السلام عليك يا ابا عبدالله
دانش آموزان عالم را همه دانا كند
ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين
بعد آن با خون هفتاد و دوتن امضا كند
دانش آموزان عالم را همه دانا كند
ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين
بعد آن با خون هفتاد و دوتن امضا كند
درخت ساده لوح من! دوباره پاییز برگشت و از خود بیخود شده ای ؟ چقدر بگویم که او بازهم میرود و تو میمانی و سیلی های باد بر بدن برهنه ات
"سعید"
دل من سخت گرفته ست.
بگو!
شانه دوست كجاست؟
هيچكس آشفتگي ات را شانه نخواهد زد!
اينجا دنياست...!
معشوق تو نيز به لطف قفس است كه وفادار مانده...
اين روزهايم به تظاهر ميگذر د.
تظاهر به بي تفاوتي...به بي خيالي...
به شادي...به اينكه مهم نيست...
اما چه سخت مي كاهد از جانم اين نمايش...!
ميگذارند به حساب جواب نداشتنت!
عمرأ اگر بدانند داري جان ميكني
تا حرمت ها را نگه داري....
تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من،
از آوردن برق امیدی در نگاه من،
از بر انگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.
تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن بخاطر تو،
زندانی کشیدن بخاطرتو و رنج بردن بپای تو
تنها لذت بزرگ من است.
از شادی توست که برق امید در چشمان خستهام میدرخشد.
و از خوشبختی توست
که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس میکنم.
نمیتوانم خوب حرف بزنم،
نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده
و
جمله های ضعیف و افتاده پنهان کردهام، دریاب !
دریاب !
من ترا دوست دارم،
همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم،
هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند،
شاهد بوده اند و شاهد هستند،
آزادی تو مذهب من است،
خوشبختی تو عشق من است.
آینده تو تنها آرزوی من است
دکتر شریعتی

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟
من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور، ولی دست به دامان رقیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
«تنهایی و رسوایی»، «بی مهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

اگر گناهی داری که نمی توانی ترکش کنی بخوان او را...

واسه همین اینجا برات جشن میگیرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








اینم کادوهایی که دوست داشتم برات بخرمو نتونستم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز هوا دوباره حس قشنگی داره![]()
نم نم عشق و مستی از آسمون میباره![]()
تولدت مبارک ای گل گلدون من![]()
هزار سال زنده باشی ، بسته به تو جون من![]()

اینم یکم رقص و شادی





حالا نوبت کیک آوردنه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()






هر روز برایت رویایی باشد در دست
نه دوردست
عشقی باشد در دل
نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی
نه روز مره گیتولدت مبارک


![]()
![]()
![]()
خواستم برايت هديه بگيرم![]()
گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زيباييم![]()
برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ايستادگي ام![]()
بيد گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که هميشه سر به زير دارم![]()
به فکر فرو رفتم و![]()
سرم را به زير انداختم به ناگاه قلبم را ديدم![]()
که بهترين چيز در زندگيم هست![]()
به ناگه فرياد زدم![]()
که قلبم را مي فرستم چون![]()
او![]()
خود زيباست، مظهرايستادگيست![]()
سربه زيرو با نجابتست![]()
تولدت مبارک![]()






![]()
![]()
![]()
![]()
حالا نوبت کیک بریدن و شمع فوت کردنه




همیشه شاد و سرشار باشی عشقم


میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست
و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج من است
وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم


محکم ... خاموش ... ساکت ... بی احساس ... پوچ ...
با این حال هنوز هم رو به افق نفس می کشم ...









که نرخ آبرویت برابر است با کاهی
و
تنها چیز بی ارزش زیستن است!!!!!!!
و
نان که برای سیر کردن گرسنه ای است
به نرخ جان اوست
و
زمان بی ارشترین است
و
خدا میفروشند عابدان
و
این است حراجی دنیا.
(سعید)

با زیبا ترین مخلوقاتت به در گاهت آمده ام
اما برای گله مندی
نه از بنده گانت که از تو گله دارم مولای من
چه می گذرد در آستانت مولای من؟؟؟؟
مولا جان
نعماتت را برچه حسابی قسمت کرده ای
!!! که با این همه عدالت ،زمین آفریده ی تو غرق بی عدالتی است
کودکی گرسنه بخوابد در محضرتو؟؟؟ ای رحمان و ای رحیم؟؟؟؟
زنی خود فروشی کند برای نان؟؟؟؟؟
کمی نگاه کن مقسم روزی! چه آوردند برسر عدالتت
گفتی " الله مع الصابرین"قربان همراهیت صبرکردم اما توبا من نبودی!!! صبر کردم بر دروغ ها صبر کردم بر ظلم ها اما تو کنارم نبودی و امروز صبرم تمام شد و به شکایت آمدم
عشق را آفریدی
من عاشق شدم
خدایان زمینی پول آفریدند
عشق را خریدند
ومن در ماندم
ومجنونم خواندند
بازار گرمی دارد دورویی مولا جان
قربان مهربانیت
غریبه اند این دنیائی ها با مهربانی
مگر بی دست و پا آفریدی انسانها را؟؟؟
مهر مادری رنگ باخته
اگرچه تمامی مادران رنگین کمانند در صورت
مردانگی را حتی دیگر در قصه ها نمی نویسند
قصه اش خریدار ندارد
از "گذشت " بگذریم
که دیگر نمیگذرند انسان ها
مگر با نگاهی پر از کین
سرها برسجده است
اما دلها کجایند؟؟مگر آستانت دل سوخته نمیخواهد؟؟؟
تحفه ی دنیا از آن تو نمی خواهم
من دوزخت را بدیده منت می گذارم
که آفریده ی توست
دنیایت میسوزاند به ریا
قربان صبوریت
بی طاقتیم کفر نیست
غرق حیرت در عمق صبوری توام
مولای من
گله دارم
گله دارم
مولا جان
گله هایم را لابه لای این گلها مینگارم
شاید از درد ها گریستی ، باران بارید و این گلها بالیدند
من که پژمردم
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
من کیم؟
هیچ یادت می آید مرا
جایی مرا دیده ای
آری !!!
من همان غریبه ام که زود آشنا شد
من همان بوسه ی سبزم
که کنار خال رنگینی درج شده
من همانم ٬ یادت آمد؟
من همانم ٬ همکلاس آسمان
دوست تقدیر ٬ دشمن سرنوشت
عاشق باران
یادت آمد؟
من همانم که امید
در فراسوی وجودش پرپر می زد بی رنگ
من همانم که طلوع
از غم دیدارش زودتر سرخ می شد
من همانم ٬ یادت آمد؟
من همانم که دل پروانه
از غم هجرانش به تپش می افتاد
من همانم که عطرش
غم دیوانگی گلها را سر و سامان می داد
یادت آمد؟
همه می شناسند مرا
اگرم یادت نیست
من همانم
هیچکس
یادت آمد؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟
خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی
اگه راست میگن ببینم عشق من دلش کجاست؟میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره
خدا جون میخوام بمیرم تا بشم راحته راحت
اما عمر اون زیاد شه... حتی واسه ی یه ساعت

هم سفر
الهه:
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد
بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي
مخواه که هر چه تو دوست داري ،
من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم،
به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد،
سليقه مان يکي و روياهامان يکي
هم سفر بودن و هم هدف بودن ،
ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست
و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است
عزيز من
دو نفر که عاشق اند
و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ،
حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ
و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند
اگر چنين حالتي پيش بيايد،
بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق
يکي کافيست
عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است
اما، اين
سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست
من از عشق زميني حرف مي زنم
که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري
عزيز من
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ،
بگذار يکي نباشد
بگذار درعين وحدت مستقل باشيم
بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد
بگذار صبورانه و مهرمندانه
درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم
اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل
اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست
سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني
و جاري زندگيست بيا بحث کنيم
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم
بيا کلنجار برويم
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،
در بسياري زمينه ها
تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي،
شور و حال و زندگي می بخشد
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،............ حفظ کنيم
من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم
و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم
بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم
عزيز من ! بيا متفاوت باشيم

سعید:
متشكرم براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم" .
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه:
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود،
فقط كافي است چيزي از من بخواهي، بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي
من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
نامت چه بود؟ آدم
فرزند؟ من را نه مادري است نه پدر ،بنويس اول يتيم عالم خلقت
محل تولد ؟ بهشت پاك
اينك محل سكونت ؟ زمين پاك
آن چيست بر گرده نهاده اي ؟ امانت است
قدت ؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا ،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاي خانواده ؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت ؟ در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق
رنگت ؟ اينك فقط سياه از شرم چنان گناه
چشمت ؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين تنگ
جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا
شغلت ؟ در كار كشت اميدم به روي خاك
شاكي تو ؟ خدا
نام وكيل ؟ آن هم فقط خدا
جرمت ؟ يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟ همين
حكمت ؟ تبعيد در زمين
همدست در گناه ؟ حواي اشنا
ترسيده اي ؟ كمي
ز چه ؟ كه شوم من اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟ بلي
كه ؟ گاهي فقط خدا
داري گلايه اي ؟ دگر گلايه نه ولي .....................
ولي كه چه ؟ حكمي چنين ، آنهم به يك گناه
دلتنگ گشته اي ؟ زياد
براي كه ؟ تنها فقط خدا
آورده اي سند ؟ بلي
چه ؟ دو قطره اشك
داري تو ضامني ؟ بلي
چه كس ؟ تنها كسم خدا
در آخرين دفاع ؟ مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا


چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد
از واژۀ دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوماز حمل این جنازۀ هشیار خسته ام
تو را به جای همه مردانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
عشق می ماند......
