیگه زیادی مونده خونه میزبان
گرچه خونه پدری این حرف رو نداره و خیلی بابا مامانم هوای مارو دارن و هوای جوجه کلاغی رو که دیگه نگو!
اما هر کس خونه خودش راحت تره
اگه بشه میام بازم مینویسم
خوش باشید
کوچ یه فرشته ی دیگه
از این بابت متاسفم
این دومین باره که توی این ماه دوستی فرشته 7 ماه اش رو از دست میده و من چون اشکا و دردهای افسانه رو دیدم حالا میفهمم رویا چه میکشه
گرچه درک کردن یه زن در چنین شرایطی اصلا ممکن نیست اما اگه نمی تونیم درک کنیم لااقل درد اضافه ای نباشیم.
بیایم همدرد باشیم و با حرفا و کنایه هامون، با پرس و جو کردن و دلیل پرسیدن ها، یا خدای ناکرده سرزنش دل شکسته شون رو خرد نکنیم
به امید رحمت های بی پایان خدا برای تمام دلشکسته ها
بازم سرماخوردم
دیروز صبح با حس گلودرد و آبریزش از خواب پاشدم و الان دیگه دومین روزه که تقریبا خوابیدم
از مریض بودن متنفرم
ولی چکار میشه کرد.
کلی کار دارم. شستن پرده ها، تمیز کردن خونه برای عید البته نه به معنای خونه تکونی چون اونقدا کار نداره
یه سری خرید
یه سری برنامه
امیدوارم زودتر بهتر بشم تا بتونم کارامو بکنم.
بابا کلاغی یه تور ادونچر در نظر داره و من موافقم.
برای عید یه تور سه روزه ی ادونچر میتونه حسابی حالمون رو جا بیاره.
کارایی مثل صعود از صخره و تاب بازی روی دره و بالا رفتن از طناب درختی و تارزان بازی و تراکتور سواری و این حرفا
میتونه خیلی شادمون بکنه.
البته نمیدونم اتفاق بیفته یا نه اما من هیجان رو دوس دارم و دلم میخواد عید متفاوتی داشته باشیم.
در مورد اومدنت جوجه جونم، باید بگم دلم میخواد بهش فک نکنم. فک کردن به اینکه این ماه میای؟ اون ماه میای؟ امسال میای یا سال دیگه چه کمکی می تونه بهم بکنه بجز اینکه منو درگیر کنه و بهم تنش وارد بشه. با هر بار اومدن مهمون هر ماه افسرده بشم و گریه کنم...
خب واقعا فک کردن نمیتونه بهم کمکی بکنه حتی بهم ضربه میزنه
دلم میخواد بیخیال باشم و به برنامه هام برسم. حتی اون برنامه هایی که فک میکردم باید بخاطر بچه دار شدن کنارشون بذارم.
من به برنامه هام میرسم و وقتی تو اومدی اونوقت برای تو برنامه میریزم
کنار گذاشتن خیلی چیزا و نشستن به انتظار کار درستی نیست.
اینو بدون که من و بابات خیلی دوستت داریم و وقتی بیای جات رو چشم ما دوتاس.
اتاق تاریک
قرار شد افسانه بره دراز بکشه تا من شام رو آماده کنم
همسرها هم مشغول کارای خودشون بودن
رفتم داخل و یواش گفت افسانه: میخوای برات چیزی بیارم؟
سکوت
سکوت...
بیدار بود
نشستم کنارش
از روشنایی که از لای در تو اتاق پهن بود فهمیدم هیچ خبری از خنده های همیشگی رو صورتش نیست
اشکش جاری شد و من در اتاق رو بستم تا تاریک تاریک باشه
تا راحت گریه کنه
دستاشو گرفتم
نمیدونستم چی باید بگم
من نه داشتن بچه رو تجربه کردم نه از دست دادنش رو...
من حتی یه روز، یه ساعت یا یه ثانیه هم بارداری رو تجربه نکردم چطور میتونستم زنی رو آروم کنم که هفت ماه
بچه ای رو تو شکمش داشت و یهو خودش موند و شکمی خالی و دردی غمناک...
خدایا: خودت آرومش کن. خودت کمکش کن...
عروس برفی
حالت چطوره؟
ما خوبیم. بابایی هم خوب خوبه.
این روزا برفی و سرده. خیلی سرد. خیلی جاها بی سابقه برف اومده. الانم هنوز ریز ریز داره برف می باره.
دیروز من و دخترخاله ر. رفتیم که بریم برف بازی و دیدن شهر توی برف
کلی راه رفتیم. میدون امام یه آدم برفی درست کردم که خیلی دوسش داشتم و خیلی ها هم اونجا باهاش عکس گرفتن و دوس داشتن :)


نی نی های زیادی هم با مامان باباشون اومده بودن بیرون تا برف رو ببینن و توش تاتی تاتی کنن.
تو که بیای من حتما می برمت تا توام دونه های ریز و نرم برف رو حس کنی و مطمئنم مث مامانت عاشق برف میشی.
خلاصه بعد ساختن این عروس کوچولو رفتیم حلیم خوردیم و پیاده رفتم خونه. جات خالی خیلی خوش گذشت بماند که وقتی رسیدم چند ساعت زیر لحاف بودم تا یخم واشه!
به امید روزای با برکت و برفی بیشتر. یکم یخبندون و تردد سخته این وقتا اما برف برکته. شکر خدا
تلنگرهای تکراری...
یه چیزی شبیه تلنگر تو دلم
یه حس درونی
یه دردهای مزمن
از طرف دیگه نشونه هایی از مهمون هر ماه
جوجه ی من: اگه هستی بمون مامانی
ما خیلی منتظرتیم. دم نمیخواد ذوقم کور بشه
دلم میخواد عید توام باشی
من که مواظبتم
بابایی هم کلی خوشحال میشه
نمیخوام مجبورت کنم به کاری
حتی نمیخوام از خدا چیزی رو مطلقاً درخواست کنم
فقط نمیدونم چرا دلم نمیخواد بیشتر از این طول بکشه
...
فرشته ی خیس
از دیدن شکمی که هنوز ورم داشت
قرص هایی که برای خشک شدن شیرش می خورد
زخمی که برای خیلی ها زخم مادرشدن است
و چشمهای براق قشنگش که خیلی مهربان صبوری میکردند
دلم به درد آمده...
خدایا: خودت آرامش و امیدش را هر روز بیشتر کن